* هرکس با قوهی تصور خودش کسی دیگر را دوست دارد. و این از قوهی تصور خودش است که کیف میبرد.
صادق هدایت
** ... و تو دستهایت را باز میکنی
ستارهها به سوی آسمان پر میکشند
ناگهان خورشید گم میشود
و آسمان پر از نگاه تو میشود ...
سمیه یحییزاده
*** وقتی خبر پرتاب ماهوارهی امید، پخش شد، و سالها پیش وقتی خبر کیک زرد انتشار یافت ... یاد «شهر شادی» افتادم ... جشن و شادمانیی مردم مفلوک و بیچارهی محلههای فقیرنشین هندوستان را، زمانیکه هند، اولین بمب اتمیی خود را، آزمود؛ به خاطر آوردم.
در بدبینانهترین حالت!
« ربِّ اشرحْ لي صَدری و یسِّرلی امْری وَ احْلُل عُقدةً مِنْ لسَانی یَفْقَهُوا قَولی ... »
طه:28
* ابرها دلگیرند، مثل من،
آسمان بیتاب است
و مرا میخواند
و تو را میخواند
و تمام دل این مردم پاک
با ما باش
زندگی رقص من و آیینه و باران است ...
م.حسینزاده/85
** «خدایا! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان.
اضطرابهای بزرگ، غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن. لذتها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.»
شمع(شریعتی مزینانی علی)
*** «خدایا! این آزمایش که سر راهم مقرر داشتی، بسیار بزرگ است. خدایا! بدیی حالم از حد گذشته، اعمال ستودهام بس ناچیز است و مشکلات موجود مرا از فعالیت باز داشته است ...»
دعای کمیل
امروز از صبح مادر حالش خوب نبود و حالش خوب نبود او سرایت کرد به تمام ارگانهای ذینفع و غیر ذینفع هیکل بنده و افتادم توی خانه و دست به سیاه و سفید هم نزدم!
* بخوانید!
1. روزیکه بچهها بازی نبودند!
3. اندر احوالات براندازان نرم!
4. فروختن خیار در کنار گوجهفرنگی ممنوع!
** «آن جا یکی بود و یکی نبود. غیر از من هیچکس نبود. خدا هم نبود؟ نمیخواهم همچون مهر بگویم«در آن سوی آفتاب ظلمتی است که چشمان خدا نیز آن را نمیبیند» نمیبیند، نه آنکه نمیتواند دید.»
هبوط در کویر،ص35
*** اين سريال «یوسف پیامبر» را دوست دارم! چون آنقدر که این سریال روند طنازیی مردم مرا سرعت میبخشد، کارهای مهران مدیری نمیتواند!


«... پیر ما به پارک رفت و انگشت در سوراخ بینی کرده بود به قصد تفرج. گفتند: معتاد است. پیر ما، بر روی نیمکت نشست. گفتند: بازنشسته است. برخاست. گفتند: بیماری خجلتآور در مباسن خود دارد که وی را از نشستن بر نیمکت معتذر میسازد. بار دیگر نشست. گفتند: بیماری وی بهبود یافت. بار دیگر برخاست. گفتند: آن بیماری خجلتآور عود کرد. چون برخاست پاهای وی در خواب رفته بود. پس قدمی چند، لنگان برداشت. گفتند: بیماری ام.اس. دارد ...»
پیرما گفت/ منوچهر احترامی/ماهنامه گلآقا/سال پانزدهم/شماره سوم/خرداد1384

دلم گرفت وقتی دیشب، دیدم که این «کودک پیر» در گذشته است. خدایش بیامرزد.
«... در خانهی شماره 19 فقیر باگانلان به صدا درآمد. انور بود. پللامبر مرد ناقصالعضو جذامی را کمک کرد تا از آستانهی در گذشت و او را روی حصیری از الیاف برنج که بر آن میخوابید نشاند. مرد جذامی اوقات خوشی نداشت.
انور بعد از نشستن با به هم چسباندن کف دستهای ناقص و بالا بردن آنها برای احترام با لحنی التماسآمیز گفت: برادر بزرگ، آمدهام از تو درخواست کنم کاری برایم انجام بدهی.
ــ من برادر تو هستم هر کاری که باشد انجام میدهم.
ــ خیلی خوب. خواهشم این است که پیش «پولی» رفته به او بگویی که من میخواهم با «میتا» ازدواج کنم.
