1. استاد جریمهام میکند. میگوید دیر کردهای، میگویم فقط ده دقیقه دیر کردهام. میگوید نه! کلاس از یک ربع به سه شروع میشود. چیزی نمیگویم. میخواهد شروع کند، مکث میکند. میپرسد «نمی حالت خوبه؟» میگویم نه. فقط همین. آقای غمسوار میدانست و لازم نبود وقتی دیرتر رسیدم توضیح بدهم چرا دیر کردهام.
2. لیست عمل زیاد نبود. ولی در اتاقی که من بودم، چهار تا عمل بزرگ گذاشتند. از بس که رعایتم میکنند و هوایم را دارند. دم به دقیقه هم متذکر میشوند که جعفری آخرین روزهای حضورش در اتاق عمل است! چیزی نمیگویم قط لبخند میزنم و گاهی فقط نگاهشان میکنم. دکتر رسولی میگوید اصلاً نگران نباش بهشان گفتم اذیتت نکنند. میگوید دلمان برایت تنگ میشود دخترم. سوگلیاش نیستم ولی میشود گفت از تمام بچهها بیشتر دوستم دارد. همیشه و همه جا هم از کار و رفتارم تمجید کرده است. خصوصاً وقتی همکاران دیگرم گندی برای بیماران میزدند، ماندن گاز و پنس توی شکمشان یا تزریق اشتباهی خون و یا ترخیص زودهنگام بیمار بیحسی نخاعی شده به بخش که به مرگ بیمار انجامید و ... در تمام جلساتی که برگزار میشد من مثال بیبدیلش بودم:«جعفری با اینکه مریضه از همهشون دقیقتره! چرا ازش یاد نمیگیرین؟» اولین باری که اینرا از زبان مترون شنیدم، کلی ذوق کردم. سال 81 بود. کلی انرژی داد به من. هر چند کرم ریخت توی دل خیلیها. ولی مهم نبود. اصلاً مهم نبود.
3. عادت داشتم وقتی نیروی کار جدیدی میآمد اتاق عمل، میگذاشتندش پیش من تا فوت و فن کار را یادشان بدهم. بدون استثنا. برایم خیلی انرژی بخش است وقتی همکارانی که رفتهاند به بیمارستانهای دیگر، معترفند که خیلی چیزها از من یاد گرفتهاند. به خودم افتخار میکنم. ولی دو روز پیش که نیروی کار جدید آمد، گذاشتندش پیش کس دیگری. ناراحت نشدم؟ نمیتوانم دروغ بگویم حس کردم خیلی سریع از من چشم پوشیدهاند. دختر بینوا را سپرده بودند دست کسی که هنوز هم که هنوز است من مرجع تقلیدش هستم! هنوز هم که هنوز است بلد نیستند اسم انگلیسیی داروها را درست وارد کنند و گیر میکنند در HIS و همیشه من هستم! یا بهتر است بگویم من بودم! هنوز هم که هنوز است، کار کردن با خیلی از دستگاهها را بلد نیستند و من هم که نباشم خدا میداند چه خواهد شد. مهم است؟ دیگر نه!
4. به تسبیح گفتم برو خانه و بدون اینکه مادر متوجه شود دفترچهام را بردار و بیا بیمارستان. برویم پیش دکترم. شنبه زنگ زدم به منشی گفتم من برای نهم اردیبهشت وقت دارم ولی حالم خوب نیست و باید زودد بیام، گفت دوشنبه ساعت نه و نیم بیا. گفتم باشد ولی دیروز ظهر حس کردم به شدت ناتوان شدهام. ضعف وحشتناکی بود و وقتی مینشستم دیگر نمیتوانستم بلند شوم. ساعت چهار و نیم بعد از کلاس زبان، نشستم توی حیاط تا تسبیح بیاید. خانم هاکوپیان مرا دید در حالیکه میآمد پرسید چرا نمیروم؟ گفتم منتظر «He» هستم؟ میگوید یعنی چی؟ میگویم خب استاد گفت ده تا جمله در مورد «He» بنویسید من هم که هی ندارم منتظرم بیاید. میخندیم. میگوید منتظر خانم ش. هستم با ماشین او بروم. میگویم بابا ایشان که الان دارند به صد نفر گپ و گفت میفرمایند شما Waterly Face go!* میزند زیر خنده! میگوید شوهرم هم اینطوری صحبت میکند! «میگوید Dog no knows mister**!» میگوید عادت دارد اینطوری تحتالفظی انگلیسی صحبت کند مثلاً میگوید «Turn over your head!***» کمی میخندیم. میبینم خانم ش. از دور دارد میآید میگویم یو گو یور «شی» ایز کامینگ! خبری از مای «هی» نشد! حین ادای جمله سرم را چرخاندم سمت دیگر که دیدم ای داد استادمان دارد میآید! کلی خجالت کشیدم.
5. دفترچه را میگذارم روی میزش. منشی رفته بیرون و خانم دیگری نشسته است. فارسی صحبت میکند. میگویم من ام.اس دارم و عود کرده است. میگوید شماره پرونده؟ میگویم پنجاه و هفت. پروندهی صورتیام را میگذارد زیر ده پانزده تا پروندهی یک دست سبز رنگ. مینشینیم. زنی بچه به بغل وارد میشود. پسرک شاید نه سالش باشد. دستها و پاهای کوچکی دارد. صورتش هم ریز است ولی هیکلش درشت است. یکی از چشمهایش لوچ است. آب دهانش تا نیم متر پایین آویزان است. میخندد و خندهاش بیشتر شبیه ضجه زدن است. به سمتی نامعلوم نگاه میکند و قهقهه میزند و آب دهانش شره می زند. گاهی تلاش میکند دستهای کوچک نافرمش را به هم برساند. چندتایی کف میزند. صدای نرم بلندی دارد. چقدر خوب موقع نالههایش «ماما» صدا میزند. مینشینند پیش زنی که دخترکی ناز کنارش نشسته است. صورت دخترک پر است از ترس و شگفتی و مهربانی. پسر که میخندد دخترک با متانت عجیبی برمیگردد و با لبخندی شیرین نگاهش میکند.
6. پسر جوان پرونده ندارد. فقط دفترچهاش را میدهند دستش که بعد از مریضی که داخل است برود تو. میرود کنار در ورودی میایستد. چشمهایش جور عجیبی است. پای چپش موقع راه رفتن خم نمیشود. آرام راه میرود. نمیلنگد. جشمهایش طوری است مثل کسی که گریه کرده باشد و سرخ شده باشد. رنگ عنبیهاش را نمیتوانم تشخیص بدهم. سر منشی که شلوغ میشود مریض دیگری داخل میرود. تسبیح با صدای بلند میگوید آن آقا نوبتشان بود. کسی نمیشنود. پسر همچنان مات و منگ ایستاده است. مریض دیگری میرود داخل. پسر کمی جلو میرود و زمزمهوار میگوید نوبت من بود. دختر لبخند میزند. بعد از این مریض شما برو. دوباره برمیگردد کنار در. پروندهی زنی که کنار ما نشسته را هم میدهد. آماده باش میایستد تا برود داخل. به پسر اشاره میکنم میبیند. میگویم بیا بایست اینجا جلوی در اتاق معاینه. لبخند محوی میزند و آرام میآید جلو. خجالت میکشد. مریض که خارج میشود منشی که او را دیده میگوید برود داخل و زن را برمیگرداند. اسم پنج شش نفری را میخواند کسی جواب نمیدهد. اسم مرا صدا میزند. از اینکه نبودند خوشحال میشوم.
7. میگوید چطوری خانم جعفری؟ میگویم بد! با قدرت این جمله را ادا میکنم. تا بغضم نشکند. دراز میکشم. معاینهام میکند. موقع بلند شدن میگویم دکتر مثانهام هم مشکل پیدا کرده. یک ماهی است که پاک بیآبرویم کرده است. بیشرمانه آوت آو اوردر شده است. میگوید آخرین ام.آر.آیت کی بوده؟ دوباره مینویسم برای ام.ار.آی. این داروهایت را هم بخور پنج روز بعد بیا ببینمت. صورتش بیاحساسترین صورت عالم است. تنها کسی است که پیشش بغضم نمیشکند.
برای چهاردهم اردیبهشت ساعت 9 شب وقت ام.آر.آی میدهند.
8. برای پنج روز کورتون. اکسی بوتینین بد حالم میکند. تمام تنم داغ و تبدار است. سرم درد میکند. شب چندین بار از خواب بیدار شدم. دلم میخواست از مادر بخواهم جعبهی داروهایم را بیاورد یک استامینوفن بخورم. صدایم در نمیآید. به هر خنکی در پیرامونم چنگ میزنم. سینهی دیوار. نزدهی فلزی بالای تخت. آب توی قفسهی بالای سرم است. تشنهام. از خیرش میگذرم.

9. + خواستم دشمن شاد بشوم. ام.اس ناجور عود کرده. به خانومها بگو بشکن بزنند تو هم یک دهن بخوان واسه سلامتیتون.
- خدا کمکت میکنه. من هم ازش میخوام کمکت کنه.
+ ازت خواستند اینو بخونی؟ قافیهش هم که خوبه!
- دیوانهای که اینطور فکر میکنی.
+ هنوز هم با وقاحت تمام برایشان مینویسی.
- خیلی وقت است برای کسی ننوشتهام به جز تو!
+ هه!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* «أوزی سولی گِد!» ترکی است. نمیتوانم ترجمهاش کنم.
** «ایت صاحبین تانیمیر» ضربالمثل ترکی است: سگ صاحبش را نمیشناسد!
*** «باشیوا دولانیم» دور سرت بگردم.
۱. دستم را بگیر میان انگشتان بلندت. سرم را زیر افکندهام از شرم حضورت. اینطور که نگاهم میکنی با آن لبخندی که روحم را در انبساطی پر شور میلرزاند. دستم را بگیر میان انگشتان بلندت. قلمی میشود میان هستیام. دستت را بگذار روی کتفم، آرام. بیفشار. دستم را میگذارم روی شانهات، سرم را بلند میکنم. چانهام را بالا میبرم. صاف توی چشمهایت. خیس از ابدیتی زلالتر از باران. آن همه رنگ آسمان که ریخته میان آن جفت حفرهی دلگیر. سایهای از لطافتی مرتعش. نینیهای عجول. شرمگین و عاشق. لبخند میزنم و نگاههایم را میکشانم روی سینهات. تو شروع کن. با هر حرکتی، در تو گم میشوم. تو قاب باش من تصویری در تو. تو تصویری در من. آهسته، عمیق ... سنگین.
۲. سرم را میگذارم روی شانهات، خستهام. خستهام را میشنوی. دستهایم را گرد سینهات حلقه میکنم. تو بمان! بمانی تا در التهاب سرکش این غربت عبوس، تسکینی باشی بر زخم زخم طغیانهایم؟ دستهایم را گرداگرد سینهات فشار میدهم. تو هنوز لبخند میزنی. هنوز آن چشمهای آبیی تیره، در سایهای غمدار. خیره. «چیزی بگو!» چیزی بگو تا بدانم در این رخوت و تنآسودگیی رنجآلودت چه بر من میرود بگو. گره میخوری میان حنجرهام. سرت را بلند کردهای و من سرم را میکشانم تا میان سینهات. صدایی ممتد، خاموش و ضعیف زیر پوستههایی میتپد زیر گوشم.
۳. «مرا میبوسی؟» نمیبوسی؟ نمیبوسم؟ دستهایم را گرفته بودی میان دستهایت. دستهایم فنجان را گرفته بودند میانشان. مایع خنک شده، موج برداشته بود. کوتاه تا لبهی فنجان. غلیظ. انگشتانم را باز کردی و فنجان را میگذاری سمتی. نگاهت نمیکنم. نگاهم نمیکنی. دستهایم را پهن میکنی روی میز. پهن. دستهایت پهن روی دستهایم. بیگره. «مرا ببوس!» نگاهم را میدزدم، نگاهت سنگین است و غمگین. حریص.
دستم را بگیر. نگاهت میکنم.
۴.
۵. «ایروما به غمگینی به اطراف خودش نظر افکند و از ورای اشکهایش تصویر خود را در سطح صاف آب مشاهده نمود. تقریباً بدون اختیار تمام اندام خودش را در آن آینه وارسی کرد ... بلی او زیبا بود! ولی ظاهراً اگر آن بیگانهی چشم طلایی، جسور، مهربان و دلسوز بخواهد او را ترک کند، تنها زیبایی کافی نبود. ظاهراً چیز دیگری لازم بود ... اما چه چیزی؟ ...»
سرزمین کف/ایوان یفریموف/ترجمه عزیز یوسفی/1347
۶. نوشته است:
«۱-
هر روز
در ازدحام خیابانهای شهر
نگاه در نگاه کسی
عاشق میشویم
شب که میرسد
عشقمان را
خمیازه میکشیم
به بستر میبریم
باطل میکنیم
۲-
رؤیاهایم را
نمیفروشم
حتا به بهای داشتن تو!»
۷. نوشتم:
نگو که نیستم و هستم و این بود یار من
یاری نبود و نیستی و هستی کنار من

