«یکهو هوس کردم پدرم را صدا بزنم. آینه را جلو صورتش بگیرم موهای سر و ریشش را نشانش بدهم و ازش بپرسم:*»
ــ با همان لبی که مرا بوسیدی؟
کاغذ کادویش از خودش ارزشمندتر بود و حتی از خودت. مدام بیایی وسط کلمات و جلوی چشمم، دروغ بگویی با چشمهای دریده، خیره بشوی توی چشمانم که شک نکنم در صداقتت!
«بابا، چه طور مش قادر صابونپز سن و سالش از تو بیشتره، مگه نیس! پس چه طور موهای تو زودتر از اون سفید شده؟*»
وصفالعیش، نصفالعیش است. تا ساعتها، وقتی من بودم و نبودم توی ذهن تو، توی تمام حرکاتت، حالا که با آسودگی دقیق میشوم چقدر ریا بود؟ چقدر زود موهایت را که کوتاه کرده بودم، موهایم را. همانطور که گفته بودی عکسی بگیرم از خودم با موهای تازه کوتاه شده، از او هم خواسته بودی با موهای تازه کوتاه شده، نه! تازه مش شدهاش، عکس بگیرد؟ با همان شدت و حدت و علاقه؟ [حذف شد] تقصیرش چه بود؟ مثل من و شاید بدتر از من. شاید خیلی خیلی بدتر از من [حذف شد] با همان علاقه که دستهای مرا میگرفتی توی دستهایت که زبر بودند و زمخت و بزرگ ــ مردانه! ــ دستهای او را هم گرفته بودی توی همان دستها که حالا مرتب کرم مصرف میکنی که وقتی دستهای او را دوباره میگیری توی دستهایت آنقدر زبر نباشند و توی ذوق زن؟! و بعد با همان لبهایی که مرا بوسیده بودی، نوک انگشتانش را یکی یکی بوسیدهای؟

کتاب را میبندم. «درها و دیوار بزرگ چین» عکس شاملو. چشمهایم را نمیبندم که سعی نمیکنم Abschalten بشود ذهنم. لازم نیست. در صندلیی عقب تاکسی کاغذ کادویش را باز میکردم. کنارم نشسته بودی و درست مثل وقتی کنار او مینشستی تا کاغذ کادوی هدیهات را باز کند.
ــ تو نخواستی در کنار بقیه باشی. نتونستی به جز خودت بقیه را ببینی. سعی کردی تار و مارشون کنی!
بقیه یک عالمه «زن» بودند. زنهایی که با همان حدت و شدت خواسته بودی ببینیشان. ببوسیشان. بغلشان کنی. باهاشان بخوابی شاید!
ــ حتماً!
ــ رابطهی من و تو فرق میکرد با اونها!
ــ هه!
سعی نمیکنم نبینمت. اگر سعی کنم بیشتر میبینمت. حالم هم بد نمیشود. یادم میآید وقتی تنهایم گذاشتی بروی قدم بزنی، بهاش بگویی آمدهای بیرون آبلیمو بخری برای مادرت. حالش را بپرسی. نگویی من را گذاشتهای تنها توی خانهات. من هم ترسیده باشم. مهم نبود وقتی کنار دراز کشیدهای و موهایم را از پیشانیام میزنی کنار، آنطور که آن شب انگار دنیا هوار شد روی قلبم. و فقط قلبم. که گفتی او آزرده میشد اگر میفهمید. اگر میدانست. درگیر شده بود ذهنش و اصلاً عاشق نبود. [حذف شد]که دستت را، همان دست زبر بزرگت را دراز کنی دستش را بزنی کنار و با همان لبهایی که مرا بوسیدی لبهای او را هم ببوسی.
ــ ها! او را به خاطر شرافت انسانیاش دوست داری؟
برمیگردم پاراگراف قبلی. کی رسیدم اینجا؟ تو داشتی یکی یکی زنها را میبوسیدی و من میخواستم تار و مارشان کنم! موهای پدرش ریخته بود و هر چی مانده بود هم سفید شده بود. لب تمام مردها یک مزّه دارد. مزهی تمام لبها یکی است. حتی مزهی لب تمام زنهای دنیا هم ــ اگر ماتیکی نباشد. قرمز. زرشکی. صورتی ــ یک طعم دارند. فقط مهم است بلد باشد و بتواند خوب ببوسد. تو بلد نبودی خوب ببوسی. من بلد بودم. طعم لب تو هم مثل همهی لبهای مردهای دیگری بود که مرا بوسیده بودند.
ــ قلب من به اندازهی یک پنجره به سمت حیاط تو بازه تا هر وقت دلم تنگ شد ببینمت!
«بعدها این ماجرا در افسانههای مادربزرگان و ننههای پیر صورتهای گوناگون بسیار یافت. فیالمثل من خود یکی از این افسانهها را چنین شنیدهام که:*»
این هم یک هدیه است. هدیهای مثل تمام کتابهای دیگر توی کتابخانهام. از طرف مردهایی که یا مرا بوسیدهاند یا دوست داشتند ببوسند و در خیالشان بوسیدهاند. «نصفالعیش!»
ــ دوستت دارم کثافت!
ــ او سگ خیلی دوست دارد. من دوست ندارم. دمت را برای او تکان بده!
«زنش را دیده بود عقب مِجری ِ جواهری میگردد که پسر بزرگترش ساعتی پیشتر ربوده بود. نوکر باوفایش را دیده بود که توی دالان کلفت همسایه را بوسید و بهاش گفت:*»
من لبهای زیبایی دارم. تو بوسیدن بلد نیستی. به جای دستهایش اینبار لبهایش را ببوس!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* درها و دیوار بزرگ چین را میخوانم. از شاملو.
1. « مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمی است. یک روح هر چه زیباتر است و هر چه داراتر، به آشنا نیازمندتر است. حتی خداوند نیز دوست دارد که بشناسندش، نمی خواهد مجهول بماند. مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و درد بیگانگی و غربت را.
هر انسانی کتابی است چشم به راه خوانندهاش ...»
دکتر علی شریعتی
2. «آنان که در مذهب سختگیرترند، غالباً همانها هستند که از مذهب میبُرند. آنان گمان میکنند که از سَر ِ عشق به آزادی است که چنین کاری میکنند، اما، عشق به پاکی است که محرّک ایشان است ــ سودای حقیقت پاک، دور از سازش!»
رومن رولان/جان شیفته/ص. 1387

