تبليغاتX

ــ زندگی یکنواختی دارم ... اما اگر تو مرا اهلی کنی انگار زندگی‌م را چراغان کرده باشی. آن وقت من صدای پایی را می‌شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می‌کند؛ صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از لانه‌ام می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن گندمزار را می‌بینی؟ برای من که نان نمی‌خورم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندمزار هم مرا یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تأسف است. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتی اهلی‌م کردی محشر می‌شود! گندم طلایی رنگ است مرا یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می‌پیچد دوست خواهم داشت ... اگر دل‌ت می‌خواهد من را اهلی کن!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی از بیمارستان تماس گرفتند که از طرف انجمن ادبی تبریز آمده‌اند و سراغ‌م را گرفته‌اند، توی دل‌م آشوبی افتاد و آمدم. آمدم و دیدم نه مثل همیشه که می‌مردم نیست این‌بار و همه جا پر شده است از منی که مرده‌ام. برای خودم گریه کردم و اینکه این چیزی نبود که هرگز هرگز هرگز خواسته باشم.

فحش‌ها و لعن‌هاتان را هم خواندم. نگرانی‌هاتان را هم. از بعد از ظهر که توانستم آنلاین شوم دیدم که آقای نظرزاده هر چه تلاش کرده است نتوانسته است آرامشی ببخشد و این‌طور که پیداست در این دنیای مجازی، حتی حق مردن هم نداریم. در این دنیای مجازی حق دوست داشتن واقعی را هم نداریم. پای زندگی‌ات که باز شد به این دنیا، دیگر بند به آب داده‌ای و چشم از زندگی‌ی واقعی‌ات هم باید بپوشی و اینطوری می‌شود که باید به همین راحتی و بی‌هیچ حرف و حدیثی «گل»ی را که «عمر»ت را به پایش ریخته‌ای از دست بدهی و حق نداشته باشی فریاد بزنی «چرا؟» و اگر فریاد زدی آدمی هستی که ضعف‌ت را با آبروریزی به نمایش گذاشته‌ای و وقتی فریادت را فرو می‌خوری و سرت را می‌گذاری تا بمیری، ... نباید بمیری! حق نداری بخوابی، حق نداری بیدار بمانی، حق نداری نفس بکشی، حق نداری نفس نکشی، حق نداری زندگی کنی، حق نداری زندگی نکنی چون عده‌ای تو را می‌خوانند!

آن‌وقت دل‌م برای حسین پناهی تنگ می‌شود و به حال‌ش غبطه می‌خورم و به خلوتی که داشت و پیدا کرده بود و تنهایی‌ی نازنینی که آفریده بود تا برود و رفتن‌ش چون و چرایی نداشته باشد. بزن و ببند و بد و بیراه نداشته باشد.

و یاد آن داستان انگلیسی می‌افتم که دختری شوم چسبیده به یقه‌ی پدرم که چرا «دوست داشتن» را به من نیاموختی؟ چرا نیاموختی‌ام پدر؟ چرا؟

چرا نگفتی مراقب خیانت‌ها باشم و نگران دروغ‌ها باشم و نگران نباشم؟ چطور به شکسپیر بگویم تعریفی که از «آرامش» داده است این‌روزها دیگر خریداری ندارد؟ چطور توضیح بدهم که برای اولین بار بیماری‌ام بود که باعث شد نمیرم؟ چه کسی باور می‌کند پاهایی که از شدت اندوه و درد و اضطراب چسبیده بودند به زمین نگذاشتند دیگر نباشم تا توضیح بنویسم که چرا حق دارم نباشم؟ تا کسانی‌که به زیبایی «خیانت» را ترویج می‌کنند زندگی کنند و نفس و ماهوی‌ی «عشق» و قداست «ازدواج» را زیر سوال ببرند و بازیچه‌اش سازند. چطور توی این سطور متراکم آنچه را بر من رفته است بنویسم حال آنکه این همه وقت نوشتم و کسی نخواند و حتی «قرمز» هم نوشتم نفهمیدند و اگر هم فهمیدند گفتند «به درک!» ... دست برنمی‌دارند از من که اینقدر می‌ترسم از حضورشان.