"Hable con ella"
[ناخنهایش را سوهان میکشد] صحنه پر از میز و صندلی چوبی است. دو تا زن با پوشش لباس خواب میآیند بیرون. چشمهاشون بسته است مثل این میمونه که توی خواب راه میروند.[درپوش کرم را باز میکند و کمی کرم میگذارد پشت دستش و دست آلیشیا را میگیرد توی دستهایش] آدم وحشتزده میشه چون میبینه اونا به همه چی برخورد میکنند و ناگهان مردی ظاهر میشه با صورتی بسیار غمگین ... غمانگیزترین نمایشی که تا به حال دیدم. او تمام میز و صندلیهای سر راه اونا رو میزنه کنار[دوربین روی سینه در خطی افقی حرکت میکند و روی صورت زنی با چشمهای بسته متوقف میشود]نمیتونی تصور کنی که چقدر نمایش با احساسی بوده!
و اینگونه میشود که وارد ورطهای سنگین، پرتنش اما با ریتمی کُند میشویم. اطلاعات به تدریج و جرعه جرعه وارد داستان میشوند. با آنکه این ریتم کند عصبیات میکند ولی کنجکاوی و اشتیاقی عمیق و مواج جلوی خمیازه کشیدن و چرت زدنت را میگیرد و وادارت میکند با حوصله همراه بینکلو و مارکو، راز عظیمی را کشف کنی که لیدیا و آلیشیا را در بر گرفته است.
فیلمی که دوست داری دوباره و دوباره تماشایش کنی و از ترانههای اسپانیایاش لذت ببری که ذهنت را همراه حنجرهی خوانندههایشان به ارتعاشی دلکش وا میدارند.
«عشق واقعی من!
میخواهم آوازی
از عهد و وفا بسازم
قول میدهم
که برای تمام عمرم
فقط مال تو باشم
و میخواهم که عاشق تو باشم
طوری که هیچکس اینطور عاشق تو نبوده باشد
عشق راستین من
ستارهی پاک من
بیناییی من
دوستت دارم
و اعلام میدارم
که عاشق تو هستم
عشق من
برتر از هر چیز دیگری که وجود دارد
اوه عشق من ...»
تجسم این آهنگ عاشقانه بر صحنهای تهییج کننده از میدان گاوبازی و گاوی زخمی و خسته که گرداگرد تن ظریف گاوبازی مؤنث میچرخد چه حسی را میتواند به تو منتقل کند؟

این فیلم را با تمام کاستیهای احتمالیاش، دوست داشتم.
*صحنهی آغازین فیلم در یوتیوب
در این هفته، فیلم Shall we dance را هم دیدم که ای! بدک نبود. صحنههای رقصش را دوست داشتم. دلم میخواست بلند شوم ... فقط دلم میخواست ...

اضافه شده برای سرمه: امروز Unfaithful را دیدم. قصهی همیشهی خیانتهایی که هپیاند هستند. هپیاندی به سبک آمریکایی. شاید چون، وقتی زنی خیانت میکند، مرد خیلی بهتر و هوشمندانهتر قضیه را فیصله میدهد. خصوصاً اگر زنش را بسیار دوست داشته باشد. خصوصاً اگر علت خیانت خودش باشد. ولی اگر یک مرد خیانت بکند، هر اقدام زن اقدامی احمقانه و کودکانه جلوه میکند. میدانید چرا؟ چون با اینکه تمام عقلا و فضلای مذکر عالمین، زن را حیلهگر میدانند، حیلهگری ناقصالعقل! ولیکن بهتر از زنها میتوانند در این بازی برنده بشوند چون تمام پیچ و خمهای بازی را بلدند. بازیی نفرتانگیزی که اسمش خیانت است. چون بازی را خودشان ساختهاند. چون داوران بازی خودشان هستند. چون آنها صاحب عقل هستند و زنها صاحب احساس!

1. کسی آنجا، در دوردست که آسمان سرختر از همیشه بود، شکل یک لبخند بود. چشمهایم را بسته نگاه داشته بودم تمام شب. کسی دستهایم را محکم گرفته بود توی دستهایش. دستهایش گرم نبودند. خیس بودند ... مرطوب و سرد. خنک هم نه. دستهایم را تمام شب محکم گرفته بود. بیوقفه. با اینکه سرد بودند و مرطوب، یکبار که سعی کرده بودم دستهایم را بکشم بیرون، نشد. تمام شب چشمهایم را بسته نگهداشته بودم قبل از اینکه کسی در دوردست، توی آسمان لبخند قرمز رنگی بشود.
باران باریده بود. تمام شب.
2. میگوید، الهه میگوید:«بچهاشان را هم بکش عمه!»

3. بخوانید. فقط بخوانید و فکر نکنید خیلی ابتدایی نوشته شده است و استعاراتش فلج است و فضاسازیاش گنگ و زمانبندیاش کشک! به چشم یک منتقد قهار دامة برکاته نخوانید! بخوانید و به من بگویید تا چه حد ممکن است کسی آیندهی نیامدهاش را اینگونه به تصویر بکشد؟
و برای ویولت.
«چندی از طلوع ماه نگذشته بود که سراسیمه از خواب برخاست. تمام قامت نحیفش را عرق شرم و ترس خیس کرده بود. تنها نمود زندگی در این تن خاکی صدای ناهنجار سعی ِ نایِ او در مکش آخرین رگههای حیات بود. اضطرابی سرد و جنونآور وجود بیماهیتش را فرا گرفته بود. به پشت افتاد و ... نسیم کوری که از لای پنجره به درون اتاق سرک میکشید پردهی نازک و لطیف توری را اندکی کنار زد ... تنها نور ضعیف چراغ برق کوچه بود که از روی انصف او را دریغ از روشنایی نکرده بود. ... خواست به خود تکانی بدهد که نتوانست. ... پاهای بیتابش را حرکت داد و خودش را روی پهلوی چپش انداخت. پاهایش را ملتمسانه به زیر شکمش کشید و با تمام تاب و توانش خود را نیمخیز کرد. با همین تکان مضطرب به نفس نفس اتفاد. دیگر رمقی در او نمانده، لحظهای درنگ کرد. باد سردی لای پنجره را بیشتر باز کرد و پرده را به پشت پنجره انداخت. حالا آسمان شب کاملاً پیداست و سردی چون منگنهای بر سینهی خیس از عرقش کوفته میشد. ... نفسی تازه کرد و به زحمت پاهایش را روی لبهی تخت آویزان کرد. ... «برخواهم خاست» و بر خاست با لرزشی محسوس که درنگی لازم بود که همهی تلاش پردلهرهاش را به باد دهد. اما او ایستاد. لبخند سردی روی لبهای خشک ترک خوردهی رنگ باختهاش روئید ... دست چپش را به نرمی به طرف پنجره کشید و آنرا باز تر کرد. پرده به نشاط از گوشهی پنجره لغزید و روی شانههای او افتاد و بعد گویی که خود میداند خستگی شانه و شکستگی کمر او را توان حمل او نیست، به شرم و آزرم فرو افتاد و به خود تکانی داد. ... آسمان خلوت بود و شهر خاموش. همه جا خسته است همه جا تاریک است ... و او در جستجوی ماهی که دیشب خود طلوعش را تماشا کرده بود ... چه دردناک است در شبی که مردمان در آغوش رویا کز کردهاند و یاران در آغوش هم و سمائیان درهای آسمان را چفت کردهاند و حتی روشنیی اندک زهره را نیز از تو دریغ داشتهاند، تنها بر لب پنجرهای، و در تلاشی برای معراج روحی سنگین از گناه به آسمان ببیمروّت و انصاف چشم دوخته باشی. ...

