|
مرا آفرید آنکه دوستم داشت
وقتی گلی را دوست دارم، که آن گل نیاز مرا به زیبایی برآورده سازد. وقتی من به آوایی علاقهمند میشوم که آن آوا، نیاز من به نوازش گوشهایم را برآورده سازد. زمانی من از خواندن شعری، نثری، ترانهای لذت میبرم و تحسینش میکنم که او، پیشاپیش نیاز مرا به حس و درک لذتهای بصری و شنیداری و ذهنی و تخیلی و ... برآورده ساخته باشد. قضیه به همین سادگی است ... تا نیازی از تو برآورده نشده باشد، تعلق خاطر پیدا نمیکنی ... بقیهی حرفها، فلسفهاند و سفسطه! ... یک سری حرفهای قشنگ... که تحسینشان نمیکنی، مگر اینکه نیاز طبع تو را برای دیگرگون بودنت، برآورده کرده باشند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عبدالحسن، پسرداییاش، گفته بود برود و علوفههایش را خورد کند. دار قالی را راه انداخته بود و سپرده بود دست سکینه و دخترها، زینال هم گله را تا میسپرد به چوپانها، برمیگشت و با هم روی زمین کار میکردند. صبحها، تا برگشتن زینال وقت داشت که برود و علوفههای عبدالحسن را خورد کند، خروسخوان، نماز صبح را که میخواند، دخترها مینشستند پای سفرهی پارچهای و زینال بقچهاش را میبست به کولش و راه میافتاد. عبدالحسن بچهدار نمیشد. کسی هم نبود کمک حالش باشد، هر سحر علوفهها را میآورد و میریخت پای درخت توت کهنسالی که پشت آخور بود، تا برسد، تیغههای چین[1] را تیز کرده بود و رفته بود سر زمین. جیران، زن عبدالحسن، سطلهای پر شیر را کشانکشان میآورد بیرون و ردیف میچید کنار دیوار. زن لاغراندامی بود که قد کوتاهی هم داشت. چشمهای عسلیی درشتی داشت، زیبا بود. یاشماق[2]ش را میبست و میرفت سر چین، زن بلند قدی بود، شانههای مردانهای داشت. توی کوچهباغها که میگذشت چین چندلای شلیطهاش که روی زمین کشیده میشد، آنقدر محکم و بلند گام برمیداشت که از دور میشناختندش. از وقتی علی مرده بود، دخترها را همراه سکینه مینشاند پای دار قالی. کارشان کند پیش میرفت، هنوز بلد نبودند و هم میبافتند و هم یاد میگرفتند. کمی از ماستی که تازه زده بود را ریخت توی کاسه و بلند شد. از لای سفره، دو تا فتیر تازه برداشت و گذاشت روی کاسه، کاسه را پیچید لای بقچه و رفت توی حیاط. آنقدر حیاط را بیل زده بودند که ناهموار شده بود، باغچه قاطی شده بود به حیاط و دور درختها را گود کرده بود. دیگر وقت نداشت شمعدانی بکارد و گل محمدی. زینال خوابآلوده پشت سرش آمده بود توی حیاط و داشت نگاهش میکرد. گوشهی یاشماقش را کشید روی دهانش و سمت دیگر صورتش، بُرد زیر چارقد. با چند قدم بلند رسید به در خانه، زینال دوید تا بهش برسد. تا نزدیک چشمه با هم میرفتند، آنجا که میرسیدند، زینال کوزهاش را پر میکرد و از او جدا میشد. خانهی عبدالحسن، بالاتر از چشمه بود. از جلوی خانهی نریمان میگذشت و یک سربالایی را میرفت تا میرسید به پیر، پیر را دور میزد و میرسید به دیوار کاهگلیی کوتاه خانهی جیران و عبدالحسن. عبدالحسن همیشه زودتر، قبل از اینکه برسد میرفت. مثل مردها «یالله» میگفت و سرش را خم میکرد تا بتواند از چارچوب کوتاه در چوبی داخل شود. جیران همسن دختر بزرگش بود که توی ده بالا، عروس بود. او را