تبليغاتX
مرا آفرید آن‌که دوستم داشت
HOME Posts Mail mobie edition larger
Smaller

وقتی گفت با دیدن چند تا عکس، شده بود دختر سه هزار تومنی، نوشتم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نشسته بود توی ایوان و دست‌هایش را گذاشته بود زیر چانه‌اش و صورت‌ش را قاب گرفته بود، هوا داشت تاریک می‌شد و مرد توی اتاق دراز کشیده بود روی کاناپه و صفحات مچاله شده‌ی روزنامه ریخته بود پای مبل و پاهایش را انداخته بود روی شانه‌ی کاناپه. مرد گفته بود دیگر بس است و گریه‌اش گرفته بود. توی ایوان که داشت خنک‌تر می‌شد، دست‌هایش را آورده بود پایین‌تر و خودش را بغل گرفته بود. سرش را خم کرده بود و موهایش که ریخته بودند دورتادور صورت‌ش دنیا را تاریک‌تر از همیشه دیده بود. کسی ماشین‌ش را پر سر و صدا پیچانده بود توی حیاط و دخترکی با خرس عروسکی‌ی بزرگی از ماشین پیاده شده بود و دویده بود سمت ساختمان. ماه داشت خودش را بالاتر می‌کشید و آنقدر توی اتاق ساکت بود که ترسیده بود رفته باشد. برگشت و نگاهی انداخت، اتاق تاریک بود و مرد توی سفیدی‌ی مات کاناپه شبح شده بود. بلند شد و آرام آمد توی اتاق. تلفن که پرت‌ش کرده بود خورده بود به شیشه‌ی تلویزیون و تلویزیون بدریخت شده بود. از توی آشپزخانه بوی ته گرفتگی می‌آمد و مرد عمیق و عصبی خواب‌ش برده بود. جلوی پنجره دست‌هایش را از هم باز کرده بود و نگاه‌ش کرده بود و گفته بود «بپرم؟ بپرم توی بغل مردی که ایستاده توی حیاط؟» خندیده بود و مرد لقمه‌اش را نگذاشته بود توی دهان‌ش و حرفی نزده بود و نگاه‌ش کرده بود. برگشته بود و روبه‌رویش نشسته بود و مرد گفته بود«اگر تن‌ت را بسوزونن هم نمی‌ذارم کسی به خاکسترت دست بزنه! این یادت باشه!» چیزی نگفته بود و لبخند زده بود و لقمه گرفته بود و نگاه‌ش نکرده بود.  

نشسته بود روبه‌رویش و نگاه‌ش کرده بود، نپرسیده بود کی بود خودش گفته بود سمیرا بود، جزوه‌ی دانشگاه می‌خواست، نپرسیده بود برای چی؟ نشسته بود و بادام خورده بود. سمیرا را دوست داشت یا نداشت چه فرقی داشت؟ مرد رفته بود توی آشپزخانه و مرغ پخته بود با بوی تند سیر.

نپرسیده بود، مرد هم نگفته بود، خیلی چیزها نپرسیده بود ولی دیده بود و شنیده بود. زل زده بود به دو تا خرمالویی که از دو تا رشته‌ی سیاه رنگ آویزان شده بودند توی پنجره، تاب نمی‌خوردند و سنگین بودند را می‌توانست بفهمد، نارنجی نبودند، قهوه‌ای هم نبودند. هیچ‌وقت خرمالو دوست نداشت یکبار که خورده بود، دهانش جمع شده بود و داشت بالا می‌آورد که بچه بود و دیگر نخورده بود. همه‌ی خرمالوها که گس نبودند و ترش، یک‌جور ترشی که بالا بیاورد. نگاه‌شان که می‌کرد عق‌ش می‌گرفت. روی تخت روبه‌روی رخت‌آویز دراز کشیده بود و سایه‌ی خرمالوها پهن و دراز افتاده بودند روی پاهایش. دختر که موهایش را مش کرده بود نشسته بود و از توی کیف‌ش خرمالو چیده بود و گذاشته بود توی دست‌هایش و کال بودند و ترش، یک‌جور ترش گس! دختر مهربان بود و قشنگ بود لابد و چاق بود و قدش آنقدر بلند نبود و لابد وقتی می‌گذاشت توی کف دست‌هایش، دست‌هایش سرد بودند و لب‌هایش گرم و صورتی. شاید هم زرشکی، شاید هم قرمز! نشسته بود جلوی آیینه و چشم‌ش را بسته بود و نوک سیاه رنگ را نرم کشیده بود و لب‌هایش را قهوه‌ای تند زده بود، قهوه‌ای هم یک‌جورهایی قرمز بود، نبود؟ بود. مرد که بوسیده بودش گفته بود هست. بود!

خم شده بود روی سینه‌ی مرد که چشم‌هایش را بسته بود، چشم‌هایش را باز کرده بود و دست‌هایش را انداخته بود دور کمرش و پاهایش را آورده بود پایین، سرش را گذاشته بود نزدیک گردن مرد و پرسیده بود و مرد گفته بود، همه را می‌دانست را گفته بود و دل‌ش گرفته بود و چشم‌هایش خیس شده بود و نگاه‌ش کرده بود، سرش را بلند کرده بود، مرد چشم‌هایش را باز کرده بود، وقتی داد کشیده بود و با مشت زده بود روی سینه‌ی مرد هم چشم‌هایش را باز باز کرده بود، گریه کرده بود.

در را که باز کرده بود، برگشته بود و نگاه‌ش کرده بود. اتاق تاریک بود و مرد توی سفیدی‌ی چرک کاناپه شبح شده بود، دستمال مچاله‌ای را توی مشت‌ش گرفته بود جلوی دهان‌ش و نگاه‌ش نکرده بود. سرپایینی تاریک بود و چندتایی ماشین زیر سایه‌ی سرد درخت‌ها خوابیده بودند و مغازه‌ی آن طرف سربالایی چراغ‌هایش روشن بود و کفش‌هایش سفید بودند، طوسی شاید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* آه گراندمای من ... گراندمای نازنین ...

** توی ماشین که نشسته بودم و نگاه‌ش که کردم تازه متوجه شدم که تمام این پنج شش ماهی که دوست داشتم بخرم‌ش و هر بار یک‌طوری نمی‌شد، متوجه نشده بودم که چقدر خورشید و ماه نقش بسته است رویش. ]چهار تا[ماه و ]سه تا[ خورشید ... به آقای بارانی می‌گویم بشود این بشود حلقه‌ی ازدواج‌مان؟ فقط لبخند می‌زند!

