1. بوی تازهگی پیچیده توی شهر، بوی سنبلهای تر و تازه، بوی سبزههای شکل قلب ... بوی ماهی گلیهای خسته توی آب تشتهای چیده شده کنار خیابانهای پر از دود و بوق ... بوی آرزوهای کودکی که برایش عروسکی نخریدهاند، بوی گریهی پسری که شلوار نو ندارد، ... بوی دختری که دامن چیندار پشت ویترین مغازه دلش را برده است ... بوی بانکهای شلوغ، بوی کارتهای تبریک ... بوی نامه، بوی شعر ... بوی پُست پیشتاز میآید ...
بوی بهار ...
2. سالی که گذشت:
فروردین: خواب، سال تحویل، خواب، هداک؛ تلفن، سیب و تسبیح؛ تلفن ... ارومیه؛ فریبا، هستی، علی، آویسا ... «خزه».
اردیبهشت: تهران، ترمینال، تاکسی شش هزارتومنی!، امین؛ دردسری به نام سوسن، نمایشگاه کتاب، مصلی، هداک؛ عاشق، نیکو؛ غمگین، ستاره؛ زیبا ... نیلوفر؛ آقای کثیف ... شادی؛ خواب، فیلم ... آخرش قهر قهر تا قیامت!
خرداد: امید ... «سالهای سگی»
تیر: گرم، داغ، اضطراب، آژانس، پاسپورت، بانک، عکاسی ... مارتین مردهباد! و «معمولیی معمولیی نازنینم!»
مرداد: مهمانیی خدا ... مدینه، گریه، گرما ... خستهگی، مادر، من ... مکه، التماس، پاهای خسته، کعبه ... آرزو، امید ...
شهریور: کار، کار ... مسئولیت، شیفت، شیفت ... تغییر مدیریت بیمارستان، جنگ جنگ تا پیروزی، خستهگی، ... دهنکجیی ماه رمضان.
مهر: ام.اس، امآرآی، نسخه، بستری، کورتون ... هدیه، عشق ... پر، پر پرنده ...
آبان: تردید، ریسک، عشق ... ماه تمام ... ماه شب چهارده ... خوشبختی، خوشبختی، خوشبختی ... گریه، چتر، اخم، قهر ... دوستداشتن ...
آذر: گریه، اخم، قهر ... آشتی ... قلب، تپش، ایکیجی ... دکتر، اماس ... فاطمه، کانسر برست، عمل ... زلزله!
دی: شلوغ، پر کار، ... پدر، سالگرد ... نوشتن، نوشتن ... نوشتن ... داستان بلند ...
بهمن: ماه من، تولد ... بزرگ شدن؛ سیسالگی مبارک ... تولد هادی؛ دو سالگی ... پرشینبلاگ؛ قهر ... بلاگفا؛ آشتی!
اسفند: چلّهی یوسف؛ یوسفخوانی ... تکلیف، اراده، اولتیماتوم!!! ... اکبر؛ عشق، نوجوانی، که رفت ... میل سفر ... سفر ... سفر ... بوی عید!
3. من دارم به این نتیجه میرسم که یا اندازهی پاکتها و کارتنهای شرکت پست استاندارد نیستند یا اینکه کتابها و جعبههای شکلات و ... و کارتهای پستال!
4. موقع سال تحویل، هر کجا که باشم، مهم نیست. مهمتر این است که برای خودم و زندگیام و تمام لحظهلحظههای باقیماندهام تصمیم بزرگی خواهم گرفت ... چیزی مثل تصمیم کبری ...
۵. برای تمامیتان آرزوی سالی دارم توأم با نیکنامی،و برای فاطمهام، سالی لبریز از شادکامی ...
۶. فکر نکنید یادم رفته است داستانم را بنویسم! قسمت بیست و پنجم داستان را در ادامه مطلب بخوانید ...
به من بگو ـــ آرام توی گوشم ـــ این دلگرفتنها از این گرفتگیی آسمان است یا از دلتنگیی زمین؟ به من بگو ـــ اینطور که دلم گرفت ـــ چه کنم وقتی آنقدر دور شدهای که نشود حتی سرم را بگذارم روی نزدیکترین تصویر رنگ و روغنی که دیگر نیست؟ ... چقدر وقتی از همه چیز و همه کس خالی شدهای سخت میشود سنگین شدن سر و گرفتن دل و خیس شدن ناگهانیی چشمها ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خورشید توی آسمان بالا آمده بود و صدای بلدرچینها بلندتر میشد. سایهی کهرش را از لای تخته سنگهای پای کوه میدید. خان که مادیان سرخرنگ را خرید، همان شب قول داد به او و قادر که کرههای مادیان را بدهد بهشان. شب تا صبح، صبح تا شب جلوی در اصطبل مینشستند و زل میزدند به شکم اسب که بالا بزرگتر و بزرگتر میشد. قادر توی گوش خان خوانده بود که اولین شکم قیزیل[1] مال او باشد، بهش گفته بود اولین کرهی هر مادیانی قویتر و چابکتر از شکمهای بعدیاش میشود. گریهاش گرفته بود و رفته بود لگد زده بود به شکم مادیان. دلش خواسته بود با سنگ بزند و کلاه خان را بیاندازد توی استخر گلی، زده بود به شکم قیزیل و مادیان روی دو پا ایستاده بود و دستهایش را بلند کرده بود و از درد شیهه کشیده بود و دنبالش کرده بود. دویده بود توی مرتع و از لای نردهها خزیده بود توی دشت، مادیان خودش را کوبیده بود به نردهها. پرّههای دماغش گشاد شده بودند و دهانش کف کرده بود، سلیمان دراز کشیده بود و نفسنفس زده بود. طوری دراز کشیده بود که ببیند مادیان توی مرتع چه بلایی سر خودش میآورد. آرزو کرده بود کرهی توی شکمش بمیرد، نمرده بود. موقع زاییدنش، چراغ روشن کرده بودند توی اصطبل. مهترها جمع شده بودند و قهرمان خان چپق دود میکرد و قادر ایستاده بود پیش خان. رفته بود از سوراخ بالای طویله نگاه میکرد و دیده بود چطوری مادیان تنش لرزیده بود و رعشه گرفته بود. خان گفته بود اگر مادیان یا کرهاش، یکیشان چیزیشان بشود، پدرش را در خواهد آورد. نذر کرده بود چیزیشان نشود. قادر میگفت: «اگر کره ناقص باشه خودت بزرگش میکنی پسرعمو!» نگفته بود «خاناوغلی» نفسش را حبس کرده بود و روی مادیان را پوشانده بودند و دست کشیده بودند به گردنش که رگهایش کلفته و تپنده زده بودند بیرون. اسب عرق کرده بود و روی پا بند نبود. همانطور حواسش به لرزیدن و سم کوبیدنش بود که ندیده بود کی آن موجود تیره رنگ افتاد لای پاهایش. پشم تنش لیز بود و لزج، بلند شده بود و پاهایش را از هم باز کرده بود و تلوتلو خورده بود، قادر داشت دست میزد و قهقهه میزد. چشمهایش خیس شده بود و ارزو کرده بود چیزیش نشود، قیزیل برگشته بود سمت کرهی تیره رنگ و داشت با پوزهاش تکانتکانش میداد.
