تبليغاتX

من در جستجوی آنچه من است سرگردانم ... دستم را بگیر ماه من!

 

                                                    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

این‌روزها، فرصت برای فکر کردن زیاد دارم. زمان برای بهتر شدن، و به بهتر شدن فکر کردن زیاد دارم. نه اینکه شب‌ها دیر بخوابم و صبح‌ها زود بیدار شوم، نه! همین‌طوری ساعت‌های من کش می‌آیند و من عجیب بهانه دارم برای پر کردن آن‌ها و لذت‌بردن از خودم و توانایی‌های خودم ...

 

همین‌روزهایی که ساعت‌هایش برایم کش می‌آیند، یادها و خاطرات زیادی هم هستند که زنده می‌شوند ... تمام اتفاقاتی که روزگاری برایم ناچیز و پیش‌پا افتاده محسوب می‌شدند حالا عمیق و پررنگ جلوه می‌کنند و بی‌آنکه بخواهم دوباره مرورشان می‌کنم. مرده‌ها زنده می‌شوند و رفته‌ها برمی‌گردند ...

 

آرزوهایی که شاید هرگز گمان نمی‌کردم برآورده شوند، جان می‌گیرند و برآورده می‌شوند! و روحی عجیب نیرومند دفتر عظیم نابودنم را با ولعی سیری‌ناپذیر ورق می‌زند و انرژی‌ی مهارناشدنی‌ای را به رگ‌های بودنم تزریق می‌کند. آرزوهایی برآورده می‌شوند و دلهره می‌افتد به جانم که عجب از این آرزوها! ... روزی آرزو کرده بودم، کسی پیدا بشود و غمگین‌ترین خواسته‌ام را بجوید و پاسخی بدهد به بزرگترین علامت سوال زندگی‌ام ... داد!

 

ـ سوسن ازت می‌خواهم یک قول به من بدهی، اوکی؟

ـ چه قولی؟

ـ اینکه فراموشم کنی![1]

 

مدت‌های زیادی است که دوست‌داشتن‌های رفته را فراموش کرده بودم، خواسته بودم که دیگر نباشند و آزارم ندهند، این آزارهای شیرینی که اشک را می‌نشاندند گوشه‌ی چشم‌های خسته‌ام را دیگر نمی‌خواستم! «هادی» را فراموش کرده بودم .... خیال می‌کردم فراموش کرده‌ام و آن کنجکاوی‌ و نگرانی‌ی خواهرانه را که گمان‌م تا روز واپسین روحم را آزار خواهد داد را نیز ... ولی انگار هنوز بود، که آن پیرمردی که به عمرم ندیده بودمش و نمی‌شناختم‌ش، در یک روز گرم بهاری، در جایی بسیار دورتر از خانه‌ام و در مکانی بسیار غریب و نا آشنا توی چشم‌های ناباور بهت‌زده‌ام نگاه کرد و گفت:«هادی مرده است!» عجیب است که آن لحظه نفهمیدم چه می‌شنوم، آسوده خاطر و کودکانه با چشم‌هایی سراسر شوق گفتم:«نمرده! رفته یک جای دور ... که ازش بی‌خبرم!» سری به عطوفت تکان داد ...

« او: خیلی دوست‌ش داشتی؟

من: خیلی!»[2]

 

(نپرسیدم تو کی هستی؟! هادی را از کجا می‌شناسی؟! از کجا می‌دانی؟ ... باورش داشتم! چرا؟ ... نمی‌دانم!)

هادی مرده بود و من حالا پاسخی برای دلواپسی‌هایم داشتم، خیالم را آسوده می‌خواستم و اکنون آسوده بودم؟  گریه کردم ... نه آن روز یا آن شب، چندروز بعدتر که تازه فهمیدم چه بر سرم آمده است، ترس نشست بر جانم و چشم‌های هادی را بستم! او برای همیشه رفته است و من، هرگز آن صورت رنجدیده‌ی محزون مهربان را نخواهم دید ... هرگز!

 

ـ سوسن من هرگز برنخواهم گشت ... هرگز![3]

 

فردای آن روز که توی اتاق عمل گریه‌ام گرفت، نوشته‌هایم را مرور کردم، خیلی اتفاقی بسته‌ی نوشته‌هایم را پیدا کرده بودم و داشتم طوری می‌خواندم‌شان که انگار تا به‌حال نخوانده بودم‌شان. «یادگارها» را خواندم ... هادی را جلوی چشم‌هایم لابه‌لای سطور متراکم می‌دیدم که هرگز لبخند نمی‌زد و آن چشم‌های ریز پشت عینک را ... موهای صاف بلندی که از وسط فرق باز کرده بود ... سیمایی از میان کلمات جان می‌گرفت تا من ذره‌ذره، آرام آرام عمق فاجعه را درک کنم ...