و لامبر حیرت زده گفت: «میتا؟ اما میتا زن اوست! ...»
شهر شادی/دومینیک لاپیر/ترجمه غلامرضا سمیعی/ص375
* این پسرک، امیرحسین وردست عمو پورنگ، عجب هنرمندی میباشد! چقدر مشتی ادای «پورمخبر»را در میآورد که خوشم میآید وقتی چشمهایش را گرد میکند و زل میزند به دوربین!
** خانم ش. میگوید آقای دکتر حیدرزاده گفته میخواهد مرا از نزدیک ببیند و با هم برویم بخش R&D (مرکز تحقیقات و توسعه) را از نزدیک ببینیم تا تصمیم بگیرم میتوانم آنجا همکارشان باشم یا نه؟ ... حالم خوش نیست ...
*** زلیخا ابراهیمزاده:
«آیریلیغ سالدی ایاخدان /جدایی از پایم انداخت
أولومی گوردوم أوزاخدان /مرگ را از دور دیدم
من اولننن سونرا توپراق /پس از مُردن من
آلتین آخدارما وفاسیز /زیر خاک را نجوی بیوفا
(در بیت دوم، برای رعایت وزن شعر، کلمهی خاک از ابتدای مصرع آخر به اول مصرع سوم منتقل شده است)
صدا را از اینجا دانلود کنید.
* بابا جان! یک کاری نکنید که این موسیقی را به کل از روی وبلاگم بردارم و از غصهی اینکار بمیرم اینبار راستی راستی ها!
** دیروز رفته بودم دنبال یکسری کارهای اداری، موقع برگشتن با خواهرزادهی عزیزم، رفتیم بازار امیر! بازار امیر یکی از چندین بازارچهی بزرگترین بازار سرپوشیدهی جهان میباشد دیگر! هی من سرخوش از کورتون میرفتم و عین خیالم هم نبود که بازوی خواهرزاده را نگرفتهام و کیفور بودم که بهبه! دارم خودم میروم ها! اینهمه راه! جایتان خالی، لباسهای گلمنگلی و رنگهای جیغ جیغ و بوی عطاریها و بازار پارچهفروشها و طلافروشیها و مظفریه و جورجولر و فرش و گلیم فروشیها و بانک ملت توی بازارچه و بوی پیه و دنبه و ... و رفتیم و رفتیم تا «ایکی قاپولی بازارا» آن سر چایکنار! یک چیزی هم کشف کردیم و آن خانهای بود پشت چایکنار که دیروز قرار بود افتتاحش کنند که بشود «موزهی محرم». جالب بود که خسته هم نشده بودم آنهمه پیادهروی که کرده بودم و خدا میداند این کورتون عجب نعمتی میباشد! اغراق نکردم اگر بگویم جاهایی رفتم که ده پانزده سال بود نرفته بودم!
*** داستان «آن شهر» را شنیده بودید تا بهحال؟ خب! حالا بخوانید!
* قدیمیترین کتاب کتابخانهی من، «شنگول و منگول»ی است که معلم سوم ابتداییام، خانم صابری به مناسبت شاگرد اول شدن بهم داده بود ... بیست و یک سال پیش ... قدیمیترش را هم دارم ها، ولی این یکی را از وقتی نو بود دارمش، آن یکی ها را همینطوری قدیمی که بودند گرفتهام! قدیمیترین کتاب شما چند ساله است؟
** آقا من میگویم:«وقتی اصل دیپلم را دادهام، چه لزومی دارد تأییدیهی دیپلم از آموزش و پرورش ناحیه بیاورم؟» ولی مگر قبول میکنند؟ این گرفتن مدرک هم مصیبتی شده است برایمان ها!
*** من میگویم هیچ مهرهی سیاسی در ایران، نمیتواند در برابر مهرههای جدید سیاسیی آمریکا دوام بیاورد، جز همین احمدینژاد خودمان. شما چه میگویید؟
چقدر کیف دارد بعد از چند روز تأخیر، و پس از خواندن نوشتهای کوتاه که به اندازهی تمام عمرت انرژی گرفتهای، میان بچههای جیغجیغو شمعهای کیک تولدت را فوت کنی ... نه؟
ممنونم مریم عزیزم. ممنون.
* قمیشی از دلتنگی میخواند و من بغض میکنم ...
** سروده است:
« آ
.