... دست ... را به تن آهنی و منجمد پنجره کوبید. این آخرین نمایش قدرت از دست رفتهاش بود. سرش را از پنجره بیرون آورد و بر لب پنجره نیمخیز شد. ... «ای من! بنگر که امشب همه چشم فروبستهاند که معراج تو را شاهد نباشند!» دستی به دامانش چنگ میزند و آنرا پاره میکند ... پرواز کرد نه رو به آسمان که اسمان جفا پیشه است و سینهی ستبرش منگر که خالی از مروت است و منزل بسیطش منگر که جز نگینهای تکراریی گردنآویزش، مهمانی به خود ندیده است ...
خاک را نازم
این تیره تن، سرد تن، خشک تن
این زاغهی تنگ بینوای پُرنوا،
این گشوده سینهی بیامتنان
...
چیزی به تندی روی خاک میافتد ...»
مرگ در تنهایی - 21/3/74
4. نوشته است:
آينه وجود من قبلترها تو يه بازي احمقانه هزار تكه شد . مدتها طول كشيد تا در كنار صبوريت هر تكهاش رو پيدا كنم و كنار هم بچينم ، ميدونم كه لبههاي تيزش بارها و بارها دل مهربونت رو زخمي كرده ، اما اين تاوان بازي با آينه هزار تكه است . ولي یه چیز رو ميدوني ؟؟؟ درسته كه ديگه نميشه توش يه تصوير رو شفاف و واضح ديد اما تصوير يارم رو هزاران بار به رخ ميكشه ... و من با هر كدومشون يک دنيا حرف دارم و دلم ميخواهد كمكم كنه كه فراموش كنم اصلا روزي شكسته و فقط به ياد بيارم از روز ازل من بودم و اين دل و اين يار ...
یاد متنی افتادم که سال 84 برای صبا نخجوانی نوشته بودم و الان در تملک اوست ... تعبیری چنین و عمیقتر و عارفانهتر را ریخته بودم توی دامنش.
5. رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم ...
6. زمانی که زیر رگبار باران بنفشهای را به تماشا مینشینم دوست دارم در گوشش بخوانم آیا آن زمان که چونان هوس پسربچهای سودایی شکوفه میدهد، باخبر است که چقدر ناپایدار است؟
26/12/76
7. سلام!
میخواهم به میهمانیی قلب عاشقت بیایم! حاضری این غریب تنها و بیکس را مدتی، سالهایی تحمل کنی؟! آیا آنقدر دوستم داری که قلب خستهام را از مهر بیکرانت سرشار کنی و و جودم را از آسیب دردها و رنجها و اندوهها حفظ کنی؟ شانه به شانهام در این غریت عبوس خاک تیره گام برداری، سرم را به سینه بفشاری زمانیکه اندوه به جنونم میکشد؟ تحملم کنی آن لحظات دردآوری که تحملم به آخر میرسد؟!
22/6/79
8. صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا عشق کسی در آن نروید هرگز
9. تمام راه مانده را بیحضورت، در زیر سنگینیی ندامتی غریب، بیگانهتر و تنهاتر از همیشه طی کردم. نمیتوانستم نفس بکشم. چشمانم جایی را نمیدید. کورکورانه گویی که تو یک جایی کنار جاده هنوز منتظرم ایستادهای در جستجویت بودم. چه بیهوده میجستم عزیز بلندبالایی را که عاشقانه در انتظارم ایستاده است ... و من مثل روزهای خوب گذشته میتوانستم به حضورش اطمینان کنم،سربلند و مغرور از میان شانههای ناآشنا بگذرم از هیچ سایهای نترسم و غم هیچ حادثهای قلب بیچارهام را نرنجاند ...
نامهای در دوردستها
« و برای سلیمان باد را [رام گردانیدیم] که سیر بامدادیش یکماهه راه و سیر شامگاهیاش یکماهه راه بود؛ و برای او چشمهی مس [گداخته و جوشان] را روان ساختیم؛ و از جنیان گروهی را در نزد او و به اذن پروردگارش کار میکردند ...»
سوره سباء 12
این نوشته مرا بر آن داشت تا کمی در این باب، آنچه شنیده و دیدهام را بنویسم. البته منکر هم نیستید که پیش نیامده است که کسی ادعا کند، هرگز علاقمند نبوده که به طریقی از غیب آگاه شود، بداند در آینده چه خواهد شد و کاری که بر فرض میخواهد انجام دهد درست است یا نه؟
شاید و مطمئناً اولین باری که چیزی در این باب شنیدم، ماجراهایی بود که مادر تعریف میکرد. یکی از آنها مربوط بود به زن مستأجر ما. مادر میگوید این خانم باردار میشده ولی سقط میکرده است. تعریف میکند:« نزدیک شیر آب توی حیاط، درخت آلوچهی پرباری داشتیم. دو نوع آلوچه میوه میداد. پیوندی بود. یک روز که داشتم شیشهها را تمیز میکردم دیدم خانم ف. دارد توی حیاط ظرف میشوید. ظرف شستنش که تمام شد، بدون اینکه رویش را برگرداند، پای درخت را کَند و چیزی را گذاشت آنجا و زمزمه کنان رویش را پوشاند. اواخر بهار بود و آلوچهها داشتند میرسیدند که ناگهان دیدیم درخت شروع کرد به خشک شدن. میوهها روی سرشاخهها به ناگهان خشک شدند. برگهایش زرد شدند و درخت با آنهمه میوهای که آورده بود به یکباره خشک شد. همه متعجب بودند و هر کس نظری داشت. من هم اصلاً یادم نبود که آنروز ظهر چه دیده بودم. تا اینکه گذشت و گذشت و این خانم ف. که دوباره حامله شده بود در کمال ناباوری و شادمانی، توانست بچه را به دنیا بیاورد. بعد از اینکه فرزندش به دنیا آمد، زن همسایه که این وسط واسطه بوده، به من فهماند که ماجرا از چه قرار بوده. چیزی که آن روز خانم ف. پای درخت «باردار» چال کرده بود، دعایی بود که سید برایش نوشته بوده است. موقع چال کردن هم ورد خوانده بود و وردش این بود: باریوی ور منه، باریمی وریم سنه! یعنی بارت را به من بده، من بارم را به تو بدهم.»
مادرم، به موضوعات خاصی هم معتقد است. مثلاً اعتقاد دارد که نباید آب جوش را بدون ذکر بسم الله بر زمین ریخت. نباید برای خاموش کردن آتش رویش آب ریخت. نباید کسی را در چهارچوب در یا آستانهای ناغافل زد. چهارشنبهها و خصوصاً شبها نباید حمام کرد. و تمام اینها مربوط میشود به دنیای عجیب و غریبی که متعلق است به «اجنه».
من با اینکه وجود نیروهای ماورا الطبیعه را باور دارم، و به حضور موجودات افسانهای به نام «جن» اعتقاد دارم، ولیکن از این دست کارها به نظرم خیلی شیادی میآید. یعنی به نوعی اعتقادم این است که آنچه موجب میشود کسی ذهن مرا بخواند، یا بتواند از آنچه بر من رفته است باخبر شود، نیرویی است که در من است ولی من با آن آشنا نیستم. و چون شخص رمال یا فالگیر و هر چی که شما بگویید این نیرو را خوب میشناسد، از آن به نفع خودش بهره میگیرد.
« گفت ای بزرگان کدامیک از شما پیش از آنکه آنان از در تسلیم نزد من آیند، تخت او [ملکه سبا] را برای من میآورد؟ عفریتی از جنیان گفت من پیش از آنکه از جایت برخیزی ان را به نزد تو میآورم، و من بر این کار توانا و درستکارم. کسی که از «علم کتاب» بهرهای داشت گفت من پیش از آنکه چشم بر هم زنی آن را به نزدت میآورم [پذیرفت و آورد] ... »
سوره نمل آیات 38 تا 40
زمان تحصیلم در ارومیه، یکبار یک دوستی به من گفت که نزد زن ارمنیای رفته است و آنقدر توووپ زده است به خال که نگو! بعد آنقدر وسوسهام کرد که کنجکاویام تحریک شد و همراه او رفتیم نزد زن ارمنی. هیچ گفتگویی با هم در اتاق انتظار نکردیم چون شنیده بودم که اینها گوش میدهند! بعد با قیافهی سخت و محکمی رفتم داخل و فنجان قهوه را نوشیدم و طبق قاعده و اصولی نعلبکی را گذاشتم رویش و سمت دلم چرخاندم و گذاشتم جلویش. برنامه خیلی خیلی مضحک به نظر میرسید. زن ارمنی میانسال بود و تسبیحی با دانههای سبز دستش بود که به انتهایش صلیب کوچکی بسته بود. رو به روی من نشست و شروع کرد. لامصب! دو سه تا پیام اولش را با بردباری تحمل کردم و نگذاشتم شاخهایم بزند بیرون ولی بعدش دیگر کاملاً خودم را رها کردم و گذاشتم تمام نیرویم را بکشد بیرون و بریزد توی بساط خودم! بیشک از تماشای صورت من که مرتب نرمتر میشد و گاهی هم شاید چشمهایم برقی میزد کلی توی دلش به من خندیده بود! حالا بعدش که ما رفتیم چقدر خندیده بود بماند.
القصه، از موفقیتهای خودم و عضوی از خانوادهام و ... گفت و گفت و گفت. حتی تعدادی از حروف(M-R-Z) اسم آقای خوشبختی که قرار بود عاشق سینه چاک من بشود را هم گفت! ولی از بس این حروف متداولند در تمامی اسما حسنا که ... بماند!
آخر سر هم کمی از ارادت خالصانهاش به بانوی عطر و آیینه صحبت کرد و پول زبان بسته را گرفت و بیرونمان کرد!!
حالا هی من دنبال آدمی بودم که توی اسمش این حروف ــ حالا کمی با تغییر محل و شکل ــ را پیدا کنم. حالا هی تا تقی به توقی میخورد میگفتم آهان!!! خانومه گفته بود ها! کم کم دیگر باورم شد که این خانومه چیزی سرش میشده و ما بیخبر بودیم و کاش در سالهای بعدش که خفتیم و خمار آن پیامهایش ماندیم بیشتر فیضش را میبردیم که نبردیم!
[گهگداری هم زمزمههایی میشنیدم از دوستان دیروز و دشمنان امروز که برای رسیدن به محبوب دست به چه کارهایی زدهاند و اینها! ولی خوب! یکی از قوانین من این است که:«گول تبلیغات را نمیخورم!»]
اصل ماجرا را در ادامهی مطلب بخوانید:
دارم سعی میکنم. سعی میکنم بمانم. زنده بمانم. دلم نمیخواهد ولی باید دارم سعی میکنم. این همه دلسپردهگیهایم که سپرده بازپس گرفتم. غمی سنگین که پایی نمانده را خسته میکنند بر دوشهایم. دلم آسمانی میخواست برایم ببارد. سرد. دلم آیینه میخواستم و شکستی. شکستی و نشکستم را مینشینم فریبا میخواند برایم و فقط برای من اصرار میکنم بخواند. مینشینم توی اتاق219، روبهرویش. کنار تخت. نشسته است رو به روی من تخت. میگویم اصرار میکنم بخواند گسستی و نگسستم میخواند. چشمهایش را میبندد وقتی میخواند. زیبا نیست را نگاه میکنم. با آن عینک ته استکانی و صورت خیلی گرد. گرد با چشمهایی کشیده و باریک. سبز. نه سبز ... سبز هم نبود. نگاهش میکنم که سرش را بالا گرفته است مثل نابیناها، نابیناها با سوراخهای بهتری دنیا را تماشا میکنند. کسی در دوردست اینرا سروده بود یادم نیست. شاید خودم بودم و هستم. میخواند و گلویش رگهای گلویش تیر میکشد. بریدی و نبریدم. چشمهایش را که میبندد و صدایش چقدر قشنگ است که شکستم از تو شکستم را آنقدر باریک میخواند. نرم. چشمهایم خیس میشود و دیگر نگاهش نمیکنم که هرگز ندید وقتی میخواند، آنطور زیبا وقتی اصرار میکردم میخواند گریه کردهام. صدایم را صدای هقهقم را نشنیده بود. من فقط بودم تنها شنونده، تنها بیننده. او فقط میخواند.
من هم بلد بودم بخوانم صدایم خوب نبود. نرم نبود. تند بودم و صدایم هم. وقتی شهناز گریه کرده بود. من بودم و شهناز و فهیمه گریه کرده بود و من نگفته بودم از دردهایم. چرا هرگز نگفته بودم به هیچکس هیچکجا که کیستم؟ کی نیستم؟ بلند شده بودم. روی تخت. دستهایم را هملت گرفته بود آیا زیبا هستید؟ و من چرخیده بودم. دنیا خاکستری بود و من چرخیده بودم قربان زیبایی و نجابت بهترین مصاحبان دنیا هستند. تخت کوتاه بود، کوچک و اتاق خاکستری و من بلند حقیقت است قربان رفتار شما طوری بود که من نیز چنین پنداشتم. دستم را بگیر هملت فشار داد و من فریاد زده بودم. ترسیده بودم هر وقت شوهر اختیار بکنی من این لعنت را به عنوان جهاز به تو خواهم داد.
دستهایم را گرفته بود بیایم؟ گفته بودم و نشنیده بود بیا نه! من نمیشود نمیتوانم را شنیده بود نمیشود نمیتوانم. صورتش مهربانتر بود تا حرفهایش. بچهتر. من بودم که سلام کرده بود. جلوی آن پنجرهی دوجداره، برف باریده بود. بهمن بود. زمستان. گفته بود من هم متولد بهمن هستم. خنده بودم بود. گفته بودم نه. آنها همهاش حرف هستند. حروف. لبخند زده بودم و زبیر گفته بود دوستت دارم. گفته نبودم چرا؟ نه نمیشود میتوانم. نگاهش کرده بودم توی راهروهای باریک دورتادور پنجره. پنجرههای دوجداره، کثیف. این دفتر را برای تو نوشتهام. بگیر. نگرفته بودم نمیتوانستم بگیرم. چرا نشنیده بود دوستش دارم؟ چرا برایم نقاشی کشیده بودی؟ فرق میکند. فرق میکرد. او خواسته بود و من کشیده بودم. من نخواسته بودم و تو نوشتهای. نمیشود. بشنو بهروج. چرا نشنیدی زبیر؟ چرا نشد بشنوی که تو خوبی. تو خوب بودی. من شنیدهام شما نقاشی هم خوب میکنید. خداوند به شما یک چهره داده است که بلای گروهی است آیا همین کافی نیست که شما چهرهی دیگری نیز نمیفهمید. نفهمید. زیرا میدانند که شماها ایشان را به چه حیوانات عجیب و غریبی تبدیل شده بودی؟

شکستی و نگسستم. بریدی و از تو شکستم.
دارم سعی میکنم بمانم. میمانم و سعی میکنم ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* سوسانو زن احمقی است! تمام هوش و زیرکی به این نیست سوسانوی بینوا، که فکر میکنی داری. زیرا تمام ارزندگی به این است که کثیف باشی و سیّاس!
** الله علیمٌ بذات الصدور ...
*** چقدر دلم میخواهد ...
به یک فقره خداوند تمام وقت، با حقوق و مزایای عالی و سرویس ایاب و ذهاب نیازمندیم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چراغهای حیاط را خاموش کرده بود. شب تاریکی بود. زیادی تاریک بود. ماه پشت ابر تیرهای پنهان بود و ستارهای توی آسمان دیده نمیشد. کتابهای دعا را یکی یکی از گوشه و کنار جمع کرد. گاهی کتابی را که برمیداشت میبوسید و با پیشانیاش مماس میکرد. کتابها را روی هم گذاشت. جلوی قفسهی آلومینیومی کنار محراب زانو زد. صفحات بعضیشان کنده شده بود و برخی هم جلدشان جدا شده بود. هر بار که کتاب مثلهای را میگذاشت توی قفسه، سرش را تکان میداد و زیر لب غر میزد.
مخدهها و پتوها را مرتب کرده بود و داشت میرفت سمت ضریح. هر بار که کتابی میگذاشت توی قفسهها، سرش را محکم تکان میداد و گاهی آه تند و محکمی میکشید. مهرها را که جمع کرده بود و گذاشته بود کنار تسبیحها، صدایش زد:«چند تا بزنم؟» سرش را بلند هم نکرده بود و گفته بود، طوری که بشنود:«امشب نه. سر دلم درد میکنه!» دستش را گذاشت روی یکی از زانوهایش و به زحمت بلند شد و دستی به کمرش کشید. نگاهی از سر رضایت به قفسه انداخت و رفت سمت ضریح. دستهایش را قلاب کرد به ضریح و پیشانیاش را چسباند و به مخمل سبز روشن گلدوزی شدهی روی قبر خیره شد. گلهای نارنجی رنگ. پنج تن. نور لاله عباسیهای قرمز تابیده بود روی قرآن بالا سر آقا. دورتادور قبر، اسکناسهای سبز، صورتی ... خاکستری حتی. چند تکه النگو. انگشتر. حتی یکبار که رفته بود داخل، یک محمودیهی سنگین اندازهی کف دستش از زیر اسکناسها پیدا کرده بود. صدا زد:«بیا. بشین اصلاً از گلوم پایین نمیره مشدی!» دست کشید به پهنای صورتش و پای چشمهایش را با نوک انگشتانش خشک کرد. چراغها را خاموش کرد و رفت توی چایخانه نشست. لقمههای درشت میگرفت و تمام سبیلش قرمز و چرب شده بود. خندید و دستی روی محاسنش کشید و با سر اشاره کرد. هنوز لقمه را جا نداده بود توی دهانش و لبهایش روی هم نیامده بودند، دست کشید دور دهانش و ردپای املت را از سبیلش برداشت.
چشمهایش روی هم نمیآمد. خسته بود ولی از درد سر دلش، خوابش نمیبرد. جوان روی شکمش خوابیده بود و سرش از بالش افتاده بود. یکی از بازوهایش مانده بود زیر تنهاش. سنگین و عمیق خوابیده بود. برگشت روی پهلوی چپش. چشمهایش را بست.
چشمهایش را که میخواست ببندد داد زد:«بدبخت شناختمت!» چشمها و دستهای جوان را بسته بودند و به پهلو انداخته بودندش. مرد دست نگهداشت و زل زد به دوستش. دست که نگهداشتند دوباره با تشر گفت:«خوب شناختمتان بیدین و ایمونا!» ولش کردند و رفتند سمت ضریح. قفلش را شکسته بودند و اسکناسها را ریخته بودند داخل کوله پشتی. دستش را تکیه داد به ضریح و سرش را برد نزدیک دهان دوستش. دستش را برداشت و شانه تکان داد و زیر چشمی بی آنکه سرش را برگرداند پیرمرد را پایید. سرش را بالا گرفته بود و لبهایش میجنبید. دستهایش را بسته بودند. دوباره رفت داخل ضریح و گوشههای مخمل سبز را بالا زد و نگاهی انداخت. دوباره گوشه مخمل را گرفت و بلندش کرد و انداخت سمتی. دستی روی حجاریهای قبر کشید. مرد دیگر هنوز بیرون ایستاده بود و رویش را هم برنمیگرداند. آمد بیرون و در کوله را بستند و زنجیر و طنابشان را برداشتند. پیرمرد روی سر زانوهایش ایستاده بود. آمد و رو به رویش خم شد.«میشناسیمون پَ؟» صدایش را بلند کرد«پس چی که میشناسم! عموهاتم میشناسم. پاتونو بذارین بیرون رفتم کلانتری! از حلقومتون میکشم بیرون. مال امـ ...» با مشت محکم کوبید روی سینهاش به پشت افتاد. تقلا کرد خودش را انداخت به پهلوی چپ. با پنجههایش کوبید توی شکمش. سینهاش. سر دلش درد میکرد. موهایش را گرفت و سرش را بالا آورد. صورتش از درد مچاله شده بود.
موهایش را گرفت و سرش را آورد بالا. خودش را خیس کرده بود. موهایش را که گرفته بود سرش را محکم تکان داد. چپ، راست:«تو هم شناختیمون؟» دهانش را کج و کوله باز کرد صدای عجیبی ازش خارج شد. خواست چیزی بگوید. خواسته بود بگوید نه، دوباره تکان داده بود. دردش گرفته بود. خودش را خیس کرده بود. مشدی هنوز خُرخُر میکرد. مشدی نبود که خُرخُر میکرد. یک چیزی توی گلویش بود. بویی را حس میکرد و نمیکرد. خواست بگوید نه، پرتش کرده بود و محکم با پا کوبیده بود توی شکمش. لای پاهایش. خم شده بود، مچاله شده بود از پشت زده بود روی تیغهی کمرش. تیر کشیده بود. نفسش بند آمده بود. قامتش را راست کرده بود زده بود لای پاهایش. دستهایش را بسته بودند و چشمبندش را محکم بسته بودند. انگار چیزی که توی گلویش بود را پرت کرده بود بیرون. گلویش را صاف کرده بود و جیغ زده بود. داد زده بود. ناله کرده بود و مثل خر عرعر کرده بود.
مرد سومی که داد میزد دویده بود داخل، صدای پا شنیده بود. صدای پاها محکم بودند و زیاد. دویده بودند. بعدش سکوت بود و تاریکی و درد. دهانش پر بود و گرم. ته گلویش میسوخت.
داشت میدوید و داشتند دنبالش میکردند و مشدی میگفت شناختمتان ولدالزناها. دستهایش را بسته بودند و همه جا تاریک بود و سرش جدا میشد و جلو و عقب میرفت. میایستاد تا سرش بیافتد سر جایش و بعد دوباره میدوید. مشدی داد میزد و مردها داد میزدند و صدای پا میآمد. میدویدند. با صورت افتاده بود توی آب. چشمهایش را باز کرده بود. مردها داد میزدند. میدویدند. جیغ میزدند. چشمهایش را مالیده بود. تاریک نبود اما نمیدید و میدید که روی چیزی را پوشاندند. روی چیز دیگری را هم پوشانده بودند. کوچک بود. خیلی کوچک. گریه میکردند. صدایی گفت سرش را بریدهاند شمرها.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* دیروز رفتیم سینما برای دیدن فیلم جدید بیضایی «وقتی همه خوابیم». سینما قدس. تا به حال این سینما نرفته بودم. به قول تسبیح شبیه سینمای توی سریال «اشکها و لبخندها» بود. سقف بینهایت بلند. تابلوهای بزرگ از فیلمها. مجموعهی نفیسی از لوازمات آپارات قدیمی. خلاصه! رفتیم فیلم را تماشا کردیم و گیجی خوردیم چون یک ربع دیر رسیده بودیم. بعدش که یک ربع اول را دیدیم گیجیمان آمد سر جایش! خلاصه آقا فیلمی بود ها! من یک فیلمی بود میگویم شما یکی میشنوید!!!