 

ـ من خودم را می‌کشم! یک بار این‌کار را کردم و باز هم می‌توانم![4]

 

چقدر طول کشیده بود تا بفهمم آن مرد سالخورده چه پیغام دردناکی به من داده است؟ چقدر طول کشید تا درک کنم که «ماه من» مرده است و دیگر توی هیچ شبی گِرد و باریک نخواهد شد؟ دردهایش پیش چشم‌هایم جان گرفتند، بدن کبود از مهری پدرانه، دماغ شکسته‌اش ... و آن حجم ملموس اندوهی که روی صورت‌ش بود ... هادی‌ای که هرگز شاد نبود و قوی نبود و کسی را دوست نمی‌داشت ... نمی‌دانم چقدر طاقت آورده بود ... چطور توانسته بود؟ آن‌وقت یاد آن روزهای آخر می‌افتم که داشت بهتر می‌شد، جان می‌گرفت و دنیای سیاه و سفید پیرامون‌ش رنگین می‌شد، جاری می‌شد ... دوست‌داشتن را مشق می‌کرد و برای فرداهای نیامده‌اش نقشه می‌کشید، نقشه‌های کودکانه ...

 

ـ می‌خواهم برم دنبال کار، بعد یک خونه اجاره می‌کنم ...

ـ منم دعوت می‌کنی به خونه‌ت؟!

ـ آره چرا که نه!

ـ البته باید چشم‌هام رو ببندم!

ـ آره دیگه! قول دادی![5]

 

... آرزو داشتم برگردد و روزی صدایم بزند و ببینم که موهای سفیدی میان سیاهی‌ی موهایش، صورتی مسن و پخته از او ساخته است، آرزو داشتم کنارش بنشینم و برایم از روزهایی بگوید که توی خیالم تصورش می‌کردم که پدر مهربانی شده است و دخترکی زیبا یا پسرکی شیرین دارد و همسرش را همراه خود کرده است ... همسری که هرگز دوستش نداشت ... توی خیالم سعادتمندش کرده بودم و برای روزی در دوردست‌ها، هر دو پیر شده بودیم و یک دنیا حرف برای سالهای تنهایی‌مان داشتیم ... و هادی طاقت نیاورده بود ... «گل‌ شب‌بوی[6]» من شکسته بود و من دیگر هرگز او را در هیأت مردی میانسال با یک عالمه تجربه تلخ و شیرین نخواهم دید و حالا هربار که بروم «شاه‌گلی[7]» آرزو نخواهم کرد روزی در آن دوردست‌ها همراه او بروم آنجا که خدا می‌داند چقدر دوست‌ش داشت ... دیگر نخواهمش دید ...

 

... چقدر طول کشید تا فهمیدم چطور می‌شود آرزوهایی کرد و زمانی‌که برآورده شد، پشیمان شد و با خود گفت کاش هرگز آرزو نمی‌کردم کسی پیدا بشود و به من بگوید چه بر سر هادی آمده است ... حالا حتی دلم نمی‌آید برادرزاده‌ام را «هادی» صدا بزنم، حتی ابداً نمی‌خواهم تو را «ماه» خطاب کنم ... می‌ترسم، می‌ترسم تمام ماه‌های من به یک سرنوشت دچار شوند و باز می‌بینم که نمی‌شود .... مدت‌هاست که ماه آسمان من «نو» شده است ...

حالا آرزو می‌کنم هادی کوچک من، زندگی‌ی شادی داشته باشد و خوشبخت بشود و قوی باشد و عاشق بشود! دوست دارم ماه گرد سفید من، همواره شب‌های مرا مهتابی کند ... دلم می‌خواهد با تمام وجودم با حسی سرشار از خیرخواهی و عطوفت برای روح دردمند برادر جوان مهربانم، خواستار رحمت و مغفرت خداوندی باشم که هادی آنقدر دوست‌ش داشت ... آرزو می‌کنم خداوند ضعف او را ببخشد و زندگی‌ی ابدی‌ی او را قرین رأفت خود قرار دهد ... آمین.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1و... 5. از گفتگوهایی در دوردست ...

2. من بودم و پیرمرد که پرسید ... 

6. «گل شب بوی من شکسته در باد ... »را همیشه گوش می‌داد ...

7. دو شب قبل از رفتن‌ش ــ که پدر رفته بود دنبال نقشه‌ی شومش ــ ، با مادرش رفته بودند آنجا و می‌گفت تا نصف شب ماندیم آنجا ... بعدها فهمید اصرار مادرش برای ماندن بیشتر و گشتن آنجا برای چه بود ...

 

                                                                     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* در چهارم تیرماه سال پنجاه و هشت؛ ندیدم که زاده شدی و ندیدم در چه روزی بود که برای همیشه چشمهایت را بستی ... پیرمرد گفت دو سال و نیم پیش؛ روزی که من به شدت اندوهگین بودم و نه کتاب و نه موسیقی و نه فیلم و نه هیچ چیزی آرامم نمی کرد تو برای همیشه رفته ای ولی یادم نمانده کی بود هادی ... برادرم نازنینم ... تولدت برای همواره مبارک!

 

** بانوی عطر و آیینه یادم هست ...

*** مؤاخذه ام نکنید ... اگر رفتم ... گاهی می آیم ... گاهی خواهم آمد ... و دوستتان خواهم داشت همیشه ...

+ نوشته شده در  87/04/04ساعت 0:0  توسط سوسن جعفری  | 

 




 

 

«مستر بین»، نمایشی دارد که گمان‌م دیده‌اید ... توی این نمایش شب کریسمس است و «مستر بین»، دارد اتاق کوچک بودن‌ش را تزئین می‌کند ... اتاقی که یک تخت‌خواب دارد، یک میز کوچک غذاخوری، یک دستگاه تلویزیون و یک شومینه و کمدی پر از اشیایی گرانبها!