*** شاید دوباره از سلیمان بنویسم ... از هفته‌ی آینده.

ماه گرد و درخشان ایستاده است میان پیشانی‌ام ... سرد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اطاق تاریک بود و اندکی نور که از پنجره‌ی کوچک می‌تابید، پیش پایش را روشن کرده بود. توی تاریکی میز فلزی را که با کمی فاصله از قفسه‌‌ی کتاب‌ها بود پیدا کرد. سمت چپ میز کلید برق بود و دست‌ش که سُرید روی خنکی‌ی کلید و نور که پاشید توی اتاق، لحظه‌ای مکث کرد تا مطمئن شود که کسی بیدار نیست. آرام کشوی میز را کشید جلو و از زیر برگه‌های چرک‌نویس و پوشه‌های آبی و سبز، تکه‌های مجله را کشید بیرون. صدایی که بلند شد، چراغ را خاموش کرد و خودش را رساند زیر پنجره و عکس‌ها را گرفت سمت نور. نفس‌ش بند آمده بود و دقیق شده بود توی صورت نئشه‌ی زن. زن توی هر چهار تا عکس بود و جملات ریز انگلیسی بالا و زیر و پهلوی عکس‌ها را نمی‌توانست بخواند. زن توی وان ایستاده بود و سرش را انداخته بود عقب. انگشت اشاره‌اش را کشید روی سینه‌ی برهنه‌ی زن. حس کرده بود گرمی‌ی مطبوعی توی رگ‌هایش جریان پیدا کرده است. پشت‌ش تیر کشیده بود و تن‌ش کش و قوس آورده بود و لرزیده بود، نشسته بود و تکیه داده بود به دیوار. پاهایش را جمع کرده بود و عکس‌ها را گذاشته بود جلوی زانوهایش و زل زده بود به لب‌های زن که سرخ بودند و خیس. زن پارچه‌ی کرمی رنگی پیچیده بود دور خودش که سینه‌هایش بالای ساعدش که پارچه را نگه داشته بود آویزان بودند. آب دهان‌ش را قورت داده بود که ته گلویش خشک خشک بود. پاهایش را از هم باز کرده بود و سرش را تکیه داده بود به دیوار و دست‌ش لغزیده بود پایین.

عکس‌ها گم شده بودند و بهمن جوش آورده بود و به روی خودش هم نیاورده بود. شب که همه خوابیده بودند رفته بود توی پذیرایی و گوشه‌ی فرش را بلند کرده بود و پاکت را کشیده بود بیرون. عکس‌ها را نگاهی انداخته بود و برده بود و آرام انداخته بود زیر میز طوری که زود پیدایشان نکند. آمده بود و توی تخت‌ش دراز کشیده بود و بالش‌ش را بغل گرفته بود و پاهایش را انداخته بود دو طرف بالش و سرش را انداخته بود عقب و پیراهن‌ش را کشیده بود بالا و دست‌ش را گذاشته بود روی سینه‌اش. بالش را با پاهایش فشار می‌داد و دهان‌ش خشک شده بود و دل‌ش تاپ تاپ می‌زد و تن‌ش داغ می‌شد. صورت خمور زن جلوی چشم‌هایش بود و با زبان‌ش لب‌هایش را خیس می‌کرد و دست‌ش را می‌آورد تا زیر ناف‌ش.

ته ریش مرد را روی شانه‌ی برهنه‌ای حس می‌کرد و چشم‌هایش روی هم افتاده بود و نفس‌هایش به شماره افتاده بود و صبح داشت بیدار می‌شد. مرد دست‌ش را کشید روی شکم‌ش و آورد بالا تا زیر چانه‌اش و توی گوش‌ش زمزمه‌ای کرد و غلتی زد و از تخت جدا شد و صدای شر شر آب بلند شد. ملافه را کشید روی تن‌ش و به پهلو چرخید و پاهایش را خم کرد توی شکم‌ش و دست‌ش را گذاشت لای پاهایش. مرد آمده بود بالای سرش و زیر لب زمزمه می‌کرد و دکمه‌هایش را سر می‌انداخت و پایش را آورد بالا و با شست پایش زد به پهلویش. به پشت افتاد و کش و قوسی به خودش داد و مرد خم شد و بوسیدش و کیف‌ش را برداشت و اسکناس‌ها را پرت کرد روی شکم‌ش و دوباره خم شد و بوسید و تا بیاید پول‌ها را جمع کند رفته بود.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* نوشته است: و عاقبت به من گفت که دوستم دارد.

** من بودم و تمام سطور نانوشته‌ای که روزهای پی‌درپی‌ نیامده را رقم می‌زدند. چه سان ندانستم این آفریدگاری قرن‌هاست که در رواج است و من در برزخی‌ترین تصورات دروغین، سرمست از خودفریبی‌هایی کودکانه، بزرگوارانه شکستن‌های مکرر را تاب می‌آوردم ...

۱. می‌گویم «دکتر کجایین؟» می‌گویید «من دارم از پله‌ها می‌آیم بالا»، هر چه منتظر می‌مانم که از میان روشنی بخزید توی تاریکی که من بودم، نمی‌شود و نمی‌آیید و خسته می‌شوم. می‌آیم توی روشنی و صدایتان می‌گوید «منتظرت ماندم نیامدی دارم برمی‌گردم خانه!» می‌گویم «آخر نگفتید نمی‌آیید داخل!» می‌گویید«فردا می‌آیم!»

می‌فرستم «فردا ساعت چند می‌آیید؟» کوتاه می‌نویسید «آمده‌ام!» چشم‌هایم خیس می‌شود و خسته می‌شوم از هی نوشتن و هی جواب دادن‌هایتان که نمی‌شود و من که دلم تنگ بود گیر هم می‌شود و چقدر دلم می‌خواهد نشود که اصلاً ببینم‌تان. می‌بینم‌تان.

انگشت‌تان را به اشاره بلند می‌کنید که منتظر بمانم، هر چه منتظر می‌مانم توی هر قدمی که به سمت‌ من می‌آیید جمعی پیرامون‌تان جمع می‌شوند، با هر قدم. خسته می‌شوم و پشت‌تان که به من است می‌نشینم روی صندلی کنار تابلوی تبلیغاتی که آنقدر بزرگ هست که کوچک‌م کند و وقتی رسیدید و با آزاده و مریم درست یک قدم مانده به من گرم صحبت و لبخند و تعارف که شدید، مریم که لب‌هایش کش آمده بود از هیس‌های من، متوجه نشوید و من همان‌طور منتظر باشم که بپرسید «سوسن کو؟» نپرسیدید یا آنقدر طول نکشید که تا دکتر عابدینی بدجنسی‌اش گل بکند و هر چه اشاره کردم هیس، با صدای بلند بگوید:«دکتر توتونچیه ها خانوم جعفری!» تا سلام بدهید به دکتر عابدینی رویتان را برگردانید سمت من و با دیدنم سرخ بشوید و دست‌تان را بگذارید روی صورت‌تان و من نبخشم‌تان که «یک ربع دیگر می‌رسم‌تان شده است یک ساعت!» زبان‌م بند بیاید و رویم هم نشود که نگاه‌تان کنم که توی همان نگاه‌های کوتاه‌تان هم تا درونی‌ترین پنجره‌ی روح‌م سرک می‌کشید ... «سلام!» 

دکتر توتونچی عزیزم

باز هم توی هر دو قدمی که با هم برمی‌داریم آن همه صورت آشنا و ناآشنا جمع می‌شوند دور ما و خاطرات مشترک و چقدر عوض شده‌اید و الآن کجا مشغولید و یادتان هست آن‌بار؟ و جواب‌های هول‌هولکی که بشود باز تنها بشویم و نمی‌شویم. مریم می‌گوید «دکتر حتی یک اینچ هم عوض نشده‌اید» و من خنده‌ام می‌گیرد. تأیید که می‌کنید می‌گویم«بدقول شدید» می‌گویید«آره ... اینو باهات موافقم!» نمی‌خواهید آن‌همه آدم یک جا و یک هو ما را با هم ببینند را می‌فهمم، اما تمام صورت‌های آشنای مشترک‌مان به من+تو عادت دارند. خنده‌های دکتر قهرمانی را یادتان نیست که اشاره کرد به خاطره‌ای که سرخ شدیم از خجالت بچه‌گی‌هایم؟ و در برابر کنجکاوی‌های مریم، اصرار می‌کنم به ندانستن‌ش. تو بودی و من و دکتر قهرمانی. دکتر قهرمانی می‌گوید «دکتر شمس بود و من ابوریحان‌ بیرونی‌اش!»می‌پرسم«مولوی‌اش کجا موند؟»می‌گوید«نداشتیم!» نمی‌شود بگویم یا هم می‌گویم و نمی‌شنود که«من بودم!» ...