** موضوع جالب دیگر در سینما قدس، دستشوییاش بود. به خاطر بیماریام، مثانهی شیطان بلایی دارم برای همین ممکن نیست جایی بروم و به زیارت سرویس بهداشتیشان نایل نشوم. ولی چشمتان روز بد نبیند! آقا یک دستشویی داشت! یک دستشویی داشت! من یک دستشویی میگویم شما یک دستشویی میشنوید!!! صد رحمت به آن صحنههای خونآلود فیلم «هفت»!
1. شهرام شیدایی سبکی دارد که دوست دارم:
«میبینم که بیل را برداشتهای و رفتهای سراغ باغچه. دیگر نگاه نمیکنی. پنجره را باز میکنم چرایش را میپرسم. میگویی خستهات کرده، میگویم بیا بالا، یکی دیگر میاندازم.
پاها و بیل خوب دیده میشدند ولی از زانوه به بالا را مِه ِ غلیظی گرفته بود.
پنجره را میبندی. بر که میگردی فکر میکنم الان است که شوکه شوی سخت به تعجب بیفتی. ولی انگار نه انگار. به طرف اتاق خودت میآیی و این فقط منم که از دیدن مهِ غلیظِ درون خانه تعجب میکنم.
فقط پاها دیده میشوند و تعداد آنها زیاد شده.
میرون پنجره را باز میکنم که بگویم بیا فیلم را میخواهم عوض کنم. ولی فقط بیل را میبینم که پَخ، پای دیوار است. اثری از پاها نیست.
پنجره را میبندم. حتماً همین حوالیست.
دوباره برمیگردی. فکر میکنم میروی به طرف اتاقت ولی میبینم که مسیر پاهایت عوض شده و به طرف آشپزخانه میروی. آنقدر ریخت و پاش میکنی که میفهمم دنبال چیزی میگردی. احتمالاً پیدایش نکردهای؟ع چون برگشتنت و حرکات پاهایت نشان میدهد که آرام نیتس کمی کلافهای.
باز به طرف حیاط میروی. پنجره را باز میکنی: این پیت بنزین کجاست؟
چشمت دوباره به بیل تکیه داده شده میافتد، که کنارش خالیست. پاهایی نمیبینی و دیگر نمیگویی که احتمالاض همان حوالیست.
از آن طرف صدای پا و در میآید، دری که بسته میشود. پلهها را پایین میروی و پیت بنزین را در زیر زمین پیدا میکنی. بالا میآوریش. حالا هم پاها هم پیت دیده میشود. پیت را زمین گذاشتهای. پاها چرخیدهاند. صدای در آمد. در را بستهای. دوباره پاهایت و پیت در کنار آن حرکت میکند؛ پیت را وط هال زمین میگذاری.
متوجه میشوم که جورابها و شلوار من پای توست. میدانم که نمینوانم تعجب کنم.
...»
خانه/ پناهندهها را بیرون میکنند/ شهرام شیدایی/ صص71-72
«... وقتی که سیگار قدغن بود و تو رفته بودی برای شوخی چغلی یک سرباز را پیش فرمانده کرده بودی که کشیده است. که سیگار کشیده است. فرمانده اسمش را پرسید و گفتی اسمش را نمیدانم اما میدانم در کدام گروهان است و روی کدام تخت میخوابد. فرمانده با تو آمد که جایش را نشان بدهی. آمدی گروهان خودتان همه خبردار ایستادند، سکوت در آسایشگاه مادر همه را گایید و فقط صدای پوتینهای فرمانده شنیده شد. رنگ از روی همه پرید. خشم از صورت فرمانده بیرون میآمد و بی آنکه حرفی زده باشد خواهر و مادر سربازها را به فحش و لجن میکشید. آرام آرام به طرف انتهای اسایشگاه رفتی تا فرمانده کنارت ایستاد. دستت را دراز دراز کردی و گفتی ؟انجا میخوابد و بعد به سرعت بیرون رفتی. ... فرمانده دستش را دراز دراز کرد و گفت برش میداری. الان دهنت را صاف میکند. بدبخت بشکهی سیاه آشغال را میگوید؟، برش دار، فرمانده داد میزند. ببرش روی سرت، بیست دور فهمیدی بیست دور باید دور پادگان بچرخی و تا حنجرهات پاره شود داد بزنی سیگار نمیکشم. بشکه سنگین بود. بدبخت معلوم است که باید سنگین باشد فکر کردی به همین راحتیست. در دور اول سیگار نمیکشم را بالاخره یکجوری، یعنی صدای سیگار نمی کشم را یکجوری از یک جایی در میآوردی، ولی در دور دوم که از دور بچهها تو رتت دیدند که فرمانده پشت سرت با لگد تو را میزد و وادار به دویدن و داد زدن میکرد فقط توانستی سیگار نمیکشم ِ به این راحتی را اینطوری بگویی: سی ـــــــــــــ ... گا ... ر یک لگد یک فحش نمی ــــــــــــــــــ .. بیشرف با من شوخی می کنی ها! کشم، تا کشم از دهانت درآمد افتادی و بشکه رویت آشغالها رویت، خاطرهها رویت مادر پدرت شهذت، دوستانت و تمام آشغالهای دیگری که در ذهنت بود ریختند رویت. ...»
پناهندهها را بیرون میکنند/ پناهندهها را بیرون میکنند/ شهرام شیدایی/ صص 67-68
2. به کمک دوست نازنینی، قرار است دوست عزیزی داستان «مرد شمارهی یک من» را بخواند. این یعنی یک قدم بلند!
آقای جلیلخانی هم حاشیههایی را تشخیص دادهاند که به زودی به دستم میرسد!
3. قبل از عید، بنا به درخواستی که داده بودم، و ناراحتی ها که پیش آمد که اینجا اشاره کرده بودم. قرار شد بعد از عید بروم قسمت بیمه که محیط بستهای دارد و با ارباب رجوع کاری ندارم. بعد از عید، پانزدهم رفتم پیش مترون تا یادآوری کنم. ظهر زنگ زدند اتاق عمل که بروم دفتر پرستاری. رفتهام پایین دیدهام رئیس بیمارستان هم آنجاست و به من گفتند قسمت روابط عمومی را برایت در نظر گرفتهایم! هی میگویم پس بیمه چی؟ هی حرف عوض کردند. برگشتم اتاق عمل هدنرس میگوید آنجا شلوغ است و بهتر است بروم بخش نازایی. هم محیط کوچکتری دارد هم کارش سبکتر است! امان از دست آدمهای احمق! چیزی نمیگویم ولی به محیط آنجا آشنا هستم. میان ینج شش نفر کادر آنجا از خدماتش بگیر تا هدنرسش، نفرت و انزجار و کینهتوزی موج میزند. هیچ دو نفری آنجا نیست که دوست هم باشند. بروم آنجا پدرم در میآید. برمیگردم خانه. عصر دوستی که قبلاً مترون بود زنگ زد که چه خبر؟ ماوقع را میگویم میگوید بین خودمان باشد، قرار است خانم ق. منشی دفتر پرستاری را از بردارند بدهند به دفتر مدیریت، منشیی آنجا را هم بدهند به بخش بیمه!!! مراقب باش! دلم میگیرد و سرم درد میکند و تمام شب را تا وقتی خوابم ببرد فکر میکنم. به اینکه چطور تا میآمدم از بیمه حرف بزنم، حرف عوض میکردند. به اخم دکتر حیدرزاده که چطور میگفت من به ایشان قول دادم برایشان کار سبکی پیدا کنم و باید به قولم عمل کنم!!! استفراغم میگیرد!
دیروز دوباره هدنرس آمد سراغم و دوباره شروع کرد از بخش نازایی گفتن، حینی که صحبت میکرد یاد پریروز میافتم که خانم ق. آمده بود تا با ایشان صحبت کند. خانم ق. قبلاً منشی بخشی بود که هدنرس فعلیی ما هدنرس آنجا بود. در قابلیتهای خانم ق. شکی ندارم و همیشه تحسینش کردهام ولی قیافهی خانم ش. هدنرسمان حالم را به هم میزند وقتی فکر میکنم دارد تلاش میکند خانم ق. برود دفتر مدیریت که موقعیت بهتری است. میخواهم با دکتر رسولی حرف بزنم که سرش با رزیدنتها گرم است. به دکتر مسلمی میگویم و قول میدهد به دکتر رسولی برساند. تا ظهر خبری نمیشود. میروم از ریکاوری زنگ میزنم دفتر. خانم ق. گوشی را برمیدارد. سراغ مترون را می گیرم میگوید نیستند. پیغام میگذارم:«بهشان بگو جعفری گفت یا بیمه یا هیچ کجا. اگر نمی توانند برایم کاری بکنند من فردا میآیم تمام نامهها و جواب کمسیون پزشکی را میگیرم تا بروم پیش رئیس دانشگاه!»
حالم اصلاً خوش نیست ... سرم درد نمیکند اما سنگین است. پای راستم کلافهام کرده است. دیروز دو بار کم مانده بود زمین بخورم. یکیاش توی خیابان بود که نمی دانم چطور شد توانستم تعادلم را حفظ کنم.
چرا تمام نمیشود؟
4. باغچه دست نخورده مانده است. حوصلهاش را ندارم. دیشب یادم افتاده که مقرریی افسانه و امین را واریز نکردهام. با سیب صحبت میکنم تا امروز ببرد بریزد به حسابشان. دلم برای ناهید تنگ شده است ولی قدرتش را ندارم زنگ بزنم. مینشینم استوارت لیتل تماشا میکنم. یک چیزی روی قلبم سنگینی میکند. خدا کجای وجودم پنهان است؟

