تبليغاتX
مرا آفرید آن‌که دوستم داشت
مرا آفرید آن‌که دوستم داشت

چند روزی است که سوالی ذهن مرا مشغول کرده است. من زیاد در محاسبه‌ی احتمالات، فیزیک کوانتوم و مسایل مربوط به محاسبات نجومی سررشته ندارم، ولی خیلی دوست دارم بدانم با این وصف که نزدیک به دو سوم کره‌ی زمین را آب تشکیل داده است و با توجه به اینکه پیش از عصر یخبندان، بیشتر خشکی‌های امروزی زیر آب قرار داشتند، چند درصد احتمال داشت اگر شهاب سنگی به سطح کره‌ی زمین برخورد کرد، با خشکی‌های آن برخورد کند؟ و در این صورت، این شهاب‌سنگ باید چه جرمی می‌داشت که بتواند بدون منهدم کردن این سیاره‌ی آبی رنگ، موجب انقراض موجودات ساکن در آن شود؟ و ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تمام طول راه را بغض کرده نشسته بود، هر بار که مباشر خواسته بود سر صحبت را باز کند، سکوتش را تنها با آهی عمیق شکسته بود. مباشر حوصله‌اش سر رفت و شروع کرد به گفتن و یکریز  ماجرای قادر و فاطمه و سکینه و قمارهای خان و تمام آنچه را پنهان از نرگس‌خاتون از خانه خارج کرده بود و برده بود توی اهر آب‌شان کرده بود و تمام املاکی که از دست داده بودند و ماجرای گورشاد و زیر و رو شدن زمین‌ها و مردن حیوان‌ها و چوپان‌ها و افتادن کل‌ زردشان را تعریف کرد. خان‌باجی زل زده بود به جاده‌ی پیش رو و جز موقعی که از تلف شدن کل شنید، تکان نخورده بود. متعجب بود که چرا مباشر اینقدر راحت از این ماجرا گذشته است. روزی که مادرش ماجرای به دنیا آمدن گوساله‌ی زرد را تعریف کرده بود را به خاطر داشت. بعد از به دنیا آمدن گوساله بود که دنیا به آنها روی خوش نشان داده بود. حالا این درست بود یا نه، خدا می‌دانست ولی مردانعلی‌ خیلی جدی گرفته بود. مادرش تا آن موقع هیچ کدام از بچه‌هایش را زنده نزاییده بود. بعد از خان‌باجی، قهرمان و خسرو به دنیا آمده بودند و گوسفندهایش اکیز[1] زاییدند، خیلی طول نکشید که توانست تعدادی از زمین‌های اطراف زمین‌ کوچک پدری‌اش را بگیرد و پای کوه، آغاشلیق[2] راه انداخت. کل زرد را که تنومندترین گاومیش ده بود، مانند تخم چشم‌ش عزیز می‌داشت. دیگر اعتقاد پیدا کرده بود هر چه به دست آورده است از صدقه سری‌ی این گاومیش است. پشت‌ش تیر کشید، پرسید:«از کی این بلاها سر قهرمان آمد؟ از وقتی کل مرد؟» مباشر سرش را تکان داد:«پوست پاره‌اش را توی آتش سوزاندند، گوشت‌ش را هم توی ده پخش کردند، توی آن گرما راه دیگری نداشتند ...»

قهرمان مثل مرغ پر کنده توی خانه از این اتاق به آن اتاق سر می‌کشید. باورش نمی‌شد خان‌باجی یک هم‌چون حقه‌ای سوار کرده باشد. داد می‌کشید و هر چه دم دست‌ش می‌رسید پرت می‌کرد سمتی که خیال می‌کرد نرگس دارد او را می‌پاید. فحش‌ش می‌داد و برای ایوان خط و نشان می‌کشید«همه‌اش زیر سر این حرامزاده است! خواهر من از این کارها بلد نبود! حرامزاده‌ی سگ‌خور روس پدرسوخته!» نرگس دست ماه‌رخ را گرفته بود و رفته بود توی اتاق توی حیاط خلوت. گریه می‌کرد و ماه‌رخ فاطمه‌اش را بغل گرفته بود و تکان‌ش می‌داد تا چشم‌های جوهری‌اش را ببندد. نرگس زار می‌زد و آرزو می‌کرد برای خان‌باجی کاغذ نفرستاده بود. تقصیر قهرمان خان بود، اگر آنطور از سر خروس‌خوان تا سر خروس‌خوان روز بعدش، مست و داغان خانه را ترک نمی‌کرد، اگر مباشر هر روز کاغذی را جلوی او و سلیمان باز نمی‌کرد که باید بدهی‌ی فلان کدخدا و مباشر و خان را بپردازند، او هم برنمی‌داشت برای خان‌باجی نامه بنویسد. هر چه بود، خان‌باجی سر همه‌اش کلاه گذاشته بود و هر چه سند و برات و قولنامه توی خانه بود را با خودش برده بود. اینکه قرار بود با آنها چه کار کند فقط خدا می‌دانست. دو روز گذشته بود و هنوز خبری از خان‌باجی نبود.

هوا داشت تاریک می‌شد. روزها طولانی و خسته کننده شده بودند، چوپان‌ها رمه را ریخته بودند توی حیاط و داشتند هی‌شان می‌کردند سمت طویله. قهرمان‌ آرام گرفته بود و نشسته بود توی پنج‌دری و قلیان می‌کشید. نرگس دست ماه‌رخ را گرفته بود و آمده بودند توی آلاچیق نشسته بودند. از صبح سلیمان رفته بود بیرون و هنوز برنگشته بود. نرگس خاتون دیگر به این غیبت‌های طولانی‌ی ساکنان خانه عادت کرده بود. داشت موهای ماه‌رخ را می‌بافت که سر و صدای ایاخ‌چی‌ها و گوروخ‌چی‌ها بلند شد. هیکل سلیمان را روی کهرش شناخت. نزدیک استخر که رسیدند، از اسب‌ش پایین آمد و با کمک مردها، مردی را کشیدند پایین. بلند شد و سمت‌شان دوید، کنار که کشیدند، صورت کثیف و لباس‌های آلوده‌ی نریمان را توی تاریکی به زحمت شناختند.

برای‌شان تعریف کرد که چطور خودش را از غار کشیده بود بیرون. بقچه‌اش را که بسته بود روی دوش‌ش، جا گذاشته بود و چیزی برای خوردن نداشت. خارج که شده بود، الاغ‌ش را که بیرون غار بسته بودند پیدا نکرده بود. یادش بود که به خان‌اوغلی سپرده بودند اگر تا غروب برنگشتند برود ده و کمک بیاورد. خیال کرده بود خان‌اوغلی رفته است دنبال کمک و همان‌جا دراز کشیده بود و منتظر کمک مانده بود. به خاطر نداشت چند روز است از ده خارج شده‌اند یا چند روز توی غار بودند؟ همان‌طور که دراز کشیده بود خواب‌ش برده بود و از سوز سرمای کوه که به خود آمده بود، چیزی به صبح نمانده بود. حس کرده بود حال‌ش بهتر شده است و بلند شده بود. ده آن پایین کوچک و محو و آشنا بود. آرام آرام راه افتاده بود و دست‌ش را گرفته بود به تن کوه و آمده بود پایین، نزدیک رودخانه که رسیده بود، بوی آب را که شنیده بود، دویده بود سمت رود که سنگریزه‌ای از زیر پایش در رفته بود و روی زانوهایش خورده بود زمین و سرش خورده بود به تخته سنگی و دیگر یادش نبود چه بر سرش آمده بود. 



[1] . دوقلو

[2] . محوطه‌ای برای کاشتن درخت، درخت‌هایی که به مصرف کارگاه‌های چوب‌بری می‌رسید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* امروز «اولين جشنواره‌ی شکوفه‌های نارس» در تبریز برگزار شد. هدف از این جشنواره، تجلیل از مروّجان شیوه‌ی مراقبت آغوشی در نگهداری از نوزادان نارس و زنده نگاهداشتن و بازگرداندن آنها به آغوش گرم پدر و مادرشان بود.