حالا این‌را بازی بنامید یا هر چیزی و هر طور که دوست دارید برخورد کنید دیگر برایم هیچ مهم نیست. زیرا آنچه برایم مهم بود را چند روز است که از دست داده‌ام و دیگر حتی درخشش چشم‌های گنجشک‌ها هم به زندگی‌ام باز نمی‌گردانند. مرا به خاک بسپارید و بروید و گاهی گاهی که با نفرت از من یاد کردید، برای یک چشم بر هم زدنی از خود بپرسید «راستی چرا؟»

سالیانی «بزرگوار»م خواندید و «گول‌خور» ماندم و به ریش‌م خندیدید و تحمل کردم و درد کشیدم و حالا که می‌خواهم برای همیشه چشم‌هایم را به دنیای پرنیرنگ‌تان ببندم ... دست بردارید از منی که می‌ترسم از حضورتان ... دست بردارید ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روباه گفت: خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است؛ جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی‌بیند.

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: ــ نهاد و گوهر را چشم سر نمی‌بیند.

ــ ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: ــ ... به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام!

روباه گفت: آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به آنی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گل‌تی ...

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گل‌مم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط سوسن جعفری  | 

 




 

 

نمی‌خواهم بنویسم انگار همین دیروز بود ...نیست و خودت خوب می‌دانی چقدر دل‌م هوایت را کرده است و بوی‌ت را واضح‌تر از همیشه حس می‌کنم ... درست نشسته‌ام جایی که روزی تو می‌نشستی روی لبه‌ی تخت‌ت و خسته و درمانده و ناتوان، چشم‌هایت را می‌دوختی به پنجره ــ که همیشه روبه‌رویت بود ــ چقدر درد داشتی توی سینه‌ات که می‌گرفت ... چقدر غم داشتی توی چشم‌هایت که تنگ می‌شدند ... ما هر کدام گوشه‌ای از این خانه‌ی بزرگ و تو تنها، می‌نشستی و آفتاب پیش رویت غروب می‌کرد و دل‌ت می‌گرفت و مرد بودی و مرد گریه نمی‌کند توی گوش‌هایت بود ... تشنه می‌شدی و ارام صدا می‌زدی، هر کسی را جز من و آب می‌خواستی نصفه‌های شب، که زمین آرام می‌گرفت و آسمان هم، تو بی‌قرار بودی و روح‌ت ... روح‌ت ... روح‌ت ...

امروز، تو هنوز تنها نشسته بودی که من رسیدم، مثل همیشه عجله دارم و تو می‌ترسی حتی لبخند بزنی، دست‌ت را دراز می‌کنی و من دست‌ت را می‌گیرم ... بزرگ و گرم، مرا می‌کشی سمت خودت و گونه‌ام را می‌بوسی ... پدر!

چرا نمی‌گویی مرا ببخش سوسن تا بگویم تو هم مرا ببخش پدر؟ بگو پدر! بارها گفتی و بارها نبخشیدم‌ت می‌دانم، اما دوباره، یک‌بار دیگر بگو ... می‌بخشمت پدر ... باور کن می‌بخشمت. به آسمان میان چشم‌هایت سوگند پدر ... به تنهایی‌ات سوگند می‌بخشمت ... بگو پدر!

به تنهایی‌های پدرانه‌ات، این روزها چطور دل‌م برایت تنگ می‌شود را می‌فهمی؟ چطور امروز دل‌م در این ساعت، نزدیک غروب که میان ما بودی و نبودی دارم گریه می‌کنم را می‌بینی؟ می‌دیدی‌ام که نگران‌ت بودم و نبخشیده بودم‌ت و نگران‌م بودی و بخشیده بودی‌ام، میان ما بودی و نبودی و خواهر نشسته بود بالای سرت که بیدار نبودی و نمی‌دیدی‌اش که آب می‌ریخت توی گلویت، تشنه نبودی؟ نمی‌فهمیدم آنطور که مادر پریشان بود را، نمی‌فهمیدم وحشت خواهر را و سراسیمه‌گی‌ی برادر را و آن آرامش عجیب و سنگین را که بر خانه افتاده بود، نمی‌دیدم‌ت که چطور آرام خوابیده‌ای و میان مایی و نیستی، مثل همواره ناخوش شده بودی را می‌دانستم و نمی‌دانستم این‌بار مثل همواره نیست ... مادر می‌دانست که آنطور مدام می‌رفت و می‌آمد و خواهر هم می‌دانست که نشسته بود بالای سرت ... آب می‌داد به تشنه‌گی‌ی روزهای آخرت ... روزهایی که کاش می‌دانستم ... کاش می‌فهمیدم ...

