تبليغاتX

یک رعیت، تحت تأثیر محیطی که در آن پرورش یافته است، کسی است که نباید فکر کند و تصمیم بگیرد. این مهمات، در حوزه‌ی وظایف ارباب است. او یاد می‌گیرد که نباید روی حرف ارباب حرف بزند. نباید از او پیشی بگیرد. نباید در برابر او، صدایش را بلند کند یا حتی سرش را. نباید پیش او بنشیند و اگر نشست مبادا پاهایش را دراز کند و الی آخر.

رعیت می‌داند در خانه‌ی اربابی، باید تر و تمیز و قبراق باشد. برای آنکه نزد او مقبول افتد، باید هوش و زکاوت از خود نشان بدهد. کارش را خوب [حتی اگر شده در ظاهر] انجام بدهد. ارباب حق دارد او را توبیخ کند. از کار او به نفع خود و در قبال جا و مکان و حقوق بخور و نمیر، استفاده کند. اگر بچه رعیت خوبی [زرنگی] باشد، می‌تواند به جا و مکان بهتری نقل مکان کند و به ارباب نزدیک‌تر شود و ...

 

در ایران من، و در تمام ممالک استعمارزده‌ی جهان، کسی علاقه‌ای به «پیش‌آهنگی» ندارد، پیش‌آهنگی نیازمند تفکر است و یک رعیت نیازی به فکر کردن ندارد و اصولاً بلد نیست فکر کند. اگر هم تک و توکی انسان پیش‌آهنگ در این میان سر و کله‌اشان پیدا می‌شود، کسانی هستند که در دامن همین اربابان پرورش یافته و آموزش دیده‌اند و بعد از آنجایی که زرنگ هستند، از ارباب دزدی می‌کنند و دارایی‌اش را از کف‌اش در می‌آورند. به سرعت به اقتضای محیط، یا خودشان به ارباب تبدیل می‌شوند و یا توسط اربابان دیگر خلع سلاح می‌شوند و یا توسط رعایا ترور می‌شوند.

 

فرقی نمی‌کند این وزرا و وکلا، امیرکبیر باشند یا گاندی. هویدا باشند یا پرویز مشرف!

معضل بزرگی که بیش از همه رخ می‌نماید این است که میان ارباب و رعایا هرگز همبستگی و اشتراک هدف و آرمان بوجود نمی‌آید. هیچ رعیتی در خوشبینانه‌ترین حالت‌ش، به این باور دست نمی‌یابد که در مورد مملکت خویش [مایملک ارباب] حق تصمیم‌گیری دارد. حق بهره‌مندی دارد. از آنجایی که مملکت [شامل کو‌ها و جنگل‌ها و شهرها و روستاها و جاده‌ها و کوچه‌ها و جوب‌های آب و فاضلاب‌ها و پارک‌ها و زباله‌دانی‌ها] از آن ارباب است و رعیت فقط روی آنها «کار» می‌کند تا نان بخور و نمیری به دست بیاورد. بنابراین وظیفه‌ی ارباب است که در مورد عاقبت مملکت تصمیم بگیرد. اینکه ببخشد یا نه، اینکه ترمیم‌ش بکند یا نه. اینکه به فکر استهلاک منابع باشد یا نه. اینکه نوآوری بخواهد یا نه. اینکه بسوزد یا بسازد. تمام این فقره عوامل به عهده ارباب [در اینجا دولت] است.

برای رعیت مهم نیست چه بر سر مایملک ارباب می‌آید تا وقتی که منافع حقیرانه‌ی او تهدید نشده باشد، و از آنجایی‌که می‌داند ارباب به نیروی کار او نیازمند است، حتی اگر به عوامل تولید ارباب آسیب جدی وارد شود هم، عامل تولید دیگری جایگزین خواهد شد و خسارت جبران می‌گردد هیچ نگرانی در خصوص مراقبت از دارایی ارباب به خود راه نمی‌دهد.