اولین جشنواره شکوفه‌های نارس تبریز

طی مراسم، به مادرانی که داستان روزهای پرتنش و عذاب‌آلوده‌ی درمان نوزادان نارس خود را به زیبایی توصیف کرده بودند، هدیه‌ای به رسم یادبود داده شد. وقتی اسامی‌شان را اعلام می‌کردند، با خودم می‌گفتم آیا من به درستی در موردشان رأی داده‌ام؟

یکی از مادرانی که عجیب مشتاق بودم ببینم‌ش، خانم «اکرم مستوفی» بود که در نوشتار قوی و زیبایشان، به شدت از رفتار سرد و خشک پرستاران گله کرده بود. اینکه چرا، خدا می‌داند ... ولی به قول خانم دکتر هاشمی، بار سنگین درمان در مراکز درمانی بیشتر بر گرده‌ی پرستاران است که متأسفانه بنا به دلایل عدیده‌ای چنان که باید خوشرو و خوش‌برخورد نیستند. 

** می‌توانید سالنی انباشته از کودکانی را تصور کنید که گاهی چنان جیغ و دادی راه می‌انداختند که به راستی غیرقابل تحمل بود؟

فاطمه و نگار

*** خب! امشب شب یلداست دیگر!

شنبه سی ام آذر 1387 :: 9 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

1. قُل یا أیّها الکافرونَ لا أعبُدُ مَا تعبُدُونَ وَ لا أنتُمْ عابدُونَ مَا أعبُدُ وَ لا أنَا عابدٌ مّا عبدْتُمْ وَ لا أنتُم عابدُونَ ما أعبُدُ لکُم دینُکُم وَ لیَ دینِ !

2. « قربان ... قربان ... قربان ... ]خش خش بیسیم[ تا جوابی از آن سوی خط منو به هیجان بیاره ، غدیر جان می‌شنوم ... قربان ، توی نیزار گیر کردیم اگه یکی از نی‌ها  منفجر بشه ما رو هوائیم... ]خش خش بیسیم[ ...

- نی منفجر نمی‌شه ...!

بابا دستشو می‌گیره جلوی دهنی بیسیم و می‌توپه به کسی : هاشم خفه می‌شی یا بزنم توی دهنت.

ــ من که چیزی نگفتم ، نی منفجر نمی‌شه،  دروغه  مگه !؟»

داستان با رطوبت یخ‌زده‌ی روی شیشه‌ی اتاقی شروع می‌شود. راوی زود خودش را لو می‌دهد:« توی این ماه من بیشتر بابا رو دیدم ، امسال  مادر به اصرار تونست بابا رو  بیاره خونه ، از همون روزا نمایش بابا هم شروع شد ...» این داستان کوتاه پر است از نمایش، نمایشی هولناک که به سادگی روایت می‌شود. به همان سادگی که ممکن است دخترکی بخواهد برایمان تعریف کند که وقتی بابایی که به ندرت امکان‌ش هست که مدتی طولانی را با آنها بگذراند، با لگد می‌کوبد به سطل اسباب‌بازی‌اش، چه حالی می‌شود. دخترک از این بابایی که مرتب بیسیم‌ش خش‌خش می‌کند و بعد می‌چرخد و می‌چرخد و بعد خودش را می‌کوبد به زمین متنفر نیست، حتی نمی‌ترسد. او با همان عشقی این مرد را تماشا می‌کند که وقتی مادر بغل‌ش می‌گیرد، انگار که بچه‌اش را بغل گرفته باشد، مهربان و گرم و صمیمی‌ است.

داستان به همین‌جا که می‌رسد به حد اعلای زیبایی و بلوغ‌ش نزدیک شده است. در همان اوجی که باید باشد. آنقدر اوج گرفته است که دل‌ت نمی‌خواهد بقیه‌ی داستان را بخوانی، بقیه‌ای که می‌خواهد توضیح بدهد و توجیه کند و پای توجیه که می‌آید وسط، بعید نیست که فرودی سخت در پیش باشد. برای همین است که وقتی برای بار دوم می‌خواهم بخوانمش، توی همین سطرها پایان‌ش می‌دهم:«از کنار لب بابا خون می‌ریزه روی فرش، مامان منو پرت می‌کنه  و می دوه سمت‌ش، کمک‌ش می‌کنه بلند شه و سرشو می‌چسبونه به سینه‌ش، با آستین‌ش خون رو از روی صورت بابا پاک می‌کنه، مامان انگار بچه‌شو بغل کرده نوازشش می‌کنه، قطره‌های اشک از روی گونه می‌چکه روی صورت بابا ، بابا به هوش میاد می‌خنده ، گریه می‌کنه یعنی اصلاً معلوم نیست داره گریه می‌کنه یا می‌خنده، ولی خیلی مهربون داره منو مامانو نگاه می‌کنه .

ــ قربان ... قربان ... قربان ...

ــ غدیر جان زنبورا دارن میرسن یه کم ... اینجا که می‌رسید دیگه ادامه نمیداد شروع میکرد به چرخیدن و پرتاب شدن و نقش زمین شدن.»

(با اندکی دخل و تصرف!)

3. می‌گوید عمه دستت را بردار می‌خواهم لحاف‌ت را هم بکشم!

یک عدد سوسن سرماخورده

4. کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...

اميدم

5. من یادم رفته عضو جدید خانواده‌ی جعفری را معرفی کنم! بیست و ششم مهر امسال برای اولین‌بار جیغ کشید!

رها جعفری

6. فرزانه، وقتی داشت می‌رفت تا برای خودش چایی بریزد، با انگشت‌ش می‌کشد کف پای من که خسته دراز کشیده بودم و مثلاً قلقلک‌م می‌دهد، می‌گویم فرزانه یک‌بار دیگر این‌ کار را بکن! می‌گوید چرا؟ می‌گویم دارم حس‌ش می‌کنم!

7. چیزی به سالروز تولد دخترم، افسانه نمانده، نمی‌دانم چه هدیه‌ای می‌تواند خوشحال‌ش کند ... نمی‌دانم چطوری به دست‌ش برسانم ...

8. این به راستی خوب بلد است بنویسد!

9. می‌گوید کارآگاه درک رفته است! برای همیشه!

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 :: 8 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

دل‌م «عشق» می‌خواهد؛ از آن عشق‌هایی که روی دیوار می‌نویسند «دوستت دارم»، سر کوچه و سر چهارراه منتظرت می‌مانند. از همان‌هایی که توی کاغذهای صدبار تا خورده می‌افتند زیر پاهایت. از آنهایی که وقتی صدای زنگ تلفن‌ت بلند شد، حتی صدایت هم می‌لرزد و دست‌هایت می‌لرزد و چشم‌هایت خیس می‌شود ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خان‌باجی همراه مباشر رفته بودند شهر. قهرمان‌خان، مثل همیشه تلوتلو خوران رسید خانه. تا دهنه‌ی اسب را بگیرند، نتوانسته بود خودش را روی اسب نگهدارد و پایش از رکاب رد شده بود و با پشت افتاده بود روی زمین. مچ پایش گیر کرده بود داخل رکاب و اگر کسی دهنه را نگرفته بود، ممکن بود که اسب رم بکند و دنبال خودش توی حیاط بکشد. وقتی گوروخ‌چی‌ها تن سنگین‌ش را کشاندند توی عمارت، نرگس‌خاتون و ماه‌رخ توی سرسرا نشسته بودند و داشتند فاطمه را می‌خواباندند. هوا تاریک شده بود و سلیمان توی اتاق حیاط خلوت خوابیده بود. کسی نمی‌دانست چرا سلیمان این روزها اینقدر می‌رود توی حیاط پشتی و توی اتاقی که برای علی آماده‌اش کرده بودند، می‌نشیند و قنداق تفنگ قادر را اینقدر روغن می‌مالد. همان‌طوری که قهرمان‌خان عادت کرده بود برود اهر و سر قمار مرادخان، زمین‌هایش را ببازد و اسب‌های اصطبل‌ش را سر باخت‌هایش بدهد. همان‌طوری که ماه‌رخ دیگر عادت نداشت عکس‌های مجله‌های مد را ببرد و زیر فرش سرسرا قایم کند.

خان‌باجی به خاطر ایوان، حرف‌ش بیشتر از قهرمان خریدار داشت. وقتی رسیدند اهر، مرادخان هنوز بساط قمارش را جمع نکرده بود. تنبی‌ی خانه‌اش پر شده بود از بوی گوشت بریان و دود تنباکو و عَرَق. خبر رسیدن خواهر قهرمان‌خان که رسید، مرادخان آنقدر مست نبود که نتواند به پیشوازش برود. خان‌باجی به این بوها عادت داشت و رفت نشست توی مجلس مرادخان و مباشر کنارش نشست. خان‌باجی رفته بود حساب و کتاب کند و بعد با اسناد باقیمانده برود تبریز.