پدر! به مهمانی‌ی آینه‌ها توی چشم‌هایت، این روزها که چقدر بوی تو را حس می‌کنم را باور می‌کنی؟ باور می‌کنی چقدر مشتاق تو هستم و دورم از تو و دل‌م پدر می‌خواهد تمام شب‌هایی که صدای تو نیست؟ تمام صبح‌هایی که صدای پاهای سحرخیزت نیستند؟ بوی نان گرم را بپاشی توی خانه و عطر کنجد و عسل و سفره‌ای به درازای وجودت، مشت مشت بادام بشوی و گوش‌هایمان مهمان شاه‌نامه‌ خوانی‌ات؟ پدر بگویم که چقدر دل‌م می‌خواهد شش ساله بشوم و بنشینم توی بغل‌ت، بگویی ببوسمت و من نبوسمت و محکم فشارم بدهی؟ بگویم که چقدر دل‌م میز و صندلی‌های چوبی‌ی کوچولویی را می‌خواهد و آن قلّک چوبی را و آن قمری‌ی چوبی را و آن همه آفریدگاری دست‌هایت را؟ پدر، نمی‌خواهم بنویسم انگار همین دیروز بود که نیست ... پنج سال گذشته است و دیگر انگار هرگز نبودی را هنوز باور نکرده‌ام. چطور باور کنم وقتی همه جا هستی و همه جا هستی و همه جا هستی؟

چطور باور کنم وقتی این‌طور دلتنگ تو هستم و دست‌ت را می‌خواهم و آخرین بوسه‌ات را و پیشانی‌ی بلندت را که می‌گفتی تب دارم سوسن، دستت را می‌گذاری روی پیشانی‌ام؟ تا خوب شوم؟ تو که تب نداشتی پدر، و من همیشه دست‌م را کوچک بود می‌گذاشتم روی پیشانی‌ات و تو چشم‌هایت را ببند و تکان نخور ... تکان نخور و چشم‌هایت را باز نکن، آرام بپرس تب دارم؟ بگویم نه! بگویی خوب شدم دخترم، خوب شدم ... من کیف کنم که پدر خوب شد و دیگر تب ندارد، من کاری کردم که دیگر تب ندارد ... تو خوب بشوی و من نگران‌ت بودم و هنوز نبخشیده بودم‌ت، فشار خون‌ت را که پایین بود بگیرم و نفهمم که داری می‌روی و دنیا برایت تنگ آمده است و روح‌ت بالای سرم. برادر اشاره کند به مادر که کاری‌تان نباشد و من بخواهم دست‌های کوچک‌م را بگذارم روی پیشانی‌ات؟ بگویم چیزی نشده که، فشارش آمده پایین لابد هم مثل همیشه، و مادر ایستاده باشد پشت سرم و همه منتظر باشند به معجزه‌ی دست‌های کوچک من و تو خوابیده باشی با چشم‌های بسته و تکان نخوری و نپرسی تب دارم؟ پدر! دردت آمد را فهمیدم که تکان خوردی آن طور که سنگین خوابیده بودی، دست‌ت را کشیدی و نگاه‌ت کردم، ترس نشست توی دل‌م که دیدم مثل همیشه نبود که چشم‌هایت را می‌بستی ... خواستم فرار کنم؟ خواسته بودم فرار کنم ترسیده بودم؟ تو فقط عق زدی و آب از کنار دهان‌ت ریخت بیرون و دنیا از چشم‌هایت ریخت بیرون و تو از دنیایم ریختی بیرون! به همین آسودگی؟