 

تمام اینها را نوشتم تا به این برسم:

1. پدران و مادران ما، به این زندگی خو کرده‌اند و آنرا به ما منتقل کرده‌اند. حتی در حالت روشنفکرانه‌اش، گور بابای این مملکت سر تا سر نکبت گفته‌اند و جل و پلاس خود را جمع کرده و کوچیده‌اند. منطق کلی این افراد این است که «تنها با تغییر رفتار من، جامعه ترقی نمی‌کند.» آنها و ما بر این واقعیت تلخ چشم فرو بسته‌ایم و بهترین راه ترقی را زندگی در جوامع مترقی آماده می‌دانیم. بنابراین کوچ می‌کنیم.

یک مثال ملموس: در جامعه شناسی شهری، حالتی هست که در آن، مرکز شهر که در واقع هسته‌ی تشکیل آن شهر بوده، به خاطر نقل مکان ساکنین به مناطق حومه و نوساز، دچار کهولت و فرسوده‌گی می‌شوند. مردم تمایلی به بازسازی و نوسازی این مناطق از خود نشان نمی‌دهند و ترجیح می‌دهند در مکانی جدید و آماده زندگی کنند. این یک رفتار جهان سومی است.

2. پدران و مادران کودکان را تشویق به ادامه تحصیل می‌کنند که «سری بین سرها پیدا کند» یعنی، خود اربابکی باشد بر عده‌ای رعیت و نه رعیتی باشد زیر دست اربابکی! برای اینکه «دست‌ت به جیب خودت باشد»

3. برخلاف ظاهر امر، با وجود خانواده‌های گسترده و روابط خانوادگی عمیق در این جوامع بسبت به جوامع توسعه‌یافته، فردگرایی شیوع بیشتری میان خانواده‌های جهان سومی دارد. خیانت، جاسوسی، زیر آبی رفتن، زیر پای کسی را خالی کردن، دروغ، تقلب، کلاهبرداری و ... بسیار ابتدایی، چندش آور و مرضی میان اینان شایع است. پیشرفت نزد اینان، خلاصه می‌شود در جای دیگری را اشغال کردن و نه جای دیگری را آفریدن!

4. علت اینکه این مردم، در جوامع پیشرفته، بچه‌های خوب و سر به راهی می‌شوند برمی‌گردد به همان موضوع خانه‌ی اربابی. از آنجایی که اربابان انسان‌های متمایزی هستند، برای ماندن در کنار آنها، باید مثل آنها رفتار کنند. هوشمند [و نه متفکر] باشند. درست رفتار کنند تا طرد نشوند. وگرنه همین آدمها به کشور خودشان که برگردند، همانی هستند که بودند.

5. ایران، بیش از آنکه یک کشور شرقی باشد، کشوری خاورمیانه‌ای است. کشورهای خاورمیانه‌ای با شرقی‌ها و غربی‌ها فرق دارند. و اگر نه، ژاپن، چین، مالزی و ... هم شرقی هستند. این کشورها از اینجا رانده و از آنجا مانده‌اند.

6. مردمان جوامعی چون ایران، به هیچوجه مسئولیتی در قبال اموال دولت [مملکت] نمی‌پذیرند. این دولت [ارباب] است که باید شهر را تمیز نگهدارد. چمنکاری کند. به درختان آب بدهد. جلوی ناهنجاری‌ها را بگیرد. آموزش و پرورش. تربیت. همه و همه بر عهده‌ی اوست. حفاظت ار ابنیه‌ی تاریخی هم حتی. بنابراین، گیریم که من مغازه‌ای داشته باشم در راسته‌ی پارچه‌فروشان قدیمی‌ترین و بزرگترین بازار سرپوشیده‌ی دنیا. این وظیفه‌ی من نیست که خطر حریق را جدی بگیرم و به فکر آمادگی در قبال بروز حادثه باشم. لزومی ندارد یک عدد کپسول آتش‌نشانی کوچک در گوشه‌ی مغازه‌ام بگذارم. تازه اگر هم دولت بخواهد تمهیداتی اعمال کند، به جرم اخلال در داد و ستد بازاریان و آسیب رساندن به بافت بازار، ممکن است از او انتقاد کنم. با او همکاری نکنم. و از آنجایی که عوامل اجرایی دولت از همین مردم است، از او می‌دزدم. کم‌کاری می‌کنم. بالا می‌کشم. چشم‌پوشی می‌کنم.