مرادخان عذر رفقایش را خواست و مجلس خلوت شد. مرادخان بود و پسرهایش و مباشر و خان‌باجی. مرادخان مباشر نداشت، کارهایش را سپرده به شش تا پسرش و خودش بساط قمار راه انداخته بود. حساب و کتاب‌شان زیاد طول نکشید. قهرمان‌خان توی حساب‌ش دقیق بود و بدهی نداشت. جز اینکه دیگر چیزی برایش نمانده بود، خان‌باجی اخم‌هایش رفته بود توی هم. به اصرار میزبان‌شان، شب را همان‌جا سپری کردند، صبح زود، خروس‌خوان سر سفره‌ی ناشتایی‌ی مرادخان، بغض کرده نشسته بود و لقمه از گلویش پایین نمی‌رفت. مرادخان گفته بود«رسم بازی همینه خان‌باجی! من خیلی بیشتر از اینها رعایت حال قهرمان را کردم و نذاشتم کسی سر به سرش بذاره، تا بیشتر نباخته به بهانه‌ای از خانه‌ام بیرون‌ش کردم. از من دلگیر نباش خان‌قیزی.» از مراد دلگیر نبود. راه افتادند سمت تبریز.

نریمان هر چه صدایشان کرده بود، دیگر جوابی نشنیده بود. ترس از تاریکی و رطوبت نفس‌گیر غار بی‌تابش کرده بود. هر چه بود، کبلایی و رجب‌علی افتاده بودند توی گودالی که معلوم نبود چقدر عمق دارد و توی این سنگینی‌ی هوای توی غار، و ضربه‌ای که موقع افتادن ممکن بود به سرشان خورده باشد، یحتمل مرده بودند. هر چقدر هم که آنجا منتظرشان می‌ماند تا به هوش بیایند و به فریادهایش جوابی بدهند حال خودش بدتر می‌شد. با خودش گفت می‌رود ده و کمک می‌آورد. پاهایش رمقی نداشتند، چیزی نخورده بود و آن‌طور که می‌لرزید و قلب‌ش می‌زد، نفس‌ش تنگ می‌آمد. چهار دست و پا روی کف خیس و مرطوب غار پیش می‌رفت. کم‌کم حس کرد سرش دارد گیج می‌رود و چشم‌هایش را بست. همان‌طور دراز کشید روی کف غار و صورت‌ش را گذاشت روی رطوبتی که مثل آب سردی که نوشیده باشد، تا گلویش را خنک کرد.

قهرمان‌خان فردا سحر بود که حال‌ش سر جایش آمد. درست موقعی که خان‌باجی همراه مباشر حرکت کرده بودند سمت تبریز، قهرمان‌خان سراغ خواهرش را گرفته بود. خان قد بلندی داشت و با وجود این‌که این روزهای آخر پای چشم‌هایش گود افتاده بود، ولی هیکل‌ش هنوز درشت بود و چشم‌هایش از همیشه سرخ‌تر شده بودند. نرگس‌خاتون داشت موهای ماه‌رخ را شانه می‌کشید و وانمود کرد متوجه حرف خان نشده است. خان لگدی به قوری‌ی چینی کوبید و چای داغ خوش‌عطر پخش شد روی فرش. برگ‌های قهوه‌ای و خیس درشت چای دورتادور تن قوری را پوشاند. نرگس‌خاتون از جا جست، ایاخ‌چی داشت با دستمالی نم فرش را می‌گرفت. خان سراغ خواهرش را گرفت و نرگس‌خاتون از شرم سرش را انداخت پایین. ماه‌رخ داشت قهرمان‌خان را نگاه می‌کرد. نرگس‌خاتون گفت خان‌باجی رفته است شهر، گفت هر چه سند داشتیم را هم با خودش برده است. قهرمان‌خان ابروهایش را در هم کشید و تکیه داد به پشتی. خان‌باجی آن شبی که باهاش رقصیده بود و با هم رفته بودند توی اتاق خان، شب پیش او خوابیده بود. پشت‌ش لرزید و ابروهایش را بالا انداخت و زل زده بود به سفره. حس کرد ته گلویش خشک شده است. آب دهانش را خواست قورت بدهد، دهان‌ش هم خشک شدهه بود. نرگس‌خاتون به شانه‌ی ماه‌رخ زد و ماه‌رخ فاطمه را بغل گرفت و بلند شد و رفت توی حیاط. خان اما همان‌طور مبهوت نشسته بود و تکیه داده بود به پشتی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* نمی‌دانی چقدر دل‌م سه سیخ جیگر ذغالی می‌خواهد، درست روبه‌روی امام‌زاده سید حمزه، با پنجاه تومن تخفیف ... سه تا لقمه‌ی کوچک بدهی به من، یک لقمه‌ی بزرگ تو بخوری ...

** در سريال گل‌های گرمسیری ... فقط موهای فرفری و هیپی‌ی رسول با بازی‌ی اشکان خطیبی است که دوران پس از انقلاب‌ش را قشنگ به تصویر می‌کشد ... نه هیچ چیز دیگرش!

گلهای گرمسیری



ادامه مطلب ...
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 :: 9 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

خوب است! این‌که من آن داستان مولوی را بلدم، داستان فیل درون تاریکی را و مردمانی که «کورکورانه» در صدد درک و فهم موجودی بودند که برای عده‌ای شبیه بادبزن بود و گاه ستونی عظیم و گاه ــ البته که این‌را مولوی از قلم انداخته است ــ آلت تناسلی‌ی بسیار بزرگ! نماینگر شهوتی عظیم و شاید عاج‌هایی که نشان‌گر خوی خونریز و خشن این حیوان نجیب است!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پا که گرفته بود، قادر داشت شیرین زبانی می‌کرد. روی زانوهای خان می‌نشست و با سبیل‌ش ور می‌رفت و لپ‌هایش را می‌کشید. خان یکی از لپ‌هایش را باد می‌کرد و قادر با مشت می‌کوبید و لپ دیگر خان باد می‌شد و قادر با مشت و خنده می‌کوبید به لپ دیگرش که خالی می‌شد سمت دیگر. سلیمان ولی گوشه‌ای کز می‌کرد و نگاه‌شان می‌کرد و چهار دست و پا خودش را می‌کشید زیر پای خان و روی باسن‌ش بالا پایین می‌رفت و دست‌هایش را دراز می‌کرد ولی خان صدایش را نمی‌شنید. چند ماه هم که گذشت، نرگس شک نشست توی دلش و رفت سراغ پدر رجب‌علی، بلکه دوایی، درمانی دعایی بدهد تا زبان سلیمان باز شود. ولی افاقه نکرد. 

سلیمان بزرگ‌تر می‌شد و هنوز نشده بود حرفی بزند یا صدایی از خودش دربیاورد. نرگس نمی‌گذاشت برود بیرون و توی خانه سرگرم‌ش می‌کرد. می‌ترسید پسرش را مسخره کنند و دل‌ش بشکند. قادر توی حیاط سوار الاغ می‌شد و جیغ و دادش بلند می‌شد و سلیمان از پشت پنجره کف دست‌هایش را می‌چسباند روی شیشه‌ و زل می‌زد بیرون. فکر کرده بود الاغ سواری‌ی قادر را تماشا می‌کند، چشم‌های سبز درخشان سلیمان ولی تا بالای کوه‌های روبه‌رو کش می‌آمدند و بغض می‌کرد و مادر که دنبال ایاخ‌چی‌ها از پله‌ها می‌رفت پایین، اشک از چشمان‌ش سرازیر می‌شد.