5. با بیحوصلگی دیروز در کلاس زبان شرکت کردم. یک سال و نیمی وقفه افتاد چون دیگر در بیمارستان برگزار نمیشد و رفتن به جای دیگر برایم مقدور نبود. استاد جدیدمان خیلی شیطنت میکند. لوس نیست ولی بلد نیست چطور مثل آقای غمسوار باشد. سختگیر نیست و توی کلاس ترکی و فارسی و عربی و انگلیسی را قاطی کردهاند. میگوید اورکتش مال یک سرباز آلمانی بوده است که از پشت تیر خورده است. پشت اورکت را نشانمان میدهد که رفو شده است. میگوید اسم طرف هم «چارلز» بوده و پشت برگردان جیبش را نشانمان میدهد که حرف سی اچ رویش گلدوزی شده است، میگویم«چالز ایز ا جرمن نیم؟» میگوید حالا! میگوید نایک نیم من برایش سخت است! اسمم را گذاشته است نِمی، مخفف نمسیس!!!
۶. راستی یادم رفت بنویسم! فیسبوک گفت من شبیه مهران مدیری میباشم!!!![]()

باران عزیز از من خواسته تا قوانین حاکم بر زندگیام را بشمرم. قوانینی که باورشان دارم و سعی میکنم بهشان عمل کنم. در اینکه بنده آدم قانونمندی هستم هیچ شک نمیکنم پس شما هم شک نکنید! آنقدر قانونمندم که امکان ندارد از چراغ قرمز عبور کنم و یا برای رد شدن از خیابان، نگردم دنبال خط عابر پیاده و یا اینکه سوار ماشینهای سفید یخچالی با شیشههای دودی نشوم و فقط و فقط تاکسیهای زرد قناری پررنگ سوار شوم. در تمام طول زندگیام نشده است که بدون بلیط سوار اتوبوس شوم و یا در سر جلسات امتحان سرم را از روی ورقهام بلند کنم حتی برای نفس عمیق کشیدن!
ولی خوب اینها قوانینی نیست که خودم وضع کرده باشم، قوانینی است که جامعه طرح و تصویب کرده است و من به عنوان یک شهروند تر و تمیز همیشه خودم را موظف به رعایتشان دانستهام و میدانم. اصولاً به نظر من، برای اعتراض به جامعه نباید که قانونشکنی کرد! اتفاقاً در جوامع در حال توسعه، برای اعتراض باید شدیداً و لحناً قانونمند بود!
و اما قوانین من:
1. سحر خیز باش تا کامروا باشی:
صبحها زود بیدار میشوم و صبحانهام را کامل میخورم. یعنی اگر یک روزی بر حسب اتفاق، نیم ساعت یک ربع دیرتر از معمول بیدار شوم، روز کسالتباری در پیش روی خواهم داشت را شدیداً تجربه کردهام.
2. بهترین باش:
اعتقاد دارم مهم نیست در چه سطح اجتماعی قرار دارم، مهم این است که در آن سطح اجتماعی بهترین باشم. مهم نیست شغلم چیست، مهم این است که در شغلم بهترین باشم. مهم نیست چه نقشی در اجتماع دارم، مهم این است که در نقشم بهترین باشم. یک چیزی در مایههای یوسف نبی!
3. از احمق بپرهیز:
یقیناً عیسی(ع) که الکی از دست «احمق» فرار نمیکرده است که! من با تمام جذبه و دافعهای که دارم(شاهدم جناب شبگیر مهندس!) در مقابل این دسته آدمها به شدت کم میآورم و آنقدر حرص میخورم که پدرم در آد!
4. دستگیر باش تا دستگیریات کنند ولی کارت را هم به دیگری وامگذار:
کمک کردن از هر نوعش، تنها حُسن خُلقی است که نه تنها دیگران که خودم معتقدم در آن آخرش هستم! ولیکن تا از پا در نیامده باشم، حاضر نمیشوم کمک کسی را قبول کنم. و اگر مجبور شدم از کمک کسی استفاده کنم باید به بهترین وجهی جبرانش کنم. محمد نبی هم یک همچین آدم نازنینی بوده است!
5. قرض چیست؟
از قرض گرفتن و قرض دادن به شدت بدم میآید پس ابداً از من قرض نخواهید لطفاً! گل بیخار خداست!
6. حساب به درهم، بخشش به دینار:
با اینکه از قرض دادن به شدت متنفرم، ولی با گشاده دستی داراییام را میبخشم. معتقدم «پول» و «دارایی» تنها موضع امتحانی است که بدجور آدم را «خر» میکند. بنابراین بیشتر دوست دارم ببخشم و بگذارم دیگران در داراییام سهیم باشند تا اینکه «خر» شوم!
7. تو نیکی میکن:
اگر کسی در حق من خوبی کرد، چندین دهبرابر باید جبرانش کنم. اگر هدیهای برایم گرفت، ممکن نیست هدیهای بهتر از آن برایش نگیرم. خدا هم یک همچنین کارهایی میکند!
8. قهر دل آدم را کوچک میکند:
آدمی نیستم که اهل قهر و آشتی باشم. خیلی سخت قهر میکنم ولی وقتی قهر کردم، بگو یک مینیموم از خاطرات مشترکم با آن آدم در ذهنم باقی میماند، هیهات! نه تنها خوبیهایش که بدیهایش را هم از یاد میبرم. آدم مربوطه برایم غیب میشود و دنیا هم یادش میرود چنین موجودی بر آن پا گذاشته است! از این نوع قهر کردن در تمام طول زندگیام، دو بار اتفاق افتاده است!
9. متفاوت باش:
قرار نیست استنباط من از داستانی، همانی باشد که منتقدین والاگهر استنباط کردهاند! گاهی تمام استنباط من از رمانی مانند «اسپارتاکوس» این میتواند باشد که موقع کم آبی، آن یک خورده آبی را که داری، جرعه جرعه بنوش! یکهویی هورت نکش!
10. دنیا، دار مکافات است! مگر اینکه خلافش ثابت بشود که تا به حال نشده است!
11. پایبند اخلاقیات باش:
هرگز تحت تأثیر تبلیغات قرار نمیگیرم.
قضاوت نمیکنم مگر اینکه دلیلی برای قضاوت داشته باشم(تنها قاضی که خطا نکرده است خداست و بعدش من!)
اهل غیبت نیستم.
حرفم را رُک و پوست کنده میگویم و از هیچ احدالناسی نمیترسم.
اهل تعارف نیستم. البته این جدای از «ادب» و «نزاکت» است. از چاپلوسی بدم میآید و برای همین خیلی از تعارفات معمول را بلد نیستم و موقع عید دیدنی یا عروسی و عزا و فلان، بلد نیستم زبان بازی کنم و ممکن است فقط لبخند بزنم و دست بدهم. از دیدن همچنین آدمهایی که آنقدر از این تکههای ادبی بلدند که مجال سخن به طرف مقابل نمیدهند، فکّینم پیاده میشود.
دروغ نمیگویم و از آدم دروغگو متنفرم.
تظاهر بلد نیستم و از آدمهای متظاهر متنفرم.
بر سر اخلاقیات معامله نمیکنم و برای خاطر به دست آوردن هیچ چیزی، هر قدر گرانمایه، هر قدر هم که محتاجش باشم یا به آن علاقمند باشم، آنقدر پیش نمیروم که انسانیت و وجدانم زیر سوال برود. تلاش میکنم ولی اصرار نمیکنم.
در حق هیچکس (دانسته) خیانت نکردهام. از آدمهای خیانتکار، که به صورت حرفهای خیانت میکنند استفراغم میگیرد. اگر هم کسانی باشند که فکر میکنند من در حق آنها خیانت کردهام بهتر است کمی رفتار خودشان را خوب حلاجی و مورد تجزیه تحلیل قرار بدهند! چیزی از دست نمیدهند!
در هیچ رابطهای، حیله و نیرنگ نکردهام و از نیرنگ و حیله بسیار جفا کشیدهام.
از دوریی و دغل و روباه صفتی هم خدا را هزار مرتبه شکر عاریام.
وقت شناسم. زمان برایم هرگز متوقف نمیشود پس نباید برایش متوقف شوم!
12. به حس ششم اعتماد کن:
حس ششم کار میکند عین ساعت اتمی! خواب کم میبینم ولی اگر ببینم یک چیزی میشود در حد وحی و الهام!
13. کسی را مسخره نکن:
داستان آن خرس و آدم را شنیدهاید؟ همانی که آخرش خرس به آدم میگوید «زخم تن خوب میشود ولی زخم روح نه!»؟ اگر شنیدهاید بدانید که به آن معتقدم و اگر نشنیدهاید بروید بجورید و بشنوید خوب است!
14. ادب برتر از هنر و گوهر و هر چه فکرش را بکنی آمد پدید:
معتقدم با عمیقتر شدن دوستی، نباید از ادب دور شد. هر چه صمیمیتر، مؤدبتر! از شوخیهای جلف و گفتگوهای توهینآمیز و حتی فحش و فحشکاریهای معمول بین برخی دوستان! چندشم میشود.
15. فراموش نکن:
طبیعت هرگز هیچ اتفاقی را فراموش نمیکند و هر چند دفعه یک بار سعی میکند به ما هم یادآوری کند!
و ...
فکر کنم بس باشد نه؟
هر کسی که این مطلب را خواند و حس کرد بازیی خوبی است(که من حس نکردم البته) میتواند فرض کند که من دعوتش کردهام و بنشیند و بنویسد! ها!
کاش میشد گذشت ... گذشت و ندید که بود و نبود ... غیر از خود/م هیچکس نبود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دستهایم را میگذارم روی صورتم. نگاهت را گیر میاندازم میان انگشتانم. تار. حس غریبی میگوید تو نیستی و من بیهوده میپندارمت، هست. تو نشستهای میان تودهای متراکم که میخزد و میخیزد و من نشستهام کمی دورتر، رو به روی تو که نمیبینیام. مست. گوی سفید غلتان را گرفتهای میان سینهات زن. من به تماشای زنها، مرد. تو میگویی بگذار برود، میرود. چه بخواهی، بخواه تا برود. آزاد شو! آزادی خوب است. میگویم:«دوستش دارم!» چقدر ایمان داری؟ ندارم؟ ندارم یا فکر میکنم ندارم یا دارم کم کم باور میکنم دوستش ندارم. ندارم. حسی دارد در من بزرگتر میشود و آن حس بزرگ است و مرا بزرگ میکند و با خود بالا میبرد و چشمهایم هم. گشاد. تو دیگر ننشستهای میان تودهای متراکم خزنده، داری گریه میکنی. یا نه، بغض کردهای و ایستادهای و من نشستهام. تو ناراحتی و من دلم میگیرد. تو غمگینی و من غصهام میگیرد. باید بگذارم میگذارم بروی. تو خواهی رفت و خوب میدانیم که میروی و این رفتن، رفتنی نیست که بازگشتی داشته باشد، نه. ندارد. هم تو ایستادهای و هم من، رو به دریاچه، مرغانش بلند. بالا دارند میچرخند، باد بالهایشان را تاب میدهد، خنک. چرخ میخورند گرد بالای سر ما. نور افتاده است توی چشمهایم. کم سو. آب بر میگرداندم به سمت تو. گریه میکنی. یا چشمهایت خیس است شاید. شاید هم نه. دماغت را بالا میکشی دارم باور میکنم گریه کردهای. یکبار. پیش من. یک شب. یک روز. یک ساعت، شاید هم کمتر. بیشتر. گریه نمیکنی. دیگر باور نمیکنم. گریه که کرده بودم باور نکرده بودی. تلخ.
با همان لب بوسیده بودی. با همان دست. نوازشم کرده بودی؟ با همان دست. با همان چشم. خیس. من نمانده بودم. نمیخواستم بمانم. مردد بودم یا مصمم. فرقی نمیکرد. ندارد. چه میتوانستم بکنم؟ زن میگفت برو. میرفتم. کسی گفته بود نخ اعتماد پاره میشود. گفته بودم گره میزنیم. گره بزن. میزنم. گفته بود نمیشود. مثل اولش میشود؟ نمیشود! نه. میشود گره زد ولی مثل اولش؟ پاره شده بودیم. همه چیز پاره شده بود. جز عهدی که بود یا هم نه. نبود؟ من فکر میکردم بود و تو فکر کردی نیست. از اولش هم نبود؟ چرا من فکر میکردم هست. محکم؟ بود. با همان دست گره میزنی؟ با همان لب. همان چشم خیس است. همان. خیس.
![]()
کوتاه میشود. اینطور گفته بود. کوتاه. بیریخت شاید. چه فرقی میکند؟ یکی از همینها میشود. گفته بودم بشود. میشود. گفته بود نه. و نه را بلند گفته بود. خیلی بلند. خیلی بلند گفتم نه. گفتی نمیفهمی و من همیشه نمیفهمیدم. ولی بو را میفهمم. بوی بد. بوی خوب. بوی بد بلند است. بوی بد تُند است. بوی بد سریع منتشر میشود. جاری است. بوی بد را میفهمم. میفهمیدم. فهمیده بودم. بوی بد تلخ هم هست. ته گلو را میسوزاند. چشمها را خیس. تَر. نمدار. میکند. کُند است. هم تُند است هم کُند. تُند میپیچد و کُند رفع میشود. رفع نمیشود. میشود؟ بود. من بوی بد را فهمیدم. خوب فهمیدم که بد است. بد همیشه بد است. خوب گاهی بد میشود. تو خوب بودی. فکر کرده بودم. یا هم بودی. بودی؟ نبودی. بد که میشود دیگر بد بود. خوب نبود. من گفتم بود. باید قبول کنیم بودی. بوی بد آمد. تُند بود. تلخ. بوی بد میپیچید و من لرزیده بودم. سرد نبود. ترسیده بودم. تاریک نبود. چشمهایم خیس شد. گریه میکردم. تو میخندیدی. گریه هم شاید. شاید گریه کرده بودی. پیش من نه. ندیدم. مرد که گریه نمیکند. مَردْ!
بد همیشه بد نیست. ولی خوب همیشه خوب نیست. بد میشود بد. دنیا پُر از بد است. آدم بد است. لجن است. لجن بوی بد دارد. متعفن است. تعفن. بوی بد دارد. دماغم دارد به بد عادت کرده است. بوی بد را میشود عادت میکند. یادم میرود. رفت. گفتم یادم برود. رفت. میرود. سگی در دور دست پارس کرد. ماه آمد بالا. تاریک شد. شب شد. تاریک. من نشستم. تو ایستاده بودی. دماغ تو هم عادت میکند. کرده است. دماغ همه عادت میکند. دماغ خیلی تُند عادت میکند. عادت میکند خیلی بد است. بد. همه چیز آخرش بد است. همه چیز در آخر بد میشود. خوب است؟ این جمله بهتر است. بهتر.
میترسم. تنها. میلرزم. سرد. نیستی. هست. من میروم. میروی. همه میروند و همهی دماغها عادت میکنند. آدمها عادت میکنند. آدمها به همه چیز عادت میکنند. همه چیز آخرش بد است. عادت کردن به همه چیز بد میشود. عادت میکنیم بد است. آخر همه چیز بد است. حالا گره نزن. بد است. بیریخت یعنی بد ریخت. ریخت بد، بد است. نباید به بد عادت کرد. نباید گره زد. گره بد است. گره بد ریخت است میکند. گره نمیزنم. پاره شدن بد است. پاره شدن بیریخت میکند. بیریخت شدن بد میشود.
...
...
عادت نمیکنم خوب است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* امروز بعد از شیفت کاری که همراه برادرم رفتیم سیزده را به در نماییم. یاد آن کارتون اردکانه افتادم به اسم زباله ساز فکر کنم. دقیقاً به همان ترکیب و تشکیل و همه لحاظ!
** بادبادک خریدیم و بادبادک هوا کردیم و از مادر پرسیدم بادبادک به ترکی چه میشود؟ گفت:وردو-وان!!
خوابم میآید و نمیآید و تو نشستهای میان پنجره، کبود. چقدر سال گذشته است که اینطور نیامدهای رو به روی چشمهای خیس من که دلم را میفشری و دلتنگت میشوم و بلند شوم و بیایم کنار پنجره، تو پشت شیشههای مه گرفته ایستاده باشی با لبخندی که دیگر نیست و موهایی که خیس چسبیدهاند به پیشانیات، صبور. دلم بخواهد دستم را بگذارم، میگذارم روی صورتت، پشت پنجره. خیس. دستهایم را بگیری توی دستهایت، سرد. نگویی:«خدای خورشیدم ... خدای خورشیدم!» و من نشسته باشم زیر پاهایت، خسته. دلتنگ. بگویم منتظرت بودم و نبودم چرا دروغ بگویم؟ تو بودی و من خدای خورشیدت. سالهای گرم بودنم سوگوارت بودم و در غروبی همواره، سرخ. آبیی بودنت در زوایای هستیام، سرد. بگویم دلتنگت بودم و نبودی چرا دروغ بگویم که چقدر به بودنت نیازمند بودم تا نروم؟ نروم و نشود که اینطور که حالا بیخوابم و خوابم میآید محتاج شانهات بودم تا گریه کنم، سخت. چرا دروغ بگویم که دلم خواسته بود تو باشی و حوض پر آب بی ماهی، سیمانی. و نشسته باشم روی زانوهایت، کوچک. تو بزرگ باشی و مهربان و من، دلتنگ. چرا دروغ بگویم؟
دستم را میگذارم روی صورتت، لبخندی نیست تا آرام بگیرم. نگران باشم و بغض کنم که دهانم بد شکل شود که میگفتی زشت میشوی سوسا، بخند. بغض میکنم و سرم را میآورم پایین که بین من و تو، فاصله است تا ابد. تلخ. سرم را نمیگیری میان دستهایت که صورتم را بالا بگیری، نگاهم کنی، تلخ. بگویم خسته شدهام مارتی، گریه کنم. تلخ. نمیشود نه؟ نباید دروغ بگویی که دوستم داری هنوز بعد آن همه که بودم. که نبودم. دستم را بردای از روی صورتت و من بلرزم. باران میبارد. سرد. خیس ماندهای پشت پنجره و خوابم میآید. سنگین. دستم را گرفته باشی میان دستهایت، خیس. بگویی:«خدای خورشیدم مُرد سوسا، مُرد ...» از میان پنجره گذشته باشی و من نشسته باشم روی زانوهایت، کودک. بگویی:«چرا سوسای من، چرا؟» بغض دهانم بد شکل میشود و تو نگویی بخند! نمیخندم. گریه نمیکنم. چرا دروغ بگویم که همیشه تو مقصر بودی؟ تو مقصر بودی که دوستم داشتی. تو مقصر بودی که مُردی. تو مقصر بودی که رفتی. چرا دروغ بگویم؟ که چقدر تشنه بودم، سخت. چرا نگویم که چقدر خوشحالم که خدای خورشیدت مُرد؟ نشسته باشم روی زانوهایت و تو بزرگی، پدر. بگویم خستهام مارتی و تو آه بکشی، بلند. بگویم چقدر تلخ شدهای. تو بگویی:«تلخ.» تلخ.