 

پ.ن: طبق گزارش ناظران در صحنه، اولین مغازه، در حدود نیم‌ساعت اول آتش سوزی، تنها مغازه‌ی حادثه دیده بود. نیم ساعت یعنی سی‌دقیقه. یعنی سی دقیقه فرصت بود تا از نزدیک‌ترین کپسول آتش‌ خاموش کن استفاده شود. که نشد. که منتظر ماندند تا دولت [سازمان آتش‌نشانی] وارد عمل شود.  چون این وظیفه ی ارباب است که از خسارت جلوگیری کرده و یا بعد از خسران، به جبران آن اقدام کند.

 آتش سوزی در بازار تبریز

 مشکل ما، آن کسی نیست که تکیه بر اریکه‌ی قدرت زده است. مشکل ما، این است که نمی‌خواهیم با ارباب «همکار» باشیم. یاد نگرفته‌ایم. باور نداریم. اطمینان نداریم. حالا گیریم این شخص، امیرکبیر باشد یا احمدی‌نژاد. ارباب نیکو، از مادر زاده نشده است. خلاصه‌ی کلام اینکه: «هر که با ما درافتاد، ورافتاد!»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* این سری نوشته، به طرفداری از هیچ جزء اجتماع نیست. و نه حتی در دفاع از فرهنگ و تمدن غربی.

** اگر باز هم جای سوالی مانده باشد، در کامنتینگ عنوان کنید تا اگر در توانم بود پاسخگو باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط سوسن جعفری  | 

 




 

 

اینها، نتایجی است که من، در تعامل با افراد جامعه در هر طبقه‌ی اجتماعی، از شنیده‌ها، دیده‌ها و آموخته‌هایم به دست آورده‌ام. بنابراین، پیش از هر گونه تهمت و اتهامی، اگر حرفی برای اضافه کردن، تصحیح یا انتقاد دارید را عنوان کنید و حاشیه نروید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک ایرانی، سوای اعتقادات و احیاناً مذهبی که پیرو آن است، انسانی است که دوست دارد و یا بهتر است بنویسم تمایل دارد به او گوشزد بشود که چه باید بکند؟ کجا برود؟ چطور برود؟ دوست دارد، که نه، اعتقاد دارد باید «چماقی بالای سرش باشد» تا کاری را «درست انجام بدهد». یک ایرانی حالا به هر گروه سنی که تعلق داشته باشد، علی‌رغم این تمایل فاحش و آشکاری که دارد، به طور مزمنی گرایش دارد «خلاف جهتی که رانده می‌شود حرکت کند.» این حالت اجتماعی، تنها زائیده‌ی زندگی فئودالی است. رابطه ارباب و رعیتی. استعماری.

این استعمار، تنها آن استعمار معروف که یک سرش به انگلیس و پرتغال و فرانسه می‌رسد نیست. استعمار ارباب رعیتی که در نهایت، رعیت را به اطاعت از «آقا بالا سر» وادار می‌کند در زنجیره‌ی ژنتیکی ایرانی‌ها وارد شده است. این ارتباط، ارتباطی ساده و کشکی نیست. رابطه‌ای است که در آن ارباب مستبدانه حکم می‌دهد و رعیت موزیانه ضربه وارد می‌سازد. در این ارتباط، ارباب از دسترنج رعیت می‌بالد و رعیت از اندوخته‌ی ارباب می‌دزدد. در درجه‌ی عالی این تعامل، استعمار جهانی قرار دارد.

 

ممکن است خیلی از کسانی‌که این مطالب را می‌خواند، به شدت مخالف ارتباط استعمار و عقب‌مانده‌گی ایران باشند. و کلاً استعمار را زاده‌ی ذهن مشتی روشن‌فکر مأب چند دهه‌ی قبل بدانند و کلهم این بحث را رد کنند. ولیکن، حتی اگر استعمار را نه آنگونه که سال‌ها آموخته‌ایم مورد بررسی قرار بدهیم، سست بنیادی و عدم اتکاء به نفس مردمان جهان سومی به طرز بارزی توجیه می‌شود.