هزار بار عاشقت شدم
هزار بار ترکت کردم
هزار بار خواستم فراموشت کنم
هزار بار دستم را رها کردی
هزار بار امیدم رقصان رفت
هزار بار مردم
هزار بار بیدار شدم...
تا آمدی.
اکنون نمی پایمت تا بمانی
اکنون آرام ، بی انتظار می نشینم
اکنون بیدار نمی مانم
اکنون بی امید خواهم زیست
اکنون زندگی خواهم کرد
اکنون دستت را رها می کنم
اکنون فراموشت می کنم
تا بازآیی.
آمدنت به ، تا ماندنت... »
*** یکی از هدیههایم عروسکی است که صدیقه برایم آورده است، این دخترک پاهایش را جمع کرده است توی شکمش و دستهایش را گره زده است دورشان، مادر میگوید: «چقدر شبیه تو نشسته است!» این مدلی نشستن(چیزی در مایههای مدل جنینی) همیشه کمک میکند قوایم را بدست آورم خصوصاً وقتی امکان دراز کشیدن نیست برایم، مثلاً توی بیمارستان. احتمالاً آنقدر تابلو نشستم که همکار عزیزم خواسته گوشزد کند!
1. وقتی در پاییز سال 80، تشخیص ام.اس قطعی شد و درمانم شروع شد، دکترم طی یک گواهی خطاب به بیمارستان اظهار کرد که من نباید بیش از دو ساعت سر پا باشم و ... اما، آن موقع که هنوز در مرحلهی انکار بودم، نامه را به دفتر پرستاری نشان ندادم و با خودم گفتم اگر اینکار را بکنم به ریشم میخندند که «تو مگر نمیدانی شغلی که انتخاب کردهای با یک جفت پای قبراق سر و کار دارد؟ گیر آوردهای ما را؟» و اینطوری بود که هفت سال با ترس اینکه اگر کمکاری کنم، اگر استراحت کنم، اگر پیش فلانی پاهایم را دراز کنم، اگر بگویم من خسته شدهام و نیاز به استراحت دارم، پرستار ناکارآمدی قلمداد خواهم شد و برایم کسر شأن داشت!
و همینطوری هم شد که وقتی در سال چهارم، چون تعداد حملاتم بیشتر شد، دکترم دستور داد که از شیفت شبکاری معاف شوم، یک عده از همکاران محترم به خودشان اجازه دادند بروند توی دفتر پرستاری و علت معافیت مرا جویا بشوند حال آنکه خوب میدانستند من بیمار ام.اسی هستم! و برای همین هم شد که الآن که به خاطر حملهی شدیدی که پارسال ــ به خاطر محبتهای بیشائبهی مترون جدید محترم بیمارستان که الله بختکی درخواستهای مرخصیی همکاران را امضا فرموده بودند و مجبور شده بودم یکی در میان صبح و صبحــعصر باشم و از طرفی که مسئولمان هم جزو مرخصی رفتهگان بودند جانشین ایشان هم شده بودم و طبعاً تا سه و چهار بعد از ظهر میماندم بیمارستان ــ به من دست داد، دکترم نوشت که نباید هیچ اضافهکاری داشته باشم، همکاران نیش و کنایه بزنند که فلانی هم رئیس شده و ...
برای همین هم هست که وقتی امروز داشتم نامهای را که برای رئیس بیمارستان نوشته بودم، با کمک مریم پاکنویس میکردم، هدنرس محترممان که کمی هم بیش از اندازه کنجکاو(شما بخوانید فضول) میباشند بیایند و ول کن ماجرا نباشند که «این چیه؟» می گویم «نامهست» یعنی خصوصی است، یعنی نمیشود شما بروید پی ِ کارتان؟ ولی همانطور مثل چی ایستاده باشد و آخرش از سر حرصم بدهم دستش که بفرمایید بخوانید! آنوقت سرش را بالا بگیرد و سینهاش را بدهد جلو که:«من که موافقت نمیکنم جعفری! اگر امضا کنم فردا باید خودم جوابگو باشم! با این کمبود کادری که داریم فردا به من نمیگن چرا درخواست تو رو امضا کردم؟» گفتم «شما موافقت نکنین خانم م.، من مینویسم ولی!»