قادر اسمش را گذاشته بود «رخش»، قادر توی مرتع دنبال رخش میکرد و صدای شیههی کره میپیچید توی گوشش. دم کوتاه و زمختش را میکوبید به لای پاهایش و روی چهار پایش میپرید، مثل خرگوش جست میزد و قادر سیب و قند میگرفت جلوی پوزهاش. هر بار که قیزیل کره میآورد، خان، کمی که بزرگتر میشد میانداخت دنبال قیزیل و میبردش در خانهی یکی از رفقایش. میرفت پشت نردههای مرتع مینشست و قادر را تماشا میکرد که چطور پوست کره را با ناخنهایش تیمار میکند. نرگسخاتون هم به خان نگفت که دل سلیمان هم کره میخواهد. گریه میکرد و میرفت توی اصطبل، نگاه مهترها میکرد که تن قیزیل را قشو میکشیدند. مهتر حسن، صدای خوبی داشت، میخواند و قشو میکشید و اسبها گوشهایشان را تاب میدادند و سرهایشان را بالا و پایین میبردند. از بس قادر همه جا همراه کره بود، دلش میخواست قادر ناخوش شود و برود با رخش بازی کند، قادر قوی بود و هیچوقت ناخوش نمیشد. حتی ماهرخ را قادر میگذاشت روی پشت رخش و ماهرخ از ترس سفید میشد و پاهایش را جمع میکرد و چوب میشد و بغضش میگرفت، به ماهرخ حسودیاش میشد. ماهرخ اسب دوست نداشت، میترسید و جیغ میکشید و شبها تب میکرد. همان موقع بود که دیده بود شکم یکی از اسبها بزرگ شده است، وقتی مهتر قشو میکشید دست میگذاشت روی شکم اسب و نوازشش میکرد و پوست ابلق زیر دستش ریز ریز میلرزید. سرش را تکان میداد و یال بلند و لیمویی رنگش را از این طرف گردن گوشتالودش میانداخت آنطرف و شیهه میکشید. رخش به قادر سواری داده بود که اسب ابلق زایید. وقتی میزایید، مهتر حسن بود و سلیمان. دوتایی نشسته بودند و منتظر بودند کره بیافتد روی کاهها. ظهر بود و همه نشسته بودند به خوردن ناهار و کسی حواسش نبود. خوشحال بود که از نزدیک میدید چطور کره میافتد روی تپهی کاهها که مهتر جمع کرده بود کف اصطبل. کره زرد رنگ بود و پشمالو و کوچک و لاغر. روی پاهای باریک بلندش ایستاده بود و سرش را انداخته بود پایین و تلوتلو میخورد و مادیان داشت میلیسیدش. خوشحال بود که آنقدر لاغر هست که خان برش ندارد ببرد برای دوستان اهریاش. بغلش کرده بود و مهتر حسن گفته بود اسمش را بگذارد «کهر»، خوشش آمده بود. اسمش را گذاشته بود کهر. مهتر میگفت مثل کهرباست، زرد رنگ است پوستش. دست میکشید به موهای زبر زرد رنگ کرهاش و قلبش تاپتاپ میزد و میخندید و مهتر میگفت: «کهر، کهر اسم قشنگیه خاناوغلی!»
***
وقتی اطلان گفت عمران دخترکش را فرستاده است ده بالا برای چوپانی، گریه کرده بود. دختر را یکی از مردهای ده بالا دیده بود که خوابیده بوده روی زمین. قیافهاش ناشناس که بوده بیدارش کرده بود. دخترک گفته بود من دختر علی هستم. گفته بود کدام علی؟ گفته بود علی دلّاک[2]. علی را میشناخته و دست دختر را گرفته بوده و آورده بوده توی ده که دختر به این سن و سال را کی فرستاده بین گله که گرگها شکمش را بدرند؟ گفته بودند دخترک یتیم است، نشانیی عمران را داده بودند و عمران داد و بیداد کرده بود که چرا دختر را از سر مرتع برداشتهای آوردهای ده؟ دعوایشان شده بود و کار به کتککاری که کشیده بود اصلان هم خبردار شده بود. قیزتامام را برداشته بود و رفته بودند سراغ عمران، بچهها پس نداده بود. بست نشسته بود جلوی در خانه و گفته بود تا پسشان ندهی نمیروم، سگ آورده بود و بسته بود جلوی در خانه. قیزتامام نگاه سگ کرده بود و بلند شده بود و آمده بود خانهی مباشر. «بـَنوشـَهْ[3]» گفته بود شوهرش همراه خانباجی رفتهاند شهر. قلبش تیر کشیده بود و آمده بودند در خانهی خان. خان خوابآلوده نشسته بود توی ایوان و داشت دیوان میخواند، قیزتامام رفته بود از پلّهها بالا، سرش را بلند کرده بود و نگاهش کرده بود و نگاه اصلان کرده بود و گفته بود: «ها قیزتامام! چیزی توی خانهام جا گذاشتهای؟»، قیزتامام عقب عقب برگشته بود و به تندی از کنار استخر گذشته بود و دویده بود توی کوچه، اصلان خودش را که رسانده بود، گفته بود: «برایم کاغذ مینویسی اصلان؟!»
[1] . طلا.
[2] . کیسهکش. این لقب کسی بود که از کیسه کشی تا سرتراشی و دندانکشی و ... را برای مردم انجام میداد.
[3] . بنفشه، اسمی زنانه در تلفظ عامیانه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* میگوید سال هشتاد و هفت برای بهمنیها سال خوبی خواهد شد، دلم میگیرد ...
** میگویم عید میروم مشهد، برایتان دعا میکنم، توی حرم که بودم برایتان اساماس میزنم، میگوید شاید تلفنم خاموش باشد ... میگویم خوشا به سعادتتان بانوی سبزینهها ... خوشا به سعادت کربلا ...