 

بگذریم.

 

«مستر بین» توی این نمایش، تعدادی کارت پستال یک‌شکل و یکسان خریده است و می‌گذاردشان داخل پاکت، می‌رود بیرون و از شکاف در می‌اندازد داخل، در را باز می‌کند و می‌آید داخل اتاق، پاکت‌ها را با شعفی کودکانه برمی‌دارد، بازشان می‌کند، از دیدن تصاویر تکراری روی کارت‌ها هیجان‌زده می‌شود و یکی یکی آویزان می‌کند روی بند ...

 

موقع خواب، جورابی را برای خودش، و جورابی را برای عروسک‌ش و یکی را هم برای موشی که در منزل‌ش منزل دارد، آویزان می‌کند. صبح با صدای ناقوس بیدار می‌شود، با هیجانی دلانگیز جست و خیز می‌کند. می‌رود سمت جوراب‌ها، جوراب خودش را برمی‌دارد، وارسی‌اش می‌کند، و هدیه‌ای را که خودش شب پیش داخل‌ش قرار داده را بیرون می‌آورد. تماشای صورت مردانه‌ای که وحشیانه کودکی می‌کند، رقت‌انگیز است، ‌زمانی که از آنچه خود به خود هدیه داده است غرق شادی می‌شود. رمانی‌که چشم‌هایی را که خودش برای عروسک‌ش خریده است را از داخل جوراب می‌کشد بیرون و می‌زند به صورت خرس و وانمود می‌کند که خرس عروسکی‌اش چقدر شاد شده است که حالا می‌تواند ببینید، ...

 

این روزها «مستر بین» شده‌ام ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

قهرمان خان، نوک سبیلش را می‌جوید و از پشت شیشه‌های رنگی‌ی پنجره، زل زده هبود بیرون. قادر نشسته بود روی صندلی و پاهایش را انداخته بود روی هم و با انگشت‌هایش روی پایش ضرب گرفته بود. قهرمان خان ساکت بود و چیزی نمی‌گفت، قادر داشت حوصله‌اش سر می‌رفت. بلند شد و در طول اتاق شروع کرد به قدم زدن و زیر چشمی نگاه خان می‌کرد که همان‌طور نشسته بود و نوک بلند و آویزان سبیل روغن‌مالیده‌اش را می‌جوید. قادر گفت: «چه کنیم عمو؟ با این گندی که بالا آورده، فردا پس فرداست که مردم بریزند توی همین حیاط و کشان کشان ببرندش و توی تمام ولایات چو بیاندازند که پسر یکی‌یکدانه‌ی قهرمان خان توی ده‌شان الواطی می‌کند ... باید جلویش را بگیری عمو ... عمو؟» خان تکانی خورد و نوک سبیلش را رها کرد و برگشت سمت قادر، قادر رنگ صورتش سفید و مات بود، مثل پوست مادر خدابیامرزش. آنطور که زل می‌زد به آدم و تکان نمی‌خورد، انگار که اطلس زنده باشد و ایستاده باشد روبه‌رویش و لبخند زده باشد و سینی‌ی چای را گرفته باشد جلویش و قهرمان خیره مانده باشد، خیره ماند روی صورت قادر. بلند شد و رفت سمت در، دست‌ش را گذاشت روی قلب‌ش «دختره کی بوده؟» قادر انگار که تلنگری خورده باشد، تکانی خورد و پشت سر عمویش ایستاد «خواهر زن سلیمان، خواهر رخشنده!» قهرمان آهی کشید و گفت :«هر کاری صلاحه بکن قادر ... من که از این زبان بسته چشمم آب نمی‌خورد!»

 

سوار اسب‌ش شد و رفت سمت ده، نزدیکی‌های خانه‌ی سلیمان بود که هرمز را دید، هرمز داشت با پسرهای دیگر هفت سنگ بازی می‌کرد که با دیدن قادر از جا پرید. پسرها به صف کنار دیوار ایستادند تا قادر نزدیک بشود، سلام کردند و سرهای طاس‌شان را یک‌وری گرفتند و با یک چشم نیمه‌باز نگاه قادر کردند که قدش آنقدر بلند بود، بالای اسب هم که بود، نمی‌شد دیدش آنقدر که نزدیک می‌شد. قادر تکیه نداده بود به دیوار، وسط گذر ایستاده بود و پوزه‌ی رخش را می‌مالید. قادر دهنه‌ی اسب را کشید و صدای رخش بلند شد، هرمز قدمی عقب رفت «سلیمان و رخشنده خانه‌اند؟» هرمز دوید سمت خانه و درچوبی‌ی کهنه را با فشار تنه‌اش باز کرد.