فعلاً که خانم دکتر ر. با گشادهرویی نامهام را امضا کردند و پای نامه هم کلی از رفتار و کارم تمجید کردند و با کلی آرزوی موفقیت رهسپارم کردند دفتر پرستاری، خانم ش. مترون محترم هم متعاقباً با کلی تمجید از من و اظهار علاقه به درخواستم، بلافاصله با وجود اتمام ساعت کاری، نامهام را شخصاً بردند تا بدهند به آقای دکتر حیدرزاده.
برایم دعا کنید.
2. تحریف، قانون بقای انقلاب است. دوران عصبیت (انقلاب) خیلی وقت است طی شده است و رسیدهایم به دوران رفاه(انقلابی) ... چهقدر مانده است تا انحطاط؟ تا انقلابی دیگر سر بر آورد؟
سوالی که وقتی به اینجای نظریه ابنخلدون میرسم به ذهنم خطور میکند این است که شعار انقلاب نورس چه خواهد بود؟
3. خانم شریفی میگوید: با مادرم داشتیم در مورد گرانی و تورم صحبت میکردیم که مادرم برگشت و گفت: «خدا رحمت کنه شاه رو!»
میگوید وقتی برمیگشتیم خانه، پسرم پرسید: «مامان بالاخره این شاه آدم بدی بود یا آدم خوبی؟»
4. باز هم آذرماه 80 که همراه برادر و همسر برادرم رفتیم تهران تا یک دکتر خوب(؟) معاینهام کند، در منزل خالهی زن داداشم ماندیم. طبق عادت مرسوم ما ایرانیها شاید، خالهی محترم آلبوم عکسهای قدیمیشان را آوردند تا ببینیم و کلی خاطره زنده بشود. یکی از آلبومها که اتفاقاً خودش هم خیلی قدیمی بود افتاد دست من. من روی مبل نشسته بودم و آنها روی زمین و لذا نمیدیدند که من دارم یواشکی عکسهایی را که زیر عکسهای قابل مشاهده جاسازی شده بودند، دید میزنم. خیلی اتفاقی فهمیدم که زیر عکسها، عکسهایی ماهرانه جاسازی شدهاند. عکسها مربوط به تظاهرات 17شهریور تهران بود ... هرگز تصاویر آن کشتار از ذهنم پاک نخواهد شد ... آن عکسها را شوهر خالهی محترم شخصاً گرفته بودند ... از اجساد شناسایی نشدهای که تنها با شمارههایی روی کف سردخانه ردیف شده بودند ... بافت زرد رنگ مغزهای متلاشی شده را هنوز میبینم.

5. بهای سنگینی را بر سر یک عقیده پرداختهایم. هنوز هم در حال پرداخت این بهای سنگین هستیم و خدا میداند تا کی ادامه خواهد داشت. با همهی دلزدگیها و ارضاءنشدگیهای اجتماعی و سیاسی، هرگز و هرگز دلم نمیخواهد سرنوشت کشورم به دست اجنبیها بیافتد. یکی از کابوسهای وحشتناک خواب و بیداریهای من، سنگینیی سایهی دلهرهآور سربازانی است که آمده باشند تا آزادی را به کشورم ببخشند.
6. گاهی تمام پیام یک کتاب هزار صفحهای فقط یک جمله است:«فردا روز دیگری است»، گاهی تمام حرف یک انیمیشن مانند «پاندای کنگفوکار» یک کشف است:«هیچ چیز سرّی وجود ندارد!»، گاهی تمام ارزش یک سریال تلویزیونی فقط این است:«مردم چیزی را باور میکنند که دوست دارند اتفاق بیافتد، نه آنچه واقعاً اتفاق میافتد!»
هیچوقت به این فکر کردهاید که از یک رمان، یک فیلم یا یک انیمیشن چه نکتهی کلیدی را میشود استخراج کرد؟
8. به قول دوست عزیزی، «همین!»
