تبليغاتX
مرا آفرید آن‌که دوستم داشت
مرا آفرید آن‌که دوستم داشت

 

داشتم از پله‌ها می‌رفتم بالا. ساختمان نیم‌سازی بود. هنوز پله‌ها را جا نگذاشته بودند. یک برآمدگی‌هایی بودند سیاه رنگ. به زحمت از پله‌ها می‌رفتم بالا. دیوارها هنوز آجرچین بودند و گچکاری و سفیدکاری نشده بودند. سیمانی بود. ستون‌های تیرآهن جا به جا. داشتم از پله‌ها می‌رفتم بالا. هنوز هوا روشن بود. یعنی از جاهایی که قرار بود بعداً بشوند پنجره اینطور پیدا بود که تقریباً نزدیکی‌های عصرگاه بود. روشنایی گرم نبود پس نزدیکی‌های خنکای عصرگاه بود و من همچنان داشتم از اسکلت پله‌ها بالا می‌رفتم.

مادر بود و داداش رضا بود و خیلی‌های دیگر. خیلی بودند و هر کسی یک گوشه‌ای دراز کشیده بود. خوابیده بود. نشسته بود. یکی صحبت می‌کرد. یکی می‌خندید. کسی کودکی در بغل داشت. گوشه‌ای هم کسی داشت ساک‌ها و چمدان‌ها را روی هم مرتب می‌کرد. چندتایی از بچه‌ها هم مثل من داشتند روی اسکلت سیاه رنگ پله‌ها بالا و پایین می‌رفتند. ولی من فقط داشتم بالا می‌رفتم. مادر درست جایی دراز کشیده بود که من هر چه بالاتر می‌رفتم، خم که می‌شدم و از تونل راه‌پله‌ای آویزان که می‌شدم، او را می‌دیدم. صورت‌ش مهربان بود. هنوز نخوابیده بود. نمی‌خوابید. فقط دراز کشیده بود.

بعد صدای گلوله آمد. سفیرکشان. [اینطور می‌نویسند گویا.] صدای سفیر گلوله. مسلسل. تُند و هولناک. کسانی جیغ کشیدند. ولی کسی بلند نشد. کسی نیم‌خیز نشد. کسی از کاری که می‌کرد دست نکشید. مادر همان‌طور دراز کشیده بود و من بالای پله‌ها بودم که کسی که صورت‌اش را هم با چیزی که سرش را با آن پوشانده بود، پنهان کرده بود. تنها چشم‌ها و ابروهایش پیدا بود که آن هم، آن‌طوری که در معرض نور قرار گرفته بود، نمی‌شد تشخیص بدهم زن است یا مرد. فقط اسلحه‌ای دست‌اش بود. کلت و تپانچه نبود. یوزی بود یا هم کلاشینکف. یا هم یک چیزی مثل اینها. خوب نمی‌دیدم. آخر بالای پله‌ها بودم. فقط همهمه بود و ترس بود. کسی گفت یا که نه، من اینطور فهمیدم. چون می‌شد بدون اینکه کسی صحبت بکند فهمید. فهمیدم که جایی که هستیم، جایی است در لبنان و شاید هم فلسطین یا هم سوریه. فرقی نداشت. مهم این بود که گفتند سربازان اسرائیلی آن حوالی هستند. خیلی نزدیک به ما. بعد گفتند [یا هم من اینطور فهمیدم بی اینکه کسی چیزی بگوید] که برای این که به دست آنها اسیر نشویم یا چیزی مثل این، مجبورند ما را بکُشند. بعد من که بالای پله‌ها بودم خم شدم و از تونل راه‌پله‌ای تماشا کردم. مادر همچنان دراز کشیده بود. رو به آسمان. رو به من. لبخند می‌زد و صورتش خیس بود. حرف نمی‌زد ولی من شنیدم که خواست من بروم بالاتر. خیلی بالاتر. و پایین نروم که مبادا مرا هم پیدا کنند. من گریه می‌کردم. بغض داشتم شاید. بعد دیدم که لبنانی‌ها [یا هم کسانی شبیه آنها] ریختند داخل ساختمان نیم ساز و همه را کشتند و صدای سفیر گلوله بود و ناله و گریه و مادر دراز کشیده بود همچنان و من همچنان بالاتر که می‌رفتم و قلبم تند تند که می‌زد، باز هم می‌دیدم که نگاهم می‌کند و لبخند می‌زند و صورتش خیس است. می‌ترسیدم و مدام در پناه دیوار قایم می‌شدم. بعد که مطمئن می‌شدم باز از پله‌ها می‌رفتم بالا و این بالا رفتن همین‌طور ادامه داشت و فکر می‌کردم یا حس می‌کردم کسانی دارند از پله‌های پشت سرم بالا می‌آیند و دنبال کسی هستند که احتمالاً زنده باشد. می‌دیدم که درها را باز می‌کنند. از شکاف‌ها می‌خزند و شلیک می‌کنند و با لگد می‌زنند به پیت‌ها و سطل‌ها. من بالا می‌رفتم و همچنان می‌دیدم که گریه می‌کنم و آویزان شده‌ام و مادر را خوب می‌بینم که گریه می‌کند و می‌گوید [یا من حس می‌کنم] که بروم بالاتر. بالاتر. بالاتر. و من گلویم درد گرفته بود از حجم منبسط بغضی که فرصت شکستن نداشت و فریادی که نمی‌توانستم بکشم. قلبم تند تند می‌زد و مادر که حالا باید مرده باشد می‌گفت برو بالاتر. برو بالاتر.