۲. دکتر محمدی‌ی عزیز چقدر پیر شده بود ... چقدر خوشحال شدم از دیدارش. «فاطی» خانوم دکتر ایران‌پور را هم دیدم. چقدر نازنین، چقدر دوست داشتنی و چقدر لطیف ...

 ۳. « ماه من،  ... ماه زیبای من !

این روزهای رفته را به خاطر بسپار، برادرم ... این تلخ و سنگین روزها، بی تو، بسیار، بسیار است که هنوز یاد نگرفته‌ام، که تو، دیگر باز نخواهی آمد، ... ماه زیبای من ...

شب‌های بسیاری چشم دوخته‌ام به این ستاره‌گان میرای دنباله‌دار، ... دست برده‌ام در این باغ عمیق تاریک پر گل، ... چشم گردانده‌ام در این چاه دوّار، ... بسیار بسیار شب‌ها تا تو را بیابم افتاده‌ام در این سرد و عمیق آسمان دریده چشم، ... آه ماه من، ... ماه زیبای من.

نگاه‌م کن ماه من! ببین از این فرشته چه مانده است؟ هر چه بیابی مال تو، همه‌اش مال تو ... این سوخته، خاکستر آلوده، ناپیدا، گم شده برچیده بال‌هایم را بنگر ... آن بزرگ سرخین قلب را بجوی که ... رنگ باخته ... بی‌خون شده ... بنگر به چشم‌های شب و روز گریان من ماه عزیز من ... دیگر نه ماه دانستم نه هفته و نه روز ... نه نازنین من ... در طول سال‌ها گذشتم، ندیدم ... نشد ببینم که تو را کدامین نفس، کدامین دل از من دور ساخت ... بگو ماه من، این همه سال بی تو چه سان گذشتن‌ها را خسته نمی‌شوم از بازگفتن به تو، ... سال‌ها بی ماج، ماج‌‌ها بی هفته، هفته‌ها بی‌روج ... روج‌ها بی هور ... شب‌ها بی‌ماه ... بگو! بنگر که از این فرشته چه مانده است؟

ای برادر بیدار خوابیده‌های من! من بیدار، خوابیده برادرم! ای مجنون زیبای پنهان شده از من ... بگو، بگو  این گذشت سال‌ها، چقدر غبار نشانده است بر مهربان قلب‌ت؟ بگذار دست بیاویزم در این منزوی دنیای مصمم‌ت ... میان این بی‌تو مدفون مادران، میان این بی‌مادر یتیم مانده بینوا کفتران ... بگذار بنوازم این نواخته نغمه‌ها را نازنین‌م! هم صدایم شو ... صدا شو در گلویم، بگذار نعره بزنم به حرمت این سراسر بی‌هور روج‌های مانده را در گوش‌های این دنیای صامت آرمیده ... شاید ... شاید «سنین یاتمیش بختین أویانا»* ... آرمیده‌طالع‌ت برخیزد ... فریاد افکنم بر این دنیای سرشار از آدمیزاد ... به خون این درد ـ پرور  بی‌مادر و پدر حیله‌گر پیرزن(عجوزه) رنگین کنم این خنجر تیز شده را ... آه ماه من ... ماه زیبای من ...

گفتی رها کنم تو را؟ گفتی سوگند بخورم که فراموش‌ت می‌کنم؟! حالا بنگر که هور خواهرت به کدامین گوشه‌ی این آسمان دور بلند، سرک کشیده است؟  به هر گوشه‌اش سرک کشیده است که، ... که نکند که، نشود که ... بشود که میان خواب کبودی ماه سرمست را برگیرم ... تو را، دوباره ... در آغوش‌م روشنی ببخشم ... هادی‌ی نازنین من!»

۴. متأسفانه مثل همیشه عده‌ای گمان کرده‌اند من از فیلم آواز گنجشک‌ها بدگویی کرده‌ام و عده‌ای گمان کرده‌اند من سرمست فیلم شده‌ام. احتمال را می‌گذارم بر ضعف بیان خودم.

۵. فردا می‌روم نمایشگاه کتاب، متأسفانه زمان نمایشگاه مصادف شد با زمان کنگره و نشد که روزهای اول بروم. امیدوارم بتوانم کتاب‌های آقای فرهنگی را آنجا پیدا کنم. و خیلی کتاب‌های دیگر هم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* آرمیده طالعت برخیزد؛ ضرب‌المثلی ترکی.

امروز، شانزدهم مهر، مصادف است با روز تولد علی کوچولوی داداش رضا ... روزی که بالاخره همه فهمیدند که من دیگر تنها نیستم، دیگر تا آخر عمر، دوستی دارم که هرگز به حال خود رهایم نخواهد کرد ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با خودم می‌گویم: «این دیگر بید مجنون نیست که سر جای‌ت میخکوب‌ت کند و حس کنی در خلق آن سهیم بوده‌ای، جزئی از آن بوده‌ای و آن‌چه به تصویر در آمده است، خود انسانی‌ی  توست که در زیر و بم چالش‌هایی نفس‌گیر و شهوات رنگین، زیر باران نگه‌ت دارد. این آواز گنجشک‌هاست! و مجیدی را هم که می‌شناسی ! همین چند سال پیش مگر نبود که تا نیمه‌های شب می‌نشستی و فیلم‌هایش را تماشا می‌کردی؟ ...»