*** دلم خواب بلند میخواهد ... خیلی طولانی ... پر از تصویرهای سیاه و سفید ... مرا به نغمهای بخوابانم خدا، مرا بخوابان ...
چقدر سال بود که حتی یادم رفته بود هستی؟ چقدر سال گذشته بود از آخرینباری که صدایت را شنیده بودم؟ چقدر سال گذشته بود از چشمانتظاریی من برای تو، وقتی زنگ آخر زده میشد و دلم تاپتاپ میزد که بروم تا برسم در مدرسهی شما که آرام و زیبا بیایی و از خیابان رد شوی و برسی به من و زینب؟ زینب شیطنت کند و من سرخ شوم و تو بیصدا رد شوی و بروی و من برای اولینبار عاشق شوم؟
و حالا، باید کسی خبرش را به من بدهد که آن روزها نه تو را میشناخت و نه مرا، حتی نمیدانست ما روزی چقدر همدیگر را دوست داشتیم ... آرام و گرفته بگوید «جعفری، برادر زینب تصادف کرده ...» چیزی توی دلم خالی شود «کدوم یکی؟» ... تو! و اینقدر راحت خفته باشی ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سردش بود، سرش را تکیه داده بود به زمین و چشم دوخته بود به سراشیبیی بالای سرش که رد سمهای رخش قاسم رویش مانده بود. هوا تاریک شده بود و نوری از پایین دره بالا میآمد، صدای هرمز بود که بلند شده بود و داد میکشید. اسم کسی را صدا میزد که نمیشناخت، آشنا بود ولی نمیشناخت. دو هیکل توی تاریکی بالا آمدند. هیکل رخشنده را که ماه سایهاش را انداخته بود روی هیکل هرمز شناخت، سرش سنگین شده بود و سردش بود. هرمز دوید سمت آسیاب و فانوس را بالا گرفت و نورش را انداخت روی صورتش، رخشنده تن گوشتالودش را دواند سمت هرمز، هرمز زانویش را خم کرد و نشست بالای سرش:«مریم؟»
انداختندش زیر لحاف کرسی و منقل را گیراندند، رخشنده به هرمز گفت برود دنبال رجبعلی. مریم همانطور آرام خزیده بود زیر لحاف و چشمهای وق زدهاش را انداخته بود روی صورت رخشنده، هر چه رخشنده میپرسید جوابی نمیداد. همان شب بود که سکینه را از توی آب گرفته بودند، مریم نگفته بود که با سکینه رفته بودند بالای دره، سمت سرچشمه، جایی که چوپانها موقع کولاک گلهها را میتپانند توی غار کوچکی که جلویش را سنگچین کرده بودند. مریم هیچ حرفی نزده بود. رجبعلی توی آب نگاه کرده بود و ورد خوانده بود و تسبیج عقیقش را هفت دور گردانده بود و ملاهای تسبیح ش را زده بود به آب و گرفته بود روی سینهی مریم، اخمهایش رفته بود توی هم و بلند شده بود و آب را ریخته بود توی باغچه. رخشنده توی دهلیز پرسیده بود و رجبعلی گفته بود: «جینلره توخونوبدی باجی[1] ...» رخشنده نگاه کرده بود به چشمهای مریم و زده بود توی سرش و افتاده بود توی دهلیز، صدای سلیمان که هرمز را صدا میکرد پیچیده بود توی حیاط. رخشنده داشت گریه میکرد و رجبعلی نشسته بود توی ایوان و داشت ورد میخواند و از سلیمان پرسیده بود کجای حیاط خانهاش درخت توت دارد؟ هرمز پالان را از شانهی سلیمان برداشت و گذاشت توی ایوان کنار رخشنده که داشت گریه میکرد. سلیمان گوشهی حیاط را که کندوها بودند نشان داد و رخشنده گفت: «خواهرم جنی شده سلیمان. بیچاره شدم سلیمان.»

نریمان داشت دوباره خر و پف میکرد. انتهای آسمان جایی که میرسید روی زمینها شخم خورده، داشت روشن میشد. هنوز کبلایی نیامده بود بیرون و رجبعلی بیدار شده بود و روی زانو نشسته بود جلوی غار و ورد میخواند. میترسید برود داخل و نشود او هم بیاید بیرون. صدای پرندهها بلند شده بود. نریمان غلتی زد و بلند شد نشست و نگاهی انداخت دور و برش و وقتی یادش آمد چرا آنجاست، رفت و نشست کنار رجبعلی، رجبعلی بلند شد ایستاد و کمی جلوتر رفت: «چه کنیم نریمان؟ به نظرت برویم داخل؟ خیلی دیر کرده است ...» نریمان گفت: «نمیشود ولش کنیم به حال خودش که نه؟ میخواهی با هم برویم تو که یکوقت اتفاقی هم اگر افتاد کمک هم باشیم؟» هوا داشت روشن میشد و سلیمان هم بلند شده بود و پشت به ده، نشسته بود و زل زده بود به نریمان و رجبعلی. دودل بودند که بروند یا نه؟ نگاهی انداختند به صورت سلیمان، نریمان صدایش زد و گفت: «ها خانزاده! ما میرویم تو، اگر ما هم دیر کریدم، تو برگرد ده و مردم را خبر کن که بیایند کمک ما. یادت نرود! اگر تا یک ساعت دیگر نیامدیم برو ده!» سلیمان شانه بالا انداخت. نریمان بومباچا[2]یی درآورد و از دور لعنتی فرستاد و بقچهاش را از توی جیب پالان کشید بیرون و بست روی پشتش و اول رجبعلی و بعد نریمان، مردد رفتند داخل. خورشید بالای زمینها، سرخ شده بود و روی کوه هنوز تیره بود. چشم دوخت به زمینهای حاشور خوردهی دورتادور ده. صدای بلدرچینها از ته سراشیبیی زیر پایش بلند شده بود. گرسنهاش بود و نریمان هم کل بقچه را با خودش برده بود. آرزو کرد کاش تفنگ قادر را برداشته بود با خودش. بلند شد و از کنار غار رد شد و آرامآرام از راه باریکهی پیش رویش رفت پایین. دستهایش را گرفته بود به تن کوه و هر بار که سنگی از زیر پاهایش در میرفت میایستاد و نفسی تازه میکرد، با خودش فکر کرد اگر قادر آنجا بود کلی جلوتر ایستاده بود و میخندید و هوهو میکرد و خوشحال بود که نبود. قادر گفته بود: «نرو بالای تپه، چقدر هوای تو را داشته باشم که خان سر به نیستت نکند زبانبسته؟» باز هم رفته بود و باز هم مریم نیامده بود. یک روز، از بین بلدرچینهایی که قادر زده بود، یکیشان را یواشکی برداشت و رفت در خانهی سلیمان. رخشنده داشت گندم آسیاب میکرد و سرش بی لچک بود. رفته بود داخل و نگاهی انداخته بود به دورتادور حیاط. رخشنده پارچهای انداخته بود روی سرش و آمده بود جلو و بلدرچین را که دیده بود، چشمهایش درخشیده بود. سلیمان هنوز نرفته بود سر زمین. رخشنده بلدرچین را گرفته بود توی دستهایش و بالا گرفته بود نشان سلیمان میداد که داشت میآمد سمتشان. رفته بودند و نشسته بودند کنار دستاس و رخشنده لقمههای شیرین و گرم گُوود[3] گذاشته بود جلویش. سلیمان نگاه کرده بود به در انتهای باغ که درش را بسته بودند. بلند نشده بود برود، منتظر بود رخشنده بگوید مریم کجاست، نگفته بود. سلیمان که بلند شده بود و گفته بود: «خانزاده من باید بروم سر زمین، خورشید آمده بالای سر دیگر!» بلند شده بود. کلاهش را برداشته بود و دستی به موهایش کشیده بود و نگاه کرده بود به بالای پشتبام که مریم نبود. رخشنده داشت میخندید و جلوتر از او میرفت تا در را برایش باز کند. سلیمان خرش را آورده بود و منتظر بود خانزاده راه بیافتد. چشمهایش خیس شده بود و قادر گفته بود دیگر نرو بالای تپه ... دیگر نرفته بود. تا وقتی قادر را آنطوری آوردند، نرفته بود بالای تپه. دیگر هیچوقت حتی پای چشمه هم، صدای خندههای مریم را نشنیده بود. کسی نگفت مریم کجاست و او هم نپرسید، حتی قادر نگفت چرا نباید برود بالای تپه. قادر حتماً میدانست، قادر همه چی را میدانست. از چشمهایش فهمیده بود.
[1] . پاپیچ جنها شده است خواهر.
[2] . حرکتی با دست کاملاً باز که نشاندهندهی نفرت است. اگر توی سر کسی زده شود تحقیر و تنبیه است و اگر به پشت نواخته شود، حاکی از نفرت و میل به دعواست. اگر به صورت کسی زده شود، حتی از دور اشاره به صورت داشته باشد، نشان دهندهی نفرین است.