صدای سفیر گلوله می‌آمد و صدا به هم فشرده می‌شد و جمع می‌شد و بعد کش می‌آمد و زنگ‌دار می‌شد و تکرار می‌شد و قطع می‌شد و وصل می‌شد. چشم‌هایم را باز می‌کنم. صداها از هم شکافته می‌شوند و تکه تکه می‌شوند. لحاف را کنار می‌زنم و از تخت می‌آیم پایین و به سختی پاهایم را روی زمین می‌کشم. هوای بیرون تاریک است. چراغ اتاق روشن است و عمو پورنگ قرمز پوشیده است. صدا همین‌طور هست و من گوشی را برمی‌دارم. گلویم درد می‌کند و بغض دارم و قلبم تند تند می‌زند. سمیه می‌گوید سلام! می‌گویم سلام و صدایم می‌لرزد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* خوب مردم هم خواب می‌بینند، سوسن جعفری هم خواب می‌بیند! تازه توی خوابش هم کلی بحث و فکر سیاسی هم می‌کند در باب کنش و واکنش با لبنانی‌ها یا همین‌هایی که ترورمان کردند و اینها!

** این را از گوشی داداشی کش رفته‌ایم!!! تجاوز صنعت به طبیعت! یا یک همچون چیزی!! (+

*** وقتی سوسن جعفری پرستار اتاق عمل بود یا وقتی ذوق نقاشی فوران می‌کند! (+)

 

دوشنبه نهم آذر 1388 :: 9 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

 