 

قادر آمد داخل حیاط، سلیمان و رخشنده آمده بودند پیشوازش. نگاهی به دور و برش که انداخت، تن لرزان مریم چسبیده بود به ستون چوبی. چشم‌هایش را بسته بود و می‌ترسید نگاهش کند، قادر گوشه‌ی لبش کش آمد و برگشت سمت رخشنده «این دختره چشه رخشنده؟» رخشنده دست‌هایش را توی هم برو برده بود و به هم می‌مالید، نگاهی به مریم انداخت و بعد چشم‌هایش را سُراند سمت سلیمان، سلیمان چیزی نگفت،‌رخشنده هم ساکت ماند و سرش را انداخت پایین، قادر با تعلیمی زد به پاهیش و سرفه‌ای کرد و گفت: «بریم داخل، باهاتان حرف دارم!»

 

رفته بودند داخل و صدایشان هم نمی‌آمد، سایه‌ی هیکل درشت قادر افتاده بود روی گلیم توی دهلیز، مریم هر چه گوش خواباند چیزی نشنید. هر چه نزدیک‌تر آمد نشنید که دارند آن‌ تو چه به هم می‌گویند، هرمز رفته بود توی کوچه، حیاط از همیشه کوچک‌تر به نظرش آمد. چیزی سنگین افتاده بود توی دلش و حس می‌کرد دارد بالا می‌آورد،‌ دهانش خشک شده بود و دست‌هایش می‌لرزید، رفت تا وسط حیاط و لحظه‌ای ایستاد، برگشت و مدتی کوتاه نگاهی به دورتادور حیاط انداخت، نگاهی به آغل و باغچه انداخت و دانه‌چیدن مرغ‌ها را تماشا کرد. وقتی حس کرد سایه‌ی روی گلیم سنگین‌تر شد، دوید سمت در.

 

تمام روز را، دنبال مریم گشته بودند. نبود، توی خانه‌ی علی عروسی بود و مردم جمع شده بودند توی خانه‌ی علی و دور بساط عاشیق‌ها، می‌خوردند و شادی می‌کردند و رخشنده و سلیمان داشتند توی دره،‌پشت آسیاب خرابه، دنبال مریم می‌گشتند. رخشنده نفرین‌ش می‌کرد و از خدا می‌خواست طعمه‌ی گرگ‌ها شده باشد، آرزو می‌کرد دیگر هرگز نبیندش، نشود که پیدایش کنند، هرمز می‌دوید جلوتر از تپه‌ها بالا می‌رفت و صدایش می‌زد و بعد ساکت می‌شد و گوش می‌داد تا شاید صدای ناله‌ای هم اگر بلند شد بشنود. نمی‌شنید. سلیمان دست انداخته بود دور شانه‌های رخشنده و دلداری‌اش می‌داد. هر کسی را که توی مسیر چرای گوسفندها می‌دیدند می‌پرسیدند، شاید مریم را دیده باشند، ندیده بودند. آفتاب خسته افتاده بود توی دره و آسمان غم‌باد گرفته بود. خسته شده بودند، کنار چشمه نشستند و بی آنکه با هم حرفی بزنند، پاهایشان را انداختند توی آب. صدای آب سرد و چموش پیچیده بود توی گوش دشت، ستاره‌ها کم‌کمک بالا می‌آمدند و توی سینه‌ی شب پراکنده می‌شدند. ماه خواب‌آلوده بود و کج ایستاده بود، ‌رخشنده گفت: «حرامزاده!»

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* می‌گویی که دوستم داری، ولی زمانی‌که دستم را برای چیدن گلی رها می‌کنی ... می‌فهمم که دروغ می‌گویی ...

 

** دیشب «رضا» را دیدم. چاق‌تر شده بود و سنگین‌تر راه می‌رفت. زنی کنارش بود و نشد که صورت‌ش را ببینم، از بس که محو تماشای رضا شده بودم. ناخودآگاه لبخندی زدم و برایشان آرزوی خوشبختی کردم. آروز کردم در سلامتی و کامیابی در کنار همدیگر زندگی کنند. با خودم فکر می‌کردم چقدر خوب شد که مرا ندید؛ چقدر خوشحال شدم که دیدم تنها نیست ...

 

*** خوشبختی برای هر کسی معنا و مفهمومی مجزا دارد. خوشبختی بوها و طعمهایی متفاوت دارد. برای بعضی، رنگی است و برای بعضی‌ها، سیاه و سفید. بعضی‌ها حاشوری‌اش را دوست دارند، بعضی‌ها چهارخانه‌اش را ... بعضی بزرگ‌ش را می‌طلبند و بعضی‌ها کوچکش را که توی دست جا بگیرد ...

 

کسی شاید مثل من

 

 

خوشبختی برای من، سه روز و سه شبی بود که توی دست‌هایم جا می‌شود ...