[3] . پودری که از آرد دانههایی مانند زیره و ... تهیه میشود. پودر را با آب شیرین و گرم خمیر میکنند و مصرف میکنند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* بچههای محلهمان، امروز کارتهای تبلیغاتی پخش میکردند! چرا نمیروید عکسهایشان را ببینید اینجا؟
** دوست داشتن، آن رنجی نیست که من، اکنون نیازمندش باشم. دوست داشتن آن گرهی نیست که الان بیافتد توی زندگیی من ... دوست داشتن، نفسی باید باشد که زندهام کند ... روحی که حیاتم ببخشد ... پاهایی که راهم ببرد ... دوست داشتن اکنون، در این سن و سال برایم چیزی فراتر از نگرانیها و دلواپسیهاست ... چیزی قشنگتر از بهار ...
*** این آقای دکتر رحیمپور حرف قشنگی زد، گفت: « همهی ما سنّی هستیم، همهی مسلمانان سنی هستند، چه شیعه و چه سنی ... چون بر سنّت رسولالله هستند ...»
« جواب نميدهد.افتاده است پاي انجير و هي تكان ميخورد.دست ميكشم، پايين ميآيم.كمرم مثل چوب خشك شده است و خم و راست ميشوم كه صدا كند. نخ سرخ را ميگذارم روي تخته بند و چاقو را ميگذارم رويش. ميروم توي سياهي و خيسي ريز ريز باران وصدايش ميكنم:«با توام؟كري؟»
صدايم را ميشنود كه مثل جنزدهها ازجايش ميپرد قدم قدم عقبتر ميرود و ميخورد به ديوار. چيزي نميگويد اما چشمهايش توي آن همه تاريكي برق ميزند. ميرسم زير برگهاي انجير كه باد به همهشان ميكوبد و صدايشان را درميآورد. _چه ميكني تو؟ ...»
تکهای از داستان «گرههای رنگ به رنگ» نعیمه کُرداوغلی آذر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینبار راستیراستی ترسیده بود، برگشته بود سمت قاسم که رو به آسمان دراز کشیده بود و آرام نفس میکشید، نفسش سفید میشد و از سوراخها دماغش میزد بیرون. دستش را گذاشته بود روی دست قاسم که کنارش گذاشته بود روی زمین و چشمهایش را بسته بود. چشمهایش داشت سنگین میشد، نریمان دیگر خر و پف نمیکرد، سرش را بلند کرد و نگاهی انداخت به دهانهی غار. رجبعلی به پهلو افتاده بود روی زمین و سنگین خوابش برده بود. قاسم میگفت رجبعلی بخت دخترها را با دعا باز میکند. میگفت حتی میتواند جای گمشدهات را هم توی آیینه ببیند. میگفت توی خونشان است، پدر و پدربزرگش هم بلد بودند. حتی یکبار مریم هم گفته بود که چندباری با خواهرش رفته است خانهی رجبعلی. آن روزی که سلیمان با خان رفته بودند خانهی علی، مریم گفته بود میرود و بخت سکینه را میبندد. چقدر گریه کرده بود و سلیمان فقط نگاهش کرده بود و دستش را گرفته بود توی دستش. مریم صورت گرد و پُری داشت با گردنی خوشحالت. پشت درختهای بید بالای رودخانه که مینشستند و سلیمان دست مریم را میگرفت توی دستش و نگاهش میکرد که شالش را از سرش برمیداشت و بافهی کلفت موهای سیاه براقش را باز میکرد و زیر چشمی نگاه سلیمان میکرد که دهانش نیمهباز میماند و رد نگاهش لای سینههایش گم میشد. سلیمان کهرش را میبست به درخت و میخزیدند لای ساقههای باریک و آویزان بیدها و مریم شالش را باز میکرد و بعد دراز میکشید و سرش را میگذاشت روی پاهای سلیمان که تکیه میداد به تنهی روشن درخت و موهایش لای انگشتهای سلیمان گره میخوردند. پدر و مادرش وقتی هشت سالش بود مرده بودند و همراه خواهر و شوهر خواهرش زندگی میکرد. خیلی زود بزرگ شده بود و تنش گوشتالو بود و پوستش سبزه. لباسهایش همیشهی خدا تنگ بودند و کوتاه، اگر کسی داشت کمکی میکرد و پارچهای و لباس کهنهای میفرستادند برای رخشنده که پیراهن بدوزد برای مریم. مریم هیچوقت شلیطه تنش نمیکرد و شلوار پایش میکرد و دامنش همیشه کوتاه بود. اینطوری گاهی از ده که خیلی دور میشدند سلیمان زیر بازوهایش را میگرفت و میکشیدش روی اسب و با هم توی دشت میتاختند، مریم خندهاش توی دشت شلیک میشد و قرقاولها از چند فرسنگیی جلوی پایشان یکباره بلند میشدند و صدای خندههای مریم قاطیی صدای تند بالبال زدن قرقاولها روی زمین پخش میشد. آن روز عصر هم که داشتند میتاختند یکدفعه قاسم جلویشان سبز شده بود. مریم از پشت سر دست انداخته بود دور سینهی سلیمان و سرش را پشت سلیمان قایم کرده بود و قلبش مثل قلب گنجشکها میزد. گنجشکها را که میکشیدند توی طویلهها و حصیر را پهن میکردند جلوی درش و آرام میخزیدند تو و یکی یکی پرندههای زبان بسته را میگرفتند توی مشتشان و در جا کلهشان را میکندند و میانداختند توی سبدهایشان. سبدها را که خون قرمزشان میکرد میانداختند توی تنور و تنور داغ میشد و پرهای پرندهها را که انداخته بودند توی آب جوش تند تند میکندند و توی دیبک[1] با سنگ میکوبیدند و نرم و لطیف و صورتی که میشد، توی کف دستشان گردشان میکردند و کبابشان میکردند. گوشت گنجشکها خوشمزه بود و تُرد. حس کرده بود قاسم همین حالاست که کلهی جفتشان را بکند. بازوهایش را تنگ چسبانده بود دور سینهی سلیمان. قاسم با اسبش چرخیده بود دور کهر سلیمان و وراندازشان کرده بود. چیزی نگفته بود، قاسم زمخت بود و هیکل درشتی داشت، روی اسبش که مینشست، اسب در جا چرخی میزد. انگار که بترسد کمرش بشکند، شیهه میکشید. قاسم با جفت پاهایش کوبیده بود به شکم اسبش و تاخته بود و دور شده بود. بعد از آن روزی که سکینه گفت بود که موقع برگشتن از چشمه، پشت آسیاب کهنه، گیرش انداخته بود. نترسیده بود و دستش را زده بود به کمرش و چپکی نگاهش کرده بود. قاسم از اسبش پریده بود پایین و آمده بود نزدیکتر و بلندش کرده بود و انداخته بودش پشت اسبش و خودش پشتسر مریم نشسته بود و یک دستش را سفت گرفته بود به کمر مریم و از همان پشت سرازیر شده بودند توی دره. طوری ترسیده بود که نتوانسته بود آب دهانش را قورت بدهد و نفس هم نتوانسته بود بکشد. قاسم از دره بالا رفته بود و بالای تپه اسب را نگهداشته بود و از بالای اسب پرتش کرده بود روی زمین«حد خودت را نمیدانی حرومزاده؟ میدانی اگر قهرمان خان بفهمد چه بلایی سر تو و سلیمان میآورد؟» همانطور چشم دوخته بود به قاسم که با اسبش چپ و راست میرفت. هوا تاریک شده بود و نسیم خنکی از سمت دره بالا میآمد و تنش لرزیده بود. از اسب پریده بود پایین و ایستاده بود بالای سرش، کمربند قاسم پهن بود و قهوهای، مثل جفت چشمهایش. هیچوقت نشده بود بدون تفنگش بیاید بیرون، آن شب اما تفنگش نبود. همانطور که روی آرنجهایش تکیه داده بود، تنش سست شد و سرش را گذاشت روی خاک تپه که سرد بود.