دستت را بگذاری روی شانهام، سرد. سرم را بگذاری روی شانهات میگذارم. سنگین. پیراهن آبیات بوی باران بدهد. خیس. بگویم نمیگویم مرا ببخش، نمیبخشی. نبخش! لبخند نمیزنی که بغضم بشکند. تُرد. گریه نمیکنم که فشارم بدهی گریه نکنم. نه. تو گفتهای و من مُردهام و حالا، روی زانوهایت نشستهام، تلخ. سرم را میگذاری بگذارم روی شانهات و لبخند نمیزنی و من حس میکنم چیزی هست توی سینهام. متورم. بزرگ میشود و من کودکم روی زانوهای تو کنار پنجره. خوابم میآید و بغض دهانم را بد شکل نمیکند. نمیشکند. چیزی میان سینهام بزرگ میشود. دست دیگرت را میبری زیر زانوهایم. پدر. بلندم میکنی خوابیدهام. سنگین. پلک میزنم را نمیبینی. قهر. بلندم میکنی از میان پنجره میگذریم. میگویم نخواهم گفت ببخش. نمیبخشی. نبخش. میگذاریام میان بسترم. گرم. چشمهایم را باز نمیکنم که بغضم نشکند. نمیشکند. دستت را میگذاری روی گونهام، خیس. برداشتهای و من ندیدهام کِی، چشمهایم بسته بود. رفتهای و ندیدهام کِی، بودهای. خوابم میآید و نمیآید و بغض کردهام. دهانم بد شکل میشکند. میشکنم و گریه میکنم. سخت.
میروی ... رفتهای. آقای بارانیام ... خیس.
حالا که به شدت خسته نشستهام و به لذاتی که در این دو روز به خودم بخشیدهام فکر میکنم، میبینم ارزشش را داشت ... ارزش اینکه حس کنم «میتوانم!»
دیروز، طبق قرار نانوشتهی هرسالهامان، همراه سیب و تسبیح؛ خواهرزادههایم رفتیم تبریزگردی. البته برخلاف سالهای قبلتر که از خانهی مشروطه شروع میکردیم و بعد از داخل مسجد جامع میرفتیم به تیمچهی مظفریه و از داخل بازار سرپوشیده میرفتیم تا برسیم به خیابان دارایی، رو به روی بازارچهی چرم و بعد میرفتیم رو به روی ساختمان استانداری و در فضای سبزی که در محل پستخانهی قدیمی ساختهاند جلوی آن ایوان باقیمانده از خانهای قدیمی که سرستونهای بسیار زیبایی دارد مینشستیم. بعد میرفتیم میدان ساعت(شهرداری) به سمت موزهی آذربایجان و باغ خاقانی و مسجد کبود و بعد از آنجا سوار ماشین میشدیم و میرفتیم موزهی قاجار و مقبرةالشعرا و موزهی شخصیی استاد بهتونی و سرانجام بقعهی سید حمزه. از آنجا ممکن بود مسیرمان را به سمت مسجد صاحبالامر قدیم یا موزهی کتابت قرآن فعلی کج میکنیم و یا هم از همانجا برمیگشتیم سمت میدان ساعت و بعد دیداری از «ارک علیشاه» نازنین و مهجورم میکردیم و بعد اگر فرصتی بود میرفتیم خانهی شهریار در محلهی مقصودیه و تازگیها هم که مجموعهی دانشگاه معماری را کشف کرده بودیم مشتمل بر سه عمارت قدیمی با متوسط قدمت صد و پنجاه ساله که پس از مرمت، و ادغام در یکدیگر به عنوان دانشکدهی معماری مورد استفاده قرار گرفته ولی در ایام نوروز و تعطیلات تابستانی برای بازدید عموم باز است.
بعد هم که نوبت شکمهامان بود و طبق معمول، رستوران واحدی واقع در چهار راه شریعتی(شهناز سابق). دو سالی است که قسمتهای عمدهای از این مسیر دچار قیچی و سانسور ناخواستهای شده است و به خاطر اینکه من ضعیفتر شدهام و زود خسته میشوم فقط به چندجای جدید سر میزنیم. پارسال حمام نوبر را کشف کرده بودیم و موزهی قاجار و موزهی سنجش. امسال هم فقط به جاهای جدیدتری رفتیم. اول از موزهی محرم شروع کردیم که در انتهای خیابان محققی یا راسته کوچهی سابق در کوچهی جنب ایستگاه آتش نشانی واقع است. خانهی قدیمی و کوچکی است دو طبقه با یک زیر زمین حوضدار که به عنوان حسینیه مفروش شده است و قنداق علی اصغر قدیمیای را هم آنجا گذاشتهاند. در ورودیی حیاط، مجسمهی اسب سفیدی را به رسم عزاداریها پوشاندهاند. در طبقات دیگر هم اشیای قدیمی مثل سنج و تاختا(که نفهمیدیم مورد مصرفش چه بود) و سپرها و شمشیرها و قمهها و عَلَم و سر عَلَم و پردههای شبیهخوانی و برگههایی ارزشمند از نوحهها و همینطور پنجههای منقش به اسما متبرکه نگهداری میشود.
محل بعدی، موزهی «عصر آهن» بود واقع در خیابان امام، پایینتر از منصور نرسیده به مسجد کبود. انتهای کهنه خیابان. ما فکر میکردیم این موزه، در مورد تحولات صنعتی مرتبط با آهن باشد مثل موزهی سنجش. ولی وقتی وارد محوطه شدیم خیلی تعجب کردیم. دیوارهای محوطه با کاهگل پوشیده شده و زمین هم با سنگریزه. وقتی از پلهها پایین رفتیم، وارد سالنی شدیم که در ایران شاید منحصر به فرد باشد. به خاطر آنچه در این محل به نمایش گذاشته شده است، محیطی طبیعی و زیبا و چشمنوازی را فراهم کردهاند. تردد بر روی پلهای چوبی برای تماشای قبوری که بنا به یافتههای کاوشگران مربوط به زمانی پیش از زردشتیان بوده و احتمالاً پیروان میترا بودهاند. اجساد به شکل جنینی دفن شده و اشیا مورد نیازشان در دنیای پسین را در کنارشان قرار داده بودند. کاسههای سفالی و مفرغی و سنجاقهای آهنی، النگوها و کوزهها و روغندانها. در میان قبور، اجساد نوزادان نیز وجود داشت. زمان گورستان مربوط به عصر آهن II میباشد.
از آنجا رفتیم به موزهی شهرداری که در ساختمان شهرداریی تبریز واقع شده است. تصاویر مربوط به خاکبرداری و احداث خیابانهای اصلی در محلات قدیمیی تبریز، نقشههای قدیمی، تصویر اسناد قدیمیی مربوط به بلدیه که برخی از آنها به زبان ترکی بود،لوازم شخصیی شهرداران فقید، اشیا اهداییی شهرداران کشورهای همسایه، ... و دو گلدان مرمر بزرگ به رنگ سبز که توسط استاد رضایی بر اساس حیدربابای شهریار کندهکاری شده بود در این موزه به نمایش گذاشته شده است. همچنین تصاویر شهرداران سابق و فقید تبریز، امضاهای ایشان نیز به دیوار بود. مورد جالب هم تلمبهی اولین ایستگاه آتش نشانیی تبریز بود که در یکی از سالنها قرار داده شده بود. بعد از آنجا، به خانهی حیدرزاده رفتیم که به عنوان محل اطلاعرسانیی دایمی گردشگران مورد استفاده قرار گرفته است. این خانه در خیابان پشتیی ساختمان شهرداری واقع است. جای شما خالی، لیوانی کافی میلت نوشیدیم و شوکلات خوردیم و کلی هم کتاب و نقشه گرفتیم و برگشتیم به سمت ارک عزیزم که ممکن نیست برایمان کهنه شود. دلم میگیرد و تماشایش میکنم و از او میخواهم ما را ببخشد. چقدر سیمایش رنگ پریده است و قیافهاش گرفته و دلگیر ...
ناهار هم خوردیم و بعد خواستیم برویم سینما که چون زمان نمایش با زمانی که داشتیم هماهنگ نبود منصرف شدیم و برگشتیم خانه.
امروز صبح هم، همراه مادرم و سیب و تسبیح، رفتیم کوه عینالی(عون بن علی). وجه تسمیه کوه به خاطر دو قبری است که در مسجدی بالای کوه واقع است و به فرزندان بلافصل امام علی(ع)منصوبند. هفت سال از آخرین باری که از کوه بالا رفته بودم میگذشت. هفت سال از آخرین قیافهای که از کوه دیده بودم گذشته بود. با اینکه دوستانم میگفتند کوه را بیریخت کردهاند و فلان و فلان من چهرهی زیبایی دیدم. کوه را درختکاری کردهاند و مسجد را مرمت کردهاند و اطرافش را سنگفرش کردهاند. در گوشهی دیگر هم بنای یادبودی ساختهاند برای شهدای گمنام که خیلی زیباست. در کل، امروز بالای آن کوه سرختن، من لحظات زیبایی را گذراندم و نفسهای عمیق کشیدم و به شهر زیر پایم نگاه کردم و همان سیمای آلوده و دود گرفتهی کمی بزرگ شده از جهات طول و عرض و ارتفاع را یافتم.
خدایا ... ممنون که گذاشتی بروم آن بالا ... حتی اگر نه با پاهای خودم. ممنون!
عکسها را در ادامهی مطلب ببینید!![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* حرص تسبیح در آمده بود که چرا هر جا که میرویم هیچ پولی نمیگیرند؟! چرا فقط تبریز است که برای مناطق دیدنیاش هیچ ورودیهای اخذ نمیکند؟! راست میگوید خوب!
** از بعد از ظهر دارد ریز و مداوم باران میبارد ... لطیف!
1. بادبادکباز را تمام کردم. دیشب تا نصفههای شب بیدار بودم و با نفس حبس شده میخواندم. گاهی آنقدر در میان جملاتش غرق میشدم که حس میکردم آسمان پشت پنجره شیری رنگ شده است و کتاب را که پایین میآوردم هنوز تاریک بود. این حالت را فقط دوبار تجربه کرده بودم، یکی وقتی خرمگس را میخواندم و سیزده سالم بود و یکی وقتی کوری را میخواندم و بیست و دو ساله بودم. در مورد کتابهای زیادی شاید اینطور یکریز خواندن را تجربه کرده باشم ولی نشده بود و بهتر است بنویسم خیلی کم پیش آمده بود که اینطور با نفسی حبس شده خوانده باشمشان.
2. افرای عزیزم. کتاب را که تمام کردم و حتی مابین صفحاتی که جملاتش زیر نگاههایی که در بند ذهنی بودند کنکاشگر و بینهایت بدبین، نتوانستم رگههایی از آنچه اشاره کرده بودی را بیابم. به نظر من، نویسنده به هیچوجه قصد بزرگنمایی یا حتی تحقیر چیزی یا کسی را نداشت. تنها کاری که او به راستی و زیرکیی خاصی انجام داده بود، نوشتن حقایقی بود که شاید خود ما بیصبرانه و زیادهخواهانه در پیاش هستیم و متأسفانه، هرگز به آن دست نمییابیم. برعکس آنچه شما دریافته بودید، من صورتی از شرق را در این کتاب یافتم که مشتاق بودم در نوشتهای غیرجانبدارانه از نویسندهای شرقی بیابم.
3. وقتی دیروز، عصرگاه، خواهرم دخترداییی دلشکستهی نازنینم را در آغوش گرفت و یا نه، وقتی که وارد شدیم و دختردایی با دیدنمان و بیشتر با دیدن خواهرم آنطور گریست، وقتی کنارم نشست و لبخند زد. وقتی که حرفها زده شد و سوءتفاهمات رفع شد و دختردایی خندید ... حس کردم کارم را به درستی انجام دادم و دین خودم را به داییی مهربانم ادا کردم.