بلند شو پدر؟ من دارم فریاد می‌زنم، مگر نمی‌شنوی پدر؟ بلند شو می‌خواهم ببوسمت! بوسیدم‌ت ... باور کن می‌بخشیدم‌ت اگر می‌خواستی، فقط یک‌بار دیگر اگر می‌خواستی، می‌گفتی ... دست‌م را که برداشتم چشم‌هایت را باز کن پدر ... دیگر تب نداری ... دیگر تب نداری ...بلند شو پدر! بلند شو!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* باور نمی‌کنم بی تو دنیا قابل تحمل باشد، باور نمی‌کنم بی تو این جان خسته که ریشه در بزرگواری‌های تو دارد لحظه‌ای آرام بگیرد، بی تو این قلب غریب را تپیدن به چه کار آید؟

نه! نه! از رفتن مگو! تو باید سال‌ها زنده بمانی ... خانه‌ی کوچک ما باید همچنان از صدای قلب مهربان تو که بهترین موسیقی‌ی عالم است، سرشار باشد، باید زمین همچنان بچرخد و تو بمانی ... «باید تو بمانی و زمین همچنان بچرخد!»

** «معجزه» یعنی لمس دردها و دریغ‌های هم‌نوعان، پیش از آنکه فرصت‌ها از کف برود ... پیش از انکه حادثه اتفاق بیافتد ...

*** مي‌گوید: وقتی که عزا تمام شد می‌آییم

با اسلحه‌‌ی اشک و دعا می‌آییم

فعلاً سرمان به کار هیئت گرم است،

غزه! تو صبور باش ما می‌آییم ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سوسن جعفری  | 

 




 

 

1. «خدایا! اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین نیاور که زرنگی‌های حقیر و پستی‌های نکبت‌بار و پلید «شبه آدم‌های اندک» را متوجه شوم، چه، دوست‌تر می‌دارم «بزرگواری گول‌خور» باشم تا، هم‌چون اینان «کوچک‌واری گول‌زن»!

و خودخواهی را چندان در من بُکش، یا چندان برکِش، تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.»

دکتر علی شریعتی

2. دیروز همراه صدیقه و فاطمه‌ی عزیزم رفتیم سینما. قصدمان شاد دیدن فاطمه بود و دمی رضویان دیدن! رفتیم دیدن «دلداده».

دلداده

سالن سینما سرد بود و یخ زدیم و فیلم‌نامه آبکی بود و رضویان ماست بود. شاید تنها صحنه‌ای که ما را خنداند، چراغ‌قوه‌ی آقای راهنمای سالن بود که می‌انداخت توی صورت زوج‌هایی که هم‌دیگر را بغل گرفته بودند!!

3. امروز رفتم دندان‌پزشک! آقا چقدر راکد بودن تهوع‌آور است! چقدر زل زدن به روبرو نگران‌کننده است. چقدر بی‌حرکت نشستن و خشک شدن و منتظر بودن دلهره‌آور است.

چقدر با دندان‌های سفید ِسفید ِسفید خندیدن قشنگ است!

4. باور کنید این همان رها جعفری است!

رها جعفری

5. من دل‌م به شدت برف می‌خواهد! چرا این آسمان این‌طور بغ کرده است؟ چرا نمی‌بارد؟

6. قبلاً هم یکبار اینجا نوشته بودم که آن چند سال پیش که نیروهای اسرائیل نوار غزّه را تخلیه کردند و مردم گرم و غرق شادی و سرور شدند، به ناهید گفتم که این حیله دیر آشناست! گفتم گول اسب تراوا را نباید خورد. حالا ...

موضوع فلسطین، موضوع رقت‌انگیزی است. تحلیل کردن‌ش دشوار است. فهمیدن‌ش سخت است. تصورش دردناک است. آرزو نمی‌کنم پایان بپذیرد، آرزو می‌کنم آنقدر ادامه پیدا کند تا خدا باور کند چقدر این انسان پست و حقیر و نفرت‌انگیز است.

نه آنکه دلسوزانه افشایش می‌کند صادق است و نه آنکه بی‌رحمانه سانسورش می‌کند. هیچ صداقتی در میان نیست. هیچ حتی!