وقتی رسیدند به آسیاب، اسب را نگاه داشت و خودش پرید پایین و بعد مریم را گرفت کشید پایین. تن مریم سرد بود و سنگین. نگهش داشت و چانهاش را گرفت بالا و زل زد توی چشمهایش که از بس ترسیده بود وق زده بود بیرون «حالا فهمیدی حدت چیه؟» هلش داد سمت دیوار و رفت سمت اسبش و سوارش شد. مریم افتاده بود پای دیوار و مچاله شده بود و گریهاش گرفته بود«حالا با خانزادهها لیلی مجنون بازی درمیآوری دخترک! آخرین بارت باشد که با سلیمان دیدمت ها! و گرنه ایندفعه میدهم رخشم حسابی حالیات کند!» با جفت پا زد به پهلوی رخش و تاخت رفت توی دل تاریکی.
[1] . وسیلهای برای کوبیدن گوشت یا حبوبات پخته شده که با کندهی درخت میساختند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* هادی کوچولو تازه یاد گرفته که هر چی میخورد، صاف میرود توی شکمش!!! آب هم که مینوشد، یک قُلپ نخورده، برمیگردد سمت ما و میزند روی شکمش و میگوید:« سو، قاینیم!» یعنی «آب، شکمم!» و ذوقزده میخندد.
** در عجبم! چطور میشود اینقدر نسبت به جامعه و ملت و کشور خود احساس بیگانهگی کرد؟ چطور میشود آدمی خود را تافتهای جدابافته از مردمی بداند که بدینسان تحقیرش میکند؟ چرا این ضربالمثل صد در صد در مورد ما ایرانیها صادق است که «مرغ همسایه را غاز میپنداریم؟»
کجای این دنیا ــ ی کوچک یا بزرگ چه فرقی میکند ــ میتوانید جامعهای بینقص پیدا کنید یا حکومتی عادل یا مردمی شدیداً متمدن؟ هرگز فکر کردهاید تا زمانی که تنها بلد باشیم به تحقیر یکدیگر بپردازیم و نه به تقدیر همدگیر، دنیایمان همینقدر زشت خواهد ماند؟ هرگز خواستهاید تا سرشار باشید از بینش مثبت و هر لحظه تنها به این بیاندیشید که در پیرامون خود انرژیی مثبت تزریق کنید تا متقابلاً انرژیهای مثبت به سویتان جاری شوند؟ هیچوقت از خودتان پرسیدهاید چه کنیم تا دنیایمان زیباتر شود؟ قبل از آنکه تحقیر کردن را پیشهی خودتان بسازید؟
*** زمانیکه آسمان خم میشود تا پیشانیی خاک را ببوسد، میشود ستارهها را دید که آبستنند ... بهار من روزی است که ماه تو زاده شود ...
میگوید هنوز یادم هست ... «الله علیمٌ بذات الصدور ...»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از طرف گردنهای کشیده و راهههای باریک عمر، دعوت شدهام به یک بازی. از این بازیها خوشم میآید. هر چند بالاخره نفهمیدم باید از کتابهایی بنویسم که خوشم نیامده بخوانم یا کتابهایی که فرصت نکردهام بخوانمش؟!
به هر ترتیب، من هر دوشان را مینویسم.
تنها کتابی که هرگز نخواستهام تا حتی نصفش را بخوانم کتاب «سلام خانم جنیفر لوپز» نوشتهی خانم «چیستا یثربی» بود. این کتاب را خودم نخریده بودم، هدیهی شادی عزیزم بود. ولی متأسفانه آنقدر جذاب نبود که حتی آنطور که «بابا نان داد» ارونقی کرمانی را ــ که تنها از روی حرص پولی که برایش پرداخته بودم ــ خواندم، از روی حرص بخوانمش! خلاصه، نخواندمش!!! (لطف این گونه کتابها در این است که دچار خودشیفتهگی و غرور زایدالوصفی شدهام و شدیداً مترصد شدهام داستانهایم را به چاپ برسانم!!!)
«پلهپله تا ملاقات خدا» را هم هنوز تمام نکردهام، چون حس کردم این آقای زرینکوب یکجورهایی دارد توی تاریخ دستکاری میکند. با اینکه مولوی را بسیار دوست میدارم، ولیکن از ساختن بت، از هر نوعی که باشد بیزارم!
«دنیای سوفی» را هم نیمهکاره رها کردم ولی! چون خوشم نیامد. با هداک مصمم شده بودیم بخوانیمش! یعنی با هم شروع کردیم ولی با طبع ناطقهی من این فیلسوف بازیها خوش نیامد!!!
«خداشناسی از ابراهیم تا کنون» آرمسترانگ را هم هنوز فرصت نشده که بخوانم، این کتاب از آن کتابهایی بود که آرزوی دیرین مرا مبنی بر اینکه روزی برادر بزرگم بیاید و از میان کتابهای من دست به گزینش بزند را برآورده کرد ...
«اعترافات سنت آگوستین» را هم که دوست عزیز، آقای سهند کریمی برایم هدیه داده بودند را نشد که تمام کنم.
«کتابهای قانونی ثانی» از عهد عتیق را هم فعلاً دارم میخوانم.
«هذیانهای یک دیوانه» را هم هنوز شروع نکردهام. یعنی امانت است دست دوستی و هنوز به دستم نرسیده که یک لقمهی چپش کنم!!!
«از کافکا تا کافکا» بلانشو ، «ارنستو چهگوارا»، «بین گذشته و آینده» از رامین جهانبگلو، «اندیشههای بنیادی در جامعهشناسی» از کیویستو را هم بسیار شرمآور است، ولی خب! نشده که بخوانم!!
من هم، به نوبهی خودم از نیروانای عزیزم، قمار عشق، چند خط برای خواندن، و آقای حنظله و حجم نگاه عزیز دعوت میکنم برای اعترافات خود!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* میگوید، یکی از رفقایم با ماشینش زده به یک خانومی که داشته میرفته مستمریاش را بگیرد. شوهرش مرده است و بچههایش از خانه بیرونش انداختهاند و زن هر ماه، ده هزارتومن مستمری میگرفته، حالا «هشت میلیون تومن» برایش دیه صادر کردهاند. رفیقم میگوید فلانی نمیدانی الان بچههایش سر نگهداشتن زن، چه به جان هم افتادهاند!
** چقدر دلم تنگ است برای افقیترین پنجرهی دنیا ... تو و چشمهایت ... شب و دستهایت ...
*** بنا بر ناراحتی تعدادی از دوستان عزیزم، قسمت بیست و یکم داستانم را در ادامهی مطلب میتوانید بخوانید ... «باران»، روزی گفته بود سوسن تو دل کوچکی داری ... راست میگفت ...