 

این ارتباط عجیب عجین شده با زندگی مردمان ممالک عقب مانده‌ی جهان، ساده و در عین حال مرضی است. برای چنین مردمی، ارباب موجودی است متعلق به طبقه‌ای که هر کاری را بخواهد می‌تواند انجام بدهد. آدمی که هر کاری که انجام می‌دهد، هر طوری که انجام بدهد، «درست» است. بنابراین این رابطه را تقلید می‌کند. و هر چه به طبقات پایینی حرکت می‌کنیم، این تحکم و استبداد عمیق‌تر و خشن‌تر می‌شود. اطلاع‌رسانی به ارباب نیز هر چه از طبقات تحتانی به بالا حرکت می‌کنیم، بیشتر دچار سانسور می‌شود. در انتها، ارباب به مرور دچار تزلزل شده و زمینه‌های سقوط‌ش فراهم می‌شود. ولیکن، رعیت نیز به همراه او، ساقط می‌شود. دراین میان، عده‌ای خرده‌مالک نیز زاده می‌شود.

 

استبداد، ضامن بقای جامعه‌ی طبقاتی است. جامعه‌ای که در آن، افراد نیاموخته‌اند «فکر» کنند و بگویند: «چرا؟»

«چطور؟»

«کِی؟»

«کجا؟»

جامعه‌ای که در آن، دزدیدن از ارباب یک نوع زرنگی محسوب می‌شود. کم‌کاری برای جبران کم بودن درآمد است، تنبلی دهن‌کجی به تحکم ارباب و تخریب اموال ارباب نوعی انتقام و حتی پایه‌ی انقلاب محسوب می‌شود.

در یک چنین جامعه‌ای، مثل جامعه‌ی ایران، مملکت، مایملک دولت [حکومت] محسوب می‌شود. و از آنجایی که بخش اعظم صنایع و سازمان‌ها و ادارات و ارگان‌ها دولتی هستند، در نتیجه، دست مردم برای بروز رفتارهای رعیت‌مآبانه گشوده‌تر است. به همین ترتیب است که هرگز در ایران، چه در گذشته و چه اکنون، کار ِ گروهی، تشکیل تیم و همفکری آن‌گونه که در جوامع توسعه‌یافته تعریف شده است، یافت نمی‌شود. رقابت در زندگی ارباب رعیتی، خلاصه می‌شود در میزان زرنگی آدم‌ها. به نظر من، برخلاف آنچه تصور می‌شود، فردگرایی individualism افراطی، آن اتفاقی است که در چنین جوامعی رخ می‌دهد. عدم اعتماد به دولت [حکومت]، از آنجایی ناشی می‌شود که فرد می‌داند، کسی که به مسند وزارت یا وکالت تکیه زده است و شده است دست راست ارباب، رعیتی است که با زرنگی خود را بالا کشیده است. بنابراین، همانگونه که با ارباب وارد معامله‌ای نانوشته می‌شود، با وزیر و وکیل هم چنین می‌کند. با رئیس و مدیر هم همینطور. با زیردست ِ خود نیز هم.  

 

 

ادامه دارد ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* این سری نوشته، به طرفداری از هیچ جزء اجتماع نیست. پس فارغ از هرگونه پیشداوری، اظهار نظر کنید.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط سوسن جعفری  | 

 




 

 

خوب! این مطلب را قرار بود زودتر از این بنویسم. زودتر از این یعنی به محض اینکه از تهران برگشتم. ولی یادم رفت. بعد «بزرگترین بازار سرپوشیده‌ی جهان» که زخم خورد، یادم افتاد.

 

پیش از این هم در مورد طرز فکر ناهید نوشته بودم. اینبار هم که تهران بودم، یکی دو سه تا بحث دوستانه با هم داشتیم که البته ترجیح دادم زیاد بسط‌ش ندهم. اول برای اینکه وقت‌م کم بود. دوم اینکه می‌دانستم بحث‌م با او به جایی نمی‌رسد.