۳. در انتهای راهی بیعبور
گذشتن تو را انتظار میکشم
با چشمانی بینگاه
باز آمدنت
به طلوع ماه
در انتهای شب،
و تکرار مهربانیات
شکفتن نرگس پژمردهایست
خوبترین ترانهها
وقف صدای خفتهات
در پیچ کدام جاده،
خسته ماندهای؟
در پس کدامین دیوار،
به اندوه گریستهای؟
در قاب کدامین چشم
اسیر مِهر گشتهای؟
که ابرهای خستهی چشمانم
بارشی دوباره میخواهند؟
4. کسانی که ادبیات ارزشمند را طالب هستند، کسانی که از داستانهای عالی استقبال میکنند، کسانی که به ظهور نویسندههای «خوب» هنوز ایمان دارند، «آویشن قشنگ نیست» را بخوانند!
نویسنده: حامد اسماعیلیون/انتشارات ثالث/ کاندید جایزهی روزی روزگاری
5. «زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچهی «اکنون» است.»
سهراب سپهری
6. وقتی نتوانستم بنشینم روی مبل، چون نه پاهایم اطاعت کردند و نه دستهایم، ناگزیر خود را رها کردم و افتادم روی زمین. هادی گفت:«عمه افتاد!» پاهایم را دراز کردم، گفتم نه! میخواهم روی زمین بنشینم.
«در خداوندیات مردّدم!»
باید برای منیره نامه بنویسم ...
7. کسی گفت:«چیزی در تو، توی ذوق میزند! اینکه داری خودت را لوس میکنی. داری از بیماریات استفادهی ابزاری میکنی ...» نرم و آهسته گریه کردم ...
صبح که بیدار شدم، متوجه شدم تمام شب خواب بودم! یعنی حتی یکبار هم برای رفتن به دستشویی بیدار نشده بودم. حس کردم باید بروم دستشویی، وقتی بلند شدم اگر دستم را نمیگرفتم به دستهی مبل حتماً زمین میخوردم. با صورت میرفتم توی در و در با صدای بلند باز میشد و میخورد به دیوار و افتادن من باعث میشد مادر هراسان بیدار شود. چطوری خودم را نگهداشته بودم؟
تصمیم گرفتم تمام روز توی تختم بمانم. دیروز بیش از حد راه رفته بودم و این بود که حالا اینطور عضلاتم دچار اسپاسم شوند. دراز کشیدم و «غرور و تعصب» را باز کردم و خواستم بخوانم. یادم آمد که خواب عجیبی دیدهام. دکتر تقوی را در خواب دیده بودم. خواب دیدم مرا میبرد تا محل کار جدیدم را نشانم بدهد و خیلی خوشحال است و من با دلخوری دنبالش میروم و مدام با خودم میگویم«چرا درکم نمیکند؟ آخر من این همه راه را چطوری پا به پایش بروم؟» کتاب را میآورم بالاتر و میخوانم.
مادر صدایم میزند برای صبحانه. نان بربری ِداغ. کره و پنیر را گذاشته است روی میز. با یک فنجان چای برای خودش. رفته است حیاط. میروم و از آشپزخانه ظرف عسل را میآورم. یوسف چند روز پیش آمد و آن مادهی اسرارآمیز را داخلش ریخت و هم زد. مادهی اسرارآمیز! میگویند گرانبهاترین مادهی غذاییی دنیاست! به اندازهی ناخن از داخل ظرف مومی برداشت و ریخت داخل یک کاسه عسل و آنقدر هم زد تا یکدست شد. هر روز میخورم. برای صبحانه. حالا علیرغم آن مادهی حیرتانگیز، عسل برای معدهام خوب است. یک مشت گردو هم برمیدارم. مادر نشسته است. میروم و کتری و قوریی چایی را با یک فنجان اضافی میآورم. مینشینم. این چند روز عادت جدیدی پیدا کردهام و آن هم این است که مثل قحطیزدهها هول میخورم. طوری لقمهها را نجویده قورت میدهم که گویی اگر دیر بجنبم سفره جمع خواهد شد. اینطوری نفخ شکمم هم زیاد میشود. اینطوری شبها از درد شکم و پهلوها و کمرم خوابم نمیآید تا ساعتها و کتاب میخوانم! از امروز میخواهم آرام غذا بخورم. مثل همیشه که آرام بودم. خوب لقمهها را میجوم. داروها را میخورم. پردنیزول گلویم را تلخ میکند. کم میخورم. نصف یک نان بربری. عادت دیگری که پیدا کرده بودم این بود که شده بود سه تا نان برای صبحانه میخوردم!!! حیرتانگیز است نه؟!
میخواهم یک لقمه بردارم تا تلخیی پردنیزول را رفع کند، دست نگه میدارم. یک قاشق عسل میریزم داخل چایی و میآیم توی اتاقم.
ساعت نه و نیم است. زنگ میزنم به دکتر مسلمی. دیروز که استخر بودم و حتی چندین روز پیش بارها زنگ زده بود و میسد شده بود. دیشب هم که من تماس گرفتم جواب نداد. کمی با هم حرف میزنیم. میگویم دکتر متوتروکسات برایم تجویز کرده است. کمی مکث میکند و بعد انگار میداند مکث کردن ش چقدر ممکن است نگرانم کند با لحن شادتری آرامم میکند. کمی توصیه، کمی دلگرمی ... و صادقانه میگوید:«همه فکر میکردیم جعفری که چیزیش نیست!» نتایج ام.آر.آی را برایش میخوانم. از زیر و بم صدایش میفهمم که اینطور صحبت کردنش فقط بخاطر این است که من ناراحت نشوم. من ناراحت بودم. من هم میخندم و نمیگذارم فکر کند موفق نبوده است. کمی از دلتنگی و آرزوهای خوب و خداحافظی میکنیم. دیروز عصر، وقتی داشتم بروشور دارو را میخواندم دکتر آدرنگ زنگ زد. او هم همینها را گفت:«نگران نباش! وحشتناک هست عوارضش ولی میدانی که گاهی داروی خطرناکی عارضه نمیدهد ولی یک داروی معمولی و پرمصرف آدم را میبرد تا دم مرگ ...» مثال هم میزند. کمی آرام میشوم. زنگ زده است برای چند تا سوال تکنیکی و تخصصی! برای طرحش منتقل شده است آستارا! شده است مسئول اتاق عمل و اشکلاتی برایش پیش آمده بود که زنگ زده بود از من بپرسد. مدت زیادی با هم صحبت میکنیم. برایم جالب بود که دقیقاً روز قبلش یاد دفتر خاطراتش افتاده بودم که یک عالمه نوشته بودم برایش. دفتری استثنایی دارد. از سال 67 دوستان و افراد خاص و ویژهای برایش صفحاتی را سیاه کرده بودند. وقتی آورد برای من، گفتم خانم دکتر من «زیاده نویس»م ها! و نوشتم. عکس آخرین تابلویم را هم چسباندم روی یکی از صفحاتش. یاد همان آخرین تابلویم* افتاده بودم. و یاد دکتر آدرنگ ...
برویم به ادامهی مطلب؟
1. رسیدن به آرامش، همیشه آسان نیست. هر چند، باید بنویسم بسیار هم آسان است. خیلی فلسفی شد! موضوع این است که وقتی آدمی را میبینم که با گذشت سالها، هنوز به آرامش خاطری که نیازمند عشق، صداقت و «حساب پاکی» است نرسیده است، تنها سفارشی که میتوانم به او بکنم این است که دست از گول زدن خودش بردارد!
2. مردی را میشناختم سالها پیش. این مرد، آدم جالبی بود. همین جالب بودنش آدمهای زیادی را جذبش میکرد و شاید هنوز هم میکند. ولیکن این مرد با تمام جاذبههای احتمالیاش، یک عیب بسیار بزرگ و چندشآوری داشت و آن این بود که به شدت «دروغ» میگفت. این دروغ گفتنهای مصلحتی چنان برایش حالت عادی به خود گرفته بود که حتی ایمان داشت به شدت «درستکار» است. البته، مثل همیشه که هدف است که وسیله را توجیه میکند، این دروغ گفتن شاید در آن برحهی زمانی، برایش لازم هم بود چون میخواست برای زندگیی خود تصمیم بزرگی بگیرد.
این تصمیم آنقدر بزرگ بود که به قول «جان لاک»، باید در برابر چیزی یا کسی را «قربانی» میکرد و این جزیرهی سحرآمیز، وادارش میکرد تا به طرزی جنونآمیز و مرضی، دست به هر دغل و شیادی بزند. و البته قبلاً هم نوشته بودم که قربانی را خیلی راحت میشود در این سلسله مراتب کشف کرد. مثل «بون»!
القصه، این مرد مورد نظر ما، به خواستهی قلبیی خود رسید و اکنون در آشیانهاش مرغی دارد. و برای اینکه به این مرغ ثابت کند که چقدر «درستکار» است، کلی داستان دارد برای تعریف کردن که البته در هیچکدام آنها رگهای از صداقت یافت نمیشود. برای اینکه این موضوع زیاد نخنما نشود، یک ایدهی خوب به ذهنش رسید و آن، برملا کردن صحبتها، نامهها و اشاراتی بود که در واقع، افشای آنها به خود او آسیب نمیزنند. بلکه شخصیت صاحب آن نامهها را تحتالشعاع قرار میدهد. این حالت البته بازخورد وحشتناکی را به مرغ بینوا منتقل کرده است که گمان نمیکنم هرگز از آن رهایی بیابد.