«فاصلهی تابش خود را بر دیگران تنظیم کن! خداوند خورشید را در جایی نهاده که گرم کند، ولی نسوزاند!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اتاق انتظار پر بود و خسته بودم و دلم گرفته بود و اصلاً از صبحش که بیدار شده بودم یکجورهایی خاکستری بودم. پروندهام را که گذاشت زیر پروندههای دیگر برگشتم پشت سرم، صندلیها پر بودند جز یکی که گوشهی اتاق بود و در هر دو طرفش دو تا خانم چاق نشسته بودند. نشستم بینشان و نفسی تازه کردم. زانوهایمان به هم فشار میآوردند و کش جورابهای بلند پشمیام افتاده بود درست پشت زانوهایم و اینطوری جریان ممتد قلقلک را صادر میکرد به جفت پاهام. یکی دوباری پای راستم پرشهای بوداری کرد و دیدم نهخیر، اینطوری نمیشود، به محض اینکه خانم روبهرویی که روی صندلیی کنار در مطب نشسته بود بلند شد تا برود داخل، بلند شدم و نشستم جای او. جای جدیدم گل و گشاد بود و یک طرفم تیغهای گچی بود که سرم را تکیه دادم به آن و چشمهایم را بستم. ساعت هفت و نیم عصر بود و هنوز پوشهی صورتی رنگ پروندهام زیر زیر پروندههای سبز دیگر بود. همیشه از اینکه رنگ پوشهام با بقیهی پوشهها فرق داشت با معصومه کل میانداختم. خصوصاً اینکه شمارهی پروندهام هم 57 بود. پروندهام به واسطهی برگههای جواب امارآی و آزمایشات و ایایجی، قطورتر بود. پسرکی که روبهروی من پهلوی مادرش نشسته بود گاهی هیستریک میخندید و نگاه مادرش که میکردم زل زده بود جلو و حتی گوشهی لبش هم نمیپرید. زنی که کمی پیشتر پهلویش نشسته بودم و داشت با زنی که پهلویش نشسته بود صحبت میکرد، حالا هر دو به طرز خندهآوری مخاطبهای جدیدی در طرفینشان پیدا کرده بودند. اتاق شلوغ بود و ساعت هنوز هشت نشده بود. نمیتوانستم پاهایم را دراز کنم چون آب سردکن درست پشت تیغهی گچی بود و وقتی میآمدند آب بردارند ممکن بود پایشان بگیرد به پاهای من. حوصلهام سر رفته بود، گوشیام را در آوردم و چندتایی اس.ام.اس زدم. مردی که کنارم نشسته بود بلند شد رفت داخل و جایش را یک زن پر کرد. سنگینیی نگاههای زن را حس میکردم که نود درجه چرخیده بود سمت من و زل زده بود! برگشتم و از بالای عینکم یک نگاه ترسناکی انداختم که «ها؟» ولی اصلاً به روی خودش نیاورد. پرسید:«خیلی وقته میای پیش این دکتر؟» با سر گفتم «آره» پرسید:«دکتر خوبیه؟» دوباره با سر میگویم«بله» پرسید:«تو چیتو آوردی؟» با شیطنت میگویم:«خودم رو!» خودش را جمع و جور کرد که:«منظورم اینه که چته؟» با لبخند گفتم:«مریضم!!» برگشت و زل زد به روبهرویش.
اس.ام.اس آخری را میفرستم برای برادرم:«آمدم دکتر، مطب خیلی شلوغه، به مادر بگو نگران نباشه» سرم را تکیه میدهم به دیوار و چشمهایم را میبندم. پای چشمهایم خیس میشود، پروندهی صورتیام حالا وسط یک مشت پروندهی سبز آبی است. دکتر قرار است برود مسافرت و اینطوری شلوغ شده است. گرسنهام میشود، یادم میافتد که ناهار چیزی نخوردم، نتوانستم بخورم. از صبح که حالم ناجور بود اشتهایم هم کور شده بود. ولی گرسنهام شده بود. مرد جوانی با عصا وارد میشود و چون جای خالی نبود تکیه میدهد به دیوار. مردی بلند میشود و جایش را میدهد به او. مرد دیگری برایش آب میبرد. حس کردم با من همدرد است. صورتش خسته بود ولی سرش را بالا گرفته بود. خودم را با عصا تصور کردم، آن وقت باید دیگر چادر سر نمیکردم، چون با چادر که نمیشود عصا گرفت، هیچوقت دلم نمیخواهد روزی مجبور بشوم با عصا راه بروم یا روی ویلچیر بنشینم. توی راز میگفت «از هر چیزی که بترسیم و به آن زیاد فکر کنیم اتفاق میافتد»
ساعت هشت و نیم بود که پرونده را گرفتم، منتظر ماندم تا مریض قبلی خارج بشود، لای پوشه را باز میکنم، خود داخل پروندهام را مرور میکنم. همهی اتفاقات این هفت سال هوار میشوند یکهو توی ذهنم، جلوی چشمهایم ... دختری میگوید:«ببخشید خانم! نوبت شماست؟ من جواب آزمایش مادرم را آوردم، میشه با شما بروم داخل؟» لبخند میزنم که باشد ... باشد.