دیگر نمی‌شد که تحمل کنم. دیگر نمی‌شد تظاهر کنم به ندیدن و نشنیدن. راه‌م را کج کنم که یک وقتی برنخورم به او. به آنها. یا نشنوم که گوشی را برمی‌دارد و آرام و خفه صحبت می‌کند. با کسی. آن‌وقت سرم را با خورد کردن گل‌کلم گرم کنم یا بافتن شال گردن. یا هم وقتی از خرید برگشته‌ام و در تمام راه به این فکر کرده‌ام که برای شام شب تولدش چی بپزم، منشی تلفنی مدام پیغام‌ش را برایم تکرار کند. تکرار شود مدام. مدام تکرار کند امشب منتظرم نباش. نباشم. بی‌فایده بود. حتی به بحث کردن و سین جیم کردن و زیر و رو کردن اتفاقات و چیدن زمان‌ها و تطابق مشخصات نمی‌ارزید. به لجبازی کردن و شام نپختن و مرتب نکردن خانه و نرفتن به منزل مادرش هم. می‌نشستم و فیلم می‌دیدم و کتاب می‌خواندم. هر شب دیر می‌آمد و نمی‌پرسیدم چرا؟ کجا بودی؟ با کی بودی؟ بی سر و صدا می‌آمد و پالتویش را از چوب رخت آویزان می‌کرد و می‌آمد دست‌ش را می‌گذاشت روی شانه‌ام و فشارش می‌داد. سرم را برمی‌گرداندم به سمت صورت‌ش که خم می‌شد سمت صورتم. مرا می‌بوسید و یا می‌پرسید یا هم نمی‌پرسید «چرا بیداری هنوز؟» جواب می‌دادم یا هم نمی‌دادم که دارم فیلم می‌بینم. دارم کتاب می‌خوانم. برایش یک فنجان قهوه می‌ریختم و می‌نشستیم پای تلویزیون. کمی بغل‌م می‌کرد و موهایم را نوازش می‌کرد و من گوشزد می‌کردم قهوه‌اش سرد می‌شود «اول شیرینش کن!» بعد بلند می‌شدم و تا قهوه‌اش را می‌نوشید، موهایم را شانه می‌کردم و دراز می‌کشیدم و خوابم می‌بُرد.

کاری نکردم. فقط هر شب، یک فنجان قهوه برایش می‌ریختم. هر شب دیر می‌رسید. نمی‌پرسیدم و نمی‌گفت. من زود خوابم می‌برد و صبح تا بیدار شوم رفته بود. دنبال‌ش نمی‌رفتم و سراغش را از همکارش نمی‌گرفتم. جیب‌هایش را نمی‌گشتم. کاغذهای داخل کیف‌اش را هم. کتاب می‌خواندم. نه هر کتابی. اوایل سلیقه‌ی خاصی نداشتم. هر کتابی که از لای خرت و پرت‌های داخل انباری و یا زیر تخت و لا به لای کتاب‌ها و جزوات دانشگاهی‌اش گیر می‌آوردم. بعدها نه. علاقه پیدا کردم به کتاب‌های پلیسی. و نه هر کتابی. از هر نویسنده‌ای. آگاتا کریستی می‌خواندم. فیلم پلیسی هم زیاد می‌دیدم. ولی ابداً کنجکاو نمی‌شدم شب‌ها کجا می‌رود. حتی شب تولدش. نمی‌پرسیدم. جیب‌هایش را وارسی نمی‌کردم. مرتب زنگ نمی‌زدم. لباس‌هایش را می‌شستم و اطو می‌کردم. پالتوها و کت‌هایش را می‌بردم خشک‌شویی. کفش‌هایش را واکس می‌زدم و شب‌ها قبل از اینکه بروم بخوابم برایش قهوه می‌ریختم.

می‌دانستم لازم نیست حتماً قهوه تلخ باشد. می‌شد شیرین‌اش هم بکند. قهوه دوست داشت. هر دو دوست داشتیم. ولی من پیشش نمی‌نشستم کنارش تا با هم قهوه بخوریم. تنهایش می‌گذاشتم. دوست نداشتم موقع قهوه خوردن کنارش باشم و تماشایش کنم یا چند کلمه‌ای صحبت کنم. دوست نداشتم موقع صحبت کردن وادارش کنم در مورد کارش صحبت کند یا کنجکاوی کنم که شب‌ها چرا دیر برمی‌گردد. ترجیح می‌دادم بخوابم. برای همین شب‌ها قهوه نمی‌خوردم.