3. در مورد IP زیاد خبره نیستم. ولی دوستی دارم که خیلی خوب میداند و به مدد این دوست خوب، توانستهام نشانی آدمی را که در وبلاگ من و دوستان من، کامنتهای والاگهرانه مینوشت را به طرز مزموز و عجیب و غریبی با IP آدم متشخصی تطابق بدهیم که اتفاقاً آدم پُرمشغلهای هم هست و بسیار تمیز هم هست، مدیر هم هست و کلاً آدم بیکاری نیست ولی میتوان در سایتهای معتبر و غیر معتبر زیادی کامنتهای طویل و کارشناسانه، زیرکانه و باسوادانهای از ایشان یافت که نشانهی خوبی از اشتغال شدید نیست!
البته تحقیقات هنوز ادامه دارد! پیشنهاد و انتقاد هم میپذیریم!
4. میگویم این اردیبهشت جهنمی چرا تمام نمیشود؟ تعداد زیادی از دوستانم را در این ماه، اندوهگین و دردآلود مییابم.
5. هیچ احساسی نسبت به آنکه دوستم داشت و مرا آفرید ندارم. مدتی است که دیگر حضورش را ابداً احساس نمیکنم و اسمش، چونان عظمت بیبدیلش، برایم به قدری از معنا تهی گشته که حتی نمیتوانم هجیاش کنم و چون لغتی بیگانه، خنثی و بیارزشی برایم تداعی میشود. «ایوب» نبی این طور مواقع چه میکرد؟
6. منتظرم «آویشن قشنگ نیست» به دستم برسد. ممنونم دوست خوبم که زحمت تهیهاش را کشیدی. مهربانیهایت شرمندهام میکند!
7. پُست قبلی، طرحی بود از داستانی کوتاه. ماجرایی کودکانه، خاطرهای محو ولی شیرین از شیطنتهای پاکدلانه. آنهایی که سنی از ایشان گذشته است شاید یادشان باشد و بقیه نه.
8. برای آخر این ماه، دوستانم در ارومیه منتظرم هستند. نتوانستم بهشان بگویم که بیماریام عود کرده است و امکان اینکه بروم خیلی خیلی ضعیف است. نمیخواهم ناراحتشان کنم ... ولی روزها دارند میگذرند و آنها منتظرند. چه کسی میگفت «برنامهریزی» خوب است؟!
۹. راست میگوید ... بیشتر مواقع از همهی دیگران راستگوتر است!
روی تکه کاغذ نوشت «حشرهکش». چهارزانو نشسته بود و تکه کاغذ را برداشت و بیحوصله چند باری تایش زد و بعد ماشین دوخت را برداشت و منگنهاش کرد «خوب شد! بلند شو برویم!» توی کوچه دوباره نقشه را مرور کردند«وقتی رسیدی، دستت را می کنی توی سبد و تکان تکانش میدهی و بعد یکی را برمیداری و توی دستت میگیری و وانمود میکنی داری بازش میکنی و بعد این را میدهی دستش میگویی نتوانستی بازش کنی ...» تکه کاغذ منگنه شده را گذاشت کف دستش و به سر کوچه اشاره کرد.
پسر کلاه حصیری سرش گذاشته بود. سرش را که بلند کرد تا پول را بگیرد یکی از چشمهایش را بسته بود و یک چشمی نگاهش کرد. تکه کاغذ منگنه شده را توی مشتش گرفته بود. پسر سکه را انداخت توی قوطی حلبی و سبد سبز رنگ پلاستیکی را گرفت بالا، دختر نشست و دستش را آورد پایین و پسر هم سبد را گذاشت روی قوطی بساطش. دختر دستش را توی تکه کاغذهای منگنه شده چرخاند و یکی را برداشت. سعی کرد بازش کند نتوانست. دستش را دراز کرد:«تو بازش کن!» پسر با بیحوصلهگی گرفت و بازش کرد«حشره کش!» این را گفت و از توی بساطش حشرهکش را برداشت و داد به دختر که حالا بلند شده بود و دامنش را مشت کرده بود. خندید و دوید سمت خیابان.
گوشههای بلند روسری را که باد زده بود روی صورتش کنار زد. با دیدنش بلند شد و به سمتش رفت«آفرین دختر خوب!» حشره کش را گرفت و تعدادی از لوازم را جابهجا کرد و جای خوبی برایش دست و پا کرد. بلند شد و در حالی که شلوارش را بالا میکشید نگاهی پیروزمندانه به دخترک کرد. با پشت دست دماغش را مالید«بده!» تکه کاغذ منگنه شده را گرفت و با حرص بازش کرد، نوشته شده بود «سوزن». خندیدند.
چندتایی دختر بچه پیچیدند توی کوچه، دستهایش را به هم مالید و داد زد:«گـَل شانسیوی میلازه اِلَه!*»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* «بیا شانست را امتحان کن!»
** عکس از آقای سروش خسروی، منظرهای از کردستان

یعنی میشود روزی اینجا راه بروم؟
*** بزرگترین جنایت آدمی، انکار خیانت است.
1. شُکر چشم تو چه گویم که بدین بیماری
میکند درد ِ مرا از رُخ زیبای تو خوش
2. خوب؟ حالا میخواهی چه کنی سوسن؟ فکر کنی دنیا دیگر به آخر رسیده است و نمیشود تغییری ایجاد کرد، حالا گیرم در خودت و نه بیشتر؟ یادت مگر نمیآید اولین باری که کسی در گوش راست تو گفت:«ام.اس»؟ شد اسمی دیگر، شناسهای دیگر و نشانی دیگر از تو؟ از آن روز که تا خانه گریستی آنقدر بیصدا که مادری که نشسته بود کنارت روحش ــ شاید ــ هرگز خبردار نشد که چگونه از درون شکستهای، تا دیروز که بی صدا انفجاری را در روحت حس کردی مگر چه آمده است؟ لحظاتی که ترس و اضطراب و دلواپسی چنان در همت ریخته بود که لرزان برخاستی و با اکراه حافظ را از میان کتابها کشیدی بیرون و سراسیمه گشودی تا بگوید که «در بیابان طلب گر چه ز هر سو خطری است ...» حرصت بگیرد و بگذاریاش سر جایش و همچنان حس کنی سینهات برآمده شده است از بس قلبت دارد با شدت میزند و ساعت را میپاییدی که کجا ماند تسبیح؟ بس که میدانستی و این «میدانم» چقدر نفرتانگیز است.
خوب؟ آنچه منتظرش بودی، بود! هر چه باشد یک «بهمن»زاد هستی و بهمن زاد «میداند» چه بلایی دارد به سرش میآید. همیشه میداند و بدبختانه این دانستن است که تنبل بارش میآورد و نمیگذارد بلند شود و دوباره لای حافظ را باز کند و همان صفحه را بیاورد و دوباره با حوصله بخواند و بغض نکند و بغ نکند و سعی نکند مادر و تسبیح نبینند پای چشمهایش خیس است و اخم کردهای و با تمام وجودت غور کردهای میان اصطلاحات و قلبت فشرده شده است گوشهای از سینهات، تنگ و مضطرب. خوب؟
مگر آن زمان حالت بهتر بود سوسن؟ آن روزها را از خاطر بردهای؟ زمانی که برای اولینبار بلند شدی و راه رفتی گویی دنیا را به تو داده باشند را فراموش کردهای؟ دوباره بلند خواهی شد، دوباره راه خواهی رفت بیآنکه دنبال شانهای، بازویی باشی تا بهش تکیه کنی. یادت باشد. یادت باشد این گذارهای تلخ را و نگذار خاطراتش محو بشوند و مجبور شوی دوباره از نو آغاز کنی. این از نو آغاز کردن همیشه هم خوب نیست. بگذار از همان جایی ادامه بدهیم که افتادی ... یادت باشد سوسن.
خوب؟ هر چه هست، دنیا به آخرش نرسیده است، انتهای ام.اس هم اینی نیست که در آن هستی. خودت بهتر میدانی. «میدانم!» انتهای سوسن هم این نیست. انتهای هیچ بودی این نیست. اگر این بود، عدم بود، نه بود. خوب؟ میدانم که میدانی چه میگویم. این را از چشمهایت که دیگر خیس نیست و مصممترین نگاههای دنیا را دارد میخوانم. انتهای تو این نیست که دراز بکشی و طلوع و غروب خورشید را نبینی و هوای سحرانگیز صبحگاهان اردیبهشتی را نکشی توی ریههایت و نروی سراغ بوتهی زنبقت که اولین گلش همین امروز شکفت. نروی سراغ بوتههای گل سرخت که لبریزند از غنچهها و هنوز میترسند رخ بنمایند. یادت باشد مدتهاست باهاشان حرف نزدهای و تهدیدشان نکردهای زود بشکفند. یادت باشد ننشستهای کنار باغچه و دست نکشیدهای به سیمای کبود بنفشههایت. شلنگ را برنداشتهای آرام و لطیف و عاشقانه آب بپاشی روی سر و صورت درختها. آب بچکد از نوک سرشاخهها و برگها روی خاک باغچه. نرم. یادت باشد این است که دنیا به انتها نرسیده است و هنوز زنبق بینهایت زیباست.

خوب؟ میبینی که چیزی نمیتواند زمان را متوقف کند. هیچ نیرویی. هیچ نیرویی نمیتواند تو را متوقف کند. همانطور که هیچ نیرویی نمیتواند این حرکت موذیانه و آزاردهندهی سیر بیماریات را متوقف کند. این «متوقف نشدن» را طوری باور کن که هیچ نیرویی نتواند باورش را متوقف کند. برای حرکت کردن، نیازی نیست پا داشته باشی. نیازی نیست به راستی «حرکت» کنی. تنها کافی است «رشد» کنی ...
3. شنبه، به تسبیح گفتم میآیم شام منزل شما. ساعت پنج عصر زنگ زد که پدر آمده دنبالتان زود آماده شوید. نمیخواستم زود بروم و خسته کنم خودم را، ولی بلند شدیم و رفتیم. فاطمه هم آنجا بود و رفتیم نشستیم توی حیاط و هوا لطیف بود و فاطمه پر جنب و جوش. تسبیح گفت حالا بیایید داخل! بلند شدیم و رفتیم داخل. ظرف میوه روی میز بود ولی خوب، فقط همین. نشستیم و به اصرار تسبیح در جای به خصوصی نشستم! بعد وای خدایا! صبح که بیدار شدم یاد هویج بستنیهای ممد(لوکس) افتاده بودم و حالا تسبیح برایم هویج بستنی آماده کرده بود. چنان به هیجان آمده بودم که در توصیف نمیگنجید. دو لیوان هویج بستنی خوردم. و بعد نوبت کیک بود! با کلی تأخیر «روزت مبارک!»

