۱. وقتی ادعا میکردید باید میان رأی «یک روشنفکر» و رأی «یک گدای صدقهخور وحشی*» تفاوت قایل شد، باید هم امروز بنویسید در نظر شما بیست و پنج میلیون رأی مردم، مشمول «اقلیت» است!(منبع سایت ملکوت و سیبستان و رادیو زمانه)
2. وقتی آرم مبارزهی شما، نقشهی به آتش کشیده شدهی ایران باشد، که چه خونها ریخته شد تا این مرزها مصون باشند و این خاک عزیز، باید هم بریزید توی خیابانها و بزنید و بشکنید و بسوزید. باید هم اوباما بشکن بزند و باید هم سارکوزیی سیصد و شصت و چهار روز از سال مست و لایعقل، سوت بلبلی بزند و بخوانند «داش داشا دیرناک داشا، سیز ساواشا بیز تاماشا!»

3. خوشحالم به شما رأی ندادم آقای موسوی!
شما جرأت ندارید از قانون پیروی کنید. شما جرأت ندارید توی چشمهای یک «دروغگو» نگاه کنید و از «ادعا»یتان دفاع بکنید. نیاز دارید بروید منزل و انشا بنویسید و بعد حتی در روخوانیاش هم لکنتتان بگیرد! انشایی که سی در صد محتوایش را صبح در وبلاگها و سایتها خوانده بودم. شما در وقتی که برای مناظره با آقای رضایی در نظر گرفته شده بود، حقکُشی کردید و «قانون شکنی» کردید و خطاب به «ملت» فحاشی کردید.
شما آدم دغلکاری هستید. گفتید دکتر احمدینژاد «پریده است» وسط صحبتهای شما و «قانونشکنی» کرده است و کسی یقهی شما را نگرفت که چرا خودتان پریدید وسط صحبتهای آقای رضایی و آقای کروبی دوید وسط صحبتهای آقای رئیس جمهور!
شما آدم کلاشی هستید! یک روز علم میکنید «سید» هستید فردایش مینویسید «میر» به معنای «سید» نیست! یک روز میگویید «حرف آقای خامنهای را خواهید شنید» فردایش میگویید ایشان هم «متقلب و دروغگو» هستند! شما گفتید بازاریهای شکمگنده حامیان احمدینژاد هستند چون او تورم ایجاد کرده است! حالا بازار تهران و اصفهان و تبریز برای شما تعطیل میشود!
شما انسان ترسویی هستید. پشت «بیبیسی» و «سیانان» و صدای آمریکا قایم میشوید و بعد «انگ» میزنید که در انتخابات ریاست جمهوری «روس»ها ناظر انتخاباتی بودند! حالا فهمیدید؟ یعنی همین چند روز اخیر؟ یعنی خودتان به تنهایی به این نتیجه رسیدید؟
شما آدم بیسوادی هستید! با شعار الله اکبر ریختهاید توی خیابانها و به خیالتان با آتش بازی و ترقهبازی و خونبازی میتوانید حرفتان را پیش ببرید؟ گیرم چند ماهی به این منوال روز بگذرانید. گیرم آمریکا بگوید در ایران «دموکراسی» در خطر است و لشکر بکشد و انگلیس سرباز بفرستد و نیروهای ناتو و کلاه آبیها توی شهرهای ایران اردو بزنند. گیرم شما «کودتا» بکنید و بشوید رئیس دولت و احیاناً رئیس حکومت ایران. گیرم شما بشوید «رضا خان» آنوقت چه عسلی خواهید خورد؟
http://www.rajanews.com/detail.asp?id=30950
4. در فیلم تبلیغاتیی آقای کروبی، آقای معلم گفتند که تصویری دیده بودند که در آن روی نقشه ایران نوشته بودند «تهران». متأسفم! متأسفم که هنوز هم این تهرانیهای مهربان و فهیم و آزاده تصور میکنند «ایران» یعنی «تهران».