این‌ها را با خودم زمزمه می‌کنم تا خسته نشوم و هوس چیپس و پفک به سرم نزند، این‌ها را با خودم می‌گویم تا نق و نوق پشت سری‌هایم را نشنوم. توی فضایی گم می‌شوم که برخلاف «بید مجنون» نمی‌توانم سریع داخل‌ش شوم. فضاها مدام عوض می‌شوند و وقتی که خیال می‌کنی سکانس کش‌داری گیرت آمده تازه می‌فهمی که چطور از مرحله پرت شده‌ای! توی آن‌همه هیاهو، بوق و دود و صدای خش‌دار کلاغ‌ها، مدام گوش‌هایت دنبال زیرترین صداهایی است که ممکن است مال گنجشککی باشد که عنوان فیلم شده است. صورت‌های خسته، زنده و به شدت واقعی اهالی‌ی فیلم بیش از حد ملموس‌ند. آنقدر بیش از حد که طاقت‌ت طاق می‌شود و دل‌ت می‌خواهد در همان وقفه‌ای که به دلیل فنّی، پخش فیلم قطع شده است بلند شوی بروی بیرون. دیگر قصه، دو دو تا چهارتای بید مجنون نیست، که بنشینی و از تاریکی به تاریکی سفر کنی، قصه به همان پیچیده‌گی‌ی به‌طور مرضی ساده‌انگارانه‌ی وقایع پیرامون‌مان است. برای همین است که تا می‌آیی بین وقایع ارتباطی برقرار کنی، نماهای زیادی را از دست داده‌ای و سر رشته‌های بیشتری از دست‌ت در رفته است. برای همین هم هست که فیلم زیاد خوشایند نیست، سالن کوچک در نظر گرفته شده برای اکران فیلم، آنقدر خالی است که پُری‌هایش دل‌ت را می‌گیرد. و شاید مثل آنهایی که بعد از اتمام فیلم بلند شدند، با خودت و یا حتی با صدای بلند بگویی: «حیف از هشت‌صد تومان!» برای همین است که توی راه همه‌اش با خودت فکر می‌کنی این آقا مجید این‌بار «روایت ‌ــ‌ گزارش» از چه به دست داده است؟ فیلم را مرور می‌کنی و می‌خواهی بین «شترمرغ‌»ها، صنعتی نوپا در تولید و «موتور»، خدمتی دیرین در کلانگی‌ی تهران، ارتباطی پیدا کنی، دست‌ت به جایی بند نمی‌شود. نمی‌توانی بفهمی «سمعک» هانیه، چه ربطی دارد به «آواز گنجشک‌ها»؟ با خودت می‌اندیشی راز ماهی گلی چیست؟ راز دست‌های پینه بسته‌ی پسرک ... راز آن صحنه‌ی بکر و حیرت‌انگیز پریدن شگفت‌انگیز ماهی توی آب، و حتی رمز تخم شتر مرغ شکستن در چیست؟ همین‌ها را مدام توی مغزت پایین بالا می‌کنی و آخر سر دست‌ت خالی می‌ماند. می‌بینی نمی‌شود! نمی‌شود فهمید چرا باید پاکت میوه پاره شود و آلوچه‌ها بریزند و آب ببردشان؟ چرا باید همان پانصد تومانی بشود بلای جان «رجب» که دل‌ش نیاید بدهد دست دخترک سر چهارراه؟

دیگر قصه دو دو تا چهارتا نیست، قصه به همان پیچیده‌گی‌ی به‌طور مرضی ساده‌انگارانه‌ی وقایع پیرامون‌مان است.

کارهای آقای مجیدی، تا آنجا که من دیده‌ام، نه به عنوان منتقد ـ که رسم و رسوم‌ش را نمی‌دانم ــ به عنوان کسی که دوست دارد صورت‌های پنهان هر رویدادی را کشف کند، از آن دست فیلم‌هایی است که نه می‌توانی مستند بخوانی‌شان و نه داستانی و نه سینمایی. یک نوع خط سیر ملوّن و مشوش و پراکنده ولی در ذات خود پر از نظم و یکرنگی و یگانگی که حالتی از گزارش را القا می‌کند. گزارش نه از دیگری برای تو، گزارشی از خودت به تو. آیینه‌ای شکسته روبه‌رویت می‌گذارد که صورت‌ت را می‌شکند، هزار تایش می‌کند، از هم می‌گسلد، پراکنده می‌کند ولی خودت خوب می‌دانی که این یک بازی است. بازی‌ی تلخ.

کارهای مجیدی همواره مرا مست می‌کنند. همواره از خویش بی‌خویشم می‌کنند. زبان مجیدی زبان سماع است. زبان گسستن برای پیوستن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* بی‌صبرانه، دلم می‌خواهد فردا و فردای دیگر را ساعاتی با دکتر توتونچی‌ی عزیز باشم ... حرف بزنم، حرف بزنم، حرف بزنیم!

** ترجمه که کشکی نیست آقا سهیل! بلدی جناس و ایهام کلمه‌ی «گون» در جمله‌ی‌ «أیل‌لر، آی سیز، آی‌لار، هافتا‌سیز، هافتالار، گون‌سوز ... گون‌لر ... گون‌سوز ... گئجه‌لر آی سیز ...» را در ترجمه‌ی فارسی‌ات هم بیاور! حق‌الترجمه‌تان به چشم!!

 

این روزها، با تو که هستم، گاهی اوقات، بیشتر مواقع یاد رمان«زنبق درّه» اثر بالزاک می‌افتم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پدر به مادر سپرده بود هرگز دست سائل را خالی برنگرداند. مادر این‌را همیشه می‌گفت و محال بود کسی بیاید در خانه و دست خالی برگردد. تا یک‌بار که یک بابایی که پاتوق همیشگی‌اش کوچه خیام بود، به یکی از خانم‌های خوشگل همسایه سخن دلبرکانه‌ای گفت و این شد که زن همسایه جیغ و بیداد کرد و همه‌ی زن‌ها و بچه‌ها ریختند توی کوچه و مرد بینوا را حالا نزن کی بزن! «نه یه‌می‌سَن، تورشولی آش!» در خلال این بزن بهادری‌ها بود که ناگهان کت وصله‌دار طوسی رنگ مرد جر خورد و لایه‌های پنهانی‌ی شیادی‌هایش رخ نمود و کف کوچه پُر شد از سکه‌ها و اسکناس‌های ده تومنی و بیست تومنی! خبر این حماسه به گوش مردها که رسید یک گوشمالی هم آنها به‌اش دادند و این بود که پدر گفت می‌شود به هر سائلی پول نداد و هر دست سائلی، دست خدا نیست.

تا وقتی رفتم ارومیه، دیگر تماسی با «بده در راه خدا»ها را نداشتم. شاید برای شما عجیب باشد ولی بنیادهایی در تبریز هستند که ممکن نیست بگذارند کسی در کوچه و خیابان‌ها گدایی کند و به سرعت فرد را شناسایی کرده و اگر مستحق باشد خودشان تأمین‌ش می‌کنند و اگر نه می‌سپارندش دست نیروی انتظامی. این بنیادها که معروف‌ترین و معتبرترین‌ آنها «بنیاد خیره نوبر تبریز» نام دارد، از گروه بزرگی از بازاری‌های تبریز تشکیل یافته است و نزد عموم از مقبولیت خاصی برخوردار است لذا متأسفانه کمیته‌ی امداد نتوانسته است نزد مردم جایی برای خود باز کند خصوصاً اینکه شایع است حقوق کارمندان کمیته از نذورات و صدقاتی که در صندوق‌ها ریخته می‌شود پرداخت می‌شود. این‌که واقعیت دارد یا نه، مهم نیست و شاید ابداً نشود ذهنیت مردم را تغییر داد ولی چون بانیان خیره نوبر افراد متمول و بازاری و معتبر و چشم و دل سیر هستند و کارهایی که تا کنون انجام داده‌اند نیز ارزنده بوده، تبریزی‌ها ترجیح می‌دهند با آنها همکاری داشته باشند.

بگذریم !

گفتم که تا وقتی نشده بود که بروم ترمینال ارومیه و برای آمدن به خانه، منتظر حرکت اتوبوس‌ها بشوم، با این جور آدم‌ها هیچ برخوردی نداشتم. این موجودات برایم بسیار جالب بودند، برای همین ساعتی زودتر خودم را می‌رساندم ترمینال و می‌نشستم روی نیم‌کتی و تماشایشان می‌کردم. دیگر توی آن همه مدت، بیشترشان را خوب می‌شناختم و جملات معمول‌شان را هم خوب یاد گرفته بودم. یکی‌شان زن سیاه‌چرده‌ای بود که همیشه خدا همان بچه‌ی دو سه ساله بغل‌ش بود و می‌آمد و بغل دست آدم می‌نشست و زمزمه می‌کرد و انگار که گدا نیست به روبرویش خیره می‌ماند و موقع بلند شدن، «بچه یتیم دارم»ش شروع می‌شد و وقتی می‌گفتی ندارم؛ نفرین می‌کرد. اولین بار که نفرینم کرد خیلی ترسیده بودم، ولی وقتی توی آن چند سال، نشد که من به خانه نرسم و مادرم در عزایم بنشیند، خوشم می‌آمد بیاید بنشیند پیشم و آخر سر نفرین‌کنان جلدی برود سراغ نیمکت بعدی !