1. چهل روز گذشت تا کسی فراموش نکند، جنایت شقیترین مخلوق را وقتی تیغ بر گردن ناقةالله نهاد. «و ناقه را آیتی فرستادیم بر اهل زمین، تا معجزهای باشد برای یقین، پس او را «سیراب» سازید و بگذارید آزادانه بر زمین سیر کند.»
ــ پس اجتماعی برآوردند و متحد شدند و قرعه انداختند و بر آن شدند که ناقه را سر ببرند ...
چقدر نشانه هست برای دریافت حماسهی حسین(ع)؟ ... چقدر آیه آمده است در وصف حسین(ع)؟
2. بوی بهار را میشنوی؟
3. بگذار تا سر بگذارم روی زانوهایت، همانطور که نشستهای کنار بلندترین پنجرهی دنیا و ماه از پشت سفیدترین صورتش زل زده است به ما ... انگشتانت را فرو ببر میان موهایم. موهایم را رها میکنم روی صورتم، صورتم را رها میکنم توی عمیقترین دلواپسیهای عزیزترین موجود دنیا ...
بنشین و بگذار تا آنطور که نور خورشید دور صورتت هاله بسته است، نگاهت کنم، تماشایت کنم ... رسمت کنم. در ترسیم این آداب، رسممان این بود که برسیم به هم یا همچنان دور برقصیم در ریسمانبندیی این مکرر بریسمها؟

4. دیگر تصمیم گرفتم اینجا داستان بلند ننویسم. اگر شد حتی، بلند ننویسم. داستان را ادامه خواهم داد و روزی، اگر شد و خدا خواست و توانستم چاپش میکنم و اگر هم نه ... هیچ!
5. دیشب داشتم «تنهایی» را تماشا میکردم. تلهفیلم شبکهی چهار ... نمیدانم چرا تمام ماجراهایی
که بار فلسفی دارند، خانوادهای را شامل میشوند که سه تا چهار بچه دارند و جنسیت این بچهها، همیشه ثابت است! دو تا سه پسر و یک دختر!!
اینطور نمایشها، همیشه مرا یاد «خشم و هیاهو» میاندازد. همیشه هم یکی از پسرها عقل کل است، و دخترک بلوا بهپا کن! یکی از پسرها هم شارلاتان است و یکی هم خل! (چیزی مثل فیلم «مادر» حاتمی.)
اصولاً ویلیام فاکنر به این ترکیب عجیب علاقهمند است!
خلاصه اینکه ... تلهفیلم «تنهایی» فیلم ارزشمندی است با فیلمنامهای قوی.
* اصولاً من بازی شهاب حسینی را خیلی دوست دارم!
6. گاهی همهچیز آنطور که ما تصور میکنیم یا میخواهیم پیش نمیرود. گاهی یقینمان هم مثل عقلمان لنگ میزند. همیشه فکر میکردم سالهای زوج برایم بدیمن هستند ... سال زوج که فرا میرسید من آماده میشدم برای بدترین وقایع ...
امسالی را که دارد تمام میشود را که مرور میکنم، چقدر احساس خوشبختی میکنم ... سال زوجی بود پر از کامیابی ... سعادت ... پر از تو!
این دلیل نمیشود که فکر کنم ممکن است سال فردی که در پیش است جور دیگری بشود و مثلاً یمنی نداشته باشد برای من! با تمام وجود خودم را برای سالهایی پربارتر آماده کردهام!
نمیدانستم «رضا قاسمی» رمانی نوشته است که مثل این داستان من، هر بار به صورت آنلاین قسمتی از آن به روز میشده است، به نام «وردی که برهها میخوانند». میگوید داستان من هم دچار پرش شده است مثل این رمان. من مکلف نشدهام به اینکه دچار پرشش کنم طوری که از دستم در برود. مثل همیشه اجازه دادهام داستان جاری شود. اکنون دورهی انبساط بزرگ است، میگذارم تا آنقدر در گسترهای نامحدود پراکنده شود تا آنچه باقی ماندنی است برای انقباض نهایی، باقی بماند!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
علی داشت پتاواهایش را سفت میبست، نشسته بودند زیر سایهی درخت گردو و زینال داشت نی میزد. گوشهای سگ را تازه بریده بودند و کلافه بود. علی زیر لب زمزمه میکرد و سرش را اینطرف و آنطرف تکان میداد، ریش کم پشتش سفید شده بود. ریحانه را چند شب پیش روانه کرده بودند خانهی شوهر. علی دلش رضا نمیداد دختر چهارده سالهاش را بدهد دست غریبه که ببرد یک روستای این همه دور، قیزتامام گفته بود کی از این جوان بهتر؟ کسی بهتر از سردار که نبود، بود؟ مال و منال نداشت که داشت. قد و هیکل نداشت که داشت، بر و رو نداشت که داشت. سردار نه برادر داشت و نه خواهر، یک مادر پیر داشت که صد تا دختر جوان را یک تنه حریف بود. با آن سن و سالش، تا خم نمیشد از در نمیتوانست رد بشود، اندازهی دو پهنای قیزتامام، شانه داشت. صورت بزرگی داشت با چشمهای درشت و گرد. ابروهای بلندش اندازهی یک بند انگشت کلفتی داشتند. آنطور که مثل قیطان از این سر صورتش تا آن سر صورتش، بند شده بود، اگر لبهایش آنطور کلفت و گوشتالو نبودند، حتماً سرش وارونه میشد. اینرا نریمان در گوشش گفته بود و سر خطبهی عقد پقی زده بود زیر خنده. سردار آخرین بچهاش بود. همهی بچههایش را توی همهگیریی وبا از دست داده بود، این بچه را هم که حامله بوده، از ترس وبا فرار کرده بود و تا اولین دندان بچهاش درنیامده بوده از کوه پایین نیامده بود. چو انداخته بودند که بچه را با شیر گرگ بزرگ کرده است. آنطور هم که سردار همهی تنش پر بود از مو، موی زبر و بـِژ، همه باورشان شده بود که سردار شیر گرگ خورده است. وقتی برگشته بود از خانوادهاش به جز چندتایی خالهزاده و داییزاده، کسی نمانده بود. خانهی پدری و پدر شوهرش را کشیده بود بالا و نصف ده را صاحب شده بود. کسی جرأت نکرده بود بگوید بالای چشمت ابروست. قیزتامام گفته بود خوب است فامیل «ترلان» بشویم، شده بودند.
کاسهی سرش درد میکرد، انگار که صد تا اسب توی سرش به تاخت باشند، توی سرش تاپتاپ میکرد. تمام تنش درد میکرد. صدای علی نوبد که توی گوشهایش مانده بود و هنوز داست «آیریلیق، آمان آیریلیق» میخوانـْد. دانههای نور جلوی چشمهایش در رقص بودند، توی تاریکی دست و پا میزد. صدای علی میآمد و میرفت. علی میگفت: «ریحانه توی چشمهایش ترس دارد، وقتی نگاهم میکند پشتم میلرزد!» میخندید و شانههایش زقزق میکرد، تمام گوشت تنش زقزق میکرد. تمام استخوانهایش انگار که شکسته باشند، تکان نمیتوانست بخورد. صدای ریحانه میآمد و زینال داشت گریه میکرد. سکینه داشت دفه میکوبید و دخترها رنگ میشمردند و چاقو میزدند به نخها. حفرهی چشمهایش گرم بودند و سنگین از چشمهایی پر خون. دستش را گذاشت روی پیشانیاش، کسی گفت «بیدار شد!» کس دیگری داد زد «بیدار شد!» سرش را کمی بلند کرد و خواست چشمهایش را باز کند، کسی دست انداخت زیر بازوهایش را گرفت و شانهاش را تکیه داد به سینهاش، صدایش توی سینهاش گرد شد: « باشیوا دولانیم قیزتامام خالا[1]» و تکان تکان خورد. کسی هم آب زد به صورتش. از لای سنگین پلکهایش نور پاشید توی کاسهی سرش. صورت جیران خیس بود و نزدیک، بغلش کرده بود و داشت گریه میکرد.