بعد از عصر آن‌روز که مادر جیغ کشیده بود، اسم دختر کوچولو را گذاشتند «ماه‌رخ». اسم مادر بزرگ خان بود و موهای براق و سیاهی داشت. پوست تن‌ش سرخ بود و تپل بود و دست و پاهایش را تند و سبک تکان می‌داد. قادر می‌نشست کنار گهواره‌ی ماه‌رخ و می‌خندید و صدایش می‌کرد و نرگس موهای فرفری‌ی قادر را نوازش می‌کرد و زیر چشمی سلیمان را می‌پایید که سمت دیگر گهواره می‌ایستاد و با لبخندی مراقب قادر بود که دارد حرف می‌زند و او نمی‌توانست حرف بزند. ماه‌رخ زل می‌زد به قادر که صدایش می‌کرد و سوت می‌کشید و با دهانش صدا در می‌آورد و دست‌هایش را بالا می‌گرفت و دهان کوچک‌ش را مثل خنده باز می‌کرد.

 خان قادر را می‌نشاند جلوی زین و با هم می‌رفتند توی ده و اسب‌سواری میکردند. نرگس نمی‌گذاشت سلیمان را ببرد و مردم کم‌کم فراموش می‌کردند که خان خودش پسری هم دارد. خیلی زود فهمیدند که ماه‌رخ هم نمی‌تواند صحبت کند و غم نشست توی دل نرگس. حتی بعد از اینکه دکتر روس آمده بود خانه‌اشان و با سلیمان و ماه‌رخ تنهایی رفته بودند توی باغچه و قهرمان خان دنبال‌ش رفته بود و دکتر سر تکان داده بود و گفته بود کاری نمی‌شود کرد، خان گریه کرده بود. بعد از آن بود که سلیمان را می‌گرفت توی بغل‌ش و محکم فشارش می‌داد و موهای خرمایی رنگ‌ش را بو می‌کشید. از مرادخان شنیده بود که توی خارج برای اینطور بچه‌ها هم مدرسه هست و درس می‌خوانند. پرس و جو کرده بود، گفته بودند توی ناصرخسروی تهران هم، مدرسه هست برای کر و لال‌ها. کسی اما هنوز اعتماد نداشت. باورش نمی‌شد بشود سلیمان یک روز بخواند، ترسیده بود بفرستد برود تهران به امید فامیل، مبادا ریشخندش کنند. کم‌کم بزرگ‌تر که می‌شد، می‌توانست بفهمد چه می‌گویند. سلیمان باهوش بود و زل می‌زد به دهان بقیه وقتی حرف می‌زدند، «یاد می‌گیرد و می‌تواند روی پای خودش بایستد.» کم‌کم خان هم فراموش‌ کرد و سلیمان دوباره برگشت توی اتاق نرگس‌خاتون و شد همدم مادرش.

قادر اما ماه‌رخ را می‌برد بیرون. توی بغل‌ش می‌گرفت و می‌برد روی پله‌های عمارت می‌نشستند و شنای غازها را تماشا می‌کردند و گوروخ‌چی‌ها دنبال مرغ‌ها که می‌کردند می‌خندیدند و ماه‌رخ هم یاد گرفته بود دست بزند و مثل قادر می‌کوبید به زانویش. هر وقت هم که چوپان‌ها گوسفندها را هی می‌کردند توی حیاط، ماه‌رخ را سوار قوچ چموشی می‌کرد و ماه‌رخ از ترس سفید می‌شد و فک‌ش قفل می‌شد و چنگ می‌زد به موهای قوچ و قوچ لگد می‌پراند به قادر که دنبه‌اش را چسبیده بود و چوپان‌ها شاخ‌های قوچ را می‌گرفتند و ماه‌رخ را هر طوری بود می‌آوردند پایین.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* دیکتاتوری را جان‌لاک خوب تعریف می‌کند و دموکراسی را. توی این جریان مشوش و مرموز و مهیج، سیر شدن و احساس دلزدگی وجود ندارد. این پازل بزرگ، خود جهان است با تمام کشمکش‌ها و بحران‌ها و تفکرات فلاسفه و دیکتاتورهای سودجو و توده‌ی جان‌فشان و حیله‌های زنانه و تزویرهای مردانه و «دروغ»!

این دنیایی که به مرور بزرگ‌تر می‌شود و ناشناخته‌هایش کشف می‌شود و «دیگران»ی که در هر دو سوی، همان «ما»ی آشناست، این معاملاتی که روی احساسات و وجدان‌ها و ارواح صورت می‌گیرند، به شدت مأیوس‌کننده هستند. «دروغ» همه جا حضور دارد و موجودی ناشناخته، بر تمامی رهبران حکم می‌راند. رهبرانی که نه توسط توده، بلکه بر حسب اتفاق، بر حسب توانایی‌هایی که شاید اصلاً ندارند و مهارت‌هایی که وانمود می‌کنند دارند، دست‌آویز این موجود ناشناخته‌اند و به طرز بیمارگونه‌ای، در معرض ابتذال قرار دارند ... این‌جا، LOST است!

** «قرائتی فلسفی از یک ضدفیلسوف» را می‌خوانم. کتاب خوبی است. از خانم «معصومه علی‌اکبری» درنگ‌هایی دگراندیشانه در متنی بی‌پایان به نام دکتر علی شریعتی!

*** نظرتان چیست؟ این بشود لوگوی وبلاگ من؟ این دوست عزیز، زحمت این لوگوی جدید را تحت عنوان «سینما وحشت کاری از سوسن جعفری» برایم کشیده‌اند. نظر شما چیست؟

شنبه بیست و سوم آذر 1387 :: 9 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

«فَاصبر عَلَی مَا یقولون ... »

و بر آنچه می‌گویند صبر کن ... سوره ق آیه‌ی 39

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قادر را که آوردند، خان هنوز برنگشته بود. سلیمان بود و نرگس‌خاتون. مرادعلی از پلّه‌ها یک نفس دویده بود بالا و فریاد زده بود«لااله‌الا‌الله». نرگس‌خاتون نشسته بود جلوی آینه و داشت موهای حنایی رنگ‌ش را می‌بافت که با فریاد مرادعلی از جا جست و آینه به پشت افتاد و تقی ترک برداشت. سلیمان سراسیمه آمده بود پایین، رنگ‌ش پریده بود و چشم‌هایش وق زده بودند بیرون. شب را خواب‌ش نبرده بود و چیزی توی سرش کوبیده بود. خیس عرق شده بود و بارها برای پر کردن تنگ آب‌ش از پله‌ها آمده بود پایین و بارها این صحنه را توی نیم چرت‌های پر از کابوس شب پیش دیده بود. صدای قدم‌های سنگین سکینه از پشت سر سلیمان بلند شد. پله‌ها را آرام پایین می‌آمد که مرادعلی خبرش را داد. نرگس‌خاتون لب‌هایش لرزید و برگشت سمت سلیمان. سکینه ایستاده بود پشت سر سلیمان، خبر را که شنید سرسرا دور سرش چرخید، سرش گیج رفت و شانه‌ی سلیمان از زیر دست‌ش در رفت و افتاد.  

چوپان حیوان را نگه‌داشته بود کنار استخر و ایاخ‌چی‌های دورش کرده بودند. وقتی نرگس خاتون مرادعلی را فرستاد دنبال مباشر، سلیمان از پنجره‌ی طبقه‌ی بالا داشت نگاه‌ش می‌کرد. پاهای قادر خشک و سفت با پِتاوا[1]های خونی رنگ‌ش از زیر گلیمی که رویش انداخته بودند پیدا بود. کمک کردند تا جسد را بیاورند پایین و گذاشتند کنار استخر. رویش را که کنار زدند، صورتی برایش نمانده بود، گوشت صورت و گردن و شکم‌ش را دریده بودند. دست‌هایش را هم. کمربندش اما هنوز دور کمرش بود. چوپان گفت تفنگ‌ش نبود. گفت همه‌ی اطراف را وارسی کرده بود ولی تفنگی نبود. نرگس‌خاتون روی دو زانو نشسته بود و جرأت نکرده بود برود نزدیک‌تر. ایاخ‌چی‌ها گفتند خودش است، دیده بودند موقع رفتن چه لباسی تن‌ش بوده، کمربندش هم که همه می‌شناختند توی همه‌ی دهات اطراف. مباشر که از راه رسید بغض نرگس هم شکست. سلیمان ولی پایین نیامد. توی قاب پنجره گیر افتاده بود و چنگ زده بود به کمرش و چانه‌اش را بالا گرفته بود، گوشه‌ی لب‌هایش خوشنود کش آمده بودند.