میگویم دکتر یکی دو هفته است که صبحها پاهایم میگیرد ... حرفهایم را گوش میدهد ولی هنوز باورش این است که من توانستهام متوقفش کنم، حاضر نیست بپذیرد که امروز صبح حتی قدرت نشستن توی بسترم را نداشتم. گاباپنتین را از صد میبرد به سیصد، میگویم دکتر چون آریتمی داشتم آورده بودیدش پایین، ... میگوید نه! هیچ ارتباطی ندارد و میتوانم با خیال راحت بروم. خیالم راحت نیست، خوب یادم هست که چون آریتمی داشتم دوز گاباپنتین را آورده بود پایین. از داروخانهی ساختمان که داروهایم را میگیرم، همان مرد جوان عصازنان میرسد. دو مرد همراهش هستند و او آهسته با کمک عصایش میرود پایین، دستم را میگیرم به نردهی پلهها و آرام میروم پایین. میگوید:«آزمایشگاه استان رفته بودم افتضاح بود...» مرد همراهش میگوید:«آزمایشگاه هلال احمر از همهشون بهتره ...» پیرزنی نوک عصایش را گذاشته بود وسط جوی کنار خیابان و مانده بود که چگونه از روی جوبی به عرض ده سانت بگذرد. بازویش را میگیرم، سرش را بلند میکند و دعایم میکند، طول میکشد رد بشویم، همراهیاش میکنم، بغض کردهام.
به رانندهی تاکسی میگویم از کمربندی نمیروید؟ میگویم آخر مرکز شهر الان ترافیکه، میگوید نه از مرکز شهر میروم، از ساعت 9 به بعد ترافیک نیست دیگر. میرود مرکز شهر و توی 17 شهریور میافتیم در دام ترافیک. میگوید:«شما گفتین از کمربندی بروم ها!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نوشته است:«حالت تهوع دارم وسرم داره گيج ميره .
دكتر ميگه داروهات به شدت خواب آوره وديگه نبايد مصرف كني !
ولي من هنوزم دلم ميخواهد با تموم حالت تهوع وخواب آلوده بودنم ، تمام تن 37 درجه ايي تورو بغل كنم !!
من تمام 37 درجه را يه جا ميخواهم !!»
** طرح پیشنهادیی من برای لوگوی بیمارستانمان به عنوان طرح دوم انتخاب شده است. با این توضیح که طرح اول را خود ریاست و مدیریت بیمارستان از تلفیق و تلخیص تمام طرحهای پیشنهادی به دست آوردهاند!!

*** فقط یک دیویدی مانده تا سریال Lost برايم تمام بشود، یک ماه بیشتر است که نتوانستهام خودم را راضی کنم با تماشای آن، تمامش کنم ... نه تا وقتی که سریی جدیدش برسد به دستم!
«نومیدی هنگامی که به مطلق رسید، یقینی زلال و آرامشبخش میشود. چه قدرت و غنایی است در ناگهان هیچ نداشتن! اضطرابها همه زادهی انتظارهاست. هیچ گودویی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جادهها همه خلوت. راهها همه برچیده و چه میگویم، هستی گردویی پوک، به انتهای همهی راهها رسیدهام. جهان سخت فرتوت و ویرانه است، چه کنم؟ ...»
هبوط در کویر/ص203

سی سال گذشت ... سی سال از خودآفرینیی عجولانه و ناشیانهام گذشت. سی سال بودنی عجیب را تجربه کردم، و حالا که ایستادهام و به واپس مینگرم در این هولناکیی بیپروای بر جا ماندهی سراسیمه، ترسی غریب بر جانم مینشیند. در این هیجانهای خفته و برآشوبیهای نارس خودم را در تمام نهسالگیهای پر اندوه تنها مییابم. نه سالگیهای تمام تجاربم. نه سالگی و اولین عشق و آن پیراهن سورمهای و سفید ـ و نه چیزی بیشتر ـ که در خاطرم حک شده است، سنگینیی مبهم روی شانههای کودکم را به خوبیی روزهای اولین احساس میکنم. نه سالگی و یافتن تمام نداشتنها و دلتنگیها و گریهها و غصههای کودکانهام را به خاطر میآورم.