دو ماه باید صبر می‌کردم. بعد دقیقاً در شب پنجاه و هشتم می‌توانستیم در مورد کارش صحبت کنیم و اینکه شب‌ها چرا اینقدر دیر برمی‌گردد. خودم هم قهوه خوردم و نشستم جلوی تلویزیون و منتظر شدم. نیمه شب بود که رسید. کت‌اش را از جارختی آویزان کرد و کفش‌هایش را کَند و دمپایی پوشید. دست‌اش را گذاشت روی شانه‌ام و فشارش داد. سرم را برگرداندم سمت سرش و بوسیدمش. کنارم نشست. نپرسید چرا هنوز بیداری. از قوری روی میز برایش داخل فنجانی که آماده کرده بودم قهوه ریختم. کانال تلویزیون را عوض کرد. دو قاشق شکر در قهوه‌اش ریختم. هنوز در فنجانم مقداری قهوه باقی مانده بود و با صدای بلند گفتم که ترجیح می‌دهم زیاد قهوه نخورم بنابراین دوباره پُرش نکردم. همه چیز خوب پیش می‌رفت. قهوه‌ای که شیرین کرده بودم را نوشید.

فنجان قهوه‌‌اش را شستم. خشک کردم و داخل گنجه گذاشتم. لبه‌ی فنجان خودم را با دستمال پاک کردم. کمی بزاق دهانش را در قهوه‌ی ته فنجان ریختم. لبه‌ی فنجان را میان لب‌هایش گذاشتم. موهایم را شانه کردم. لباسم را عوض کردم و خوابیدم.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* می‌شود در آینه فوت کرد؟ شمعی در این آینه در سوز است.

 ** مودم لپ‌تابم داغ می‌کند. این طبیعی هستش؟ چیکار باید بکنم؟

 

یکشنبه هشتم آذر 1388 :: 8 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

روز شادی داشتم. یک روز شاد و به یادماندنی در جمع همکاران و دوستان عزیزم. در جشن عروسی‌ی مریم. مریم نازنین. مریم مهربان. مریمی که هیچ‌وقت تنهایم نگذاشت. مریمی که بی‌نهایت دوست‌ش دارم ... مریمی که امروز زیباترین عروسی شده بود که در عمرم دیده‌ام. مریمی که چنان از دیدن چهره‌ی ملیح‌اش انرژی گرفته بودم که رقصیدم و رقصیدم و رقصیدم ...

حالا که خسته‌گی دارد خودی نشان می‌دهد، شیرینی‌ی اتفاقات امروز درد را دور می‌کند، انگار که از خواب پُررویایی بیدارم کرده باشند، دوست دارم چشم‌هایم را روی هم بگذارم و نگذارم قطع شود، ببینم و ببینم و ببینم.

 

1. طبق معمول یک ساعت با انواع و اقسام دامن‌هایم ور رفتم، التماس کردم قربان صدقه‌اشان رفتم که به تن چاق شده‌ام زار نزنند ولی نشد که نشد! آخرش هم شلوار پوشیدم رفتم!

نخیر! نمی‌شود! باید برویم لباس مناسب برای اندام اکتسابی‌ی جدیدمان بگیریم! ما به این زودی‌ها لاغر بشو نمی‌باشیم!

[یعنی وقتی فکر می‌کنم منی که شلوار سایز سی و دو می‌پوشیدم الآن سایز چهل می‌پوشم سردرد می‌گیرم!]

2.  وقتی با بچه‌ها بلند شدیم برویم برقصیم، خانم شریفی و برزگر هی اشاره می‌کردند به من که موهام را یک دستی بکشم! بعد که برگشتم نشستم، با سیم‌کارت استیجاری برایش اس.‌ام.اس زدم آقاجوون این که موهای خودم نمی‌باشد که! کلاه گیس می‌باشد!

باورش نمی‌شد!

بعد من را باش که هی فکر می‌کردم این خانوم‌های خوشملی که زل زده بودند به من، بو برده‌اند که موهایم عاریه‌ای می‌باشد! نگو خوشمل‌تر شده بودیم!

3. مرتب به سمیه و فرزانه گوشزد می‌کردم که حواس‌شان به من باشد ها، یک‌هو ولو می‌شوم روی زمین و زیر دست و پا می‌مانم! بعد آن‌قدر مست بودم که نفهیمدم کی پای چپ‌م رفت روی دنباله‌ی لباس عروس خانوم! کم مانده بود دوتایی ولو شویم!