4. با اینکه دیشب تا نیمههای شب بیدار بودم و دیروقت خوابیدم، ولیکن از شوق کوه صبح زود بیدار شدم. ولی خوب، همیشه همهی کارها آنطور که ما می خواهیم پیش نمیروند و آنوقت ممکن است به شدت دلزده و عصبانی بشوم و بغض کنم و دراز بکشم روی کاناپه و آخرین صفحات کتابی را با بیحوصلهگیی آغشته به لذتی پنهان ورق بزنم. آنوقت وقتی میپرسی روزگارت چطور است؟ بگویم قدر سلامتیات را بدان! اگر وضعم اینطوری نبود، هر جایی که دلم میخواست میرفتم و نیازی نبود منت کسی را بکشم که همراهیام کند. فقط اگر حالم بهتر بود و نمیترسیدم که موقع زمین خوردن تنها باشم.
فقط همین!
5. میلیونر زاغهنشین را دیدم. تمام صحنههای هولناکش را میشناختم ... گویی «شهر شادی» در برابرم جان گرفته بود. فیلم بدی نبود. ولی خوب هم نبود.
6. «پناهندهها را بیرون میکنند» را شروع کردهام از «شهرام شیدایی».

7. در بادبادک باز، عمر فیصل گفت:« ... اگر از آمریکا چیزی یادم باشد، این است که ترک کردن چیزی به معنای پشت کردن به بخت است.» جملهی عمیقی است و اصلاً ربطی به این ندارد که مال آمریکا باشد یا هر کجای دیگر دنیا. مهم این است که نباید «تلاش برای خوب شدن» را رها کنم!
8. تصمیم گرفتم. فقط بنفشه خواهم کاشت! بنفشههای رنگارنگ ... زرد، سفید ... بادمجانی ... اخرایی ... همین! روزش را هم تعیین کردهام، یکشنبه!

9. «فردا روز دیگری است!»
10. از این «فیس بوک» هر چه بگوییم بر میآید ها! دیشب برگشته است و میگوید صورت من چیزی است در مایههای این!
Over Exsited Smiley Face
بعد هم گفته است در زندگیی گذشتهام آدمی بودم در مایههای آملیا ارهارت یا هووارد هانگز!!! بعد هم وقتی پرسیدم حرف اول کسی که عاشقش خواهم شد چیست برگشته است و با پرروییی تمام میگوید: «M»! آنوقت برای اینکه عصبانیتم را فرو بنشاند با زیرکی میگوید من صاحب «Water Hand» هستم! واقعاً که! تنها حسن این دنیای عجیب و غریب این است که فقط دوستانت میتوانند پروفایلت را ببینند و این واقعاً خوب است!
«... و یُبشّرَالمؤمنین الذین یعملون الصّالحات أنّ لهم أجراً حسنا ...» کهف -2-

هر چه بیشتر در دنیای عجیب و غریبی که برایمان ساخته و پرداخته زندگی میکنم بیشتر شیفتهی طنازیها و رندیهایش میشوم. وقتی او را تصور میکنم که با لبخندی هوشمندانه، پشت میز بزرگی نشسته است و تمام هستی رو به رویش، در بازیی منصفانهی سختگیرانه و قانونمندی شریکش شدهاند، او را خداوندی مییابم که باید باشد!
« از وقتی یادم میآید، شنیده بودم که دایی، مشروبخوار است. بوی تند عرق و شراب را نمیتوانستم البته از بوی غلیظ تنباکویی که از چند متریاش بلند بود تشخیص بدهم ولی همه میگفتند او نماز نمیخواند و مشروبخوار است. یکبار که با شاگرد شوفرش آمدند منزل ما که شب را بمانند و سحرگاه راه بیافتند بروند سمت ترکیه، برای حفظ ظاهر پیش بابا، بلند شد و وضو گرفت و جلوی چشمهای پدر سجاده پهن کرد و نماز مغرب و عشا خواند. بابا آدم سختگیری نبود و حتی با نماز خواندن یا نخواندن ماها کاری نداشت چه برسد به نماز خواندن یا نخواندن دایی، ولی حالا که فکر میکنم، اگر بابا میدید که نماز میخواند و این را پیش چند تایی از فامیل بازگو میکرد دیگر کسی جری نمیشد که نان شبش را از صدقه سریی او بخورد و پشت سرش بگوید که میگسار است و نماز نخوانده و نجس!»
خیلی وقتها، آن زمانی که نوجوانیام را با «پدر، مادر، ما متهمیم» آغاز کرده بودم برایم خیلی مسخره بود که پنج وعده در روز خم و راست بشوم و عبادتی را به جسمم تحمیل کنم که اندازهی ورزشهای سبک سوئیسی منفعت نداشت. هر چند آنقدر توی کلاسهای تعلیمات دینی خوانده و شنیده بودم که نماز ستون دین است که دودلی و تردید بنشیند توی فکر و ذکرم و اینطوری بشود که نتوانم تصمیم بگیرم که خداییاش را بپذیرم یا در ارتدادش طغیان کنم.
نمیتوانستم بفهمم، اگر نماز ستون دین است پس حساب و کتاب آن همه آدمهای خوبی که حتی در عمرشان چیزی در مورد «نماز» نشنیدهاند، و اگر هم شنیدهاند باورش نکردهاند، چگونه خواهد بود؟ این چطور خدایی میتوانست باشد که تنها ذکر برایش مهم باشد نه عمل؟
«چندبار هم آن اواخر مست دیدمش. لاغر و تکیده بود. با این حال خوب لباس پوشیده بود و کنار دست بابا نشسته بود. دست کرد توی جیبهایش و از هر کدام بستهای اسکناس درشت کشید بیرون و انداخت زیر پاهای بابا. مست بود و نمیتوانست درست و حسابی حرف بزند و جا به جا میگفت جملاتش را ولیکن، پولها را ریخت توی دامن مادر که نگران نشسته بود رو به رویشان. بابا گفت پولها را بردارد. دایی گفت فدای یک تار موی خواهرم. پولها را برداشت و دوباره گذاشت توی جیبهایش. بلند شد تا برود. من نشسته بودم پهلوی مادر و نگاهش میکردم که تلوتلو میخورد. مادر گفت کجا میخواهد برود با آن همه پول؟ مبادا برود توی قهوهخانه بنشیند پای بساط قمار و پولهایش را توی آن حالتش کش بروند. دایی خندید و گفت نگران نباشد چون خدا مراقبش است. به بابا گفت که صبح با جیبهای خالی از خانه میزند بیرون و شب با جیبهای لبریز از پول باز میگردد. گفت این پول را نمیتوانند با قمار از او بربایند. اگر هم بدزدند، چیزی از داراییاش کاسته نمیشود.»
توی همان کتابهای تعلیمات دینی هم خوانده بودم که ابن ملجم آنقدر نماز خوانده بود که روی پیشانیاش پوست رنگ عوض کرده بود و پینه بسته بود. توی همان کتابها هم بود که خوانده بودم علی، با شمشیر مردمانی را که بست نشسته بودند توی مسجد بیرون کرده بود و شنیده بودم درخت میکاشته و زمین شخم میزده است. دنیای پیرامون نوجوانیام را غرق در تناقض و تضاد و تبانی مییافتم. حقیقت در پس کدام صورت آشنا پنهان بود؟
«خیلیها توی فامیل، موقع مستی از او پول گرفته بودند و موقعی که پس خواسته بود، منکر شده بودند و هر چه بزرگترها را واسطه کرده بود، کسی به گردن نگرفته بود و این وسط، حتی خیلیها هم بودند که تهمت زده بودند بهش و از خانهشان بیرونش کرده بودند. برای همین هم بود که دوباره بلند شد و اسباب کشید تهران تا پیش فامیلهای مهربانش که روزگاری برای بازگردانش به زادگاهش از هم پیشی میگرفتند نماند. وقتی خبر آوردند که تمام کرده است یک سالی نشده بود که رفته بود. شاید هم شده بود. آن وقت فامیل بلند شدند و رفتند تا از نزدیک ببینند که چطوری مرده است و بعد از مردن چه ریختی شده است؟
وقتی آورده بودندش خانه، حتی بچههایش جرأت نکرده بودند صورتش را نگاهی بیاندازند. ترسیده بودند علایم عذاب و وحشت را بر صورتش ببینند و اینطوری فامیل شماتتشان کنند. تمام آنهایی که میگفتند نان او نجس است چند ده روزی ماندند تا آبگوشت عزایش را تیلیت کنند.»
نماز ستون دین بود. اگر میخواستم به این خدا ایمان بیاورم باید میپذیرفتم که روزی پنج وعده اعمالی را به جا بیاورم و نماز بخوانم و کلمات را دست ادا کنم. «ضــــالین» را خوب بکشم وگرنه نمازم به کل باطل میشد و تمام حواسم به این باشد که به هیچ چیز مادی و دنیوی فکر نکنم و در برابرش خاضع باشم و خاشع. پس اگر اینطور باشد، چرا علی سر آن آزمون بزرگ، بر سر نمازش به فربهگیی شتر اندیشید و نمازش باطل نشد؟ چرا باید در سرزمینی به دنیا میآمدم که دین رسمیاش معجونی باشد در هم آمیخته و در هم تنیده و در هم آغشته از این همه تناقض و تضاد و تبانی؟ چطور میتوانستم در میان آن همه مشتهای بسته، تشخیص بدهم «گل» توی کدامشان است و کدامشان پوچ؟
«ولی رویش را باز کرده بودند و صورتی سپید و آرام و متین و آسوده را دیده بودند. به قدری آسوده که انگار به خوابی شیرین فرو رفته است و آنی است که بیدار شود. و جسدش به چه سبکباری جنبیده بود و پیش رفته بود تا بگذارندش درون خاک. بارها از بابا شنیده بودم که جسد آدمهای پاک سبک و تند میرود. مشتاق! وقتی برایم تعریف کردند که چطور چابک خزیده بود میان خاک، مثل تمام آنهایی که آنجا حاضر بودند پشتم لرزیده بود. هنوز دو روز نگذشته بود که تلفن همراهش زنگ خورده بود و پیرمرد پشت تلفن سراغش را گرفته بود. در پیی همین تماسها بود که اسرار دایی فاش شده بود و آدمهای پشت خط ضجه زده بودند و شیون کرده بودند و گریسته بودند و عزای واقعی تازه آغاز شده بود.»
پدر راز آن آزمون را برایم فاش کرده بود. راز که فاش شده بود میتوانستم شیطنتهای خدای این دین عجین شده با کفر را درک کنم. آن صورت شیرین و آن طینت پاک و آن باطن دلگداز را کشف کنم. میتوانستم در برابر آن خدا با آن لبخند هوشمندانهاش سر تعظیم فرود آورم و سر بر سجدهاش بگذارم و شیفتهاش شوم. میتوانستم بفهمم نماز ستون دین است یعنی چه و عملو الصالحات و أتوا زکات و ینفقون فی سبیل الله را بفهمم. میتوانم وقتی نشسته است و مینالد که وقتی به گوششان میرسیده که پدرش نجس است و نباید به خانهاش رفت و نانش را خورد و جواب سلامش را داد و اشک توی چشمهایش سرخ میشود با تمام وجود درکش کنم و دلم بخواهد بغلش کنم. میگویند کسی که نماز نمیخواند نجس است ... میگویند جسدش مانند جسد یک مجتهد فاضل و عالم بود ... میگویند توی خوابهاشان، او را در فضایی سرسبز میبینند که لبخندزنان میخرامد ...
«پیرمرد گفته بود. از روز شومی گفته بود که صاحبخانه بیرونشان کرده بود و اسبابشان را ریخته بود بیرون و نشسته بودند با زن و بچههایش کنار خیابان. دایی دیده بودشان و رد شده بود و بعد ایستاده بود. برگشته بود و ماجرا را که شنیده بود گفته بود همینجا بمانید تا برگردم. برگشته بود و اسبابشان را بار وانتی کرده بود و برده بود به خانهای که برایشان اجاره کرده بود. اجارهی دو ماهشان را هم پرداخته بود و بدهیشان را با صاحبخانهی قبلی صاف کرده بود. گفته بود این شماره تلفن من است، موقع اجاره خانه که رسید با من تماس بگیر. تماس گرفته بود و دایی برای همیشه دیگر نبود.»