یادم نیست بحث‌مان از کجا شروع شد و اصلاً چرا شروع شد ولی به گمانم ناهید بود که شروع کرد. گفتگویش پیرامون سخنرانی احمدی‌نژاد در سازمان ملل و اینها بود. من بیشتر گوش می‌دادم. و فکر می‌کردم به ناهید و اینکه خودش به این نتایج خفن دست یافته است یا همه‌اش تحت تأثیر محیطی است که در آن زندگی می‌کند؟ این همه مدت آشنایی، از زمانی که او مرا به صراط مستقیم و گریه کردن برای امام حسین دعوت می‌کرد و من انکار می‌کردم می‌شناختم‌ش و حالا، همین ناهید داشت با شدت و حدت عجیبی به ریش همین اعتقادات می‌خندید!

دگردیسی ناگزیر است. اما، دگردیسی یک فرایند غریزی است. یک اتفاق ناآگاه است. فاقد ‌شعور است. فکری در پس ِ این دیگردیسی نیست. فرمان بر اساس تحلیل و منطق نیست. فرمانی نوشته شده در بطن زنجیره‌ی ژنتیکی است.

به ناهید نگاه می‌کردم و گاهی تماشای صورت‌ش، ذهن مرا از بحث گریز می‌داد. سر رشته از دستم رها می‌شد. می‌گفت از پول نفت و گرانی و تورم و دروغ و دغل و سیل در استان‌های شمالی. از فرهنگ. از تمدن. از وحشی‌گری. از خیلی چیزها.

من بیشتر تأکیدم روی نهادینه کردن فرهنگ بود و ناهید می‌گفت نه! دولت باید چماق به دست بگیرد و مردم را به زور فرهنگ‌مند کند! گفتم اگر چماق به دست بگیرد توی نوعی نمی‌آیی منبر بگذاری که دولت مستبد است؟ گفت نه! زیاد حرف زد. و آخر سر خودش مثال زد که چطور محمد (پسرش) حواسش هست به رفتار و کردار او و پدرش. گفتم این همان نهادینه کردن فرهنگ است. رسیدی به حرف من! من می‌گویم چرا باید دست روی دست بگذارم و انتظار داشته باشم که همه‌ی بار فرهنگی را «دولت» به دوش گیرد؟ تنها به این دلیل که مملکتی که من در آن زندگی می‌کنم سرزمینی نفت‌خیز است؟ بچه‌ها تا شش سالگی از آن خانواده‌ها هستند و دولت انتظار دارد سنگ بنای فرهنگ تا شش سالگی توسط خانواده گذارده شود. بعد، با شروع تحصیلات اجباری، این مهم به دولت موکول می‌شود ولیکن باز هم وظیفه از خانواده ساقط نمی‌شود. ولی در ایران، خانواده می‌گوید وقتی بزرگ شد یاد می‌گیرد و دولت می‌گوید خانواده باید یاد می‌داد و اینطوری می‌شود که هیچ ساختمان اصولی از فرهنگ اجتماعی در نسل ِ بعد بنا نمی‌شود. این‌طوری می‌شود که ناهید عزیز من می‌گویم تمام این مباحث به این ختم می‌شود که ما، ابداً علاقه‌ای به «رشد» نداریم. این علاقه پیوندی عمیق با «فرهنگ خانوادگی» دارد. و فرهنگ خانواده، به شدت بر فرهنگ اجتماع مؤثر است. تمام این بحث ابتدایی، زیر بنای تمام علومی است که به بررسی ناهنجاری‌های رفتاری و اجتماعی می‌پردازد. برای همین است که وقتی کسی به جنایتی دست می‌زند، روانشناسان می‌گردند ببینند این بابا در کودکی‌اش تحت چه تربیتی و در چه جوّ خانوادگی بزرگ شده است. نه اینکه بروند یقه‌ی دولت را بگیرند! که البته در ایران برعکس است و عموماً این دولت است که مقصر است. زیرا تاریخ سراسر یأس ایران، این جسارت را به ملت بخشیده است که تمام تقصیرات را بر گرده‌ی دولت بینوا انداخته و خودش را به کوچه‌های علی چپ بزند!