 

+ نوشته شده در  87/01/19ساعت 19:8  توسط سوسن جعفری 

 




 

 

1. "... كوچه‌هاي بالاشهر آشغالاشون هم مثل خونه‌هاشون با آشغالاي جنوب شهر فرق داره.... آشغالاي مغازه‌ها هم با آشغالاي كوچه‌ها فرق داره. آشغالاي مغازه‌ها چيزاي بدرد بخورش بيشتره، مخصوصا بقاليا كه بيشترش كاغذ و كارتونه. ولي هميشه سرشون دعواس، به كتك خوردنش از قديميا نمي‌ارزه!... مي‌دوني؟! بايد از شكل كيسه‌ها مي‌تونستيم بفهميم توشونا چيز بدرد بخور؛ هست يا نه؟! كيسه‌هايي كه سبك‌تر و چاق‌ترن بيشتر كاغذ توشون هست. كيسه‌ي آشغالاي خونه‌ها‌ هر چي سنگين‌تر باشه آشغالاي بدرد بخورش كمتره و بيشتر ته مونده غذا و آت و آشغالاي آشپزخونه‌اس!...اين آخريا دستم اومده بود چي كار كنم!...  براي اينكه مطمئن بشم چيز بدرد بخوري توشون هست یا نه، زير كيسه‌هارو سوراخ مي‌كردم. اگر آب ازش مي‌زد بيرون معلوم بود آشغال آشپزخونه‌اس. ولي اگر خشك بود ارزش داشت آدم نگاشون بكنه. شيشه و آهن هم كه اگر تو كيسه‌اي بود از صداش معلوم بود...."

 

این‌طوری شروع می‌شود، داستان «دختر شاه‌پریون» داستان ساده‌ای است و روایتی ملموس دارد. روایت مردمی است که مانند سیاهه‌لشگر توی تمام نماها و پس‌نماهای زندگی‌ی هر کدام از مردم دنیا در تحرکی خسته‌گی‌ناپذیر و نامنقطع تکرار می‌شوند.

 

داستان، داستان دختری است که وقتی کتاب پاره‌ای پیدا می‌کند که تا درس چهارم بیشتر ندارد، کیفور می‌شود و احساس می‌کند «دختر شاه‌پریان» شده است. هر روز درس دوم را تا هفده‌بار، بلکه هم بیشتر رونویسی می‌کند. با مدادهای نصف و نیمه‌ای که از توی زباله‌های مدارس گیر می‌آورد. ولی آنچه این میان مبهم مانده است این است که مریم قصه، این همه کاغذ از کجا می‌آورد؟

 

مریم کنار ترازویی که «سیروس» برای کسب و کار جدیدش به او داده، بساط کتاب و دفترش را پهن می‌کند و می‌نویسد و لابد،‌ کسان زیادی هستند که مثل «اکرم» مادرشان را مجبور کنند که پول بدهد تا خودش را با ترازوی مریم وزن کنند. داستان به قدری روایت ملموس و منطقی دارد که گاهی حس می‌کنی خودت هم مریم را بارها دیده‌ای که کنار ترازوی فکستنی‌اش، کتاب پاره‌پوره‌ای را پهن کرده است روی زمین و با نوک انگشت سبابه‌اش، از روی درس دوم هفده بار روی زمین رونویسی می‌کند: « يك تكه كارتن ولو مي‌كرد كنار ترازويش. دفتر و كتاب نصفه كاره‌اش را كه تا درس چهارم بيشتر نداشت را جلويش باز مي‌كرد و شروع مي‌كرد به نوشتن. همين! كسي كه اين صحنه را ببيند و دلش نسوزد و دست به جيب نشود، آدميزاده نيست! یک دیو است. يك هيولا! »

 

مریم گم می‌شود و همه‌ی بچه‌ها آرزو می‌کنند، کاش پولدارها هیچ‌وقت بچه‌دار نشوند ...

این ماجرای داستانی است که به هیچ‌وجه، کششی ایجاد نمی‌کند ... ساده روایت می‌شود و ساده تمام می‌شود. 

 

2. امسال عید، فیلمی را موفق نشدم ببینم. یعنی یا اول‌ش را دیدم یا آخرش را و گاهی هم از همان وسط‌هایش! خلاصه به جز آخر شب‌ها با مهران مدیری، لذتی نبریدم. «مرد هزار چهره» طنزی جدید بود، سوای آنچه مهران مدیری تا کنون ساخته است، و شاید برای همین هم بود که نتوانست پایان مطبوعی بپردازد. تصویر مرد بینوایی که به طرزی معجزه‌آسا به جای مردان موفقی اشتباهی گرفته می‌شد و در مقابل مردمی که بی حد و تصور آماده‌اند تا «گول» بخورند، و در انتها حتی «سواری» هم بدهند، شهامت می‌طلبد.

در کل، به تصویر کشیدن زندگی‌ی پر از دکتر! برای خانواده‌هایی که مسلسل‌وار دکتر تولید می‌کنند و در کنارش بساز و بفروشی هم می‌کنند برای منی که با این جمعیت محترم در تماس هستم، بسیار دقیق و موشکافانه بود. جای بحث ندارد که این قشر اندیشمند و فرهیخته، به طرز تهوع‌آوری در طبابت، تجارت پیشه کرده‌اند. تصویری که از جمعیت بسیار عالی‌مرتبت فرهنگ و ادب کشور پرداخته شده بود نیز بسیار برایم جالب بود. ریزه‌کاری‌ها، نحوه‌ی گفتگوهایشان، جلسات‌شان و به‌به گفتن‌هایشان برای مشتی چرندیات تنها به استناد «کسی که می‌گوید»، و نه توجه کردن به اینکه «چه می‌گوید»، بیماری‌ی مسری است که در رگ ادبیات ایران تزریق شده است.