دو سه تایی هم پسربچه و دختربچه بودند که آدامس و شکلات و فال می‌فروختند. یکبار ماجرایی برایم پیش آمد که هنوز هم برایم عجیب و دردآور است. یک‌روز که مثل همیشه زود رسیده بودم، پنج شش تایی پسر بچه کنارم نشسته بودند و داشتند مقدار فروش همدیگر را ارزیابی می‌کردند، پسر تاسی بین آنها بود که توجه‌م را جلب کرده بود، اینکه چرا نمی‌دانم چون هیچ حالت غیرعادی نداشت و خیلی هم قلدر بود حتی. گذشت تا اینکه سوار اتوبوس شدیم و طبق عادت جلیله‌ی اتوبوس‌رانان که یک پنج دقیقه‌ای به گداها فرصت ناله و نفرین می‌دادند، فرصت به بچه‌ها داده شد و اتفاقاً همان‌ها بودند. پسر تاس جلوتر از همه‌شان بود که آدامس‌هایش را می‌گرفت جلوی مسافرها و با تضرعی عجیب، و با القای اینکه لال است، کلی فروش کرد !

حالا فکرش را بکنید که کلی ادعایت هم بشود که تبریز گدا ندارد و توی این خیالات، داری از خیابان رد می‌شوی که یک‌هو زنی چادر گل‌دار به سر و نحیف با دخترکی بینوا، جلویت سبز بشود و بگوید:«می‌خوام بروم هفده شهریور!» آن‌وقت مرا تصور کنید که عین خانم‌های متشخص در آمدم که:«از این خیابون که رد شدین، بپیچین اونجا و سوار تاکسی بشین می‌برندتون میدان هفده شهریور، حالا قدیم‌ش می‌رین یا جدید؟» زن که صبورانه نگاه‌م می‌کرد گفت:«پول می‌خواستم ! پول تاکسی ندارم ...» زن را نگاه نکردم، نگاهم سُرید روی صورت دخترک که داشت گوشه‌ی چادر مادرش را می‌جوید، آن موقع پالتویی داشتم که جیب‌های بی‌نهایت بزرگی داشتند و طوری بودند که حتی کتاب هم تویشان جا می‌شد، لذا کیف برنمی‌داشتم، دست کردم توی جیبم و پول‌هایم را آوردم بیرون که پول خورد به‌ش‌ بدهم برای سوار شدن به تاکسی(خنگم نه؟) درآمد که «از اون هزاری‌ها بده دیگه!»  دید یا فهمید که هنوز منگ‌م و حضور ذهن ندارم، اسکناس صدی را گرفت و رفت! توی اتوبوس نشسته بودم که فهمیدم چی شده و چی گذشت !

یک‌بار هم سال هشتاد، دکتر برایم ام.آر.آی مغز نوشته بود، خیلی نگران بودم و از جوابی که ممکن بود به‌م بدهند می‌ترسیدم. زمستان بود و برف تا بالای مچ پاهای من و ناهید بود، همراه‌ش رفتم بیمارستان امام(آن‌موقع فقط آنجا دستگاه ام.آر.آی بود) هنوز به بیمارستان نرسیده بودیم که مردی با سر و صورتی خیلی عادی و صورتی خسته و درمانده، در حالیکه نسخه‌ای توی دست‌ش بود رسید به ما. قبلاً شنیده بودم که اطراف بیمارستان ما هم از این نوع جدید گداها پیدایش شده بود که فهمیده بودند و گرفته بودندش. ولی وقتی با آن چشم‌های ریز و مهربان، خجالت‌زده از ما پول خواست و حتی توضیح نداد که برای چی، بی هیچ نیّتی دست بردم توی جیب‌م، ناهید یک پنجاه تومنی داد ولی من بدون اینکه نگاه کنم اسکناسی کشیدم بیرون که هزاری بود، مرد با دیدن هزار تومنی گل از گل‌ش شکفت و طوری نگاه‌م کرد که خجالت کشیدم و اگر می‌خواست باز هم می‌دادم. ما آن روز رفتیم و جواب ام.آر.آی حاضر نبود و مجبور شدیم برگردیم، فردای آن روز که رفتم، جواب منفی بود ...

از این برخوردها خیلی کم پیش آمده، به راستی انگشت‌شمار، یک‌بار هم توی چهار راه منتظر بودم چراغ سبز شود و بروم آن طرف خیابان، پیرمردی آمد کنارم ایستاد، همان‌طور که ایستاده بود و سعی می‌کرد رو در رویم نباشد، آرام زمزمه کرد: «کمی به من پول می‌دهی؟» وقتی برگشتم، چشم‌هایش که می‌دزدیدشان شبیه چشم‌های پدر بود، آن روز هم بی‌حساب دستم را کردم توی کیف‌م و پولی دادم و او بدون اینکه بیشتر بخواهد آرام آرام از من دور شد.

اما این‌بار که رفته بودم مشهد و توی حرم منتظر دعای کمیل بودم و دل‌م پر بود و چقدر گریه می‌خواستم و چقدر که دلم از خدا طلب داشت، نمازم را که تمام کردم، بین مریم و مادر بودم، صدایی از سمت مریم آمد، برگشتم دیدم پیرزنی نشسته پیش مریم و خم شده و از من خواست کمکی بکنم، باز هم بی حساب پول دادم، شروع کرد به دعا کردن ولی نرفت، برگشتم سمت‌ش ادامه داد:«دخترام می‌خوان نماز بخونن، چادر ندارن، یه پولی بده براشون چادر بگیرم ...» ندادم! /مگر چادر نداشته باشی نمی‌تونی نماز بخونی؟! فتوای جدیده؟!/