دل‌م برای «نگهبان چشمه» تنگ می‌شود ...

7. «... خدای من! مرا به که وا می‌گذاری؟ آیا مرا به خویشان و نزدیکان وا می‌گذاری، که از من می‌برند؟ یا به بیگانگان که با من خشونت ورزند؟ یا به آنان که مرا ضعیف و ناتوان خواهند؟

تو پروردگار من و مالک امور من هستی. من از غربت خود به تو شکایت می‌کنم، و شکوه می‌کنم از دوری‌ی سرمنزل و مقصودم، و از خواری‌ام برابر کسی که او را بر امر من ملکت دادی ...»

/دعای عرفه/ امام حسین(ع)/

8. این را که می‌نوشتم، چقدر عاشق بودم؟ چقدر شیفته؟ چقدر مشتاق؟

یا حسین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سوسن جعفری  | 

 




 

 

« ... همه کویت کوی کوی من

کو که کوی تو

داند از کویم؟

...»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نریمان را کشان کشان بردند سمت درشکه و راندند سمت خانه‌اش. مردم جلوی در خانه‌اش جمع شده بودند و زن‌ها توی خانه منتظرش بودند. زن و بچه‌ی رجب‌علی هم توی حیاط نشسته بودند. نریمان چشم‌ش که به‌شان افتاد لرزید. هر چه فریاد زده بود کسی جواب‌ش را نداده بود و آنطور که یک‌باره افتاده بود پایین، حکماً بلایی سرش آمده بود که دیگر امیدی به نجات دادن‌ش نداشته باشند. چشم‌های زن از گریه قرمز و بادکرده بودند و نگرانی و امید و دلتنگی و ترس توی نگاه‌ش خوانده می‌شدند. سرش را که انداخت پایین و گذاشت تا ببرندش سمت اتاق‌ها، زن رجب‌علی هم آرام بلند شد و دست بچه‌هایش را گرفت و از میان جمعیت راه‌ش را باز کرد و رفت.

نرگس‌خاتون توی اتاق‌ش افتاده بود و نا نداشت بلند شود. خان‌باجی تمام شب را کنارش بیدار مانده بود و بدن‌ش را مرهم مالیده بود و با هر دستی که به تن‌ش می‌خورد ناله‌ی نرگس بلند می‌شد. خان سوار قیزیل شده بود و زده بود به دشت. سلیمان نشسته بود توی پنج‌دری و دست‌هایش را مشت کرده بود. ماه‌رخ فاطمه‌اش را انداخته بود یک جایی که یادش نبود و می‌رفت توی سرسرا و زیر پله‌ها و کنار تمام پنجره‌ها و زیر صندلی‌ی ننویی خان و دوباره برمی‌گشت توی پنج‌دری و نگاه سلیمان می‌کرد و دست‌هایش را بلند می‌کرد و می‌انداخت پایین و می‌کوبید به کپل‌هایش و سرش را تکان می‌داد و دوباره برمی‌گشت توی سرسرا. خان‌‌باجی گفته بود مباشر را ببرند خانه‌اش و خواسته بود زود برگردد و کمک‌ش کند برای جمع و جور کردن لوازم سفر. نرگس‌خاتون که بلند می‌شد می‌توانست برود پایین و ایاخ‌چی را وادارد تندتر کار کنند. باید تا رسیدن آدم‌های ارباب همه چیز را مرتب می‌کرد. مهم نبود خان دوباره گذاشته است و کجا رفته است. چیزی توی چنته‌اش نمانده بود که برود سر بساط قمار مرادخان. یک مدتی توی دشت‌ و کوه که اسب‌ش را می‌تازاند خسته می‌شد و برمی‌گشت خانه.