قادر را که آوردند، اطلس چشم‌هایش پر شد. چانه‌اش را بالا گرفته بود و چشم‌هایش را برگردانده بود سمت دیگر. قادر دست و پا می‌زد و گریه می‌کرد. گرسنه‌اش بود و بوی مادرش را شنیده بود. خسرو لاغر و عصبی نشسته بود کنار کبلایی و سرش را تکیه داده بود به دیوار. اطلس رنگ پوست‌ش سفید بود، مادرش روس بود و زیر پوست سفیدش، پر بود و مغرور نشسته بود روبه‌روی قهرمان خان. خسرو شک کرده بود به خان و پیش ارباب شکایت برده بود. اطلس انکار کرده بود ولی خسرو گوش‌ش بدهکار نبود. نرگس‌خاتون رفته بود اهر پیش خان مراد، پا به ماه بود و باور نکرده بود قهرمان دل به اطلس داده باشد. رفته بود برای شفاعت. قهرمان خان، خواسته بود خسرو ثابت کند والا باید برود و دیگر پایش را آن اطراف نگذارد. اطلس چشم‌هایش پر شده بود و سرش را انداخته بود پایین. بچه را گذاشته بودند وسط تنبی [2] تا دل اطلس نرم بشود و از خر شیطان پیاده شود و راست‌ش را بگوید. دل‌ش نرم شده بود و گریه کرده بود و خسرو را قسم داده بود دست از آبروریزی بردارد. خودش را انداخته بود روی قنداق قادر که از زور گریه و گرسنگی نای نفس کشیدن برایش نمانده بود، خسرو خواسته بود برود سمت‌ش که کبلایی دست گذاشته بود روی سینه‌اش. قهرمان خان دست گذاشته بود روی کتاب و قسم خورده بود.

خسرو که خودش را آتش زد، نرگس‌خاتون وضع‌حمل کرده بود. خبرش را به خان ندادند تا بزم‌شان عزا نشود. بچه پسر بود و اسم‌ش را گذاشته بودند سلیمان، اسم پدرش را گذاشته بودند روی بچه. نزدیک زمستان بود و آسمان تاریک شده بود و صدای زوزه‌ی گرگ‌ها، قاطی‌ی هوهوی باد سرد، همه را تپانده بود توی خانه‌هایشان. اطلس آمده بود دیدن نرگس‌خاتون، قادر را گذاشته بود کنار بستر نرگس و رفته بود برای خودش قویماق[3] بیاورد، دیگر برنگشته بود.

خبر سوختن خسرو را که آوردند وقتی بود که خبری از اطلس نشده بود. یک ماه بعد خبر از تهران رسیده بود که اطلس رفته است پیش دایی‌اش لنین‌گراد. نرگس‌خاتون، نگذاشت بروند دنبال اطلس، قادر را شیر داده بود و مثل پسر خودش بزرگ‌ش کرده بود. خان که رسید، کبلایی تن قادر را پیچیده بود لای رشته‌های پهن و زمخت کنف.



[1] . رشته‌هایی باریک از پارچه‌ی پشمی که دور ساق پا می‌بستند.

[2] . به فتح ت و ن، اتاقی بسیار بزرگ برای برگزاری مهمانی‌های بزرگ.

[3] . نوعی خوراک مغذی که با آرد و شکر و چربی‌ی حیوانی تهیه می‌کنند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* اي برادری که در آغوش پروردگارم آرام خفته‌ای ... مرا از هر آنچه بدی است باز دار!

** تا كنون با عشق به يك كفشدوزک نگاه کرده‌ای؟ همان‌قدر عاشقانه که ماه یا پروانه را نگاه کرده باشی؟

كفشدوزک

***  روزی بهنام گفت، من تبری شده‌ام برای بریدن گردن خودم! دل‌م برای فحاشی‌های بهنام تنگ شده است.

یکشنبه هفدهم آذر 1387 :: 10 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

۱. ظهر دو ساعت زودتر محل کارم را ترک می‌کردم، بچه‌ها پرسیدند کجا میرم؟، گفتم:«دارم می‌رم استقبال رفسنجانی!» بچه‌ها با تعجب که نگاهم کردند گفتم:«می‌خواستم بگم احمدی‌نژاد گفتم رفسنجانی! لابد داشته صحبتم(شما بخوانید غیبت‌م) را می‌کرده!*»

* وقتي به اشتباه اسمي را به زبان می‌آوریم، اعتقاد این است که صاحب اسم به یادمان بوده، یا در حال «غیبت» کردن از ما بوده! 

2. من چقدر از این سریال «هویت» بدم می‌آید! با آن فیلمنامه‌ی آشغال و آن فیلم‌برداری‌ی تهوع‌آورش که آنقدر زوم می‌کند توی صورت هنرپیشه‌ها که موهای تونل دماغ‌هایشان توی ذوق می‌زند! سرگیجه می‌گیرم و بالا آوردنم می‌آید!

۳. امروز توی استخر، یاد Juliette Binoche توي فيلم آبی از مجموعه‌ی سه رنگ Kieslowski افتادم، سرم را بردم زیر آب و زانوهایم را بغل کردم ... شش‌ضلعی‌های کوچک آبی رنگ کف استخر، سنگینی و فشار آب ... سبکی‌ی عجیب خودم و زهدانی که آفریده بودم ... حس غریبی داشتم.

Blue

۴. من دیوانه‌وار شیرینی‌ی ناپلیونی دوست دارم! از خوردن‌ش به شدت لذت می‌برم. خصوصاً اینکه دوستی که به مناسبتی برای همکاران شیرینی‌ی مشهدی خریده بود، یک تکه‌ی بزرگ ناپلیونی‌ تکی برای من گرفته بود و من با چه ذوقی بعد از مدت‌ها، جشنی برای ذائقه‌ام گرفتم!

ممنونم آرزوی عزیزم. ممنونم!

۵. روبه‌روی هم نشسته بودیم و چشم‌های سرخ از اندوه و گریه‌ی هم را تماشا می‌کردیم ... من داشتم دلداری‌اش می‌دادم یا او دلداری‌ام می‌داد؟ کدامیک می‌دانستیم این سفر این‌قدر بی‌انتها باشد؟ یا هم اینطور منتهی به درد؟ چند سال می‌شد که بعد از هادی نشنیده بودم این زن این‌طور بخواند؟ چند روز بی‌شمار بعد از آن بعد از ظهر شوم؟ آن یکشنبه‌ی آخر تیرماه هشتاد و دو که دوشنبه‌اش او را هر چه منتظر ماندم ... دیگر بازنگشت.

و زن مدام بخواند: «گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دل‌م نکرده فریاد

گل شب‌بو دیگه شب بو نمی‌ده

کی گل شب‌بو رو از شاخه چیده؟

...

من مثل تاریکی

تو مثل مهتاب

...

گل گلدون من

ماه ایوون من

از تو تنها شدم

چو ماهی از آب ...»

۶. به زمین گفته‌ام گرم بگیرد ... به آسمان گفته‌ام گرم بگیرد ... به چشم‌هایم گفته‌ام تو را سیر ببینند ... به دست‌هایم گفته‌ام از لمس حضورت واهمه نداشته باشند ... به قلب‌م گفته‌ام ... زودتر از من بگوید:«سلام!» وقتی فردا صبح که شد، تو مهمان من شده‌ای!

۷. ادامه‌ی داستان را در ادامه‌ی مطلب بخوانید ...



ادامه مطلب ...
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 :: 8 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

فیلم Body of lies را دیدم ... گلشیفته، بد بازی نکرده است. خوب هم نبود حتی با آن خنده‌های وحشی‌اش که مرا یاد کردستان می‌اندازد ــ این زن مرا یاد کردستان می‌اندازد ــ حتی آن موهای فرفری‌‌اش هم قشنگ است. دارم به بهای این همه می‌اندیشم. دارم فکر می‌کنم ... درک او سخت است!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دست‌ش را گذاشت روی پیشانی‌اش و با انگشتان‌ش، تیغه‌ی بینی‌اش را فشار داد. سینه‌اش سنگینی می‌کرد و پاهایش را به سختی حس می‌کرد. گرم بودند ولی نمی‌توانست بفهمد چرا هنوز احساس سرما می‌کند. چشم‌هایش را به زحمت باز کرد و تا به نور شدید اتاق عادت کند، بوی چربی‌ی سوخته را حس کرد. دستی داشت روغن می‌مالید به سینه‌اش و فقط می‌توانست آرنج‌هایش را ببیند و پیاله‌ای را که گاهی انگشتانی برای برداشتن چربی واردش می‌شد. سینه‌ی پهلوی صورت‌ش به نرمی و ارام بالا و پایین می‌رفت و آسودگی‌ی عجیبی داشت. سرش را کمی بالا آورد، صورت کثیف کوچکی روبه‌رویش نشسته بود که با دیدن‌ش چشم‌هایش گرد شد«سلام خان‌اوغلی!»