تنها می‌توانم بگویم، اگر مهران مدیری فرصت داشت تا این نمایش را در تمام ارکان اجتماع بسط بدهد و «فرصت» این کار را داشت، چه کار بزرگی می‌توانست از آب در بیاید.

 

3. به واسطه‌ی حضور محترمانه‌ی ام‌اس نازنینم، امسال نشد که مثل هر سال تبریزگردی کنیم. با شرمنده‌گی‌ی بسیار، تنها توانستیم سری به موزه‌ی قاجار و مقبرة‌الشعرا و بقعه سید حمزه بزنیم. امسال به واسطه‌ی پخش سریال «شهریار» مقبرة‌الشعرا لبریز از جمعیت بود. صحنه‌ای که آنجا برایم خیلی جالب بود، مشتی گندم بود که روی قبر شاعر بزرگ معاصر ریخته شده بود!

 

 

ارک علیشاه

 

 

من اگر سرم برود، ممکن نیست بدون دیدار از «ارک» نازنینم به خانه برگردم. ارک خوب من، مثل همیشه تنها ایستاده بود و گرد و خاک بنای مصلا روی سرو صورتش نشسته بود. دیدن آن پیکره‌ی فرسوده در مجاورت و محاصره‌ی پروژه‌ی مصلای بزرگ تبریز، میان آهن‌پاره‌ها و آجرها رقت‌انگیز شده است. سالهای زیادی است که خیلی‌ها فراموششان شده است، این نازنین، چگونه این همه بی‌حرمتی را تاب می‌آورد. فراموش کرده‌اند که اینجا روزگاری چه حشمت و جلالی داشته است. حوض و فواره‌هایش، شیرهای سنگی‌اش ... باغ پیرامونش ... تصویری که بالاجبار تار و مات و محو شده است ... به همراهانم گفتم: «بنشینیم فاتحه‌ای بخوانیم » و ... برویم.

 

4. اصلاً شما هیچ می‌دانستید یک همچون موجودی در این دنیای مجازی زندگی می‌کند؟

 

5. « سرباز گفت: «اسم من حسینه پسر شما هستم.»

زن وارفت. سرباز مطمئن نبود که پسر او باشد. بدون اینکه فکر بکند گفته بود پسرت هستم. زن وارفت. سرباز رفت داخل حیاط و زن همان‌جا نشست روی پله. سرباز گفت: «شوهرت چیزی نمی‌گه؟»

زن گفت: «نه.»

زن گفت: ...

‌‌سرباز گفت: «مزاحم شدم؟»

زن گفت: «نه.»

سرباز گفت: «اگه بخوای می‌رم.»

زن گفت: «هنوز زوده.»

زن گفت: «مرتیکه زندگی منو سیاه کرده.»

سرباز گفت: «کی؟»

زن گفت: «پدر وامانده‌ات.»

سرباز گفت: «نیامدم درباره‌ی اون حرف بزنم.»

زن گفت: «پس برای چی اومدی؟»

سرباز گفت: «دلم برات تنگ شده بود.»

 

کتاب جشن/ شماره4/ زمستان1386/ جریان اصلی/ شترهای عزیز/ حسن فرهنگی/صص 40 – 45

 

تولدتان مبارک!

 

6. من مست‌م از تو ... تو چی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/01/15ساعت 11:5  توسط سوسن جعفری  | 

 




 

 

* خواب، پای چشم‌هایم گود افتاده است …

 

 

 

** روایتی از نوع دیگر بود:

« ــ از چيست که چنين می‌کوبی بر تيشه که فريادش کوه را می‌کند؟
ــ فريادی در سينه‌ام می‌زند بر من که می‌کوبم بانو!!!
ــ و اگر اين کوه عشق‌ت باشد!
ــ من هم تيشه‌ای ...
ــ و اگر می‌زنی بر تن محبوب ...
ــ و اگر محبوب می‌زند بر تن ...
ــ و اگر ... اگر من باشم؟ »

 

*** چقدر دل‌م هوای خواب دارد ... خوابی از جنس عبور ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/01/12ساعت 19:12  توسط سوسن جعفری  | 

 




 

 

نوشته است: «یادم هست، یکی از آن شب‌هایی که ستاره آسمان را برداشته بود و هیچ‌کس حواس‌ش نبود، منتظر اتوبوس مشتعل خودم بودم و هیچ صدایی هم توی گوشم نبود(حتما تام ویتز خسته به پشت صحنه پناه برده بود). داشتم با کاغذی که یکی از میخواره‌ها کنار لیوانم گذاشته بود و تاکید کرده بود که توی جیبم بگذارم بازی می‌کردم که اتوبوس رسید. راننده سر تکان داد که:" تأخیر بخاطر پلیس بود. یکی خودشو از رو پل پرت کرده بود پایین". »