1. رو به من کرد. چند قطره عرق روی پیشانی صافش لغزید. «تا حالا بهت دروغ گفتم، امیر آقا؟»
ناگهان با خود گفتم قدری سر به سرش بگذارم. «نمیدانم. گفتی؟»
با نگاهی رنجیده گفت: «ترجیح میدهم خاک بخورم.»
«واقعاً؟ این کار را میکنی؟»
نگاه مبهوتی انداخت. «کدام کار؟»
گفتم: «اگر من بگویم، خاک میخوری؟» میدانستم که بیرحمی میکنم. مثل وقتی که کلمهای را نمیدانست و من ریشخندش میکردم. اما سر به سر گذاشتن حسن ـ به رغم آنکه بیمارگونه بود ـ جذابیتی داشت. درست مثل آنکه بخواهی حشرهای را آزار بدهی. فرقش این بود که حالا او مورچه بود و من ذرهبین در دست داشتم.
چشمهایش مدتی صورتم را برانداز کرد. دو پسربچه زیر درخت آلبالو آنجا نشسته بودیم و ناگهان یکدیگر را برانداز میکردیم، واقعاً برانداز میکردیم. در همین وقت باز آن اتفاق افتاد: چهرهی حسن دگرگون شد. شاید هم دگرگون نشد، واقعاً نشد، ولی ناگهان این احساس به من دست داد که به دو چهره نگاه میکنم؛ یکی همان که میشناختم، همان که اولین خاطرهام بود، و دیگری، چهرهی دوم، این یکی که زیر آن دیگری پنهان شده بود. قبلاً هم این اتفاق افتاده بود ـ همیشه مرا کمی تکان میداد. این صورت دیگر فقط چند لحظهی گذرا آشکار شد، همان قدر که این احساس را در من بیدار کند که جای دیگر هم آنرا دیدهام. بعد حسن چشمکی زد و باز خودش شد. فقط حسن.
سر آخر به چشمانم زل زد و گفت: «اگر بخواهی، میخورم.»
سر به زیر انداختم. تا امروز هم زل زدن به چشمهای آدمهایی مثل حسن را دشوار میبینم. آدمهایی که به هر چه میگویند عقیده دارند.
اضافه کرد: «اما یک چیز بپرسم. اصلاً ممکن است چنین چیزی از من بخواهی، امیر آقا؟» به این ترتیب او هم خواست مرا امتحان کند. اگر من خواسته بودم با او بازی کنم و وفاداریاش را محک بزنم، او هم میخواست با من بازی کند و صداقتم را بسنجد.
آرزو کردم کاش این گفتگو را شروع نکرده بودم. زورکی لبخند زدم. «خل نشو، حسن. میدانی که نمیخواستم.»
حسن به لبخندم پاسخ داد. البته لبخند او زورکی نبود. گفت: «میدانم.» مشکل آنهایی که به هر چه میگویند عقیده دارند همین است. فکر میکنند همه همینجورند.
خالد حسینی/بادبادکباز/صص59-60
با تشکر از آقای مازاریان که لذت یک رمان خوب را دوباره به من بخشید. دکتر بختیاری هم قول داده است وقتی کتاب را تمام کردم فیلمش را بدهد ببینم!
2. ایمان قلبی، نه! یقین دارم که «با هر دست بدهی با همان دست میگیری» تنها قانون حاکم بر کائنات است!
3. میتوانید پریچهر را تصور کنید که برای پریوشی که «مرده»است تلگراف بفرستد، آن هم مسلسل، که او اشتباه کرده است و بین او و مرد شمارهی یک من هیچ رابطهی «خاص» وجود نداشته و اگر هم بوده است، یک «دوست»ی ساده میباشد! که اگر بوده نباید این روزها به فکر مهریه و اینها باشد که!
پریوش در جواب تلگراف نوشت: مهم نیست دیگر برایم! میخواهم فراموش کنم ولیکن زمانیکه با همسرت تنها شدی و خودت را خوشبخت احساس کردی، فقط برای یک لحظه و نه بیشتر به این فکر کن که خوشبختیی مرا با همان دوستیی سادهاتان نابود کردید.
4. چرا نمیگذارید فراموش کنم؟
5. دلم کوه میخواهد. تا اکنون، دقیقاً هفت سال است که دیگر نشده است بروم کوه. به جز آن پارازیت خوشیمن صعود از «آتشگاه» اصفهان در بهار82. قرار است جمعهی این هفته همراه داداش رضای کوهنوردم برویم «عینالی».
یاد نوجوانیام بیافتم که داداش رضا دستم را میگرفت و توی سرازیریی کوه میدویدیم ... یاد آن نکات عمیق و سرنوشتسازی که حین صعود به کوه، برایم بازگو میکرد و من به دل میسپردم. یاد آن همه ارادتی که به کوه داشتم بیافتم ... جمعه شاید برای یک بار دیگر بشود بروم کوه.
6. دلم سفر هم میخواهد ... دلم سفری میخواهد که پاهایم را برساند به تشنهگیی ساحل ... حرص دریاهای آزاد ... غروب دلکش خورشید زیر آبیی دریا ...
۷. اینجا را مبادا نخوانده بگذرید!
1. سال را متحول فرمودیم!

2. در همان دقایق عجول آخر، سفره را چیدیم و تعویض البسه نمودیم و خود را معطر فرمودیم و آمدیم نشستیم و طبق عادت معمول، به نیت سال جدید کتاب باز کردیم و سورهی سبا آمد. این مجریهای خوشگل و خوشتیپ شبکهی چهار هم نشسته بودند و قربان صدقهی چشم و ابروی هم میرفتند و تفأل به مثنوی زده بودند و مدام گوشزد میکردند که فلان دقیقه مانده است ها! بعد من هم آنقدر هول بودم که اصلاً نفهمیدم چطوری چند آیهای خواندم که یک سکوتی سایهافکن شد برای ثانیههایی چند. نه طبل و دهلی و نه توپ در کردنی و نه چیزی! فقط چندتایی صدای ترقه ترکاندن از بیرون منزل آمد که گمانم برای کوچک سازیی دولت، این وظیفه نیز تفویض شده بود! خلاصه به گمانم سال تحویل شد و حضرات هم تبریک گفتند و تازه ما اهالیی محترم منزل هم انگار فرمودیم که سال تحویل شده است و با هم مصافحه نمودیم و تبریک گفتیم و تا خواستیم عکس یادگاری بگیریم لامصب دوربین گفت: «بلد نیستم که بلد نیستم!»
ما هم که آخر ملاطفت و مهربانی و صلح و صفا و صمیمیت! خیلی نرم و مهربانانه گذاشتیمش کنار و عکس نگرفتیم که ثابت کنیم منعطف میباشیم!
3. امسال برای صد در صد متفاوت بودن با سالهای ماضی، هدایای کاملاً فرهنگی دادیم و نشر علوم باقیه نمودیم و از «نجوم به زبان ساده» گرفته تا «شنگول و منگول» هدیه دادیم!
4. هادی کوچولو که بستههای رنگارنگ هدایا را توی قفسهی کتابخانه مشاهده فرموده بود و من نیز فرموده بودم که وقتی «عید شد» تقدیم خواهم نمود، از خروسخوان صبح تا همان ساعت پانزده و سیزده دقیقه و خوردهای ثانیه، میآمد و از میان در نگاهی میانداخت و میپرسید:«عمه عید شد؟»
5. طبق روال عادیی تمامی قرون و اعصار، اینجانب هم فراوان آثار هنری دریافت کردم به عنوان عیدانه! منشاط قضیه در این میباشد که اتاق اینجانب مانند تمام اتاقهای دنیای فانی چهار دیوار دارد با یک فقره سقف با یک فراوان دنیا نقاشیهای عجوج و مجوج کودکانه(الهی قربونشون برم!) که تک تکشان هم مصرّ میباشند که نقاشیشان را بزنم به دیوار!!! تازه! وقتی یکی از نقاشیهای قدیمی را برمیدارم تا جدیدی را نصب کنم، کلی اخم و تخم و قیافه و قهر و اینچنین ادا و اطوارها پشتبندش میباشد که خاله یا عمه ما را دوست نمیدارد!!!
6. ارتحال همسر امام راحل را هم تسلیت عرض میکنم.
7. من که زیاد فرصت نداشتم تلویزیون مشاهده فرمایم. ولیکن تا همان یک خوردهای هم که ملاحظه فرمودم، ... خبری نبود! بود؟
8. میفرمایم: خدا عجب حسودی میباشد ها! یک دانه زلیخا بود که عاشق یک عدد یوسف نبی(ع) بود آنقدر پیچیدنشان فرمود که آخر سر زلیخا قید یوزارسیف را زده فرمود و رفیقهی همان آتون شدن نمود! بعد تا میفرمایم:«بَتَر کیشیدی!» همه میفرمایند:«استغفرالله! توبه توبه! خدا که مرد نمیباشد!» پس چه میباشد؟!!
9. وضع جسمانیمان کشک میباشد! وضع روحانیمان هم دوغ لابد!



دنیای کدهای جاوا اسکریپت