نریمان گرسنه‌اش شده بود و کمی هم هول ریخته بود توی دل‌ش. رجب‌علی ورد می‌خواند و تسبیح دور مچ‌ش چرق چرق که به هم می‌خورد توی دلش خالی می‌شد. غار همین‌طور تنگ‌تر می‌شد و مدام به سمت پایین می‌رفت، سنگریزه‌ها از زیر پاهایشان در می‌رفتند و زمین می‌خوردند و توی تاریکی که چشم چشم را نمی‌دید روی هم می‌افتادند. با هر افتادنی صداها توی هم می‌رفتند و صدای ریزش مختصر شن‌های کف غار بلند می‌شد. جلوتر که می‌رفتند زمین که می‌خوردند، کف دست‌شان به رطوبتی آغشته می‌شد که نگران‌شان می‌کرد. هم‌چنان پایین‌تر می‌رفتند و نمی‌دانستند که تا کی باید ادامه بدهند. نریمان گرسنه‌اش شده بود، رجب‌علی گفت گرسنه نیست هنوز، ایستاد و نفس عمیقی کشید «ولی من گرسنه هستم رجب! یک لقمه بخورم ادامه بدهیم» بقچه را از پشت‌ش باز کرد و نشست و بقچه را روی زانوهایش باز کرد، عرق کرده بود و نفس‌ش تنگ می‌آمد. توی سرازیری سخت بود ولی هر طور بود لقمه‌ای گرفت و گذاشت لای دندان‌هایش و چهار گوشه‌ی پارچه را هول‌هولکی جمع کرد و گرهی زد و بلند شد. بقچه را گرفت زیر بغل‌ش و شروع کرد به خوردن. رجب‌علی هم خسته شده بود. نفس نفس می‌زد و نمی‌دانستند تا کجا باید جلو بروند. رجب‌علی ایستاد و نفسی تازه کرد، دست‌ش را گرفت به برآمدگی‌ی دیوار که مجبور بود برای رد شدن از آن سرش را خم کند، سرش را خم کرد و خواست رد شود که زیر پایش خالی شد و لیز خورد و افتاد.

سلیمان نشسته بود جلوی پنجره و رخشنده داشت برای خان‌اوغلی چای گل گاوزبان می‌ریخت. هرمز زانوهایش را بغل گرفته بود و نگاه‌ش می‌کرد. تکیه داده بود به پشتی و از زور خستگی نمی‌توانست چشم‌هایش را باز کند. سلیمان با تیپا زد به هرمز «برو سراغ خان!» چشم‌هایش را آورد بالا و انداخت توی صورت سلیمان، سلیمان چیزی توی مشت‌ش گرفته بود و ورزش می‌داد. خیال کرده بود ورزش می‌دهد، از لای انگشتان‌ش، سبزی‌ی براقی را دید. سرش را بالا آورد و نگاه رخشنده کرد که ایستاده بود کنار در. دست‌هایش را روی هم گذاشته بود جلوی سینه‌اش و سرش را خم کرده بود روی شانه‌اش و نگاه‌ش می‌کرد. سلیمان آمد جلوتر و کنارش نشست «این سنگ مال مادربزرگ من بود خان‌اوغلی ... توی مشت‌ت پیداش کردیم.» سلیمان آهی کشید و چشم‌هایش را بست و پای چشم‌هایش خیس شد.

هرمز که برگشت، گفت که خان خانه نبود و او هم نگفته که برای چه دنبال خان رفته است. تند آمده بود و عرق کرده بود. سلیمان سنگ را گذاشته بود توی مشت خان‌اوغلی و بلندش کرده بود. زیر بازویش را گرفته بود و آورده بود توی حیاط. رخشنده نشسته بود کنار باغچه و سرش را گرفته بود توی دست‌هایش، نگاه شان نکرده بود و بلند هم نشده بود. هرمز الاغ را آورد بیرون و سلیمان را انداختند روی الاغ. هوا داشت تاریک می‌شد. شانه‌هایش درد می‌کردند و سرش سنگین بود. هرمز نگاه انداخته بود توی کوچه و راه افتاده بودند توی تاریکی بدون چراغ، رفته بودند سمت پایین روستا، سمت مرتع. سنگ را توی مشت‌ش گرفته بود و سرش سنگین می‌شد. صورت قادر منفجر شده بود و چشم‌ش پریده بود بیرون. از کنار آسیاب که رد می‌شدند، سرش را بلند کرده بود و نگاه آسیاب کرده بود. سلیمان ساکت بود و دیگر نپرسیده بود سنگ مادربزرگش پیش او چه می‌کرده؟ رخشنده نفرین‌ش کرده بود و خیال کرده بود قادر راست گفته است. می‌خواست بگوید ولی نمی‌دانست چه بگوید؟ کسی ممکن نبود حرف‌هایش را باور کند. مریم مرده بود، قادر مرده بود و کسی حرف‌هایش را باور نمی‌کرد. چشم دوخته بود به مشت سلیمان و دست‌ش را دراز کرده بود سمت سنگ.

سرش خورده بود به کف غار و فریاد زده بود. نریمان تف کرد و صدایش زد. رجب‌علی از هوش نرفته بود ولی خیلی پایین افتاده بود. زیرش خیس بود و بوی نا و رطوبت داشت خفه‌اش می‌کرد. عرق کرده بود و پاهایش زق‌زق می‌کردند. نریمان صدایش می‌کرد ولی نتوانست جوابی بدهد. دست‌ش را اطراف‌ش حرکت داده بود که خورده بود به مو. موها کمی بلند بودند و بیشتر که لمس کرده بود، دماغ بزرگ و لب‌های آویزان را شناخته بود. کبلایی هم افتاده بود و لابد نتوانسته بود فریاد بزند. پایش احتمالاً شکسته بود و نتوانسته بود طاقت بیاورد. گریه کرد. بالای سرش تا نریمان که مدام صدایش می‌زد خیلی بلند بود و تاریکی سنگین بود و حس می‌کرد نمی‌تواند نفس بکشد.  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

* فرمانروا از الهه‌ی آب پرسید:«سرزمین‌م را به که بسپارم و ملکه‌ام را؟» الهه گفت:«از این راه برو در مسیر ساحل، در مکانی او را خواهی یافت. سرزمین و ملکه‌ات را به خوبی پاس خواهد داشت» فرمانروا رفت و در مسیر ساحل به قایقی رسید که مردی در حال تعمیرش بود، داخل قایق پسرکی نیز بود. فرمانروا، سرزمین و ملکه‌اش را به مرد سپرد و برای جنگی رفت. زمانی‌که بازگشت، ملکه به عقد مرد در آمده بود و سرزمین‌ش از آن مرد شده بود. الهه در پاسخ شکوه‌ی مرد تنها گفت:«مقصود من آن مرد نبود! آن پسرک بود که امین سرزمین و ملکه‌ات بود ... تو اشتباه کردی!»

من هم اشتباه کردم ...

** زمانی آدمی به مرحله‌ای می‌رسد که من رسیده‌ام؟ مرحله‌ای که بی‌نهایت برای رفتن آماده باشد؟ بی هیچ آرزویی که برآورده نشده و بی هیچ کامی که نیافته باشد و بی هیچ اشتباهی که مرتکب نشده باشد؟  من ... از هر موجودی در دنیا برای مرگ آماده‌ترم!