یک شام لذیذ و بینهایت لذتبخش ... تسبیح عزیزم. هیچوقت اینجا را نمیخوانی ولی، آن شب، آن عصر ... قشنگترین، به یاد ماندنیترین و زلالترین خاطرهی زندگیام بود. خیلی دوستت دارم!
4. «نومیدی هنگامی که به مطلق میرسد، یقینی زلال و آرامشبخش میشود. چه قدرت و غنایی است در ناگهان هیچ نداشتن!»
شریعتی/هبوط در کویر/ص203
1. وقتی «آنا کارنینا» عملش را نزد خویش توجیه میکند، ــ وقتی شیطان صفت میشود ــ دقیقاً مرا یاد «علیامخدره» میاندازد. به همان اندازه که ورونسکی با آن «دندانهای سفید مرتب» مرا یاد «مرد شمارهی یک من».

خیلی بد نیست، اینکه مدام این روزها مطالبی میخوانم که یادآوریام میشود. خوب است که یادم باشد و مرتب یادم باشد و هرگز یادم نرود چه شد. ابداً احساس بدی به من منتقل نمیشود. حس شیرینی هم نیست. هیچ مزهای ندارد. درست مثل دهانم که اینروزها هیچ مزهای را حس نمیکند. زندگیام این روزها دور کُندی دارد. در این دور کُند که لذتها و آلامم تصاعدی حس میشوند، خاطرات مجال عبور دارند و من با فراغ خاطری عجیب بیآنکه وانمود کنم حواسم بهشان نیست، میگذارم به من تنه بزنند، نیشم بزنند، کنایهآمیز خطابم کنند، تلخی کنند. شیطنت کنند و چشمهاشان بدرخشد و مثل آنا کارنینا خودشان را به آب و آتش بزنند تا قلبهایی مانند قلب «کیتی» را بلرزانند و لذتی شیطانی را زیر زبانشان مزهمزه کنند. آنچه این میان برایم جذابیت دارد، این است که چقدر معامله کردن بر سر «ورونسکی»ها، حقارتبار است. وسوسهانگیز است به شدت. حیلهگرانه و رذیلانه حتی. ولی وقتی خماری از سر آدمی میپرد، وقتی چشمها بینایی پیشین و ذهن آن حمایت قبل را بازمییابد، تنها حسی که در خیال آدمی نقش میبندد، فراغتی است که در توصیف و کلمه نمیگنجد.
به شدت احساس خرسندی میکنم. هرگز تا بدین پایه در درک سرخوشی غرقه نبودم.
2. امروز، صبح زود بیدار شدم. به فال نیک گرفتم، حس بهبودی در چهار ستون بدنم به وجدم میآورد. برخاستم و چونان گذشته، نه چون بیماری خسته، استحمام کردم و خوشرنگترین و دلپسندترین لباسم ــ که پارسال این موقع، خودم روی سینهاش منجوقدوزی کرده بودم ــ که خاطرات قشنگی دارم ازشان را پوشیدم. گوشوارههای آبیام را آویختم و گردنآویز بلندش را انداختم دور گردنم. امروز، یکی از قشنگترین روزهایی است که از ابتدای امسال گذرانده ام.
امروز، جمعه را، با اینکه جمعه است، دوست دارم. حالا اگر کسی جرأت دارد، چشمم بزند!
3. ذهنم درگیر انتخابات نیست. هرگز نبوده است. نه معتقد به «تحریم رأی» هستم و نه مشتاق «تبلیغات». اینروزها که به ناگهان تمامیی طبقات اجتماعی به شماره میآیند و دروترین نقاط کشورم در اذهان دولتمردانم زنده میشوند. وعدهها پرداخته میشوند و «کیفهای انگلیسی» میان مشتها، «سناریوها» یک شبه نوشته میشوند و شعارها، باکتریوار تکثیر مییابند، خوشتر دارم، کودکی شوم. کودکی، درست روی همان شاخهی درخت معروف ... با بلندترین صدایی که ممکن نیست گوشی نشنود فریاد بزنم: «پادشاه برهنه است!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نام کتابی از کودکیهایم.
** یادم رفت بنویسم! دوستانی که به من لینک دادهاند لطفاً آدرس را به این تغییر بدهند:
وقتی آدم بچه است، دنیا برایش خیلی خیلی بزرگ است. درختها بلندترند. طول و عرضها درازترند. حوضها عمیقترند. اتاقها زیادترند. آدم بزرگها «مهم»ترند!
اینرا که خواندم، درخت تاکمان یادم افتاد. آن ستونهای آهنی که پدر بر پا کرده بود، پَسَری که بلند کرده بود و شاخههای تنومند تاک پیر را انداخته بود روی چوبهای پَسَر. خوشههای سبز و سرخ که از میان برگهای تر و تازهی سبز آویزان میشدند و سیل زنبورهایی که ظهرگاه تشنه از نوشیدن آن همه شهد، دور شیر آب توی حیاط جولان میدادند و جرأت نمیکردیم نزدیک شیر آب بشویم. از ظهرها بدم میآمد. از نیش زنبور که یک بار پشت پاشنهی پایم را گزید و از حال رفتم. بچه که بودم. جای نیشش تا سالها، همانطور مانده بود به عنوان سند یک جنایت تلخ. یکبار هم که مهدی دهانش را گذاشته بود دور شیر آب که آب بخورد و زنبور کامش را نیش زده بود و چقدر میخندیدیم بهش. لب بالاییاش به اندازهی یک بند انگشت آویزان مانده بود. مادر با تنظیف، کیسه میدوخت. مینشستند با خواهرها توی حیاط و کیسهها را که میدوختند، بند باریکی دور دهانشان تعبیه میکردند و پدر و داداش بزرگه، میرفتند بالای نردبامها و خوشههای دستچین را میانداختند داخل توریها و سرشان را میبستند. اینطوری زنبورها که دور سر و بازوهایشان عصبانی وز وز میکردند از خوانهای متبرکی بینصیب میماندند. تلخ بود. درست مثل نیش خودشان. عکس خوشههای توریی سفید میافتاد توی آب حوض. ماههای سیاه و قرمز توی حوض، ظهر که می شد جمع میشدند نزدیک سطح آب. خم میشدم روی لبهی حوض و نگاهشان میکردم. فصل تخمریزیشان که میشد، پدر جاروی کوچکی را به سنگی میبست و گوشهای از حوض میانداخت. تخمشان را میریختند لای جارو. چند هفته بعدش، چه میدانم حساب روزها را آن موقع که همه چیز بزرگتر، بلندتر و طولانیتر بودند؟ با پسرها مینشستیم ظهر بشود و آفتاب صاف بتابد توی آب و آن موجودات چشم درشت لرزان سریع و تُند و تیز بیایند نزدیک سطح آب و یک آن دستمان را ببریم توی آب و بیاوریمشان بالا و آنطور که مثل لایهای از خزه روی پوست صورتیی کفهایمان دراز به دراز میافتادند تماشاشان کنیم که هر روز بلندتر و چاقتر میشدند. بعد میانداختیمشان توی آب و رفتنشان را تماشا میکردیم.