نه سالهام و در تردد ناهمگون خیالاتی افسونگر، خدا را به مهمانیی حقارت هستیام فرا میخوانم و میزبان عظمت پایین کشیدهاش میشوم و توی کف دستش مینشینم و توی آن چشمهای بزرگ مهربان گریه میکنم. نه ساله هستم و دستهایم برای برگرفتن این همه بیــبودهگی چقدر کوچکند. عشق قدمها از من پیشتر رفته است و بی آنکه از شورانگیزترین مهر عالم خبر داشته باشد، قدم از قدم از من دور میشود و من در مدهوشیهای رویاگونهای چشم بر هم مینهم تا این در گذشتنها را تاب بیاورم را باور کنم.
نه سالگیام را میان کلمات و جملات و صفحات گم میکنم و برای گریختن از تمام این بودنهای سرشار پیرامونم، به نابودگیهای برهنه تن میدهم. در هیاهوهای انباشتهی کویرها و هبوطها و اسمیتها و سارترها و برشتها و نراقیها و شعرآلودگیهای خویی، بلوطی میشوم در آتش کلبهی عمو تُم و عصای سفیدی میشوم در دستان نابینایم و گم شدن را در منتهای نابلدی به تجربه مینشینم و در بلوغ باورها و انتشار افکار در هم آشفته و پریشان خود و ناــخود به سیزده سالگی میافتم و در دلآشوبیهای مولانای شریعتی به لبهی بلند پرتگاهی میایستم و برای این از خود گذشتی بدون هیچ پیمانی و عهدی به ارتکابی بزرگ میپیوندم و تن به طهارت چشمانی آبستن زندگی میسپارم ...
بزرگ شدن ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* یک تشکر ویژه از شادیی مهربانم بابت تبریک تولدم ... بانوی بادبادکم!
** تولدم را در مطب دکترم بودم. بدترین روز تولد عمرم را تجربه کردم ... چه کسی میگفت روز چهارشنبه روز خلق جهنم است؟ در چنین روزی، جهنمی بودم!
*** ممنونم بهرام عزیز ... که با همهی نامهربانیهای من، فراموش نمیکنی بگویی: «تولدت مبارک!»
1. «تو، کلمه را در من کُشتی، قلم را از من گرفتی، قلبی را که به توبه تطهیر کرده بودم پارهپاره کردی، روحم را پایین کشیدی و با جسمم همبستر شدی ... این کاری بود که توانمندانه انجامش دادی و میتوانی به آن افتخار کنی ...»
2. توی این فیلمهای متافیزیکی دیدهاید که بندهی خدایی مرده است و روحش آدمهای دیگری را که احیاناً برایش گریه میکنند را میبیند، صدایشان میکند دستش را میگذارد روی شانهاشان و تکانشان میدهد و هر کاری میکند، نمیبینندش و به مرور روح بینوا باورش میشود که انگار «مُرده» است و کمکم ترس برش میدارد؟؟
هیچ زمانی آنقدر نترسیدم که اعلامیهی خودم را بر در و دیوار این دنیای مجازی دیدم.
3. در این چند هفتهی گذشته، خوابهای زیادی ندیدم، خوابهایم سنگین بودند و خالی از رویا. خسته و آزرده و دلگیر میخزیدم توی بسترم و تا بفهمم ساعت زنگ میخورد و صدای نماز خواندن مادر میگفت صبح شده است. ولی توی همین شبهای ناخوشایندی که به تلخی گذشتند، گاهی مشاهداتی هم صورت میگرفت!
یکبار توی خواب دیدم دارم در جادهی خاکی، از آن جادههای خاکی که وسط جنگلهای بکر، خیس و نمدار و خنک پیش رویت کش میآیند میدوم. داشتم میدویدم و از دویدنم در شگفت بودم و با خودم میگفتم:« باید به ویولت بگویم که میتوانم بدوم!»
خواب دیگرم، تاریک بود ولی و عجیب و خودمانیتر. «قهرمان خان» را دیدم که تکیده و لاغر نشسته بود و گریه میکرد و مدام از «کل زرد»ش حرف میزد! رفیق شفیقی تعبیر کردند:«به این میگویند داستان برخاسته از درون نویسنده!»