متأسفانه، هیچ علاقه‌ای به «رشد» در  ملت ایران دیده نمی‌شود. این رشد، ترقی، توسعه یا هر چیزی که بخواهیم نامش را بگذاریم، به «وجدان» فردی و جمعی‌ی مردم بستگی دارد. وجدانی که من ِ ایرانی را وا می‌دارد تمام سعی‌ام را بکنم تا فردی مؤثر در ترقی‌ی کشورم باشم. وقتی بتوانم به این درجه برسم، می‌توانم از همه بازخواست کنم. وقتی تمام ِ من‌ها به «رشد» علاقمند شد، ناگزیر دولت نیز که از نخبه‌گان سیاسی که خود تعدادی از همین من‌ها می‌باشند، علاقمند به رشد خواهند بود. به این ترتیب، تصفیه و تزکیه صورت می‌پذیرد و جامعه به سمت آرمان‌های افرادش پیش می‌رود.

این علاقه به «رشد» یک انقلاب است. و لزوماً تمام انقلاب‌ها که نباید سیاسی باشند و در جهت براندازی یک دولت و روی کار آمدن یک دولتت دیگر باشد. قرار نیست در یک سیکل معیوب خودمان را و نسل‌های بعدی‌امان را اسیر کنیم و بطالت، روزمرگی، ضعف، بی‌سوادی، بی‌فرهنگی در اذهان، افکار و منطق ما نفوذ کرده و از ما یک جهان سومی‌ی منفعل بار آورد.

 

ادامه دارد ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* این سری نوشته، به طرفداری از هیچ جزء اجتماع نیست.

** شدیداً تمایل دارم نظرات شما را در این خصوص بخوانم. ولیکن پیش از قضاوت، می‌خواهم که تا آخر نوشته همراهم باشید.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سوسن جعفری  | 

 




 

 

و نمی‌دانی در شوق بودن یعنی چه؟ و قصه‌های مادر را در خواب دیدن و تمنای شب را بوئیدن. در التیام زخم، چرکین شدن. تو نمی‌دانی دوست داشتن یعنی چه؟

و غم را در حنجره‌ی مستی سرودن، عربده شدن. گوش می‌دهی نازنین؟ می‌شنوی بانگ جنون را از تن ِ کوه؟ و نمی‌دانی شیرینی ِ گناه در چشم لیلی بودن را.

دست‌هایم را بگیر. زمانی که ایستاده‌ام تا به خورشید سلام کنم. صبحگاهی که در چشمان تو طلوع می‌کند. آبی‌ی بی‌نهایتی که دلگرمم می‌کند. حضوری که غایبم می‌کند. لذتی که مدهوشم می‌کند. دست‌هایم را بگیر من در سینه‌ات نشان مهر دیده‌ام.

محبوب دوران ِ پاکدامنی‌ام!

خستگی‌ام را در ترنّم بهانه‌ای بیاگن. خسته‌ام را. نمی‌دانی چه نیازمندم به لبخندت. بخند. نمی‌دانی چه دوست می‌دارم. دوست. امشب، وقتی دلم بهانه‌ی مهتاب کرد. وقتی هوس خنکای سترون نسیم ، نیاز خواب را در چشمانم کُشت. وقتی باید باشی، باش.

امشب پنجره‌ای نخواهد بود. نه! دیواری. دری. حصاری. بنایی. تو صدایم بزن. شب، تیره که شد چشم‌ها، نگاهم کن. صدا که مُرد. روزنه که درخشید، صدایم کن. خواب‌های من از آبی‌ی تو لبریز است. بیدارم کن!

 

امشب، ماه که فرود آمد. وقتی ستاره‌ی شمال دل به مهر مشرق سپرد، زمانی که آخرین پاس‌ ِ شبانه در گلوی شهنه بُرید، خواب از چشم‌هایم که گذشت. شب که به نیم شد.

بند ِ دل که پاره شد. گردن که کشید. بیقراری که کرد، تپیدن که گرفت. دست‌هایت را میان سینه‌ام پنهان کن. چشم‌هایت را میان خرمن سرشارت، در چاه چشمانم. هاروت شو. ما ـ روت را منتظرم. وارونه شو.

امشب. شب بلندی‌ست ... کوتاهش می‌کنی؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* نمی‌توانستم دیگر نمی‌توانستم

صدای پایم از انکار راه برمی‌خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار، آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می‌گفت

« نگاه کن!

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی.»