درخت سیب آخرین بار آنقدر سنگین شده بود که شاخههایش شکست. پیوندی بود. هم سیب سبز ترش میداد و هم سیب سرخ شیرین. سیبهایش سنگین بودند و آبدار و هر سال پدر میچیدشان و میگذاشت لای بریدههای کاغذ توی کارتنهای مقوایی و میگذاشتیم توی انباری. سیبهای سبزش که ترش بودند و سیبهای سرخش که شیرین. زیر آن پوست سرخ، تن سفید و آبداری که هرگز تلخ نبود و شُل نبود. سال آخر شاخههایش از زور سنگینی شکست. یادم نیست ولی خیلی بود، خیلی کارتن سیب جمع کردیم. بعدش یکهو دیگر درخت سیب نبود.
درخت توت داشتیم. میگویند درخت توت «سید» درختهاست. سنگین است. توتهایش به بلندای انگشت سبابهی کودکیهایم بودند. تنهاش شبیه تنهی درختی بود که «رامکال» استرلینگ تویش لانه داشت. برای همین خیلی دوستش داشتم. تابستانها، مادر چندتایی ملافه گره میزد به هم و هر کدام گوشهای را میگرفتیم و داداش رضا میرفت بالای درخت و شاخهها را میگرفت و تکان تکان میداد و توتها با صدای شترقی میریختند پایین. میان ملافه سنگین میشد و زورمان نمیرسید و میخندیدیم و صدای خندههامان میان همهمهی ریزش توتها و ساییده شدن برگها به هم، فریاد مادر گم میشد که میگفت محکم نگهدارید نریزد روی زمین. سبدها را پر میکردیم و دوان دوان میبردیم در خانهی همسایهها که بیصبرانه منتظر نوبرانه بودند. نوبرانههای به بلندای انگشت سبابهی کودکیهای من. سفید و درشت و براق و شیرین. زمستان بود که مادر یادش رفت و شیر نفت باز ماند و سر رفت و ریخت پای درخت و پدر با آنکه فردایش تمام خاک یخزدهی پای درخت را کَند و عوض کرد و کلی دعا و آرزو، دیگر بهار آن سال بیدار نشد و شاید هم شد ولی پدر حواسش نبود که بُریدش و هنوز به هفته نکشیده بود که ناخوش افتاد و گفتند توت سید درختهاست و سنگین است و دیه دارد. زنده بوده و پدر حواسش نبوده و عجله کرده است. میگفتند از تنهی درخت توت، تار و کمانچه میسازند. یک همچنین چیزی. بچه بودم یادم نیست زیاد.
وقتی بچه بودم حیاط خانهمان بزرگتر بود و حوضمان عمیقتر و آسمان بالاتر. آدم بزرگها مهمتر بودند و روزها طولانیتر و شبها تیرهتر ... چرا آنقدر آرزو داشتم زود بزرگ بشوم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. دیروز برنامهای پخش میشد از مرحوم سید رضا حسینی. داشت از روند مترجم شدنش میگفت. میگفت در ابتدا با مقایسهی ترجمههای ترکی استانبولی با متون فرانسوی ترجمه میکرده ولی بعد که میرود فرانسه و بلژیک و زبان فرانسه میخواند، میبیند ترجمه کردن از ترکی به مراتب سختتر بوده که ایشان داشته تمام آن مدت اینکار را انجام میداده و فکر میکرده راحت است.
2. احسان کوچولو چند روز پیش برایم گل آورده بود. گلهای ریز سفید و زرد با یک شاخه گل خشخاش(شقایق). شقایق دو تا غنچه هم داشت. امروز که بیدار شدم، نگاهم خورد به لیوانی که گلها را گذاشتهام هنوز توی آب. حس کردم چیزی بهشان اضافه شده است. عینکم را که زدم دیدم هر دو تا غنچهاش باز شده است. دلم رفت!
3. سال هفتاد و شش شاید آخرین سالی بود که من آن همه کتاب روسی را قلمبه قلمبه قورت دادم. بدجور بهم میچسبید خواندن کتابهای روسی. در تمام این مدت، اصلاً پیش نیامده بود جز «یادداشتهای یک دیوانه» از گوگول که پارسال خواندم. حالا بعد از این همه وقت، «آناکارننیا» بدجور دارد احساساتم را تحریک میکند. با آنکه دستهایم توانش را ندارند که حجم سنگینش را نگهدارند و زود زود میگذارمش کنار تا خستگی در کنم، ولیکن به شدت شیفتهام کرده است.
4. یادتان هست؟ مرد پیر مدام میگفت با سمت راست بدنت مشکل داری و من تکذیب میکردم که نه! سمت چپم مشکل دارد؟ در تمام این مدتی که ام.اس عود کرده است، سمت راست بدنم در اختیارم نیست.
1. میگوید: آدمها خودشان باعث اتفاقات میشوند. مثلاً همین پریروز با بچهها صحبتش بود، گفتم مصطفایی هی میگفت کاش یک مریضی میگرفتم یک مدتی میرفتم استعلاجی که کنسر گرفت و اونطوری شد ... تو هم همینطوری ...
نمیگذارم ادامه بدهد، میگویم: دیدهای یک ماشینی چیزی که مدام باهاش کار میکنی؟ هر تق و توقی، هر صدای ناکوکی، هر زرتی پرتی بهت این آگاهی را میدهد که ایرادی هست توی دستگاه؟ متوجه میشوی انگار که جزئی از وجودت است؟ من داشتم این حادثه را حس میکردم که از آن آذرماه پیگیر شدم کارم را تغییر بدهم، دقیقاً میدانستم چه زمانی از توان خواهم افتاد و دقیقاً همان روز به تسبیح گفتم بیا برویم پیش دکترم و حتی یک روز بیشتر هم صبر نکردم ...
2. هانیه توی مدرسه با دماغ خورده بود به سر یکی از دوستانش و کمی خون دماغ شده بود و دماغش بگویی نگویی ورم کرده بود و کلی دکتر و عکس و اینها، یک بابایی گفته بود آقا این دماغش شکسته، چهارصد تومان خودم میگیرم یک دویست تومانی هم هزینهی بیمارستان فردا ساعت یازده بیاورید برای عمل! حالا بماند که کلی نگران بودم چون این جراحیهای ای.ان.تی خیلی ریسکشان بالاست و تصور اینکه هانیه سر یک دماغ حالا شکسته یا نشکسته برود آن دنیا کلی نگران بودم. خلاصه، برادرم برده بود پیش یک دکتر دیگری و آنها هم بعد از کلی عکسبرداری مجدد و اینها، تشخیص دادهاند که هیچ شکستگی وجود ندارد و خدایی هم بعد از خوابیدن تورم بینیاش، هیچ شکل ظاهریاش عوض نشده بود. خلاصه عمل جراحی منتفی شد ولی حالا یک عدد هانیه جعفری را تصور کنید که دماغش به اندازهی یک وجب آویزان شده است که من باید دماغم را عمل بکنم! جلوی دوست و همکلاسی آبرو دارم!!!
3. من درماندهام که «اورهان ولی» نویسندهی خوبی است یا «شهرام شیدایی» مترجم شایستهای؟
«... انگار دختر هم متوجه این شد که نسبت به او احساس نزدیکی میکنم. مدام به من نگاه میکرد. برای این که فرق این نوع نگاه را با نگاههای دیگر بدانم، ماجراها از سر گذراندهام. در مورد من چه فکر میکرد؟ مطمئنم که مرا بالاتر از خودش میدانست. احتمالاً به خاطر سر و وضعم، فکر میکرد درآمد و زندگیی خوبی دارم. آخ! ما خُرده بورژواها چقدر انسانهای تقلبی و پُر زرق و برقی هستیم. همه چیزمان دروغ است. کوچکترین دروغ را درست زمانی که داریم رُک و پوست کنده دروغ میگوییم، بر زبان میآوریم. آنهایی را که بر زبان نمیآوریم چه؟ وحشتناک است. کسی چه میداند، شاید هم با خودش میگفت:"من گوژپشتم. اما اون نیست." اما از کجا معلوم که من هم بعد از دو روز در یک تصادف، دو دستم را یا دو پایم را از دست ندهم؟ تازه، من آن زمان مثل او در زندگیی طبیعی نخواهم بود. میدانید یک لحظه چه چیزی از ذهنم گذشت؟ با خودم گفتم:"اگه من با این دختر ازدواج کنم، آیا بچههامونم گوژپشت میشن؟" خیلی در قوانین وراثت فیزیولوژی وارد نیستم؛ اما، احتمالش خیلی زیاد است. خُب مگه چی میشه؟ اوه، انگار واقعاً عاشق عایشه شدهام.
آخر سر خورشید پشت تپههای روبرویی غروب کرد. کاش نمیکرد؛ چه روز قشنگی بود!»
بعد از ظهر / اورهان ولی/1949/ترجمه شهرام شیدایی
برای علاقهمندان: انتشارات کلاغ سفید 1382
4. بدون شرح!

5. دیشب، صداهای دستگاه ام.آر.ای داشت به خندهام میانداخت! سرعت که میگرفت، انگار مدام میگفت:«دو گِد! دو گد، دو گد ... دو گد!» یعنی «پاشو برو»!!!
چه کسی اولین بار صدایت زد؟
وقتی دل را به میان سینهات دوختند، و هستیی پُر دردت را به هم آوردند، آن لحظهی بینظیری که دستهایت را برای نخستین بار در خلقت، از هم گشودی و رمز عظیم میان آن دو را به نمایش آوردی چه کسی تو را اولین بار صدا زد؟
زمانی که رنج و درد را، چونان موهبتی ازلی، «پذیرفتی»، چه کسی گفت بنشین؟ چه کسی گفت برو؟ و زمانی که خندهات، حکایت دهشتناک کنده شدنی از جان شیرینت، زمانی که نوشیدن شب، میان سرانگشتانت، پگاه خنک دلهرهای شد. دلهرهای که از عطش تشنهتر است و هنگامهای که در بطن تو جای گرفت. از خلقتی که با تو پایان گرفت ... چه کسی صدایت زد «مادر»؟
بنشین مادر! سالهای زیادی است سر نگذاشتهام روی نرمترین «جان» عالم که تکیه بدهی به آفتاب و من «جان» بنوشم. بنشین و بگذار تا در عبوریترین چشمهای عالم، آن تیلههای متحرک جانبخش روحافزا را به ترنمی دلکش مهمان شوم. تکانم بدهی تا سرمست شوم. نگاهم کنی تا ببینم. صدایم کنی تا بشنوم. و من رنجت شوم.
ببخش که نشنیدمت هرگز. ببخش که ندیدمت هیچ وقت ... ببخش که در بودت، نترسیدم از نبودت. ببخش که سایهای شدی در کنارم. ببخش که نشد بگویم چقدر ... چقدر به لحظهای که اولینبار صدایت زد، غبطه میخورم.