4. وقتی از فرط مرده‌گی دست از رقص کشیدیم و جمیعاً برگشتیم سر میزمان، دیدیم صندلی‌های مبارک‌مان اشغال شده است! بعد من فرت و فرت به خانم صادقیان گفتم خانم اسرائیلی! گفت بیا بشین سر جای خودت، گفتم من که فلسطینی نیستم که! بعد گفتم عروسی‌ی دخترت نمی‌آم! گفت نه! برایت دو تا کارت دعوت می‌فرستم! گفتم قبول نیست! به شرطی میام که صندلی‌ام بغل دست دامادت باشه! گفت باشه قبول! هر خدمتی که بشه برات انجام می‌دم! گفتم هر کاری؟ گفت هر کاری که بشه اینجا انجام داد! گفتم خوب! بعد از ظرف آجیل گشتم و یک پسته‌ی دهن‌بسته پیدا کردم گذاشتم جلوش گفتم این را برایم بشکن! بعد بیچاره خانوم صادقیان داشت زار می‌زد، التماس می‌کرد بی‌خیال بشم! من هم گفتم عمراً ! بعد پسته را گم و گور کرد، یکی دیگه پیدا کردم دادم دست‌ش! یعنی چشم‌های درشتش شده بودند اندازه‌ی هلو!

5. بعد موقع بیرون آمدن از سالن خانوم صادقیان می‌خواست بغلم کند مرا از پله‌ها ببرد بالا که گفتیم خاک سر و صورت‌مان می‌پرد آقا جان!!، بعدش بالا توی خیابون به صدیقه گفتم من می‌خوام سوار ماشین عروس بشم بوق بزنم!

ولی خوب آدم به همه‌ی آرزوهایش که نمی‌رسد!

6. بعدش اینکه این روزها پاهایم دخترهای خوبی شده‌اند و کمتر اذیت‌ام می‌کنند! می‌خواهم برایشان کادو بگیرم یا هم ببرمشون مسافرت! شما چی می‌گین؟

7. وقتی مریم زنگ زده بود تا برای عروسی‌اش دعوت‌م کنه، گفتم یعنی دیگه با هم نمی‌ریم بیرون؟ گفت نــــــــــــه! به ‌آقاهه گفتم من با دوستانم زیاد می‌رم بیرون خصوصاً با سوسن، اصلاً نگران نباش!

8. چرا آدم‌ها وقتی خیلی خیلی خوشحال هستند هم بغضه گیر می‌کنه توی گلوی آدم و پدرش رو در میاره؟!

 

پنجشنبه پنجم آذر 1388 :: 8 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

از همان بچه‌گی که طاهره مدام برادرزاده‌هایش را به رخ من می‌کشید عاشق این بودم که «عمه» بشوم. خوب من قبل از اینکه به دنیا مشرف شوم، «خاله» تشریف داشتم. حس خوبی نداشت. طاهره خاله نبود. من هم خاله بودن‌ام را به رخ او می‌کشیدم. ولی در درون‌ام عطش بغل گرفتن برادرزاده‌ای که صدایم بزند عمه جون داشتم. وقتی داداش بزرگه ازدواج کرد، ثانیه‌شماری، دقیقه شماری، ساعت شماری ... سال شماری ... نشد که نشد! تا اینکه داداش دومی ازدواج کرد. بعد یک شب وقتی آمدند خانه‌ی ما، همسر برادرم صدایم زد و با هیجان عجیبی در حالیکه سیاهی‌ی چشمان‌اش می‌درخشید خبری را داد که سال‌های سال منتظر شنیدن‌اش بودم. سال آخر دبیرستان بودم. سخت مشغول درس و مشق و کنکور. بعد، نتایج کنکور که اعلام شد و من نیمه‌ی دومی شدم فرصت بود تا چند ماهی کوچولوی نازنینی را که در چهارم آذر به دنیای من پا گذاشت را بغل کنم، زیر گردن‌اش را بو بکشم و با انگشت سبابه‌ام پوست لطیف گونه‌هایش را نوازش کنم. کوچولوی شیرین نازنینی که لذت تازه‌ای به من هدیه کرد. «لذت ِ عمه شدن»

چهارم آذر 75 بود.