4. میگوید:«خانم م.(هدنرس محترم) با خانم دکتر ر. داشتند میگفتند برای اینکه جعفری کارش سنگین است و خسته میشود، بگذاریمش سر کامپیوتر تا گزارشهای عمل و بیهوشی و داروهای مصرفیی بچههای دیگر را وارد کند و یک طرحی یا نیروی کار اضافه بخواهیم برای جانشینی!» میگویم:«مگر کم کاری از من دیدند یا احیاناً در حق بیماری قصوری کردهام؟» میگوید:« نه! واسه اینکه کارت راحتتر بشه ...» میگویم:«لازم نکرده! هر وقت دوباره از این افاضات از خودشان در کردند به ایشان بگو آنطوری من بیشتر احساس میکنم دیگر به درد نمیخورم! تازه! کافی است بچهها ببینند که من احیاناً گوش شیطان کر بیکار نشستهام، آنوقت یکی جیشش میگیرد و یکی میخواهد برود نوبت شیردهی و آن یکی گرسنهاش میشود و این یکی تشنهاش و من هم که بیکار! باید بروم جایشان وایسم که بروند به ریزه خورده کارهایشان برسند و پدرم در بیاد! همان بهتر که اتاقی برای خودم داشته باشم و سر کار خودم باشم! من خودم حواسم هست! هر وقت احساس کردم به درد کارم نمیخورم استعفایم را میدهم دستشان!»
چقدر بد است وقتی کلی حرف داری برای گفتن، بغض کنی و نخواهی کسی متوجه بشود و زور بزنی برای پنهان کردنش و لب و لوچهات کج بشود ...
5. رانندهی جدیدم خیلی خوش سلیقه است. آهنگهایی که انتخاب میکند همیشه با روحیهی آن روزم مچ است. صبحها آهنگهای پر انرژی و شادی میگذارد و ظهرها که خسته خودم را میاندازم روی صندلیی عقب، موسیقیی نرم و ملایم و نافذی روحم را بالا میبرد.
6. مادر شوهر فریبا، یک گلدان گل بهم داده بود که برگهای ریزی اندازهی عدس داشت و ساقههای گوشتیی باریک درازش از کنارههای گلدان آویزان میشدند که یادم نماند اسمش چی بود. لابهلای این گیسوان سبز تیره، ساقهی زرد رنگی هم بود با برگهای به رنگ سبز روشن که مدام به خودم یادآوری میکردم سر وقت آنرا بکَنم و هر بار خیلی زود یادم میرفت. تا اینکه گیاه اصلی به طرز مشکوکی خشک شد و به مرور موهایش ریخت و گلدان خالی شد! ولی آن ساقهی باریک زرد رنگ همانطور مانده بود و نمیدانم چرا حتی آن موقع هم نتوانستم از شرّش خلاص شوم. تا اینکه یواش یواش قد کشید و توی این قد کشیدنها بود که اولین گل پنجپر بنفش رنگ تُرد و ظریفش را مهمان چشمانم کرد و دلم را بُرد و اسیر آن باریکیی قامتش کرد و حالا که اینطور وسوسهانگیز شاخ و برگ میگسترد و سرشاخههایش از این گلهای پنجپر لبریزند، با خودم میگویم:«باید حرف آندره ژید را پذیرفت یا شریعتی؟ حالا زیبایی در نگاهم باشد نه در چیزی که به آن مینگرم یا زیبایی در چیزی باشد که به آن مینگرم نه در چشمهای من؟»

کسی میداند اسم این گل چیست؟
7. نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود
آنچه با خرقهی زاهد، میی انگوری کرد ...
8. « پیغمبرم گفته بود که «با مردم باش اما با مردم مباش وگرنه همچنان که او میگفت دل به تصویر او مشغول و جان در یاد او آویخته، دوست داشتم در گوشهای بنشینم و به گوشهای از این آسمان بنگرم و به نگریستن ادامه دهم تا آنگاه که خدا جان مرا بستاند.» اما چه کنم که باز هم چون او مأمور بودم که با خلق درآمیزم و با جمع زندگی به سر برم ...»
دکتر علی شریعتی،هبوط در کویر، ص196
9. عالی جناب خبرنگار محبوب قلبها! ما هستیم! شما تند تند به روز بفرمایید، ما هم تند تند افاضهی فیوضات میفرماییم!
در غروبیترین افق، به سمت جنوب که بایستی ...




دنیای کدهای جاوا اسکریپت