که میدید از پشت دیوار سرش را خم میکرد و با صدای بلند میگفت: «سلام آی قیزتامام[3] خالا! گـِشْ گـَلْ ایچَری، عبدیلی[4] یوخدور! گش گل![5]»، چین دامنش تاب میخورد از سمتی به سمتی و تند میرفت داخل و بقچه را میداد دست جیران، جیران ماستهایش را دوست داشت؛ مادر نداشت که یادش بدهد، نانهایش را یا خمیر میکرد یا میسوزاند. هفتهای کیبار، با هم خمیر درست میکردند و کونده[6]شان میکردند و عصر، قبل از آمدن عبدالحسن، نانها پخته بودند و بوی نان تازه پیچیده بود تا خود پیر. علوفهها را دستهدسته میگذاشت لای دهان چین و با تمام قدرتش خم میشد و بازوی بالایی را میآورد پایین، صدای تُرد خورد شدن علوفه، با عطر تندی پخش میشد توی هوا. جیران کارش توی طویله که تمام میشد، در خانه را باز میکرد و حیوانها را هی میکرد بیرون. علوفههای خورد شده را میریخت توی آخور وسط باغچه، حوضکشان را پر آب میکرد و قیزتامام، بغلبغل علوفه میریخت جلوی حیوانها، صدای ماغ و ماغ گاوها بلند میشد. گوسالههای بزرگتر از لای تنههای درشت مادهها و نرهای گرسنه، سرشان را رد میکردند و تا خودشان را برسانند به علوفهها، گاوی تشنه از جمع بیرون میآمد و هلشان میداد عقب. دوباره، تنههای درشت گاوهای ماده میچسبید به تن سنگین نرها. قیزتامام، یک بغل علوفه میریخت پشت حوضک، بوی تند علوفههای خورد شده میپیچید توی دماغ گوسالهها، مینشست توی ایوان و نشخوارشان را تماشا میکرد. جیران چای گلگاوزبان دم میکرد و میریخت توی پیالههای سفالی، سفره پهن میکرد و نان تازه و ماست و شیر میگذاشت جلوی قیزتامام. چشم همهی گاوها و گوسالهها شبیه هم بودند، شبیه هم نگاه میکردند، عین هم نشخوار میکردند، قیزتامام زل میزد به پشم تـُنـُکشان و لبخند روی صورتش خشک میشد. موقع برگشتن بود که شنید، داشت از کنار زمینها برمیگشت خانه، زمینها را شخم زده بودند و رها کرده بودند تا کمی خشک بشود. کیسههای بذر را جابهجا انداخته بودند روی زمین، نشده بود که تنهایی با زینال زمینشان را زود سر و سامان بدهند. نصف بیشتر زمین، همانطور مانده بود. هنوز منتظر بود تا کلهای عبدالحسن از شخم زمینها فارغ که شدند اجارهشان کند. کل خودشان، وقتی طویله هوار شده بود روی سر حیوانها، در جا مرده بود. از بس که سنگین بود نتوانسته بود خودش را بکشد بیرون. موهای حناییاش را بافته بود ولی تا پایین کمرش بودند. همینطور تند که قدم برمیداشت، دامن شلیطهاش تاب که میخورد، موهایش هم تاب میخوردند. درختهای سیب و آلبالو و زردآلو غرق شکوفه بودند. برگهای دو روی سپیدارهای بلند و تبریزیهای اطراف زمینها، با کوچکترین نسیمی رخ عوض میکردند. صدای به هم خوردن ساقههای باریک تبریزیها را دوست داشت. خورشید داشت پایین میرفت و آسمان صاف بدون ابر، تا خود خورشید کش آمده بود. رگههای ابرهای سترون، دورتادور خورشید چرخ میخوردند. رنگ سرخ و آبی آسمان یک وجب بالاتر از تاج خورشید، قاطی شده بودند. دستش را گذاشت بالای چشمهایش، خورشید از لای شاخههای تیره رنگ درختان آلبالو، ناگهان میتابید توی چشمهایش. راهش را دورتر کرده بود، خیلی از پیر دور شده بود، داشت به دره و سرچشمه نزدیک میشد.