امروز هم که با حالتی خسته و نزدیک به عود و سرماخورده و دمغ و مجبور رفته بودم فروشگاه، زن عربی آمد پیش‌م و شروع کرد السلام و این‌ها و یک برگه‌های گنده گنده هم توی دست‌ش که «دخترم بیماری‌ی قلبی داره و بستری شده توی بیمارستان آقا !»ــ به گمان‌م منظورش از آقا، امام خمینی باشه! ــ اول اعتنایی نکردم، یک آن یاد مطلبی از حاجی افتادم، برگه‌ها را از دست‌ش گرفتم و او یک‌ریز می‌گفت: «قراره قلبش رو عمل کنن، من غریبم، ...» برگه‌ها را باز کردم و گفتم:«من خودم پرستارم! نرس! ببینم اینا چی‌ان؟» یک سری آزمایش هموگلوبین و هماتوکریت و گرام‌هایش و چندتایی لغت عربی دست نویس حاشیه‌ی گرام‌ها، برگه‌ها کپی بودند، گفتم این‌ها که ربطی به قلب ندارند؟ حالا اگر اکویی چیزی بودند چیزی، ماشاءالله هر کی حالا می‌ره دکتر، یک آزمایش  خون ازش می‌گیرند. همین‌طور که براندازشان می‌کردم از دست‌م گرفت و گفت: «باشه خواهر، خدا اجرت بده» و رفت کنار مردی و فروشنده‌ای ایستاد، مرد با دست اشاره کرد به اتاق مدیریت فروشگاه و زن رفت، به فروشنده گفتم «این چه وضعیه؟ دیگه همین مونده توی فروشگاه‌ها هم گدایی کنن» مرد که سر تکان می‌داد، گفت:«بی‌خیال فرستادم‌ش پیش مدیریت، شما برین» رفتیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* وای هادی هادی هادی ... چرا هر چی شعر و ترانه پیرامون من است بوی تو را می‌دهد؟ چرا تمام لحظات زندگی‌ام بوی تو را گرفته است؟ تو که هرگز نخواستی به داشتن من عادت بکنی، تو که انّا انزلناه ریختی روی لبهایم، تو که التماس شدی پیش خدا برای من، تو که حبیب شدی، طبیب شدی، تو ... آخ هادی هادی هادی ... گریه‌های وقت غروب‌م را می‌شنوی؟؟ می‌بینی؟!

** خواستم «گور بو فیریشته‌دن نه قالیب؟» را به فارسی ترجمه کنم، حقیقت‌ش، ... نتوانستم!!!

*** آقای دکتر افشین ایران‌پور مهربان نازنین ما هم فردا داماد می‌شود. برایش آرزوی خوشبختی می‌کنم و امیدوارم از وام ازدواج چهار میلیون تومانی‌اش به نحو احسن استفاده کند!!

۱. خواب از چشم‌هایمان که دور می‌شد، با لباس مرتب نشسته بودی کنار سفره و هوا خنک بود و توی اتاق نیمه‌تاریک و صدای‌مان می‌کردی و می‌نشستیم کنارت و یکی‌یکی، آن‌طور که یادمان می‌دادی کف دست راست‌مان را سه بار می‌کوبیدم روی سکه‌هایی که گذاشته بودی گوشه‌ی سفره. با هر ضربه بسم‌اللهی زمزمه‌ می‌کردیم و آن‌وقت می‌شد که کره و مربای گل سرخ بخوریم. کره را مادر ریز ریز با لبه‌ی قاشق خورد می‌کرد توی مربا و چقدر دوست داشتیم ... پدر ...

 ۲. می‌گوید: «تو روح بزرگی داری ...» می‌گویم ــ باخنده ــ: «آها! واسه همینه که اینقدر سنگین راه می‌رم؟ فکر می‌کردم مشکل از پاهامه که!»

3. امسال با هیچ‌کدام از سریال‌های ماه رمضان نتوانستم ارتباط برقرار کنم. اسم «عطاران» گول زننده بود ولی رضاخان انگار ــ یادشان رفته است یا اینکه ــ باورشان شده است که طنز یعنی کار با علی صادقی و پورمخبر و این بابا، «صابر»!!!

از فیلم‌هایی هم که پیکره‌اشان بر پایه‌ی آدم‌های یک‌پارچه آرمانی و اهورایی است هم که تا بوده بیگانه بوده‌ام. تصور آدم‌های خوب مطلق همیشه برایم سخت بوده، آدم‌هایی مثل همسر حاج رضا که فکر می‌کنند یا طوری رفتار می‌کنند انگار بهشت را به نام‌شان منگوله‌دار کرده‌اند برایم یک‌جورهایی یبوست فکر ایجاد می‌کنند.

 ۴. «آنگاه که بر داوود وارد شدند و او از ایشان هراسید*؛ گفتند مترس. اصحاب دعوایی هستیم که بعضی از ما بر دیگری ستم کرده است، پس در میان ما به حق داوری کن و ما را به راه راست راهنمایی کن(22) ] یکی از آنان گفت:[ این دوست من است که نود و نه میش دارد، و من یک میش تنها دارم، و می‌گوید آن را هم به من واگذار و با من درشت‌خویی می‌کند(23) ... و داوود دانست که ما او را آزموده‌ایم، آنگاه به درگاه پروردگارش استغفار کرد، و به سجده در افتاد و توبه کرد(24) ...» 

سوره «ص»

... قصه‌شناسان گفته‌اند که داوود یک روز اتفاقاً در همسایگی‌ی قصرش چشم‌ش به زنی زیبارو افتاد و شیفته‌ی او شد، که بعداً معلوم شد که همسر سردار بزرگش اوریاست. داوود(ع) او را به جنگی در پیشاپیش تابوت سکینه فرستاد] -< بقره،148[ که معنایش این است که یا باید شهید شود یا پیروز. و او در چند جنگ پیروز و در جنگ آخر شهید شد، و داوود(ع) توانست همسر او را بگیرد. حال آن که خود در حرمسرایش نود و نه زن داشت. ...    

/میبدی،زمشخری،طبرسی و ابوالفتوح/

من به عصمت زیاد معتقد نیستم. ولیکن تنها خاندانی از ابناء بشر که رجس و ناپاکی از آنها برداشته شده است، خاندان نبی‌اکرم(ص) بوده‌اند و هیچ‌کدام از انبیاء دیگر عاری از اشتباه و گناه نبوده‌اند جز اینکه متنبه شده و توبه کرده‌اند. نتوانستم در برابر این، به این آیات متوسل نشوم!

* در خصوص این گناه در عهد عتیق هم آمده است. وجه یقین آزمون خداوندی برای تنبیه داوود(ع) هراسی است که بر او غلبه کرده است، چون هراسی که بر ابراهیم هنگام مواجهه با دو فرشته دست داد و نیز بر لوط و ...

 ۵. نوشته است:  

- آقا به خدا ایشون خواهرمن...
- من پلیس راهنماییم، کمیته نیستم، اگه ایشون مادرتون هم باشن، بازم دلیل نمیشه دو نفری باهم پشت فرمون بشینین...

۶. فردا عید بزرگی است ... خیلی بزرگ.