امشب، پیش از آنکه بخوابی، آنقدر سنگین، اینقدر سبک، درست همان دمی که چشمهایت دیگر مرا در تاریکی ندید، صدایت که زدم، یک پاسخ به من بده! به من بگو، چه کسی اولین بار صدایت زد «مادر»؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*** نوشته است:
تمام سرنوشتم؛
یک درختُ
چند لکه ابر بود
در فنجانی واژگونه
از قهوهی چشمهات
*
هرگز ننوشیدمت!
فیالبداهه سروده شد!

دستهایت را از هم بگشای و بگذار
پرندهی شهوتم میان آویزانیی مادرانهی سینهات تخم بگذارد.
اینگونه که چون شاخساری کهن ایستادهای،
میان دامنت آن پشتههای دیرینهای که سر پایت نگاه میداشتند را به من ببخش
تا تو را به «تجدّد» برسانم.
به آن شعار دلپذیری که مرا به خویش میخواند.
تو «مادر» من!
که آموختهای برای من باشی،
تنها از آن من و خواهشهایم که چون بارانی ناگزیر سرشانههایت را خیس از تمردّی ناهمگون و زننده میکنند،
باش و بگذار دامنت را به روی «تمدن» بگشایم.
به پدران آسمانیام سوگند، این بار که آبستن شوی،
لذتی خواهی یافت که هرگز نمیشناختیاش.

۲. به مرد شمارهی یک من:
«از یک عشق قدیمی نجات پیدا کردهام؛
دیگر همهی زنها زیبا هستند؛
پیراهنم تازه است،
حمام کردهام،
اصلاح کردهام،
صلح شده.
بهار آمده.
خورشید در آمده.
به کوچه رفتهام. مردم آراماند؛
من هم آرامم.»
اورهان ولی/رنگ قایقها مال شما
1. خانم م. زیر بازویم را گرفته بود. تسبیح طاقت نیاورد با من برود بالای سن. از بین جمعیت به سختی میگذریم و دست خانم م. زیر بازویم میلرزد. از پلهها خودم را میکشم بالا و نگاهها سنگین است. چند قدمی روی سن پیش نرفتهام که دکتر بیگی متوجه پاهایم میشود. دستهایش را به هم گره میزند و به سمتم نیمخیز میشود:«چی شده؟» خانم م. بغضش میشکند. از خانمی که مسئول دادن لوح یادبود است میخواهد سریعتر مال مرا بدهد به دست استاندار. میآیند جلوتر و هدیهام را میدهند. نمیدانم در آن لحظه شکستن بغض من بود که خانم م. را به گریه انداخت یا صدای بغضآلود او. آقای ن. میپرسد مشکلشان چیست؟ خانم م. میگوید ام.اس دارد. میخواهیم برگردیم که معاون استاندار جلویمان را میگیرد:«شماره تلفن لطف کنید تا با شما تماس بگیریم!» نمیتوانم بایستم. شماره را با صدای خشدار و خسته میگویم. آزاده میآید کمک میکند دو نفری زیر بازوهایم را میگیرند و از پلهها پایین میروم. آن همه نگاه که سنگین افتاده بود روی هیکلم را حس نمیکنم. چندتایی از همکاران میآیند و میبوسندم«حق به حقدار رسیده! لیاقتش را داری ...» نفس نفس میزنم نمیتوانم بایستم. به هر زحمتی است میرسیم انتهای سالن. تسبیح گریه میکند، بغلم میکند. مینشینم. تسبیح را صدا میزنند که معاون استاندار کارتان دارد. وقتی برمیگردد پاکتی را به عنوان هدیه دادهاند. خانم م. هدیهی خانم دکترها را میدهد. خودش هم برایم دسته گل گرفته بود. نفس کم میآورم. خانم ش. میگوید جعفری جان میتوانی یک دقیقه برویم بیمارستان؟ زنگ میزند از بیمارستان راننده میآید و میرویم دفتر دکتر کاشفیمهر. میخواهد دلداریام بدهد. خیلی حرف دارم بزنم ولی نمیتوانم. میگوید همه چیز را برای آسایش شما آماده کردهایم خانم جعفری. این دوره هم میگذرد خودتان که بهتر میدانید. میخواهم بگویم میدانم ولی چرا باید آنقدر لفت میدادید تا کار به اینجا بکشد؟ من که بارها گفتم دیگر دارم تمام میشوم؟ به شدت تشنهام است. کمی آب میخورم. خانم م. شروع میکند به تعریف کردن از من. حوصله ندارم. دکتر کاشفیمهر سعی میکند از دلم دربیاورد. بلد نیست یا چشمهای ناباور و پوزخندی که نشسته گوشهی لبم ناکامش میگذارد. با کمک تسبیح بلند میشویم. توی راهروها که راه میرویم همه متعجب نگاهم میکنند. خانم م. میخندد و میگوید جعفری الان همه فکر میکنند زایمان کردهای داریم میبریمت خانه. یاد روزی میافتم که علی کوچولو به دنیا آمده بود و من نشسته بودم توی حیاط بیمارستان و زار زار گریه میکردم از درد و رنج و زنها نگران میپرسیدند دخترم بچهات مُرده؟
2. ظریفه با دکتر تقوی صحبت کرده است و ماجرایم را تعریف کرده است. دکتر تقوی یک آن به ذهنش خطور کرده است که چرا از من در بخش آمنیوسنتز که به علت نبودن کادر هنوز به طور رسمی راهاندازی نشده است استفاده نکند؟ بلند میشود زنگ میزند به مترون و مرا پیشنهاد میدهد و میگوید تمام شرایط خانم جعفری را هم میپذیرم. حتی اگر مدتی نبود هم موردی نیست. بفرستیدش پیش من.
3. دیروز بیرون که تسبیح را صدا کرده بودند، کلی مترونمان را به دعوا گرفتهاند که چرا کار این خانم را اینقدر لفت دادید که اینطور بشود؟ وظیفهی بیمارستان بوده که بلافاصله شرایط راحتی برای من فراهم کنند. تسبیح ماوقع را گفته بوده. گفتهاند چطور در فلان بیمارستان و بهمان بخش یک همچنین شرایطی را به سرعت حل کردند؟ فلانی آسم داشته فلانی میگرن داشته و ... از خودم میپرسم دقیقاً چند بیمار ام.اسی در دانشگاه علومپزشکیی تبریز مشغول به کار است که اینقدر برایشان بغرنج است درک شرایطم؟
4. «سلام مادر عزیز و خوب خسته نباشید. مادر عزیز قول میدم که خطم را خوب بکنم و قول میدم که پسر خوب باشم تا شما و خدا از من راضی باشد. مادر مهربان خواهش میکنم که لباس سیاه نپوشید و لباس رنگارنگ بپوشید تا دلتان باز شود و به موهایت رنگ بگذار من شما و عزیز و علی را به اندازهی ستارههای دنیا دوست دارم. معذرت میخواهم برای این که کارهای بد انجام دادم و شما مادر مهربان تحمل کردید. مادر خیلی خوب و خیلی مهربان من نمیدانم که شما راضی هستید یا نیستید مادر مهربان و خوب.
از طرف امیر و علی
نویسنده امیر میر کلامی»

نامه را عیناً بدون ویرایش آوردم. از نامههایی است که دوقلوهای خانم شریفی برایش مینوشتند تا دست از عزاداری برای پدرشان بردارد.
5. معجزه، یعنی لمس دردها و دریغهای همنوعان. پیش از آنکه فرصتها از دست برود، پیش از آنکه حادثه اتفاق بیافتد.
6. رها، از صورت «مونلایک فیس»م وحشت میکند!