[1] . وسیلهای برای خورد کردن علوفه، چیزی شبیه یک قیچیی بزرگ، که یکی از بازوها را محکم میکردند به زمین و علوفه را با پایین آوردن بازوی دیگر، خورد میکردند. [2] . یاشماخ/ نوعی سربند، که با گوشهای از آن جلوی دهان را میگیرند. [3] . قیز به معنی دختر و تامام به معنای پایان یافتن. روی دخترها میگذاشتند تا فرزند بعدی پسر بشود! [4] . عبدالحسن در زبان محاوره. [5] . سلام خاله قیزتمام، بفرما داخل،عبدالحسن خانه نیست ... بفرما داخل! [6] . گلولههای خمیر به اندازهی یک مشت، که پس از ور آمدن خمیر، روی سینی، با وردنه پهنشان میکنند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * میدانم که خیلی مینویسم. شاید چون میخواهم تا عید تمامش کنم. شاید چون میترسم روزی برای تمام کردنش دیگر نباشم. و نمیدانید چقدر مشتاقم تا کمکم کنید ... بگویید که چه کنم تا بهرت از این باشد ... قویتر از این ... ** خانم هاکوپیان، یکی از دوستانم، اساماسی برایم فرستاده بود که فکر کنم اکثریت شنیده باشیدش. شعر کودک آفریقایی برای توصیف رنگین پوست بودن ... لذت عجیبی را توی رگهایم تزریق کرد ... *** من ... دلم امام رضا میخواهد استاد ... چند وقت است سلام مرا به ایشان نرساندید؟
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 :: 5 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری شانزده قسمت اول این داستان بلند را در آرشیو وبلاگ قبلی من در پرشین بلاگ، بخوانید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قهرمانخان، بشقاب گلمرغیی لاجوردی را کشید پیش پایش و دست انداخت داخل دوری، رانهای مرغ را چسبید و هیکل مرغ را دو نیم کرد، پوست چرب و طلاییرنگ چسبیده بود به گوشت سفید آبدار و کنده نمیشد. نرگسخاتون، همانجایی که ایستاده بود، آهی کشید و نشست. ماهرخ تلاش خان را دید میزد در حالیکه با انگشت شست پایش بازی میکرد، گوشهی لبهای خون رنگش،سمت گوشهایش کشیده شده بود و لبخند همانجا مانده بود. قهرمان خان بشقابش را پر از پلوی چربی کرد که بوی اشتهاآور زعفرانش ته دل نرگس را آشوب میانداخت. نگاه مرد میکرد که حتی نپرسیده بود چرا خانباجی این وقت سال پا شده است و تنهایی آمده است ده؟ ماهرخ بشقابش را دراز کرد سمت قهرمانخان که دو لُپش را پر کرده بود و نوک سبیل خرمایی رنگش، لای لبهای برق افتاده و مرطوبش، گیر کرده بود. ایاخچیها ظرف دوغ را گذاشتند بغلدست خان و همهشان رفتند بیرون. قهرمان نوک سبیلش را کشید بیرون و بشقاب ماهرخ را گرفت که پر کند، نرگس دوباره آهی کشید و سرش را تکان داد، ماهرخ نگاهی به مادر انداخت و خندید، صدای خندهی ماهرخ که بلند شد، قهرمان نگاهی به نرگس انداخت، انگار که هنوز نه او را دیده بود و نه خانباجی را، زل زد و دست نگهداشت. نرگس صورتش را برگرداند و شانههایش لرزید و گریه کرد. دیگر چیزی به سحر نمانده بود که نرگس طاقت نیاورد، مدتی زیادی بود که خانباجی و خان توی اتاق خان، در را بسته بودند و داشتند صحبت میکردند. نرگس که گفته بود خانباجی به خاطر نامهای که او نوشته پا شده است و آمده است ببیند اینجا چه خبر است، خان بشقابش را برگردانده بود وسط اتاق و گوشت و برنج پخش شده بودند روی قالی، نرگس وحشتزده عقب کشیده بود و ماهرخ جیغ کشید وقتی قهرمان بلند شد و هنوز به نرگس نرسیده بود که صدای خانباجی بلند شد. بافهی بلند موهای خرماییاش را باز کرده بود و ریخته بود روی شانههایش، از پشت گوشهایش رد کرده بود و روی سینههایش رها کرده بود. پیراهن ژوژت ارغوانی رنگی به تن کرده بود، پوست سفید تنش، در زیباییی درخشان و لغزندهی پارچه، رقص نرم نسیمی بود روی لطف سینهی آب، پابرهنه بود و خسته، دور قهرمانخان چندبار چرخید و ناگهان دستهایش را از هم باز کرد و میان پنجدری، چرخید و چرخید. دامن پیراهنش، دور ساقهای برهنهاش تاب برمیداشت و چرخ میزد، پاهای گوشتالودش را به تندی در هم میلغزاند و انگشتان پاهایش را خم میکرد، دستهایش روی سینهاش در هم گره میخوردند و بعد با چابکیی دلانگیزی، در دوسوی بدنش، در نظمی چشمگیر میرقصیدند، داشت ترانهای روسی را زمزمه میکرد و نزدیک خان که میرسید، بالاتنهاش را عقب میبرد و دورتر که میشد، به سمت خان خم میشد، خان سرش را انداخته بود پایین و نگاهش نمیکرد، خانباجی چند گام بلند و سریعی برداشت و نزدیک قهرمان که رسید دستهایش را روی شانههای او گذاشت. تنها گفته بود «برویم توی اتاق، برادر ...»