من، حالا یک دختر دارم! دختر من شاید هرگز نداند که من هستم و اگر هستم چه شکلی‌ام؟ من حالا یک دختر دارم و سیب و تسبیح یک پسر. اسم پسر او «امین» است و اسم دختر من «افسانه». دختر من هیچ‌وقت مرا «مادر» صدا نخواهد کرد، حتی سوسن هم. ولی با همه‌ی اینها من حالا یک دختر دارم که امسال می‌رود چهارم ابتدایی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خانوم معلم عصبانی که می‌شد جوش‌های روی چانه‌اش را می‌کَنْد. حالا هم که مدام بین ردیف نیم‌کت‌ها قدم می‌زد، مدام زیر چشمی نگاه‌ش می‌کرد و جوش‌هایش را می‌کَند. پاهایش را چسبانده بود به هم و شق و رق نشسته بود و حتی سرش را پایین هم نیانداخته بود. به این فکر می‌کرد که چرا آن‌بار کسی متوجه نشده بود؟ سرش را بی‌هوا بالا گرفته بود و از بالای سر بچه‌ها به ردیف کنار پنجره چشم دوخته بود که صندلی‌هایش چوبی نبود. صندلی‌های ردیف کنار پنجره قرمز بودند، بزرگ‌تر و بلندتر بودند. چوبی هم نبودند، آن‌جا که می‌نشست می‌توانست حیاط پشتی مدرسه را ببیند که پُر بود از صندلی‌ها و نیمکت‌های شکسته و زنگ زده که پُر بودند از گربه‌هایی که یک عالمه پر پرنده ریخته بودند کف حیاط. خانوم معلم با دست زد پس گردن‌ش و شنید که فحش داد و بچه‌ها خندیدند. سرش را انداخت پایین و با خودش فکر کرد چرا آن‌بار کسی متوجه نشد؟ تا آخر کلاس و حتی وقتی بلند شدند تا بروند خانه هم کسی متوجه نشده بود. صندلی‌اش چوبی بود و کوتاه‌تر و کوچک‌تر. پاهایش را که به هم چسبانده بود خیس بودند و جوراب‌هایش هم نم داشتند و خانوم معلم هنوز داشت جوش‌هایش را می‌کند. پورعلی دست‌ش را بلند کرد و گفت«خانوم اجازه؟ بریم بیرون خانوم؟» خانوم معلم گفت برود و پورعلی جَلدی دوید سمت در و تالاپی در را کوبید. وقتی دست‌ش را بلند کرده بود که برود بیرون، خانوم معلم گفته بود نه! گفته بود کسی حق ندارد قبل از خوردن زنگ از کلاس برود بیرون. آن‌وقت هی پاهایش را فشار داده بود به هم و دست‌ش را گذاشته بود لای پاهایش ولی نشده بود. دوباره پرسیده بود «خانوم اجازه؟» خانوم معلم سرش داد کشیده بود و ترسیده بود. دیگر نگفته بود خانوم اجازه و یادش آمده بود که یک‌بار که هنوز کنار پنجره می‌نشست، کسی متوجه نشده بود و تا خود خانه دویده بود و کسی نفهمیده بود، حتی مامان. دست‌ش را فشار داده بود و نفس‌ش را داده بود بیرون و گرم شده بود و بعد، دست‌ش را دیگر برداشته بود و دیده بود که خیس شده است و صورت‌ش داغ شده بود و فکر کرده بود کسی نمی‌فهمد که قربانی از پشت سر داد زده بود و خانوم معلم بلند شده بود و نگاه‌ش کرده بود و رنگ‌ش پریده بود. نگاه کرده بود و زیر پاهایش خیس بود و توی کفش‌هایش خیس بود و چشم‌هایش خیس شده بودند و خانوم معلم فحش داده بود و سر همه‌ی بچه‌ها داد کشیده بود و وقتی پورعلی گفته بود اجازه خانوم؟ گفته بود برود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* الهه کلینی موجود عجیبی است. آن سال که مهمان‌شان بودم، وقتی می‌خواست چیزی در خصوص خواهرانش تعریف کند، می‌گفت هدا می‌گه این‌طوری ولی خواهرم می‌گه اون‌طوری. پرسیدم الهه چرا به نیکو می‌گی خواهرم ولی به هدا نمی‌گی؟ گفت «آخه هدا دوست شماست، ولی نیکو که دوست شما نیست!»

** اسم‌ «الف» چون هراسی میان ما سه تن بود. اسمی که از به زبان آوردنش می‌ترسیدیم. می‌ترسیدیم که مبادا به دیگری بر بخورد و به خودش بگیرد و خدای ناکرده پیش خودش خیالاتی بکند. این اسم را خیلی با احتیاط استفاده می‌کردم و هر بار گویی که نام موجودی ورای واقع را بر زبان می‌آورم، گوش‌هایم سرخ می‌شدند و نگاهم را ازشان می‌دزدیدم و شرم خیس می‌شد ! حتی وقتی سمانه گفت کیف‌ش را «الف» به مناسبت قبولی‌اش در کارشناسی‌ی ارشد گرفته، نگاه‌م را از آن کیف چرم قهوه‌ای قشنگ هم دزدیدم ...

یاد سمانه و وجیهه خوش.

*** قصدم از پست قبلی ناراحت کردن کسی نبود. مدت‌ها بود که تصمیم داشتم هرگز در موردش ننویسم. نوشتم و اندوه‌تان رنجم داد. و نکته جالب‌ش تعداد کامنت‌های خصوصی بود که چندین برابر کامنت‌های معمول بود.

ممنون از مهربانی‌تان.

 

خدا دید، و شنید و حس کرد که من شایسته‌ام به درد و درد شایستگی‌ام است در بودن و ماندن، و هملت را حیران رها کردیم میان بودن و نبودن، هیاهوی بسیار برای هیچ!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز، شاید می‌خواستم از «مهر» بنویسم. شاید هم از «علی» ... شاید هم داستانی را که توی ذهن‌م سیال است ... شاید از خیلی چیزها می‌نوشتم ... ولی می‌خواهم بنویسم که دیشب تا نیمه‌های شب تنها گریه کردم.

شاید می‌شد از دخترکی بنویسم که بیست و چهار سال پیش، صبح مثل برادرهایش از خواب بیدار شد، لباس‌های سورمه‌ای رنگ‌ش را تن‌ش کرد، مقنعه‌ی کلاه‌دار سرمه‌ای را سر کرد و با کیفی که پارسال مال برادرش بود، تنها راه افتاد تا باورش شود که به آرزویش رسیده است!

از خیلی چیزها می‌توانستم بنویسم، حتی از این‌که ممکن است به زودی صاحب دختری شوم که در انتخاب‌ش آزادم! آری ... از هر چیزی می‌شد که بنویسم ولی من تمام دیشب گریه کردم ...

مدت‌ها بود که دیگر گریه نکرده بودم برای موجودی که هفت سال است با من است. موجودی که موجودیت‌ش را از من گرفته است و موجودیت من شده است. به‌اش عادت کرده‌ام و باورم شده است که درست مثل ساعتی که به مچ‌م می‌بندم و عینکی که به چشم می‌زنم او را نیز باید با خود حمل کنم. با این تفاوت بزرگ که هیچ کسی جز من، نمی‌تواند به حضورش و وجودش ایمان داشته باشد. حضوری که گزنده، تلخ، خشن و مسلط است.

موجودی که به ناگاه همراه من شد تا باور کنم، درد شایستگی‌ام شد در بودن و ماندن. موجودی که صبح اولین روز خرداد هشتاد که بیدار شدم، توی چشم چپ‌م منزل کرده بود حالا، که اولین روز مهر هشتاد و هفت است، در تمام وجودم منزل کرده است، هیچ تمایلی به دل کندن از منی که چنین شیرین و دلچسب هم‌صحبت‌ش شده‌ام ندارد.

نسیم عزیز!

دیشب نوشته‌های تو بود که مرا تا نیمه‌های شب بیدار نگه‌داشت تا گریه کنم نه برای خودم، ... برای تو ... برای تمام آن‌هایی که به ناگاه رفیقی وارد زندگی‌‌شان شده است که حضورش گزنده و تلخ و خشن و مسلط است.

این همه سال طول کشیده تا باور کنم نمی‌توانم بدون او زندگی کنم. چه بخواهم و چه نخواهم او تا آخرین نفس با من است و حالا که مقدر است با من باشد چرا تمام نیرویم را صرف نبرد با او کنم؟ چرا سعی نکنم تا با او همراه شوم شاید از خشونت‌ش بکاهم؟ چرا نشود تا آرام‌ش کنم تا آرامش زندگی‌ام را از من نگیرد؟ چرا از در دوستی وارد نشوم تا دوست من باشد؟

شاید خیال کنی دارم شعار می‌دهم، شاید خیال کنی من خیلی بزدل و ضعیف‌م. شاید خیلی خیال‌ها بکنی عزیزم، ولی من توانسته‌ام!