نرگس‌ باورش نمی‌شد خان‌باجی یک همچین تصمیمی را عملی کرده باشد. وقتی برای خان توضیح داد که دیگر چاره‌ای ندارد جز اینکه همراه او و نرگس و بچه‌ها بلند شود تا بروند روسیه، قلب‌ش فشرده شده بود. تمام املاک باقیمانده را فروخته بود به ارباب و پول‌ش را حواله کرده بود برای ایوان. تمام موضوع را توی چند کلمه تلگراف زده بود و برای ایوان روشن کرده بود که دارند می‌آیند. قهرمان خان دهان‌ش خشک بود. چند روزی بود که حس می‌کرد دهان‌ش خشک شده است. حتی نگاه‌ش هم نکرده بود و منتظر هم نمانده بود تا خان‌باجی بپرسد فهمیده است چه می‌گوید یا نه؟ از پله‌ها رفته بود بالا و در را محکم کوبیده بود و خودش را انداخته بود روی تخت. صورت‌ش را فرو کرده بود توی لحاف و گریه کرده بود. مست بود و توی مستی گریه کرده بود و یاد مردانعلی افتاده بود که از اول‌ش خان نبود. حالا او هم دیگر خان نبود و خان‌باجی تمام دارایی‌اش را حواله کرده بود برای ایوان.    

سلیمان نمی‌دانست دارد چه اتفاقی می‌افتد، وقتی سوار کهرش شد تا برود توی دشت، فکرش را هم نمی‌کرد وقتی که برمی‌گردد آدم‌های ارباب آمده باشند تا سیاهه‌ی اسباب منزل خان را بگیرند. وقتی مردهای ارباب قیزیل را هم توی سیاهه آورده بودند، خان خیز برداشته بود سمت خان‌باجی. نرگس دیگر چیزی برایش اهمیتی نداشت، حتی اینکه جلوی خان را بگیرد که آن‌طور نپرد سمت خان‌باجی. خان‌باجی گفته بود قیزیل بماند و خان آرام گرفته بود. سلیمان که رسیده بود نزدیک عمارت، مرادعلی پریده بود جلویش و دهنه‌ی اسب را گرفته بود و سرش را چرخانده بود سمت مرتع و زده بود به کفل اسب و هی‌اش کرده بود، سلیمان مهارش را گرفته بود و برش گردانده بود و زل زده بود به صورت نگران مرادعلی. خیال کرده بود نرگس طوری‌ش شده است، سرش را بلند کرده بود و چشم‌های سبزش را دوخته بود به سمت پنجره‌های عمارت. به نظر زیادی آرام بود و کسی غیر از مرادعلی بیرون نبود. مرادعلی التماس می‌کرد برگردد و اسب را ببرد توی مرتع و تا شب صبر کند. سلیمان نمی‌فهمید مراد چه می‌گوید، که هیکل نحیف مهترحسن از لای در خزید بیرون و سلیمان چشم‌ش به مهتر که افتاد لبخندی نشست روی لب‌هایش. مهتر آمد نزدیک‌تر و دهنه‌ی کهر را گرفت و دستی روی پیشانی‌ی اسب کشید. سلیمان خم شده بود و موهای کهر را با انگشتان‌ش شانه می‌زد. اسب خوبی بود، از قیزیل و رخش تندتر می‌دوید. مهتر به سلیمان نگاهی انداخت: «برو خان‌اوغلی!» صورت‌ش جدی بود، نمی‌ترسید و التماس هم نمی‌کرد، فقط دهنه را گرفت و کمی اسب را راه برد سمت مرتع و برگشت و دوباره نگاه‌ش کرد. آفتاب روی مرتع سرخ شده بود، دهنه را رها کرد و زد پایین شکم اسب. اسب شیهه‌ای کشید، سلیمان افسار را شل کرد و با پاهایش کوبید به پهلوهای اسب.

***

سکینه تمام طول راه یک کلمه هم حرف نزده بود. رباب خوشحال بود و گاهی میوه‌ای، لقمه نان و پنیری می‌گرفت جلوی صورت سکینه. سکینه هر چه بود موقع گرسنگی دیگر قهر و اشتی سرش نمی‌شد و لقمه‌ها را می‌گرفت و می‌خورد. تا شهر چیزی نمانده بود. سکینه توی هول ریحانه بود و قیزتامام و دخترها و زینال. دل‌ش برای زینال تنگ شده بود. یاد سلیمان هم افتاده بود و یاد فاطمه. فکر کرد حالا که اینقدر دارد از ده دور می‌شود، چه بر سر تمام کسانی خواهد آمد که دارد برای همیشه ازشان دور می‌شود، ممکن است دیگر نتواند خبری از آنها به دست بیاورد. دل‌ش برای سلیمان خیلی تنگ شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* کنار پنجره ایستاده‌ای، پنجره‌ای که روزی که برای اولین بار دیدم‌ت، من کنارش ایستاده بودم تا من، اول تو را دیده باشم که داشتی از روبه‌رو می‌آمدی. حالا ایستاده بودی تا من دست‌ت را بگیرم و باور کنم که آمده‌ای ... دستی که ماهی‌ام را انداخته بودم تویش. دست‌های بزرگ‌ت را دوست دارم.