-فروغ-

** دور باید شد!

دور.

نه به آبی‌ها دل خواهم بست،

نه به دریا.

-؟-

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط سوسن جعفری  | 

 




 

 

ببین! اصلاً نمی‌دانم قضیه‌اش تا چه حد جدی است، اصلاً همین‌طور است که می‌نویسم یا نه. ولی هیچ دارویی در دنیا، نمی‌تواند افسردگی یک زن را درمان کند، نه حتی بوسیدن، بغل کردن، سفر رفتن. نه! هیچ چیز نمی‌تواند به اندازه‌ی «خرید» حال یک خانم خسته و افسرده را خوب ِ خوب ِ خوب کند!

ساعت یک و نیم ظهر بود که به سرم زد بروم خرید. دو دل بودنم فقط به خاطر خودم بود. اینکه تنها بودم. سیب و تسبیح بدجوری مشغول درس و مشق و صد البته وضعیت مادرشان بعد از عمل جراحی بودند، آن هم عمل به آن بزرگی. نمی‌شود از آنها بخواهم همراهی‌ام کنند. مریم شیفت بود و ظریفه ساعت چهار بعد از ظهر کلاس داشت. هر طوری که خواستم ذهن خودم را بپیچانم و سر به راهش کنم که قید این فقره را به کل بزند، نشد. پایش را کرده بود توی یک کفش که الاّ و بلاّ باید برویم خرید!

روی کاناپه، رو به روی شیوا نشسته بودم و داشتم فکر می‌کردم وقتی راننده‌ام آمد به‌اش می‌گویم مرا جلوی خیابان تربیت پیاده کند. بعد یواش یواش می‌روم و وقتی خسته شدم، یک جایی بالاخره پیدا می‌شود برای نشستن. اول از همان داروخانه‌ی نبش تربیت، شامپو بدن می‌گیرم و [ای داد!!! دیدین چی شد؟ ژل ِ دست یادم رفت!] سعی می‌کنم زیاد از حوالی‌ی مسجد دور نشوم چون اگر نیاز به دستشویی پیدا کنم، به سرویس بهداشتی‌ دسترسی داشته باشم. بعد شیوا که پرسید چیه سوسن، تو فکری؟ گفتم دلم رژ می‌خواهد! آن هم قرمزش را!! مات‌ و مبهوت نگاهم کرد. گفتم خوب رژ قرمز ندارم! دلم می‌خواهد ببینم رژ قرمز بزنم چه شکلی می‌شوم!  

القصه، بالاخره از سر ناچاری، سوار خر شیطان شدم. کیف‌م را خالی کردم ببینم چقدر پول دارم. با احتساب تمام آنچه از لباس و غیره‌جات لازم بود بخرم، چهل و خورده‌ای پول همراهم بود. فکر کردم برای یک خرید کوچولو کافی است. هر چند به نظر شیوا کافی نبود. گفتم کارت سیبا همراهم است. اگر لازم بود استفاده می‌کنم. بعد یادم افتاد که قرار بود صدیقه برایم ماسک N95 بیاورد. دیروز موقع کارت زدن، به‌اش گفتم که خانم م. گفت نمی‌شود ماسک در اختیارم بگذارد. گفت وقتی دو ماه پیش با پدر و مادرش می‌رفتند سوریه، دو تا از ماسک‌هایشان را استفاده نکرده‌اند. خواستم برایم بیاورد. آورده بود!

مریم ب. بود و نوریه و صدیقه. گفتم می‌خواهم تنهایی بروم خرید ولی یک خورده می‌ترسم. صدیقه گفت اگر بخواهی من همراه‌ت می‌آیم. اینطوری شد که از راننده خواستم جلوی تربیت پیاده‌امان کند. اول از همه هم رفتم و از داروخانه شامپو بدن گرفتم. هر چند ژل ِ دست یادم رفت.