رفتند دنبال کبلایی، دیده بودند نیست. پسر رجبعلی گفته بود رفتهاند کوه. زینال دوان دوان رفته بود توی دشت هو کرده بود و چوپان ده داییاش را خبر کرده بود، قسمش داده بود دو شب جایش توی دشت میماند اگر برود دایی اسداللهش را خبر کند. جیران خودش آمده بود، دیر که کرده بود پا شده بود و به خیال اینکه مریض شده باشد آمده بود خانهاش. دیده بود در باز است و صدای جیغ و داد میآید، ترسیده بود و دویده بود توی دهلیز. خون که پاشیده بود به صورتش، تازه قیزتامام را دیده بود که افتاد توی چارچوب در. ریحانه وردنه به دست ایستاده بود توی چارچوب، جیران جیغ کشیده بود و دویده بود توی کوچه، شلیطهاش را جمع کرده بود توی بغلش و دویده بود سمت زمین. یک نفس دویده بود، خون پاشیده بود روی صورتش و نفسنفسزنان که رسیده بود سر زمین، عبدالحسن توی دلش خالی شده بود. بیلش را برداشته بود و نپرسیده دویده بود سمت خانه، جیران نشسته بود و داد زده بود و زده بود به سر و صورتش که عبدالحسن ایستاده بود و برگشته بود و خون جلوی چشمهایش را گرفته بود. خون پاشید توی دلش و پشتش لرزید و تا خانهی علی، الاغ بیچارهاش را از نفس انداخته بود. تا برسند به خانه ی علی، زنهای همسایه که جیغ و داد جیران را شنیده بودند ریخته بودند توی دهلیز. قیزتامام درشت بود و سنگین، بلندش کرده بودند و تا انتهای حیاط به زحمت کشیده بودندش. پهنای صورتش را خون گرفته بود و از سر شکستهاش خون تلمبه میزد بیرون.
عبدالحسن و عمران توی حیاط نشسته بودند و داشتند صحبت میکردند. سـدخانیم داشت توی گوش زنها چیزی میگفت که «جهان خانیم» انگشتش را گرفته بود سمتش و نفرینش کرده بود. سـدخانیم صدایش را بلند کرد که این را فقط من نمیگویم، حرف همه است. جیران خون گریه میکرد، سیم زر صلوات فرستاد، سـدخانیم گفت: «همه میدانند که عبدالحسن از جیران بچهاش نمیشود!» سیمزر دوباره صلوات فرستاد، جهان خاینم بلند شد و گفت «آللهدان گورخ سد خانیم! بوگونون صاباحیدا وار[2]!» سـد خانیم بلند شد و دست زد به کمرش و دست دیگرش را توی هوا جلوی صورتش گرفت و تکانتکان که میداد کمرش را هم میچرخاند: «زن که شوهرش مُرد پاهایش را جمع میکند مینشیند سر خانه و زندگیاش، توی خانههای مردم چه غلطی میکند؟ که برایش حرف درست کنند یا نکنند؟ هان جهان خانیم؟ چرا کسی برای تو یا من حرف درست نکرده پس؟» سیمزر استغفراللهی گفت و بلند شد و از اتاق رفت بیرون، جهان گفت: «وقتی جیران میگوید اینطور نبوده تو گه میخوری با هفت جد و آبادت که میگویی بوده زنیکه!» زنها سرشان را چرخاندند سمت جهان و لبهایشان را ورچیدند و کوبیدند به صورت و پاهایشان. ریحانه گفت: «هان زن عمو حرف دهانت را بفهم! هفت جد و آبادش سید بودند ها!» سـدخانیم حمله برد سمت جهان. زنها همه با هم یکباره بلند شدند و هر کسی به سمتی دوید. صدای جیغ زنها که بلند شد مردها از توی کوچه ریختند توی حیاط. سیمزر نشسته بود روی تن چاه و داشت تکبیر میگفت و توی هوا فوت میکرد. زنها جهان را انداختند از اتاق بیرون و نفرین کنان ریختند و هر کسی که دستش میرسید میکوبید توی سرش. جهان دستهایش را بلند کرده بود به آسمان و فریاد میزد که خدا شاهد باش. سیمزر و عبدالحسن بازوهایش را گرفتند و کشیدندش کنار، عبدالحسن زد توی گوش زنی که میخواست گیس جهان را بکشد.
[1] . دورت بگردم خاله قیزتامام.
[2] . از خدا بترس سید خانم، این روز، فردایی هم دارد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* چقدر این حلقهی سبز عجیب تمام شد ... بلوغ عجیبی داشت.
** دارم نفس تازه میکنم برای زندگی ... دارم برای طوری دیگر بودن، نفس تازه میکنم. دارم تکلیف زندگی را با خودم و تکلیف خودم را با زندگی روشن میکنم. و چقدر فرصتم کم است ...
*** میگوید این داستان را ادامه نده ... اگر هم نوشتی ... اینجا نگذار ... چهکار کنم؟!
میگوید: « راستی درباره دوست داشتن و تعلق خاطر در ابتدای پستت چند سطر نوشته بودی
..میشه به کسی نیاز نداشت و دوستش داشت..مثل تعلق دل والدین به فرزند و ...»
میگویم: نیاز مادر شدن و پدر شدنهایشان را برآورده میکنیم. نیاز تنها نماندنشان را، نیاز زایا بودنشان را ... پیش از آنکه زاده شویم، نیازمندیشان را برآوردهایم! نیاز تداوم نسلشان را!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زنها و دخترها جمع شده بودند کنار چشمه و تشتهای سنگین لباسها را پشت سرهم در دو سوی چشمه ردیف چیده بودند. کوزهها را پر کرده بودند و گذاشته بودند توی آب که خنک بمانند. پسربچهها با نوک چوب داشتند در اطراف چشمه که خاکش کمی نرم بود شیار میکندند، زنها بیهوا شلیطههایشان را جمع کرده بودند و زده بودند بالا و پاهای لختشان را فرو کرده بودند توی خنکیی نافذ آب، گاهی سکوتی طولانی برقرار میشد و بعد یک آن با کلامی شلیک خنده بلند میشد. صدای بم آب نمیتوانست از قدرت و شدت صدای خندههایشان بکاهد. رسیده بود به بریدهگیی دره، صدایشان را داشت به خوبی تشخیص میداد، صدای سـِدخانیم[1]، جاریاش را میشنید. داشت با صدای بلند صحبت میکرد، توی ده کسی نبود که صدای او را نشناسد، خصوصاً که آخر جملاتش صدایش زیر میشد و کش می آمد و توی گلویش گیر میکرد و زور میزد تا تمامشان کند. دستش را گذاشت روی زانویش تا خودش را بکشد بالای بریدهگی، زنها که ساکت شدند، سـِدخانیم ادامه داد: «قیزتامام لاب آز قالیب عیمرانـ[2]ـا دیهکی، آفتافانی گتیر من گـِدیرَم ماوالا[3] ...» صدای خندهی زنها بلند شد، زنی گفت که چقدر چندش آور! پایش را آورد پایین و ایستاد. سدخانیم داشت میخندید، خنده مجال نمیداد تا ادامه بدهد، نشست روی بریدهگی و پشت کرد به صداهایی که گاهی برای شنیدن جملهای، قطع میشد، صدای آب دیگر شنیده نمیشد. دستهایش را گره زد روی سینهاش و بازوهایش را گرفت. روبهرویش خورشید نشسته بود روی کوه.