هانیه خیلی شبیه من است. خصوصیات اخلاقی‌اش با من تشابهات زیادی دارد. همسفر فوق‌العاده‌ای برای عمه جان‌اش می‌باشد. با هم خیلی جاها رفته‌ایم. علایق مرا می‌داند و حتی می‌داند چه عاداتی دارم. به شدت سعی دارد کاملاً مثل من باشد.

البته برخلاف من، که از همان بچه‌گی وقتی سوار ماشین می‌شدم دوست داشتم در مناظر پیرامونم غرق شوم و در افکارم، او به شدت پُرحرف است. سر همین موضوع اتفاقات جالب زیادی پیش آمده است. یکبار که باز فک‌ّ‌اش گرم شده بود و من حوصله‌ام سر رفته بود، به‌اش گفتم اگر تا رسیدن به مقصد حرفی نزند، به محض رسیدن هر چی دل‌اش بخواهد برایش خواهم خرید. بعد فکر می‌کنید چه کرد؟ دقیقاً دو ساعت و پانزده دقیقه سکوت کرد.

این ماجرا یک‌بار هم رخ داد. موقع برگشتن از صفاسیتی، ازش خواستم ساکت باشد و گفتم اگر تا خانه حرفی نزند، یک جایزه برایش خواهم گرفت. به قدری اراده‌اش قوی بود که حتی وقتی یک ماشینی از عقب زد به ماشین ما، و همه ترسیدیم، با اینکه چشم‌هایش داشت از حدقه بیرون می‌زد، جیک‌اش در نیامد!!!

همیشه تأیید عملکردش را با نگاه‌های من می‌سنجد. معنای دقیق نگاه‌های مرا می‌داند. وقتی تازه زبان باز کرده بود و مثل تمام بچه‌های محترم، اولین فحش را یاد گرفته بود، پیش من به زبان آورد. یادم هست که فقط «سرد» نگاه‌اش کردم. هیچی نگفتم. خیلی بچه بود. باور کنید تاا الآن نشنیده‌ام فحشی هر چند ساده، هر چند اتیکت‌دار به زبان بیاورد!

 هانیه - آستارا 88

دارد بزرگ می‌شود. بزرگ شده است. نمی‌دانم چرا اینقدر نگران‌اش هستم. دلواپسی. آرزو ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* خوب نگاه‌های من به شدت نافذ هستند. خصوصاً اگر خشمگین یا ناراحت باشم. فکر می‌کنم چشم‌های من فحش‌های رکیکی بلد می‌باشند! فحش‌های رکیک و خشن و سرد!  

** خوب! این (+) مطلب جالبی است. فقط پیشنهاد می‌کنم حقیقتاً پیش از آنکه بخوانیدش، ذهن و فکرتان را از هر گونه پیش‌داوری و سوگیری‌ی سیاسی پاک کنید.

*** شهرام شیدایی هم گذشت ... درگذشت.

چهارشنبه چهارم آذر 1388 :: 3 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

 

به گمانم شب بود. یا یک چیزی شبیه آن. تاریک‌تر. خوفناک‌تر. نشسته بودم که تاریک شد. تو دورتر، کنار پنجره ایستاده بودی و داشتی بخار نشسته روی شیشه را خط‌خطی می‌کردی و قطرات آب لیز می‌خوردند به سمت پایین و صورت شیشه را می‌خراشیدند. صورت‌ت به سمت پنجره بود. حتی وقتی هنوز تاریک‌تر نشده بود هم نمی‌توانستم به خوبی ببینم‌ات. پیراهن سفید با راه‌های آبی تن‌ات بود. توی دست دیگرت بخار گرم چایی خودش را از لبه‌ی ماگ بالا می‌کشید و نزدیک انحنای خارجی‌ی گردن‌ات محو می‌شد. بعد یک هو تاریک شد. بعد سنگین شد. خفه شد. صدایت زدم. دست‌هایم را جلوی صورت‌م به سینه‌ی تاریکی می‌کشیدم. روی صندلی نشسته بودم و با تو پنج قدم بلند فاصله داشتم. صدایت زدم. گفتی صبر کنم و من همین‌طور ر دست‌هایم را در مقابل صورتم تکان می‌دادم تا بگیرم‌ات. صدای پاهایت را می‌شنیدم و حتی بوی ادکلن‌ات را. حتی حس می‌کردم راه که می‌روی توده‌ای از هوای نرم میان ما، به سمتت من رانده می‌شود. هوا شکافته می‌شد و مثل لایه‌های آب روی هم می‌لغزید و به پیرامون‌اش فشار وارد می‌کرد. گفتی می‌روی چیزی پیدا کنی برای روشن کردن اتاق. گفتم الآن دوباره روشن می‌شود بیا نزدیک‌ من. با اینکه هوا به سمت من حرکت می‌کرد ولی نمی‌رسیدی به من و من همچنان بی‌اینکه از جای خود تکان بخورم دست‌هایم را مرتب تکان می‌دادم و گاهی در فضای دو طرف‌ام هم دراز می‌کردم‌شان.