آن چند تار مویش را من گرفتم بستم![]()
«چه کارها که برای این وطن نکردیم!
یکیمان مُردیم؛
یکیمان نطق کردیم.»
قصهای برای امشبم بپیچ! با چند برگ کاهوی تُرد، چند ورق گوجهفرنگی. قصهای برای تمام این شبهایی که درد همبستری کینهتوزم بود، هست. دلبستگیهایم را خشک کردهام زیر باران تمام شبانههای پُررنجم. فردا که خورشید بیدار شود، با انگشتهایت خاک خیس و نرم باغچه را سوراخ کن. عمود انگشتت را فرو کن. یک سوراخ باریک و عمیق. دلبستگی خواهم کاشت. وقتی سوراخها را بپوشانیم، تو آرام خواهی گرفت. من تسلّا. یک جرعه عطش، یک جام کبود. دستهایت را توی دستهایم میگیرم زیر آب. آبی از چهار روزنه میریزم. انگشتانت را میگیرم میان دستهایم. تو با آن همه بوی تُند عشقه، من اطلسی خواهم کاشت. بگذاری تا بدانم میان برکهی چشمانت، کدام حادثه پنهان است؟
قصهای برای هر شبم، ترانهای برای هر دمی که بی تو. ترانههایی از صبح و بنفشه، صبح و غزلخند درخت پیر، انگار آلبالو. قصهام را نخ میکنم از شاخههای تاک، ــ که دیگر نیستند ــ بریدیم، خواهم آویخت. چشمهایت مانند بهار. چشمهایت مانند هوا. من شبیه عطر بهارنارنج حیاط اکرم و امین. امین و اکرم و حیدر و نسرین. بستری از گلهای محمدیی آبستن. دانههای سبز، گرد ... تو پُر. «ایت بورنی» بچینم تو بخند. تو تنها بخند.
سرم روی زانویت، هوس. انگشتانت میان موهایم، قفس. صدایت میان هستیی من سترون. عبوس. زنجرههایی در تلألؤ و حسرت. کوتاهتر از اردیبهشت. قصهات را شروع میکنم با «یکی نبود، یکی بود ... هر کسی یک جایی بود. تو یک طرف، من یک طرف.» دست هایت روی شانهام، که بالاست، نرم. مواج زیر پوستم. خُنک. صدایت شبیه پرنده، پر که میزنیم. «یکی آن طرف، یکی این طرف ...»
میان چشمهایم تو بخند. میان بودن تلخم تو بخند. دستهایم مذبحهی لطف عظیم. تو همه خنجر امکان و عدم. من عدم، تو بمان.
«بی آنکه کسی بداند خواهم مُرد
کنار دهانم
لختهای خون خواهد بود.
آنها که نمیشناسندم خواهند گفت:
"صد در صد عاشق کسی بوده"
آنها که میشناسندم خواهند گفت
"بیچاره، چه فلاکتی کشید ..."
اما دلیل واقعیی آن
هیچکدام از اینها نخواهد بود.»
شبانه، که تیرهتر از زلف من است. شبانه که ماه در خواب میبیند سفر عهد عتیق، من و شبپره میرقصم/یم شاید از انگار. سرم روی سینهات تنگ. لبت روی پیشانیام سنگ. بربط و ربط و رباب. زخم بزن بر گیسوانم. تار. خون بشوی و بنوش و بخواه. امشب از رسولی دیگر پیامی دارم. امشب از حنجرهها نور میبارم. تو نخند. تو در این صبح کریه، تو در این عشق مذاب. تو در این چلچلههایی که زیر بام دل من خانهای ساختهاند، تو از این شبچرهها که از سینهی بستهی من گَوَنی دزدیدند. به یک دین بزرگ گوی سلام. به خدایی که جدید است. به خدایی که نه خواب است و نه بینا. به خدایی که مرا در شب تاری، به بلندای توصف آویخت. به این خدایی که جدید است بگو. من و آیینه از آب و هوا لبریزیم.

« در خواب مادرم را مُرده دیدم.
با گریه بیدار شدنم
یاد گریهای انداخت مرا
صبح عیدی که بادکنکم از دستم رها شده به آسمان رفته بود
و من به آن نگاه میکردم و گریه میکردم.»
اشعار از رنگ قایقها مال شما/ اورهان ولی/ ترجمه شهرام شیدایی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* میگوید فردا صبح دکتر حیدرزاده میخواهد بیاید دنبال من تا برویم محل جشن پرستاری!!! این در حالی است که هنوز محل جدیدی برای ادامهی کار من در نظر نگرفتهاند.
** فردا آش نذری هم داریم.
*** یک آدم آشغالی در وبلاگ دوستانم اراجیف مینویسد از جانب من و علیه من و در جهت ارضای عقدههای کوتولهآنهاش. طلب مغفرت و شفای عاجل دارم از رب جلی.
1.
آسمان، بیکرانه بود و
سفید
و بس روشن!
آسمان، خالی بود ــ:
نه ماه در آن بود و نه هیچ ستارهای
تنها درختی در فضا ایستاده بود؛
و باد هم آنجا بود
و باد میوزید
درخت از فضا تغذیه میکرد.
و مورچگان
در درخت میزیستند و از برگهای آن
تغذیه میکردند
باد، درخت، مورچگان
و فضا را
نیروی «کلمه» اداره میکرد.
ولی «کلمه»،
چیزی نبود که بتوان آن را دید.
«کلمه» ــ
نیرویی بود که به یک چیز،
توانایی آفرینش چیز دیگر میداد!
2.
در آغاز،
قطرهی بسیار بزرگی شیر وجود داشت. سپس «دونداری» آمد و سنگ را خلق کرد. پس سنگ، آهن را خلق کرد و آهن، آتش را خلق کرد و آتش، آب را خلق کرد.
«دونداری»، برای دوم بار، پایین آمد. و او پنج عنصر را بر گرفت و آنها را در قالب انسان شکل داد.
اما انسان مغرور بود.
پس «دونداری»، نابینائی را خلق کرد. و نابینائی انسان را مغلوب کرد.
اما، وقتی نابینائی بسیار مغرور گشت،
«دونداری» خواب را خلق کرد و خواب نابینائی را مغلوب کرد.
اما وقتی خواب بسیار مغرور گشت «دونداری» رنج را خلق کرد و رنج خواب را مغلوب کرد. اما وقتی «رنج» بسیار مغرور گشت، «دونداری» مرگ را خلق کرد و مرگ رنج را مغلوب کرد.
اما وقتی مرگ بسیار مغرور گشت
«دونداری» برای سومین بار پائین آمد،
و او، با نام «گوئهنو»(Gueno) آمد، آنکه ابدی بود،
و «گوئهنو» مرگ را مغلوب کرد!
آفریقا، افسانههای آفرینش/ یولی بایر/ ژ. آ. صدیقی/1354/مؤسسه مطبوعاتی عطائی
3. کارتون «مداد جادو» یادتان هست؟ دلم یک مداد جادو میخواهد ...
۴. هی مرد! خیلی نامردی است که یک روز بنشینی و دو دو تا چهار تا نکرده، این همه بیگدار به آب بزنی و فکر کنی خیلی «کارت درست است!»
۵. حال من خوب نیست ...