** باید از ذهن‌هایی که خیانت را خوب تصویر می‌کنند دوری کرد. باید از ذهن‌هایی که خیانت را توجیه می‌کنند دوری کرد ... باید از ذهن‌هایی که خیانت می‌کنند ترسید. می‌ترسم مارتین ... می‌ترسم!

*** من خوشحال می‌شوم جناب! حتی وقتی یواشکی می‌آیید و برایم می‌نویسید:«شما خوبید؟چه می‌کنید؟» ممنون!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سوسن جعفری  | 

 




 

 

می‌نشینم و آرزوهایم را نقاشی می‌کنم، توی خلوت مضحک خیالی که این‌طور آشفته برجا مانده است، روح‌م را به بازی‌ی بزرگی دعوت کرده‌ام. میان میل ماندن و میل رفتن، مشت‌هایم را برای گل یا پوچ بسته‌ام. چشم‌هایت روبه‌روی بلندترین پنجره‌ی عالم غروب پاکدامنی‌ام را به تماشای بخارآلود فنجانی قهوه‌ی تلخ نشسته است. من در عبوری‌ترین جاده‌ی جان‌ت به تردد دخترکانی مبهوت‌م که می‌گویی نیستند و تو در خیال‌م مترسکی شده‌ای که روی شانه‌اش نشسته‌ام. شاید چون کلاغی که همیشه زشت است ...

باید از این مزرعه کوچ کنم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نریمان را آوردند توی عمارت. قهرمان آمد بالای سرش و نشست کنارش. نریمان ترسیده بود و ترس توی چشم‌های وق زده‌اش هویدا بود. می‌لرزید و کلمات را جویده جویده می‌گفت و به سختی می‌شد فهمید چه بر سرشان آمده است. از ظاهر امر پیدا بود که رجب‌علی و کبلایی مرده‌اند و دیگر امیدی نیست که بتوانند برشان گردانند ده، خبر که توی ده پخش شد دوباره پچ‌پچه‌ها از سر گرفته شد و قصه‌ی نفرین علی سر زبان‌ها افتاد.

داشت شب می‌شد که درشکه‌ی مباشر و خان‌باجی هم از راه رسید. خان‌باجی از ولوله‌ی خانه‌ی خان به وحشت افتاد. فکر اینکه وقتی قهرمان فهمیده است او با چه حقه‌ای خواسته است املاک خاندان‌ش را حفظ کند چه حالی شده است دل‌آشوب‌ش می‌کرد. حالا که فکرش از بابت زمین‌های باقیمانده‌ی مردانعلی راحت شده بود، تازه از ترس عصبانیت خان لرزه به تن‌ش افتاده بود. ولوله‌ی خانه را که دید نرگس‌خاتون پیش چشم‌ش زنده شد و خیال اینکه قهرمان سر به نیست‌ش کرده باشد قوت گرفت، توی این ترس و ولا بود که از پله‌های عمارت بالا رفت و توی سرسرا اولین چیزی که دید هیکل درشت مخمل‌پوش نرگس بود. نفس راحتی کشید. مباشر مردها را کناری زد و داخل شد، هیکل نحیف و کثیف نریمان کف سرسرا افتاده بود و خان داشت پیاله‌ی آب را توی دهان‌ش خالی می‌کرد. قهرمان سر بلند کرد و چشم‌ش به مباشر که افتاد چشم‌های سرخ‌ش گرد شد و بی اینکه متوجه باشد سر و شانه‌ی نریمان را رها کرد و پیاله‌ی آب را پرت کرد سمت مباشر. مباشر ایستاده بود و تکان نخورد. قهرمان خیزی برداشت و خودش را انداخت روی هیکل خسته‌ی مباشر و تا می‌توانست با مشت توی صورت و سینه‌اش کوبید. مباشر همین‌طور بی‌حرکت کتک می‌خورد که صدای خان‌باجی بلند شد. قهرمان دست کشید و سرش را بالا آورد تا از میان جمعیت خواهرش را ببیند، خان‌باجی دست‌هایش را مشت کردهه بود و با خشمی عجیب نگاه‌ش می‌کرد. قهرمان از سینه‌ی مباشر بلند شد و سمت خان‌باجی خیز برداشت. هنوز به‌ش نرسیده بود که مشتی حواله‌ی چانه‌ی خان‌باجی کرد و خان‌باجی افتاد توی بغل مرادعلی که پشت سرش ایستاده بود. نرگس آمد تا جلوی خان را بگیرد خان کمربندش را باز کرده بود و بی‌هوا زد توی صورت نرگس و دماغ نرگس خون آمد و جیغ زن‌ها و فریاد مردها بلند شد و هر کسی که می‌توانست به سرعت خودش را از عمارت به حیاط رساند و همه دیدند که چطور خان با کمربندش افتاده بود به جان نرگس.