5. بد نیست! خودارضایی اصلاً بد نیست! بد نیست که چند روزی به خیال «انقلاب» و «کودتا» بریزید توی خیابانها و وهم «تغییر» بگیردتان و «شعار» بدهید و «خون» بریزید و آتش بزنید و بشکنید! بد نیست که عقدههای «سکون و بیهودگی»تان را در این روزها ارضا کنید. بد نیست که «شمار» بینندگانتان را ده رقمی کنید و «جَو»گیر بشوید که شدهاید «مبارز»! «خودارضایی» هرگز بد نیست. فقط حواستان باشد «زیادهروی» نکنید. چون هر کس خربزه میخورد باید پای لرزش هم بنشیند!
6. شاید آقای احمدینژاد مظهر «دروغ» باشند، ولی، آقای موسوی هم به شدت مظهر «شایعه» و «ناسزاگویی» هستند.
7. ناپلیون بود به گمانم که گفته بود آدمها از چیزی دم میزنند که «ندارند»!
8. «درباره الی ...» را دیدیم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* این صفت را دوستان سبز به کار میبرند در مورد بیست و پنج میلیون نفر اقلیت!
همهاش همین بود/هست. همهی ماجرای من همین بود/هست. دستت را بیهوا گرفتم/ه بودم و انداختم/ه بودم/ت توی زحمت. لرزیدی/ه بودی. دندانهایم/ت کلید شد/ه بود/ند و یادم رفت/ه بود نفس بکشم. دستهایمان همین طور ماند/ه بود/ند توی هم. نه تو نگاهم کردی/ه بودی و نه من جرأتش را داشتم [نداشتم] همهاش احساسی بود که جوش آمد/ه بود. نه [تو] خواست/ه بود/ی مجبورم کنی و نه من میخواستم ادامه بدهم ــ ادامه نداشتیم. یادم رفت/ه بود نفس بکشم. دندانهایم/ت به هم کلید شد/ه بود/ند.
ــ دیگر هیچوقت دست هم را نگرفتیم. ــ
از تو قدش یک هوا بلندتر بود. [موهای کوتاه زبرش برق میزدند.] عینک آفتابیاش را زده بود بالا، ــ روی سرش ــ و دستش را گذاشته بود روی شانهی تو و دست دیگرش را روی شکمش ــ و داشت میخندید. اول زده بود به پشتت و عصبی ــ و خندهدار ــ میخندید. لبخندم کش آمده بود و حس کرده بودم میلرزم. عضلات صورتم کش می/آمد/ه بود/ند و می/لرزید/ه بود/ند و چشمهایم خیس/شد/ه /بودند [و نمیدانستم بخندم یا گریه کنم]. تو چشمهایت را از من میدوختی به او و از او به من. ــ چشمهایت دو دو میزد؟ همین است نه؟ اینطور موقعها مینویسند چشمهایش «دو دو» میزد؟ ــ همانطور که یکهو شروع کرد/ه بود به خندیدن، همانطور هم بیهوا تمام شد/کرد. آن روز هم نفس کشیدن یادم رفت/ه بود و دندانهایم کلید شد/ه بود/ند. عضلات صورتم کش ــ میآمدند و میلرزیدند ــ. کلاسور را چنگ زد/ه بود/م و فشار می/داد/ه بود/م به سینهام. از تو قشنگتر نبود. [تیرهتر بود.] دوست داشتنیتر شاید. قدش یکهوا از تو بلندتر بود و قیافهاش مردانهتر. دستش را که گذاشته بود روی شکمش برداشت/ه بود و عینکش را گذاشت/ه بود روی چشمهایش. چشمهایش زاغ بود. [پوستش تیرهتر بود] و موهایش براق. حواست به من بود. دوباره عینکش را برداشت و اینبار تایش کرد و گذاشت توی جیبش. طوری که یکی از بازوهایش را گذاشت توی جیبش و خود عینک مانده بود بیرون «خوب؟» همهاش همین بود.