نمی‌دانم چطور شد که آنطور تاریک‌تر شد. بعد تو رفتی تا چیزی بیاوری و اتاق را روشن کنی. گفتی منتظر بمانم. صبر کنم. بعد تاریکی طول کشید و آمدن تو طول کشید و روشن شدن اتاق طول کشید و من از جستن هیکل‌ات در تاریکی خسته شدم. دست‌هایم را دو طرف بدنم ستون کردم و چنگ زدم به نشیمن صندلی و می‌لرزم. اگر می‌شد پاهایم را هم جمع می‌کردم توی بغل‌م. تاریک شده بود و عجیب بود که چشم‌هایم به تاریکی عادت نمی‌کرد. فضا دچار خلاء شده بود و هنوز صدای پاهایت را می‌شنوم. تو مرتب راه می‌روی و مرتب [معلوم نیست] نزدیک می‌شوی [یا هم دور] هنوز روی پوست صورتم جریان لغزنده ی هوا را حس می‌کنم. یک چیزی شبیه شب است. تاریک‌تر. خوفناک‌تر. خفه‌تر.  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* یعنی تصورش هم قند توی دل‌ام آب می‌کند. اینکه یک دسته گل لاله‌ی سفید هدیه بگیرم. [عطف به فیلم سینمایی "روز پنجم"]

** می‌دانی؟ بهار امسال را با کتاب‌ها و شعرها و ترجمه‌های عالی‌ی تو آغاز کردم ... و می‌دانستم، از اینجا (+) می‌دانستم که ناخوش احوالی ... ناخوشی ... و همین الآن از همان‌جا (+)خواندم که ... بیرون‌ات کرده‌اند پناهنده!

روح‌ات شاد ...

سه شنبه سوم آذر 1388 :: 9 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری
موسیقی متن



همراه‌بلاگ
سوسن جعفری

سخن از بودن‌ نيست، سخن از ماندن ‌نيست، سخن از عمق ‌غم است و پريشاني يک‌ دل كه در اندوه غريبانه‌ي خويش بي‌صدا مي‌شکند ‌و غباري‌که در اندوه زمان جاري‌است ... سخن از تلخي يک ناپيداست ...

 

 
Short Story
سوسن در ادب و فرهنگ_1
سوسن در ادب و فرهنگ_2
سوسن در ادب و فرهنگ_3

روزمرگي2‌سوسن در خزه
تعلق‌سوسن در خزه
روزمرگي1‌سوسن در خزه
شيرعلي‌خان‌سوسن در خزه
داوودي‌سوسن در خزه
سيد ِسوسن در خزه
شمعداني‌سوسن در خزه
چاق‌بود و زشت‌سوسن در خزه
گربه‌ي‌سوسن در خزه
چاي‌داغ‌باشکلات‌سوسن در ماه‌مگ
مرد بدون صورت سوسن در هفت‌سنگ
مرد بدون صورت سوسن در جغد گربه‌ي‌سوسن در هفت‌سنگ

 
دوستان راستان
آمد و شد