خسته و خیس عرق، نشست و به ستون تکیه داد. نرگس اشفته و خون آلود افتاده بود و خان‌باجی جرأت نمی‌کرد نزدیک‌ش بشود. ماه‌رخ و سلیمان همدیگر را بغل گرفته بودند و زیر پله‌های سرسرا کز کرده بودند و نفس نمی‌کشیدند. نرگس به سختی نفس می‌کشید و خون از سر و صورت‌ش جاری بود. توی تمام تن‌ش، مورمور گرم و سوزنده‌ای را حس می‌کرد که رفته رفته احساس کرختی می‌کرد. کم‌کم چشم‌هایش را روی هم گذاشت و به خواب عمیقی فرو رفت. خان داشت نگاه‌ش می‌کرد، نرگس که خوابید شانه‌های خان لرزید و دست‌هایش را گذاشت روی صورت‌ش و با صدای بلند گریه کرد. خان‌باجی سرش را بلند کرد و نگاهی به اطراف‌ش انداخت، خان داشت گریه می‌کرد و نرگس بی‌حرکت افتاده بود. نریمان گوشه‌ی دورتری بی‌حرکت افتاده بود، آنجایی که دراز کشیده بود، نمی‌توانست ماه‌رخ و سلیمان را ببیند، نمی‌دانست کسی غیر از خودشان هم آنجا هست یا نه، آرام خودش را تکانی داد و خزید سمت نرگس.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* «... روی تکه کاغذها عارفانه‌تر و عاشقانه‌تر می‌نویسم و جملات آسانتر و ساری‌ترند در تشکیل و جوهر خودکارهای آبی‌ام لبریزتر، حال آنکه روی این نوع کاغذها و با این جوهر و این قلم نوشتن مقید است و ذهن مشکک و دست مردد و تو می‌مانی و انتظار سینه‌ای که تشنه‌ی دردهای تکراری‌ی من است ....

خلاصه برای نوشتن برای دل تو مدتی است که قید و بندی از خط و نمط و شیوه و لغت و کلمه و حرف سربرآورده است که هول و هراسی بر دل من می‌اندازد که دردهایش را از ذهن‌م می‌زداید و قید درد و دل کردن را می‌زنم و سراغ کاغذهایی که تنها رابط دل رفته‌ی تو و دل مانده‌ی من است ... نمی‌آیم!»

** هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل

نقش خیالی می‌کشم، فال دوامی می‌زنم

دانم سر آرد غصه را، رنگین برآرد قصه را

این آه خون‌افشان که من هر صبح و شامی می‌زنم

*** «او حساب اشک‌های مرا دارد ... او می‌داند قلب من تا به حالا چندبار شکسته است و هر بار فقط او می‌داند ... او خواب‌های مرا تماشا می‌کند ...»

/عرفان نظر آهاری/

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سوسن جعفری  |