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

زینال آویزان شده بود به گردن قیزتامام و رهایش نمی‌کرد، تمام پهنای صورت گردش خیس اشک بود. سکینه از پای دار قالی پایین نیامد، سرش را انداخته بود و زل زده بود به گره‌های سرخ سرخی که تند و چابک از پی هم می‌انداخت. شانه‌هایش بالا آمده بودند و گردنش فرو رفته  بود توی سینه‌اش، خدیجه و ملیحه لپ‌هایشان را از آب‌نبات‌ها پر کرده بودند و آب دهان‌شان شرّه کرده بود و از گوشه‌ی لب‌هایشان تا زیر چانه‌های لاغرشان آویزان مانده بود، لزج و شیرین و برّاق. خدیجه خوب یاد گرفته بود گره بزند، قدّش هم از آخرین‌باری که دیده بودش بلندتر شده بود، نمی‌دانست برای همین است که این‌قدر لاغر به نظر می‌رسید یا نه؟ سـِدخانیم توی چارچوب در نشسته بود و انگشتان دست‌هایش را روی شکم‌ش گره زده بود، چشمی را که کمی لوچ بود بسته بود و با چشم دیگرش نگاه اسدالله می‌کرد که داشت بند و بساط دخترها را جمع می‌کرد. سکینه شانه بالا انداخت که نمی‌آید، کسی ندید کی دست اسدالله بالا رفت و خورد به پشت کله‌ی سکینه که صورت‌ش کوبیده شد به تارهای سفید و زبر و کسی هم ندید که کی سکینه فرصت کرد بدود توی حیاط. قیزتامام نگاه اسدالله کرد که ایستاده بود کنار داربست و زل زده بود به دربچه‌ای که صورت سرخ و عصبانی‌ی سکینه پیدا بود. اسدالله گفت: « یا مثل بچه‌ی آدم بساطت را جمع می‌کنی یا گیس‌هایت را می‌گیرم و توی کوچه می‌کشانمت تا لباس‌هایت به تن‌ت پاره پاره بشوند! دختره‌ی چشم سفید!» دخترک چشم سفید بغ کرده بود و نشسته بود پشت در کوچه و شانه‌هایش تکان‌تکان می‌خورد. قیزتامام چارقد سکینه را انداخت روی داربست و اسباب سکینه را جمع کرد لای پارچه. دوسر چارقد را گرفت و گره محکمی زد و زیر چشمی نگاهی انداخت به صورت تیره‌رنگ سیدخانم. عمران گفت: «دارقالی را خودم بالا بردم نبری یک‌وقت!» قیزتامام گفت: «نخ‌هایش را که از خانه‌ی علی آوردی عمران! خودم اینها را رنگ زدم، خودم کلاف‌شان کردم، این‌ها را می‌برم حتی اگر مجبور بشوم گره‌ها را یکی‌یکی باز می‌کنم!» سکینه تکیه داده بود به تیرچوبی‌ی ایوان، نگاه قیزتامام می‌کرد که داشت کلاف‌ها را از بالای دار می‌کشید پایین و می‌تپاند توی کیسه‌ی گونی که زینال سرش را گرفته بود. زینال گفت: «پشت داربست هم هست ننه!»

 

 

دار قالی

 

رباب هم آمده بود کمک‌شان، رباب و اسدالله هم بچه‌دار نشده بودند، بعد از آن قحطی که افتاد و گندم بوداده از آمریکا جاری شد توی ایران. توی بوران و کولاک و برفی که تا زیر سینه‌ی مردها می‌رسید، مردها نوبتی می‌رفتند تا تبریز و نوبت می‌گرفتند تا از ساختمان خیریه[1] سهم گندم و آردشان را بگیرند. خیلی‌ها توی راه تلف می‌شدند و حتی به تبریز نمی‌رسیدند. بعد از آن بود که سهمیه‌ها را فرستادند اهر، مردم گرسنه از ورزقان و قره‌داغ و کلیبر سرازیر می‌شدند سمت اهر. گندم که کفاف نمی‌داد نان کوروشنه[2] هم می‌پختند. توی سرما مانده بودند، اسدالله بود و مباشر قهرمان‌خان و علی و چندتایی مرد دیگر. توی کولاک قره‌داغ به دام افتاده بودند. از ترس گرگ و سرما و گرسنگی جمع شده بودند روی همدیگر. صدای زوزه‌ی گرگ‌ها می‌پیچید توی سینه‌هایشان و توی کوهستان پژواک‌ش دلهره‌ای نوتر بود. گریه‌اشان گرفته بود و برف خورده بودند و خون توی رگ‌هایشان یخ زده بود. بعد از آن بود که اسدالله بچه‌‌دار نشد. کسی نمی‌دانست چرا ولی اسدالله می‌گفت به‌خاطر آن سرما بوده، مردم سر تکان داده بودند و زده بودند روی شانه‌هایش و گفته بودند که چقدر حیف است مردی مثل تو نسل‌ش بریده بشود. رباب زن رشیدی بود، صورت پر و گرد مثل قرص خورشید داشت، توی چشم‌های آبی‌ی شیشه‌ای درشت‌ش که نگاه می‌کردی آدم یخ می‌زد. سر رباب، با مرادخان و چندتایی از بیگ‌های دهات دیگر اسب تازانده بودند. رباب عاشق اسدالله بود، به دایه‌اش گفته بود اگر اسدالله هم نبَرَد نمی‌گذارد دست هیچ مردی به‌ش برسد، اسدالله برده بود. با این همه اسدالله را تمام خان‌ها و بیگ‌ها دوست‌ش داشتند، مهمان تمام ضیافت‌هایشان بود و از جیک و پیک شان خبردار می‌شد. اگر چیزی می‌خواست،‌ نه نمی‌گفتند. فکرش را نکرده بود که به‌خاطر رباب بوده یا پدر خدابیامرزش، هر چه بود، راضی بود. رباب دوست‌ش داشت و از تمام زن‌های تمام آن اطراف زیباتر بود. رباب آمده بود و تا برسند خانه، تمام خانه را آب و جارو کرده بود و دربچه‌ها را باز کرده بود و تنور را روشن کرده بود و توی تحنه‌ خمیر زده بود. در را باز گذاشته بود و نشسته بود پای درخت توت و گردو شکسته بود. وقتی رسیدند، رباب بافه‌ی موهای بلند و پرپشت خرمایی رنگش را  گرد کرده بود دور پیشانی‌اش و نشسته بود برابر نور آفتاب، چشم‌هایش کم‌رنگ‌تر بود از همیشه و گرم‌تر. سکینه رباب را که دید، آرام گرفت.