بعد همین‌طور داشتیم می‌رفتیم و از هر دری سخنی که رسیدیم جلوی ویترین یکی از مغازه‌های کفش‌فروشی. بعد یک جفت کفش جیگر دل ِ مرا بُرد. یعنی دل ِ مرا اساسی بُرد و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و رفتیم توی مغازه. رنگ مشکی‌اش را داد تا بپوشم. جوراب پشمی پایم بود، مانده بودم چطوری پرب کنم که آقای فروشنده یک جفت جوراب پارازین داد دستم. از آنجایی که پای چپ‌ نازنینم موقع کفش پا کردن حسابی از خجالتم در می‌آید، فقط به پای راستم پوشیدم. دلم ولی پیش فیلی رنگش بود. یعنی من یک دلبری می‌گویم شما یکی می‌شنوید! سایز سی و شش سیاه رنگ نداشت. از رنگ فیلی‌اش هم فقط سی و نه داشت. اخم کردم و داشتم فکر می‌کردم از خیرش بگذرم که آقاهه گفت فیلی‌اش را دوست دارین؟ گفتم آره. گفت یکی سفارشی‌اش را داریم بالا صبر کنید برم بیارم! واااااااااااااااااااای! یعنی دلبری می‌باشد ها!

بعد گفتم تخفیف نمی‌دهید؟ گفت اصلاض قابل ندارد. گفتم خوب برویم! گفت مرا می‌ترسانید همین تابستان گذشته، یک خریدار شیرازی، به‌ش گفتم قابل ندارد برداشت و رفت. گفتم دنبالش نرفتید گفت نه! گفت یا تخفیف نمی‌دهم یا پول نمی‌گیرم. حد وسط ندارد! ولی خوب من تخفیف گرفتم!

بعد رفتیم دو سه مغازه آن‌طرف‌تر، یک جفت کفش پاییزه برای صدیقه گرفتیم. بعد مغازه‌ی بغل دستی‌اش، یک عدد کیف جینگول باز دل لامصب مرا بُرد! بعد دیدم نخیر نمی‌شود کاری‌اش کرد. دل است دیگر. رفتیم توی مغازه و چک و چونه زدیم و کیف خوشمل را گرفتیم! بعد کارت خوان آقاهه کاغذ نداشت، تمام موجودی کیف‌هایمان را خالی کردیم و خورد خورد جمع کردیم و پول کیف را دادیم! اولین بار بود که برای خرید چانه می‌زدم ولی! پنج تومن بیشتر پایین نیامد نامرد!

بعدش هم رفتیم برای مامان صدیقه روسری گرفتیم و آجیل و یک چیزهای دیگری هم گرفتیم دیگر خوب! بعد هم دلم می‌خواست یک فقره شومیز حریر مشکی یقه حلزونی هم بگیرم که سر ِ دل بوالهوس یک فقره داد کشیدیم تا بنشیند سر ِ جای خودش! والله!

تازه وقتی رسیدم خانه، دیدم شالی که چند روز پیش خریده بودم، کاملاً با رنگ کفش‌هایم و تکه‌هایی از تکه‌دوزی‌های کیف جینگولم ست می‌باشد! بعد ذوق زده شدیم.

بعدش هم می‌خواهم دستبندم را که کنار دریا وقتی روی سنگ‌ها افتادم، پاره شد را دوباره ببافم. بعد هم وسوسه شدم با دانه‌های عقیق تسبیحی که خواهرم از کربلا برایم آورده است برای خودم آویز درست کنم! سنگین می‌شود ولی خیلی هوکشل می‌شود. بعد تازه الآن منتظرم مامان هانیه بیاید و با هم برویم خاگینه با مغز گردو و دارچین بپزیم برای صبحانه‌ی فردای بیمارستان که نوبت شهردار بودن من است. (ها! توضیح نمی‌دهم که بمانید در خماری )

بعدش هم ... آهان! باید قبل از رسیدن ساعت اوج مصرف، بنشینم و مانتویم را اطو بزنم خوب!

 میو میو

بعد هم اینکه، خرید اصولاً فرآیند مؤثری در کاهش تألمات روحی و جسمی بانوان می‌باشد! این یک برهان قاطع است و ... همین دیگه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* مارک کیفم می‌باشد! عکس گربه را هم تسبیح عزیز شکار کرده است

** ای بر سر و دوش تو روان موج خروشان/گیسوی تو اسرار الهی‌ست، مپوشان (+)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سوسن جعفری  |