1. کسی از سر مهر،
خواب مرا دزدید
خواب مرا توی آبی انداخت
که به چشمان تو ساحل میدوخت ...
هیجدهم اردیبهشت۸۴
2. دیروز برای ناهار دعوت بودیم. من و مادر. ناهار برگشت فاطمهی عزیزم از حج عمره. ولی از آنجایی که نمیتوانستم بنشینم، نرفتیم. خانم ح. زنگ زد گفت برای خداحافظی از سمیه، میخواهند در اتاق عمل یک پارتیی کوچک برگزار کنند. گفتم محیط اتاق عمل مناسب نیست. فقط کافیست که دکترها بفهمند و اعتراض کنند. گفتم بهتر است یک جای دیگری جمع شوند. قرار گذاشتند برای پارک. اصرار کرد که من هم باید باشم. گفتم نمیتوانم بنشینم. گفت خودم میآیم دنبالت. ساعت سه و نیم بعد از ظهر، همراه خانم خلیلپور آمدند دم در خانه و سوار شدیم رفتیم. بد جوری باد میوزید. مریم زنگ زد که نشستیم توی پارک ولی خیلی سرد است و باد تندی هم میوزد. قرار شد برویم یک کافیشاپی جایی. آخرش رفتیم همان پارک. بچهها، زیراندازها را آوردند بالا و نزدیک خیابان روی چمنها پهن کردند. به زحمت و کمک مریم و ظریفه از ماشین پیاده شدم. دو نفری زیر بازوهایم را گرفته بودند. اکثر بچهها آمده بودند و این اولین باری بود که در تمام این مدت مرا در چنین حالتی میدیدند چون عموماً وقتی حالم اینطوری میشد تمایلی به دیدارشان نشان نمیدادم. با کمک وجیهه از جوی آب رد شدم. برای رد شدن از دیوار کوتاه اطراف پارک، نشستم و بچهها پاهایم را بلند کردند و انداختند آن طرف دیوار و دوباره با کمکشان بلند شدم و نشستم روی زیرانداز. کمی اولش شرم داشتم و بغض. رویم نمیشد نگاهشان کنم. وحیده هم آمده بود برای دیدنم. رنگ و رویش پریده بود. گفت اصلاً خبر نداشت حالم اینقدر بد است و فقط آمده تا مرا ببیند. زهرا و خانم نژادی و حسنزاده و صدیقه و فرزانه هم آمده بود. دور هم نشستیم و بچهها که از میز ناهار ظهر میوه و شیرینیشان را برداشته بودند دادند تا من بخورم. یک عالم هم پفک چیتوز موتورسوار گرفته بودند که من دیوانهاش هستم. هر کاری کردم جلوی خودم را بگیرم، نتوانستم. یک چندتایی خوردم. هر چند مزهی دهانم عوض شده بود و نمیفهمیدم چی دارم میخورم. کمکم بچهها بلند شدند بروند. کادوهای عروسیی سمیه را باز کردیم و سمیه زد زیر گریه و کلی بچهها سر به سرش گذاشتند و خندیدند. ظریفه گفت توی برنامه استعلاجی ننوشتهاند برای همین بیشتر بچهها اصلاً نمیدانند من حالم بد است. گفت میآیم دیدنت. چندتایی عکس یادگاری با سمیه گرفتیم و بلند شدیم برگردیم. به مادر سپرده بودم آمپولم را بردارد ببرد منزل تسبیح اینا. هم خودش در خانه تنها نماند هم یک تُک پا برویم بیرون دور از خانه هوایمان عوض شود. موقع برگشتن مریم کنارم نشست. وقتی مریم پیشم مینشیند آرامتر میشوم.
خانم ح. به مادر گفت «این هم امانتیتان حاج خانوم، ساغ سلامت!» وارد خانه که شدیم فاطمه مراقب بود. تسبیح دستم را گرفته بود، دهان کجی میکند که بگذار خودش راه برود. حسودیاش میشود که خالهاش دست مرا موقع راه رفتن بگیرد. دراز میکشم روی کاناپه. فاطمه از دور نگاهم میکند. تسبیح کوکوی ماکارونی میپزد. خیلی خوشمزه بود و با حرص خوردم. مقدار زیادی هم آب نوشیدم. نزدیکیهای شام بود که حس کردم معدهام سنگین شده است. برای شام ماست و برنج خوردم. تسبیح ناراحت بود. میگفت «کاش کوکو نمیپختم. گفتم ناخوشی بهت میچسبد.» میگویم عالی بود. علتش این است که شربت معدهام را مرتب نخوردم این چند روز.
3. نسرین اس.ام.اس زده: «سلام پرستار نمونه! امیدوارم حالت خوب باشد.» زنگ میزنم. سامان پسرش برمیدارد:«تو کی هستی؟» می گویم سامان گوشی را بده به مامان. نسرین گوشی را میگیرد. صدایش قطع و وصل میشود. فقط این را میفهمم که مرا به عنوان «پرستار نمونه» انتخاب کردهاند! توی جلسه عنوان شده و همه موافقت کردهاند!
نوشدارو بعد از مرگ سهراب!

4. امروز طبق قرار قبلی، خواهرزادهام، یوسف آمده بود برویم گل بگیریم. صبح زود که از درد معدهام دوباره بیدار شده بودم، وقتی رفتم توی حیاط از دیدن منظرهی عجیبی هول برم داشت. تمام سطح دنیا را لایهی سنگین و ترسآوری از رُس و خاک که همراه باران باریده بود پوشانده بود. ساعت نه که با سر و صدای هادی بیدار شدم، مادرش داشت حیاط را میشست. منظره هولناک بود. یوسف که آمد به زحمت بلند شدم و کمی صبحانه خوردم. بعد از صبحانه رفتیم برای گرفتن گل. هر چه ماشین بیرون بود، زیر لایهای از رس تغییر ماهیت داده بود! تا به حال یک چنین منظرهای ندیده بودیم. موقع راه رفتن خجالت کشیدم دست یوسف را بگیرم. با فاصله از من و مراقبم راه میرفت. از اینکه بدون تکیه دادن به کسی توانستم چند قدمی راه بروم تا داخل محوطهی گلخانه خیلی کیف کردم. هر چند به شدت میترسیدم زمین بخورم. رفتیم مقدار زیادی بنفشه خریدیم و یک بوته گل رز صورتی. هادی بویش میکند و میگوید: «عمه بهش ادکلن زدهاند ها!» کمی هم مینا. برگشتیم و یوسف زحمت گلها را کشید. گلدان پریوش و رنگارنگمان را هم که کوچک بود، عوض کردیم. باغچهی کوچکتر را من کاشتم. زانوهایم را که خم کرده بودم، الان دارم میمیرم از درد. ولی همین که توانستم چند ساعتی سرم را با گل و خاک گرم کنم خوشحالم.
5. سرباز معلم عزیز، بابت کتابها و امضای قشنگ بچهها یک دنیا ممنونم.
6. کلبهی دنج عزیز، من با وبلاگ شما مشکل پیدا کردهام چرا؟ مدتهاست که هر وقت میآیم وبلاگ شما، سیستمم هنگ میکند و نمیتوانم کامنت بنویسم برایتان! « آ! »
1. تمام زنهای زیبا فکر کرده بودند
که شعرهای عاشقانهای که نوشتهام
برای آنها نوشته شده.
و من دائماً اذیت میشدم
از اینکه نوشتههایم
آنها را بیهوده به خود مشغول کرده.
رنگ قایقها مال شما / اورهان ولی / ترجمهی شهرام شیدایی
2. «قربانی» کردن، قدمتی دارد به طول انسانیت. قربانی دادن شاید قدمتی دارد به قدمت حیات، زمین. آسمان. زندگی. «قربانی» شدن شاید قدمتی دارد به اندازهی حسادت، حرص ... زیادهخواهی.
از همان زمان، هابیلهایی بودند که «قربانی» شهوت هم بشوند حتی. شهوتی که با حرص و تمایل درآمیخته باشد تا چشمهایت را ببندی و بی هیچ چشمداشتی، حقیقتی را سر ببری تا به واقعیت برسی. از همان دمی که «میوه»ی ممنوعه را گاز زدیم تا بهشت برین را برای رسیدن به واقعیتی، قربانی کنیم. چگونه میشود از این ابرام چشم پوشید و انکارش کرد؟
«قربانی»ها بدون استثنا، همواره موجوداتی کوچک و ساده و زودباورند. باید کوچک باشند تا بتوانی بر جنب و جوش وحشتش غلبه کنی. باید ساده باشد تا فریبش بدهی. باید زودباور باشد که بکشانیاش سمت خنجر. بباورانیاش که زندگی همین است. برای رسیدن به واقعیت، حقیقت را باید سر برید.
قربانی باید «استمرار» داشته باشد. قربانی باید نسلی پایدار داشته باشد. داغ قربان بر پیشانیاش خورده باشد. دستی سرخ باید پشمش را نشان زده باشد. باید گوشش را برید تا بین تمام موجودات مشخص شده باشد. قربانی نباید «اسم» داشته باشد. نباید «رسم» داشته باشد. نباید «شجاعت» داشته باشد. اینها مغایرند با اصل «قربت» برای نزدیکی به خداوند، حالا به هر نوع که باشد.

3. حق نداشتی «سودابه» را از من بگیری! حق نداشتی!
۴. «آنا کارنینا» میخوانم.
۵. یکبار از من پرسید، به چه جملهای ایمان دارم؟ بلافاصله گفتم:«الله علیمً بذاتالصدور»
۶. از بچهگی یادم هست، موقع رفتن به مدسه، وقتی حتی خیلی عجله داشتم اگر با شخصی همراه میشدم که پایش میلنگید یا به هر دلیلی به زحمت راه میرفت، هرگز به خودم اجازه نمیدادم از او جلو بزنم. اگر میشد آنقدر آرام میرفتم تا راهش از من جدا شود یا در صورتیکه خیلی خیلی عجله داشتم، مسیر دیگری را برای گذشتن انتخاب میکردم. هرگز از آلام و اندوه کسی خوشنود نشدهام. هرگز از دردسر و غم و بلاتکلیفی و سرگشتگیی کسی دلشاد نشدهام. هرگز نشده است ناتوانی، نقص عضو و کسالت کسی را به رخش بکشم. پس بچرخ تا بچرخیم!
۷. به من گفته بود قد فلانی کوتاه است. خیلی کوتاه. یکبار با فلانی همصحبت بودم به یکباره گفت «قد من خیلی کوتاه است میدانستی؟» خیلی ساده بدون تکبر یا تمسخری فقط تأیید کردم که میدانم. فردایش به من گفت:«تو مسخرهاش کردی!!! با تمسخر گفتهای میدانی قدش کوتاه است!» چقدر خوشحالم که دنیای بستهی بینیرنگی دارم.
۸. ترکها میگویند: «آدام بولدوغوجان چهکَر!»
۹. (با اجازهی ویولت) میخوام توی موج نگاهت گم شوم ... عشق خوبم!



دنیای کدهای جاوا اسکریپت