نرگس چند ضربهی کوتاه و تند کوبید به در اتاق قهرمان و گوش چسباند به در، کسی نگفت که داخل شود، آرام با نوک انگشتانش، در را هل داد. لای در باز شد، اتاق تاریک بود و پنجره باز، صدایی نمیآمد، در را بیشتر هل داد و داخل شد، قهرمان خان روی فرش دراز کشیده بود و پالتوی سنگینش را انداخته بود رویش، خانباجی آنجا نبود. برگشت و لحظهای پشت در ایستاد. تمام مدت پشت در اتاقش نشسته بود و مراقب هر صدای پایی بود، چرا نشنیده بود که خانباجی کی رفته است اتاق خودش؟ صدای جیغ خروسها بلند شده بود، ساعت شماتهدار پنجبار نواخت، آرام رفت سمت پلّهها، چراغی توی سرسرا روشن بود، وقتی از پلهها پایین رفت، خانباجی نشسته بود پشت میز گرد وسط سرسرا و روی کاغذ، مینوشت. نرگس آهسته آمد نزدیک میز، خط روسی را دیگر میشناخت. مدتها بود که خانباجی به روسی مینوشت. چندین کاغذ نوشته بود و گذاشته بود تا خشک شوند، در سمتی از میز، بستهی بزرگی بود که با نخ ضخیمی چندبار گرهش زده بودند. روی پاکت، فارسی نوشته بود. خانباجی سرش را بلند کرد و لبخند زد. خانباجی همیشه لبخند میزد، خصوصاً وقتی عصبانی میشد. نرگس نشست روبهروی خانباجی، دستش را دراز کرد سمت بسته، خانباجی گفت: « قبالهی زمینهای باقی موندهست. با قبالهی اینجا، میفروشمشان.» چشمهای نرگس خیس شد و زل زد به صورت سفید و گوشتالودی که آرام نشسته بود و داشت با نوک قلم ورمیرفت. نوک انگشتانش،جوهری میشد، دوباره گفت: « نرگس! به فکر رفتن باشید. با این جنگی که راه افتاده است، گمان نمیکنم بتوانید دوام بیاورید ... میدانی که دیگری چیزی نمانده برایتان ... میدانی که؟» نرگس بسته را برداشت و نزدیک صورتش گرفت. خانباجی کاغذهایش را جمع کرد و مرتبشان کرد و از وسط تا زد. پاکتی را برداشت و کاغذها را گذاشت داخلش، روی پاکت تندتند چیزی نوشت و بلند شد، آرام بالای سر نرگس ایستاد و دستش را گذاشت روی شانهی او، با دست دیگرش بسته را از دست نرگس کشید بیرون، نرگس نگاهش که کرد، هنوز لبخند میزد. در سرسرا باز شد و سلیمان آهسته وارد شد. لباسهایش خاکی شده بودند و زانوهایش خم مانده بودند، روی صورتش جای چند خراش کوچک دلمه بسته بود. صدای شیههی اسب که مهتر دهنهاش را میکشید از توی حیاط میآمد، خورشید بالا آمده بود و خروسها دوباره شروع کرده بودند به خواندن. * وقتی برسی سر وبلاگت و ببینی چه سیمای وحشتناکی پیدا کرده است، و اگر نتوانی جیغ بکشی چهکار میکنی؟ متأسفانه با کاری که پرشینبلاگ انجام داده است، چارهای ندیدم تا به راهاندازی وبسایت شخصیام، مدتی اینجا بنویسم. ** هیچگاه هیچ سریالی در تلویزیون ایران، پایان هنرمندانهای مانند پایان سریال «رقص پرواز» نداشته است. لذت بردم. *** ها! برف را دوست دارم ... چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 :: 6 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری موسیقی متن
همراهبلاگ
سوسن جعفری سخن از بودن نيست، سخن از ماندن نيست، سخن از عمق غم است و پريشاني يک دل كه در اندوه غريبانهي خويش بيصدا ميشکند و غباريکه در اندوه زمان جارياست ... سخن از تلخي يک ناپيداست ... Short Story
سوسن در ادب و فرهنگ_1 سوسن در ادب و فرهنگ_2 سوسن در ادب و فرهنگ_3
روزمرگي2سوسن در خزه
آرشيو وبلاگ عشق و مرگیها |
|