یکشنبه دهم آذر 1387 :: 8 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

تو خوب بلدی چطور مهربانی کنی. وقتی دل‌م می‌گیرد و بغض کرده‌ام و انگار تمام دنیا سنگین افتاده است روی من ــ تا نفس‌م را بند بیاورد ــ تو خوب بلدی چطور با کلماتی که دیرآشنایند، بیرون‌م بکشی ... اما، نه همیشه، ... فقط گاهی اوقات.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سنگ را گرفت جلوی چشم‌هایش و خندید، سلیمان ایستاده بود پشت سرش و دست‌ش را توی هوا گرفته بود تا سنگ را از دست‌ش بقاپد. مریم تیزتر بود و فرز سنگ را توی مشت‌ش گرفته بود، سلیمان بغ کرده بود و برگشته بود سمت کهر. مریم گفت«خب خان‌اوغلی! گفتم که برای تو آوردم‌ش!» سلیمان سر کهر را گرفته بود توی دست‌هایش و اسب پیشانی‌اش را چسبانده بود به گردن سلیمان. مریم آرام و سنگین آمد سمت‌ش که نگاه‌ش نمی‌کرد«خواستم ببینم اگر چشم‌هام سبز بودند دنیا چه شکلی می‌شد خان‌اوغلی ...» سنگ را گرفته بود جلوی صورت سلیمان، سلیمان مشت‌ش را بوسید.

هوای سحر سرد بود و آتش خاموش شده بود. قنداق تفنگ از لای بازوهای قادر زده بود بیرون. فکر کرد قادر خواب خواب است، دست‌ش را آرام برد سمت قنداق و خواست بکشد بیرون، قادر خواب‌ش سنگین نبود، با خودش فکر کرد لابد از سرما است که اینطور کز کرده است و نیم‌خیز شد و جوری که به پشت قادر نخورد، با یک دست آرنج قادر را کمی بلند کرد و قنداق را سریع کشید بیرون. خودش را به سرعت کشید عقب و قادر جَلدی برگشت. چشم‌هایش درشت و قهوه‌ای توی صورت‌ش جا نمی‌شدند. گلن‌گدن را کشید و کمی از قادر فاصله گرفت، قادر نیم‌خیز شد و ناباورانه نگاه‌ش کرد. سلیمان دست برد توی جیب شلوارش و سنگ را کشید بیرون، قادر تکان نمی‌خورد و مات‌ش برده بود. سنگ را توی دست گرفته بود و نشان‌ش می‌داد و می‌خواست بگوید، نمی‌توانست. قادر جواب نمی‌داد، سنگ را پرت کرد جلوی قادر. سنگ سبز بود و اندازه‌ی سر کبوتر، شفاف بود و برّاق، قادر نگاهی به سنگ انداخت و با نوک پا به‌اش ضربه‌ای زد و سرش را انداخت بالا و با صدای بلند خندید. سلیمان آمده بود بالای سر قادر که با لگد کوبید به شکم‌ش. قادر با دست شکم‌ش را گرفت و سرش را بالا گرفت و نگاهی به سلیمان انداخت، درد پیچید توی سینه‌اش و پهلوهایش گُر گرفت. چشم‌های سلیمان سرخ شده بودند، تمام شب خواب‌ش نبرده بود و گریه کرده بود و حالا استاده بود بالای سر قادر. قادر با تیپا زده بود به چشم‌های سبز مریم، با قنداق تفنگ زد به شانه‌ی قادر. قادر گفت:«می‌خواهی من را بکشی؟ هان؟ خان‌اوغلی؟» سلیمان می‌خواست بگوید نتوانسته بود که اگر جای مریم را بگویی ولت می‌کنم. نمی‌توانست بگوید. قادر آهی کشید و سرش را انداخت پایین«مریم مرده سلیمان!» سلیمان باور نمی‌کرد. یک قدم عقب‌تر رفت. «مریم را شب عروسی‌ی تو گرگ‌ها خورده بودند ... » صدای ترکیدن که بلند شد، پایش لغزید و افتاد، قادر هنوز نشسته بود و خون روی صورت‌ش پاشیده بود. گلوله خورده بود به سینه‌ی راست‌ش ولی هنوز نشسته بود. به تندی بلند شد و ایستاد، قادر سینه‌اش خش خش می‌کرد و سخت نفس می‌کشید وقتی گفت:« من ... کارش را ... سـ ... اختم خره! ... خودم ... نه تو!» افتاد و سینه‌اش بالا آمد، کمرش بالا آمد و زانوهایش خم ماند. سلیمان آمد بالای سرش «من ... آن بالا را ... سرش آوردم ... حالا که می‌خواهی ... می‌خواهی من را بکشی ...» چشم‌هایش را بسته بود و درد روی صورت تیره‌اش چروک انداخته بود، کمرش تیر می‌کشید و درد توی زانوهایش گرد می‌شد. «بهتر هست که بدانی خان‌اوغلی» یک نفس گفت، سلیمان گلن‌گدن را کشید«من ناکارش کردم!»تیر دوم خورد توی صورت‌ش، چشم‌ش ترکید و خون تمام صورت‌ش را پوشاند. کمرش دیگر تیر نمی کشید و زانوهایش همان‌طور خم، افتادند و از هم دور شدند. نفس نمی‌کشید.

 

تفنگ را انداخت پشت دیوار سالمی که از آسیاب قدیمی مانده بود. سرش گیج می‌رفت و سر و صورت و دست‌هایش را که توی آب سرد شسته بود، لرز افتاده بود به جان‌ش. چوپان‌ها رمه‌ها را داشتند هی می‌کردند سمت پایین دست دشت، کمی کنار دیوار کوتاه باغ خانه‌ی نریمان خستگی در کرد. صدای جرق جرق عَلو[1] گرفتن آتش تنورها و بوی تند دود سفید هیزم‌های تر پیچیده بود توی ده. تا خانه‌ی سلیمان چیزی نمانده بود. تلو تلو خوران رسید پشت در. تن‌ش را رها کرد و به در کوبید . در باز شد. رخشنده سر برهنه نشسته بود و داشت پاهای لاغر و سیاه هرمز را خشک می‌کرد، که با دیدن‌ش بلند شد و کهنه را انداخت روی سرش. خندید و نگاه دست‌هایش کرد و لبخند روی لب‌هایش خشک شد. حیاط کثیف خانه چرخید دور سرش و چیزی کوبید به پهلوهایش و حس کرد خیلی سنگین شده است.


[1] . شعله‌ور شدن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* نوشته است: «همیشه یک‌بار کلید را در قفل در می‌چرخانم چرا که هنوز حکمت دوبار قفل کردن در را نفهمیده‌ام! با دو قفل که در محکم‌تر به چارچوب نمی‌چسبد!! »

** چه چیزی ممکن است اینطور مرا مجذوب مردمی کند که در جزیره‌ای چنین اعجاز برانگیز فرود آمده‌اند؟ فلسفه؟ روان‌شناسی؟ روابط اجتماعی؟ پیشینه‌ها؟ درون‌ها؟ کُدها؟ ناشناخته‌ها؟ عظمت؟ خودخواهی‌ها؟ حسادت‌ها؟ عشق‌ها؟ مذهب؟ یا ... کدامیک؟

*** من ... حال‌م خیلی خیلی خوب است ... خیلی خوب! می‌خوانید دکتر توتونچی‌ی عزیز؟ من خوبم!

چهارشنبه ششم آذر 1387 :: 8 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

اگر مادر، می‌گفت آنچه را اکنون از زبان خواهر و برادرهایم می‌شنوم، پدر را شایسته‌تر، دوست‌تر می‌داشتم ...

پدر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قادر آمد داخل حیاط، سلیمان و رخشنده آمده بودند پیشوازش. نگاهی به دور و برش که انداخت، تن لرزان مریم چسبیده بود به ستون چوبی. چشم‌هایش را بسته بود و می‌ترسید نگاهش کند، قادر گوشه‌ی لبش کش آمد و برگشت سمت رخشنده «این دختره چشه رخشنده؟» رخشنده دست‌هایش را توی هم برو برده بود و به هم می‌مالید، نگاهی به مریم انداخت و بعد چشم‌هایش را سُراند سمت سلیمان، سلیمان چیزی نگفت،‌رخشنده هم ساکت ماند و سرش را انداخت پایین، قادر با تعلیمی زد به پاهیش و سرفه‌ای کرد و گفت: «بریم داخل، باهاتان حرف دارم!»