زنها همه رفته بودند، دیگر صدای آب را به وضوح میشنید. زمان طولانی آنجا نشسته بود، هوا کاملاً تاریک شده بود، آرام بلند شد و به سمت خانه حرکت کرد. با گوشهی یاشماقش، پای چشمها و نوک دماغش را پاک کرد. با صدای زیری ناله میکرد، صدای پارس سگها، به حصار خانهها که نزدیک میشد بلند میشد. توی کوچهها، پایکشان میرفت. نمیخواست تند برود، میخواست هم نمیتوانست. نزدیک خانه که رسید سایهی پسرش را توی چارچوب در دید، چوبدستش را گرفته بود توی دو دست کوچکش و ایستاده بود، سگ گوشبریدهشان، لای پاهای زینال وول میخورد. بویش را که شنید سرش را بلند کرد و دم باریکش را سیخ کرد و زل زد به انتهای کوچه، زینال صدایش کرد. سگ خودش را رسانده بود و جلوی پاهایش بالا و پایین میپرید. زینال آمد نزدیکتر و توی تارکی نگاه کرد به چشمهای خیس مادر، دستش را گذاشت روی شانهی زینال و رفت داخل. سکینه توی دهلیز خانه نشسته بود، با آمدنش بلند شد و ایستاد: «چرا دیر کردی مادر؟ نگران شدیم.»، بقچه را انداخت روی تختهبند[4]، تنش را به زحمت میکشید جلو. همانجا توی دهلیز نشست، دخترها خواب بودند.
صبح خواب ماند، آنقدر توی جایش وول خورد که آفتاب بالای بالا آمد. صدای دفه[5] توی سرش کوبیده میشد. دخترها داشتند میخواندند و میبافتند. به سکینه نگفت که چرا آنطور بیقرار شده بود. سکینه هم دیگر چیزی نپرسید. بیدار شدن و رفتن زینال را فهمیده بود ولی نتوانسته بود بلند شود. میدانست که تا آن موقع جیران هم دلواپسش شده است، اما نمیتوانست از جایش بلند شود. به پشت دراز کشیده بود و چشمهایش را بسته بود و علی آمده بود و نشسته بود توی ایوان. مثل همیشه پــِتاوا[6]هایش را داشت سفت میبست. علی قدش کوتاه بود، لاغر بود و قد کوتاه، مرد آرامی بود. دلش برای بیاتی خواند علی تنگ شده بود، گفت «علی برایم نمیخوانی؟» علی لبخند زده بود و گفته بود «توی باکو که بودم، پیش تاجر تورک، کارم خوب گرفته بود، بهم اعتماد داشت،گفته بود علی پیش من بمانی هم بهت سرمایه میدهم و هم اینکه کی از تو بهتر؟ هم دامادم باشی و هم پسرم؟ ممّداُف تاجر خشکبار بود، دو تا دختر خوشگل داشت. گفته بود هر کدام را که نشان کنی زنت میکنم، دختر کوچکش شیطان بود، روی زمین بند نمیشد. مثل پسربچهها سرتق بود. خوشم نمیآمد، دختر بزرگش یک پارچه خانوم بود. پسرهای کالجی که نزدیک تجارتخانه بود، سر نامه نوشتن برای صنم با هم سرشاخ میشدند. گفتم ممّداُف صنم را میخواهم. قرار شد بهار همانسال صنم و من عروسی کنیم. چند روز بعد بود که نامهی چیچی[7] رسید دستم، کور شده بود. از وقتی از آب گذشته بودم آنقدر گریه کرده بود کور شده بود. چشمهایش آب آورده بودند. ممّداُف گفت نرو علی، هر چه بخواهی میدهم بمانی پیشم، من پسر ندارم، هر چه دارم میرسد به تو. دلم نیامد، توی خواب چیچیام را دیدم که نشسته کنار پل و منتظرم است. فرار کردم، ممّداُف نمیگذاشت برگردم، گفته بود اگر بروی یک قران هم نمیدهم، نگرفتم. هر چه جمع کرده بودم ماند و برگشتم.» کسی دست انداخته بود و داشت محکم تکانش میداد، چشمهایش سرخ شده بودند و سنگین، نمیتوانست بازشان کند. کسی فریاد میکشید و فحش میداد و تکانش میداد. دستش را گرفت و فشار داد که ولش کند، ول نمیکرد، بلندش کرد و دوباره کوبید روی زمین، چشمهایش را به روز که باز کرد، ریحانه را دید و شناخت. ریحانه موهایش را گرفته بود توی چنگش و سر سنگینش را تکان میداد و فحش میداد، کسی آب ریخت روی صورتش و تا سینهاش خیس شد. بلند شد و نشست، موهایش تاب خورده بود توی انگشتان ریحانه، صدای سکینه هم بلند شده بود، سکینه هم فحش میداد، دستهایش را گذاشته بود روی سرش و سرش را انداخته بود پایین و فرو برده بود لای زانوهایش، یکیشان داشت لگد میزد، یکیشان هم موهایش را طوری میکشید که حس میکرد پوست سرش دارد کنده میشود، صدایش در نمیآمد. سرش درد میکرد، چشمهایش سرخ بودند و سنگین.
[1] . سیّد خانم.
[2] . عمران.
[3] . قیزتامام کم مانده به عمران بگوید آفتابه را بیاور من دارم میروم دست به آب.
[4] . جایگاه قالیباف در هنگام بافتن قالی که از چوب میسازند را میگویند.
[5] . اسبابی فلزی و شانه مانند برای فشردن لایههای بافته شدهی قالی.
[6] . نوارهای باریک پشمی که دور ساق پاها میبستند.
[7] . اصطلاحی برای مادربزرگ.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* هرگز به تن سالم خود، به ثروت خود و به داشتههایت غرّه نشو ... چیزی در دنیا نیست که دوامش به فوتی بند نباشد. فوت خداوند!
** برنامهای دارد شبکهی دو، به گمانم، «قرن چهارساله» است اسمش. قصدش هم معرفی نخبههای علمیی نوجوان و جوان است. اینطور که در سال 1404 هستیم و میرویم سراغ جوانیی دانشمندانمان! دیروز که برای اولین بار دیدمش، کلی خندیدم! توی این برنامه، دری هست که «کتیبه» خطابش میکنند. کتیبه خطاب به مجری میگوید به «فیروزی» زنگ بزن! بعد میگوید: «اسم کامل این فیروزی چی هست؟» مجری جواب میدهد، در این هنگام، طوری مکالمه ادامه پیدا میکند انگار نه انگار که این پیشنهاد کتیبه بوده که به این بابا زنگ زده شود و نه مجری!



دنیای کدهای جاوا اسکریپت