زمانی‌که دانستم، و با تمام وجود درک کردم که چاره‌ای جز این ندارم، تمام همت‌م را بر این قرار دادم که لحظات بیشتری را به سخن گفتن با وجودی که حالا در وجود او ادغام شده بود بگذرانم. همان‌طوری که گاهی حتی فراموش‌م می‌شود عینک به چشم دارم، فراموش‌م می‌شود که یک بیمار ام.اسی هستم. و درست همان‌طوری که وقتی عینک نمی‌زنم، تاری‌ی محدوده‌ی بینایی‌ام به خودم می‌آورد که محتاج عینک‌م، علایمی هم به من می‌فهمانند که چه بیماری‌یی دارم.

وقتی خسته می‌شوم، مانند تمام آدم‌های دیگرم! وقتی پایم پیچ می‌خورد و توی کوچه و خیابان با صورت زمین می‌خورم، مثل تمام مردم دیگرم که بارها این‌طور زمین خورده‌اند. وقتی عضلات‌م می‌گیرند مثل تمام مردمی هستم که عضلات‌شان می‌گیرد. من درست مثل تمام آدم‌های دیگرم، با این تفاوت که خستگی‌ی من، زمین خوردن من و گرفتگی‌ی عضلات‌م، به خاطر ام.اس است. من شدیدتر و بحرانی‌تر از آنهای دیگر خسته می‌شوم، من رقت‌انگیزتر از آنهای دیگر زمین می‌خورم، و گرفتگی‌ی عضلات‌م، باعث می‌شوند طور مضحکی حرکت کنم. این تفاوت من است با تمام آدم‌های دیگری که پیرامون من زندگی می‌کنند و هرگز حتی تصور نمی‌کنند که این بیماری یعنی چی؟ حتی نمی‌توانند تصور کنند وقتی یکی از دست‌هایت خوب حس می‌کند ولی حرکات‌ش مختل است و دست دیگرت حرکات‌ش مطلوب است ولی حس ندارد یعنی چه؟ آن‌ها نمی‌توانند درک کنند چرا نمی‌توانی تند راه بروی، نمی‌توانی خودت را به موقع به تاکسی‌ای که جلوتر نگه می‌دارد برسانی و ان‌وقت آقایی که قدم‌های بزرگ‌تر برمی‌دارد خیلی مغرورانه حتی می‌پرد جلو و جای تو را می‌گیرد درک کنند. آن‌ها هرگز نم نشسته توی چشم‌هایت را نمی‌بینند وقتی که داری از خط عابر پیاده رد می‌شوی و هی بوق می‌زنند و نور بالا می‌زنند، تو سرت نمی‌شود که تندتر راه بروی و توی دل‌شان حتی فحش‌ت هم بدهند. تو همه‌ی آنها را می‌بخشی چون واقعاً نمی‌دانند ... ولی آیا من می‌توانم همکارانم را ببخشم که حداقل یک‌بار در طول دانشجویی‌شان با یک بیمار ام‌.اسی روبرو شده‌اند؟

نه! من همکاران‌م را نمی‌بخشم. به خاطر نگاه‌های ناباورشان و حرف‌هایی که پشت سر و پیش رویم می‌زنند نمی‌بخشم‌شان. من مادرم را، برادران‌م را، خانواده‌ام را می‌بخشم چون هرگز نگذاشتم بفهمند بیماری‌ام واقعاً چیست. من آدم‌هایی که نمی‌دانند و در حق‌م بدی می‌کنند را می‌بخشم ولی آنهایی را که می‌دانند و آزارم می‌دهند را هرگز نمی‌بخشم.

من، دارم با این بیماری امتحان پس می‌دهم، این راهی است که باید به خوبی طی کنم. دیگران نیز با بیماری‌ی من امتحان می‌شوند و بی آنکه بدانند فرصت بزرگی را از دست می‌دهند. من دلم برای آنها می‌سوزد و خوشحال‌م که این‌طور زیبا امتحان می‌شوم. از وقتی این بیماری همراه من شده است، بسیار رنج برده‌ام، از موهبات زیادی محروم شده‌ام، لذت‌های بزرگی را از دست داده‌ام، از خیلی چیزها دور شده‌ام، ترد شده‌ام، کنار گذاشته شده‌ام، فراموش شده‌ام، ولی در وجود خودم، در خودم احساس بزرگی می‌کنم. چنان از لحظه لحظه‌ی زندگی‌ام لذت می‌برم که آنهای دیگر درک‌ش نمی‌کنند. چنان از این انتخاب مغرورم و چنان از این تنهایی مسرور که حد ندارد. هر کاری هر چند کوچک دل‌شادم می‌کند و هر قدمی که برمی‌دارم آرزویی است که برآورده می‌شود. سراسر زندگی‌ام زمزمه‌ی یاهو شده است. این ترد و فراموشی یاد مرا از خداوندی لبریز کرده است که چنین شایسته‌ی دردی چنین بزرگ‌م دانسته است.

دوست خوب من!

به خوبی‌ها فکر کن. و آنقدر بزرگ باش که از نادانی‌ی دیگران اندوهگین نشوی. با او دوستی کن تا با تو مهربانی کند. با اندام‌هایت حرف بزن در خلوت و در خیابان حتی. با صدای بلند حتی. با دست‌هایت، انگشتان‌ت و با پاهایت. آرام‌شان کن تا با تو همراه شوند. به توفیق و توانایی و شدن‌ها فکر کن. خوب زندگی کن! مانند من، سعی کن پیش از آن‌که فرصت‌ را از دست بدهی، کارهایی را که ممکن است بعدها نتوانی انجام بدهی را انجام بدهی. مسافرت برو، گل‌کاری بکن. کار با خاک روح را بزرگ می‌کند. و بنویس، زیرا نوشتن ذهن‌ت را پایا می‌سازد. خوب باش، خوب زندگی کن ... خوب بمان!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* به یاد نگاه‌ت هر شب

فانوسی از این پنجره می‌آویزم.

** «پادش بخیر روزهای خوش مدرسه، آن پشت نیمکت‌های رنگ باخته نشستن‌ها و به تخته‌ی سبز چشم دوختن‌ها و دور از چشم حسود معلم، جک گفتن‌ها و خندیدن‌ها. روی تکه‌کاغذها پیغام نوشتن‌ها و دست به دست کردن‌ها. موقع امتحان تقلب کردن‌ها و توی حیاط مدرسه قدم زدن‌ها ...

یادش بخیر آن جلو عقب رفتن معلم‌ها، قیافه‌ی لطیف تک تک آنها که دنبال حواس جمع می‌گشتند، چشمان کنجکاو انها که تا اعماق روح‌مان فرو می‌رفتند، ورقه‌های سفید امتحان، صدای کشیده شدن قلم‌های مردد، سایه‌ی نگاه‌های بی‌سواد بچه‌ها ....»

19/06/76

*** دیشب تو را فرق شکافتند ... دیشب تو را برای بارها و بارهایی سنگین‌تر میراندند ...

 
template designer:Saeed Alipoor