رفته بودند داخل و صدایشان هم نمی‌آمد، سایه‌ی هیکل درشت قادر افتاده بود روی گلیم توی دهلیز، مریم هر چه گوش خواباند چیزی نشنید. هر چه نزدیک‌تر آمد نشنید که دارند آن‌ تو چه به هم می‌گویند، هرمز رفته بود توی کوچه، حیاط از همیشه کوچک‌تر به نظرش آمد. چیزی سنگین افتاده بود توی دلش و حس می‌کرد دارد بالا می‌آورد،‌ دهانش خشک شده بود و دست‌هایش می‌لرزید، رفت تا وسط حیاط و لحظه‌ای ایستاد، برگشت و مدتی کوتاه نگاهی به دورتادور حیاط انداخت، نگاهی به آغل و باغچه انداخت و دانه‌چیدن مرغ‌ها را تماشا کرد. وقتی حس کرد سایه‌ی روی گلیم سنگین‌تر شد، دوید سمت در.

با اشاره‌ی قادر خان آمده بود انتهای حیاط و دست‌هایش را گذاشته بود روی کمربندش. بوی گرم آب‌گوشت پیچیده بود توی ده و صدای گرسنه‌ی گربه‌ها لابه‌لای درخت‌چه‌ها بلند شده بود. قادر توی تاریکی ایستاده بود. خان که ایستاد پشت کرد به خان و سرش را بلند کرد«مریم گم شده خان. هر سوراخ سمبه‌ای را که گشته‌اند پیدایش نکرده‌اند، حالا که این‌ها می‌دانند چه خبر بوده نکند فردا پس فردا راه بیافتند بروند اهر و ...» خان یقه‌ی پوستی‌ی کت‌ش را کشیده بود دور گردن‌ش و نفس‌ش را داده بود بیرون «مگر چی گفتی به‌شان؟»

سلیمان و رخشنده نشسته بودند جلوی در و قادر نشسته بود روی پوست چرک پای طاقچه، قادر نوک سبیل‌ش را جویده بود و نگاه‌شان کرده بود. از پشت سرشان سایه‌ی مریم افتاده بود روی زمین. قادر خواست نزدیک‌تر بنشینند و آمده بودند کنارش «همه می‌دانند خواهرت چه جنده‌ایه رخشنده! یک دختر یتیم توی این سن و سال که معلوم نیست از کله‌ی سحر تا تاریک روشن شب توی دشت و صحرا شلنگ تخته می‌اندازد چه گهی می‌خورد با آن لباسهایی هم که تن‌ش می‌کند.» رخشنده نگاه قادر انداخته بود و برگشته بود سمت سلیمان. سلیمان چشم دوخته بود به دهان قادر و نفس‌ش را حبس کرده بود. قادر کاغذی را کشید بیرون و گذاشت جلوی سلیمان«خواهر زن‌ت را خودم پای درخت از زیر سلیمان کشیدم بیرون!» رنگ سلیمان پرید، عرق کرده بود و یک آن شانه‌هایش لرزید. قادر نگاه تندی انداخت به صورت سلیمان و رخشنده «این رو از خود خان گرفتم، به روی خودتان نمیاورید و پیش احدی لب نمی‌جنبانید. اگر فقط یک آن خیال کنم، خیال کنم چیزی به کسی گفتید یا یک‌باره دیگر پتیاره‌تان دور و بر خان‌اوغلی بپلکد، خودم تیکه تیکه‌اش می‌کنم.» تکیه داد به دیوار و نفسی بیرون داد«می‌دانی که، دوست ندارم حرفی را یک‌بار بیشتر بزنم، آویزه‌ی گوش‌ت کن سلیمان! با تو هم هستم رخشنده، من شوخی نمی‌کنم!» با یک حرکت بلند شده بود و آمده بود توی حیاط. در باز بود و هرمز هراسان دویده بود توی حیاط.

مدتی که گذشت و خبری از مریم نشد. دیگر رخشنده و سلیمان هم دنبال‌ش نمی‌گشتند و سفت و سخت چسبیده بودند به زمین که حالا مال خودشان بود. سلیمان سرش به کار خودش بود و کَل‌شان هم که از کوه سقوط کرد، قهرمان خان هم دیگر دل و دماغ همیشه‌گی را نداشت. قادر عادت داشت تنها برود کوه و شکار و تفنگ‌ش را انداخت روی دوش‌ش و می‌زد به دشت. رخش را می‌کشاند بالای دره که سلیمان را کنار رود دید. سلیمان پاهایش را انداخته بود توی آب و توی مشت‌ش چیزی را گرفته بود و زل زده بود به آب. آنقدر حواس‌ش نبود که قادر که آمده بود بالای سرش هم نفهمیده بود. توی مشت‌ش عقیق و باباقلی[1] گرفته بود. با کف دست زد به میان کتف‌های سلیمان، از جا که جست، دانه‌های عقیق و باباقلی ریخت توی کف رودخانه، صدای قهقهه‌ی قادر بلند شد و دوباره با کف دست زد به سینه‌ی سلیمان که وحشت‌زده او و رودخانه را نگاه می‌کرد. سلیمان سکندری خورد و به پشت افتاد توی آب. قادر سری تکان داد و خندان از شیب دره رفت بالا که رخش ایستاده بود. خورشید از پشت سر قادر افتاده بود توی چشم‌های سلیمان. دراز کشید توی آب و آب از روی سینه و صورت و دماغ‌ش سُر خورد و هق هق گریه کرد.

دانه‌ها را شمرد و توی مشت‌ش گرفت و با گوشه‌ی لباس‌ش خشک‌شان کرد و ریخت توی جیب شلوارش. آفتاب داشت سرخ می‌شد و از سمت مقابل، تاریکی دامن می‌گسترد. خیس‌ شده بود و کم‌کم داشت سردش می‌شد. کهر پوزه می‌مالید به شانه‌اش و همان‌طور که نشسته بود کنار رود، سرش را آورد بالا و نگاهی به بالای دره انداخت. مریم بازویش را گرفته بود و سلیمان دست‌ش را گذاشته بود روی صورت مریم. مریم زانوهایش را خم کرده بود و توی دامن‌ش دانه‌های شفاف عقیق‌های سرخ و باباقلی می‌درخشیدند. نرگس عقیق دوست داشت و توی صندوق‌چه‌ی مادر بزرگ‌ش پر بود از سنگ‌های قرمز و قهوه‌ای و سبز و فیروزه‌ای. یک مشت که برداشته بود نرگس که نشمرده بود تا متوجه بشود. مریم گفته بود عقیق خیلی قشنگ است و سلیمان مشت‌ش را توی دامن مریم باز کرده بود. مریم خندیده بود و مشت‌ش را پر کرده بود و از شیب دره رفته بود بالا. هوا داشت تاریک می‌شد و مریم دیگر برنگشته بود تا نگاه‌ش کند، بالای دره که ایستاده بود دست دیگرش را گرفته بود دور دهان‌ش و توی هوا هو هو کرده بود، سلیمان دراز کشیده بود روی سنگ‌ریزه‌های کنار رود و دل‌ش گرفته بود. مریم باز هو هو کرده بود و هوا تاریک‌تر شده بود.



[1] . نوعی سنگ که به رنگ عقیق است با رگه‌هایی به رنگ کهربایی. قدما  برای محافظت نوزاد از اجنه و از ما بهتران به یقه‌ی‌ نوزاد سنجاق می‌کردند.

دوشنبه چهارم آذر 1387 :: 6 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری
موسیقی متن



همراه‌بلاگ
سوسن جعفری

سخن از بودن‌ نيست، سخن از ماندن ‌نيست، سخن از عمق ‌غم است و پريشاني يک‌ دل كه در اندوه غريبانه‌ي خويش بي‌صدا مي‌شکند ‌و غباري‌که در اندوه زمان جاري‌است ... سخن از تلخي يک ناپيداست ...

 

 
Short Story
سوسن در ادب و فرهنگ_1
سوسن در ادب و فرهنگ_2
سوسن در ادب و فرهنگ_3

روزمرگي2‌سوسن در خزه
تعلق‌سوسن در خزه
روزمرگي1‌سوسن در خزه
شيرعلي‌خان‌سوسن در خزه
داوودي‌سوسن در خزه
سيد ِسوسن در خزه
شمعداني‌سوسن در خزه
چاق‌بود و زشت‌سوسن در خزه
گربه‌ي‌سوسن در خزه
چاي‌داغ‌باشکلات‌سوسن در ماه‌مگ
مرد بدون صورت سوسن در هفت‌سنگ
مرد بدون صورت سوسن در جغد گربه‌ي‌سوسن در هفت‌سنگ

 
دوستان راستان
آمد و شد