 

فردای آن شب، سکینه بقچه‌اش را گذاشت روی درشکه‌ی اسدالله و کنار رباب نشست. قیزتامام دست انداخت دور گردن سکینه، سکینه رویش را برگردانده بود. چشم‌های قیزتامام گـَرد و غبار زمین خشک روستا را پشت سر چرخ‌های بزرگ و فرسوده‌ی درشکه‌ی اسدالله دنبال کرده بود. دل‌ش گرفته بود ولی، سکینه حاضر نبود با او زندگی کند. ریحانه تهدیدش کرده بود و سکینه می‌ترسید خبر نامه‌ی ارباب به ریحانه که برسد و بیاید ده، ببیند با قیزتامام سر یک سفره نشسته، مو به سرش نگذارد بماند. از ریحانه می‌ترسید، از سردار هم می‌ترسید. رباب گفته بود: «من با خودم می‌برمش شهر. پیش من بماند نه من تنها بمانم نه سکینه خودخوری کند. شاید شد و شوهری هم برایش دست و پا کردیم، خدا را چه دیدی قیزتامام!» قیزتامام حرفی نزده بود، نگاه اسدالله کرده بود که ساکت نشسته بود و داشت چپق چاق می‌کرد. اسدالله اصرار کرده بود بروند تبریز و با آنها زندگی کنند، قبول نکرده بود. هنوز کار زیادی داشت توی ده، هنوز باید می‌ماند تا ثابت کند که چه تهمتی به‌ش زده‌اند، این‌را به اسدالله نگفته بود، با خودش عهد کرده بود اگر ریحانه خواست دست رویش بلند کند، رودررویش بایستد. همان دیشب بود که زینال خواب‌آوده توی گوشش گفته بود نمی‌گذارد دیگر کسی اذیت‌ش بکند، دست‌هایش را حلقه کرده بود دور گردن ش و نفس گرم‌ش می‌خورد به صورت‌ش. هر چه بیشتر نگاه‌ش می‌کرد، ‌حس می‌کرد توی تاریکی چقدر شبیه علی شده است، دل‌ش هوای علی را کرده بود. همان دیشب بود که با خودش عهد کرده بود، با آنها نرفت.

 

 

[1] . ساختمان خیریه  که هم‌اکنون نیمه مسکونی است و در میدان نماز، در ورودی تربیت قدیم واقع است؛ تقریباً به عنوان مرکز صلیب سرخ مورد استفاده قرار می‌گرفته است و سالها بعد به عنوان مرکز فوریت‌های پزشکی فعالیت می‌کرد. هم اکنون آخرین نفس‌های یک محتزر را پس می‌دهد.

[2] . نوعی دانه‌ی گیاهی که عموماً به مصرف تغذیه دام‌ها می‌رسید. در زمان قحطی جنگ جهانی، مردم گرسنه کوروشنه را می‌جوشاندند تا مزه‌ی تلخش برود، سپس آردش می‌کردند و نان می‌پختند. نمی‌دانم کلمه‌ی معادل فارسی‌اش چه می‌شود، با عرض معذرت اصطلاح ترکی‌اش را آوردم.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* چقدر دلتنگی خوب است! زمانی که نیستی و بویت را نمی‌شنوم و صورت‌ت توی تاریک و روشن اتاق شکل می‌گیرد و برابرم می‌ایستی و بوی صدایت می‌پیچد توی جو پیرامونم. چقدر دلواپسی خوب است وقتی ماه گرد شده باشد توی آسمان و تو از تن آب جسته باشی و نشسته باشی روی شن‌ها و تن‌ت را سپرده باشی به ذره‌های لزج زیر پوست‌ت. دلواپسی‌ی اینکه مبادا تا صبح، نشده باشد که در تن‌م درآمده باشی ...

 

** سال هشتاد و پنج بود که صدای گرم و مهربان تو گفت داری بزرگ شدن را تجربه می‌کنی، دیگر وقتش رسیده بود دست از هیجده‌سالگی‌ات برداری ... به گمانم در روزی مثل امروز بود که پانته‌آ و تو زیباتر شدید. سالگرد این پیوند خجسته‌تان مبارک.

 

*** تولدت بود امروز؟

+ نوشته شده در  87/01/09ساعت 18:10  توسط سوسن جعفری  |