چیزی نگفت/ه بود. فقط تا ما را دید/ه بود زد/ه بود زیر خنده. و حالا که رفت/ه بود ما باز هم نشست/ه بود/یم روی نیمکت. چانهام را محکم گرفت/ه بود/م بالا. دندانهایم کلید شد/ه بود/ند و چشمهایم خیس [شد/ه بود/ند.] آب دهانم را قورت داد/ه بود/م. ساکت نشسته بودی و دستهایت را دو طرف بدنت انداخته بودی روی پشتیی نیمکت. نمیدانم/ندیدم سرت را عقب انداخته بودی ــ یا نه؟ یا هم داشتی پیرمرد را نگاه می/کرد/ه بود/ی که داشت شلنگ آب را می/کشید/ه بود سمت ما. چند قدم پایینتر. توی شیب چمن. چمنها را تازه کوتاه کرده بودند و بوی [خون]شان پیچیده بود توی پارک. نه تو حرف زد/ه بود/ی و نه من توانستم نفس بکشم. چقدر طول کشید که یادم رفت/ه بود نفس بکشم؟ نفس که کشیدم سینهام تند و مرتعش لرزید و نفس را داد/ه بود/م بیرون. دندههایم درد گرفت/ه بود. برگشت/ه بود/ی نگاهم کرد/ه بود/ی «ارزشش را ندارد سوسا ... احمقانهست!»
.jpg)
پ.ن ناتورالیستی: هیچوقت فکر کردی لباس غواصی بپوشی بروی زیر آب؟ در امتداد مرجانهای ساحلی گرم و شفاف؟ بین دلقکماهیهای نارنجی چرخی بزنی؟ من زیاد فکر میکنم.
خون دوید/ه بود زیر پوستم. داغ شده بودم و چشمهایم سیاهی می/رفت/ه بود. دستم را گرفته بودی و صدایت می/آمد/ه بود «من اینجام سوسا!» سرم گیج رفت/ه بود. مرا کشیدی/ه بودی زیر جلوآمدگیی کوتاه ساختمانی همان نزدیک/بود. لرزیده بودم. خیس شده بودیم و باران مثل پردهای از مهرههای شفاف آویزان بود.
سرماخوردهگی [نبود]. نمیخواستم ببینمت. همهاش همین بود. تب کردم/ه بودم. میلرزیدم. هفتهی بعدش بود ــ یک هفت روز ــ نشسته بودم و نسرین داشت عکسش را نشانم میداد. ایستاده بود جلوی پلههای خانهاشان ــ پیراهن بلندی تنش بود. موهایش ــ فکر نمیکردم ــ مجعد باشد/بود. عکس بعدی عکس همسایهاشان بود. ــ همانی که با ماشین میآمد دنبالش. دوستش داشت ــ و مادرش [لابد] نمیخواست. خندیدم/ه بودم. گفت «پسر خوبیه نه؟» بود؟ قشنگ بود. سبیل باریکی بالای لبهایش بود. ابروهایش پیوسته. سبیلش به ابروهایش نمیآمد. گفتم. عکس را گذاشت لای کاغذهایش. اخم کرد. شانهام را بالا انداختم. سرم را برگرداندم تو ایستاده بودی. خیره ــ کاش زل نمیزد آن چشمها [دوستشان داشتم ... میدانستی؟] صورتت به سبزی میزد. اصلاح نکرده بودی. گوشهی لبهای صورتیی مرطوبت مانده بود. کش نیامده بود. آمدی/ه بودی نزدیکتر. ایستادی/ه بودی کنار خانم گراوانچی. لبخند زدی و احوالپرسی کردید. نگاهم کردی «الهی بمیرم!» گفتی سر و کله زدن با یک مشت بچه. تخته و قلم دستت بود و انگشتهایت را تاب نمیدادی. دوباره نگاهم کردی. دستی را آزاد کردی و [دست] کشیدی به صورتت. خانم گراوانچی میخندید. تو نگاهم کردی و دستت را گذاشتی روی سینهات. سمت چپ [نزدیک قلبم باش] دیگر نگاهت نکردم. افسانه گفت «مرد خوشگل به درد نمیخورد» نسرین گفت «مرد خوشگل مال مردمه!» زهرا نشسته بود روی چهارپایه. لاغر بود. لاک قرمز میزد با خالهای سفید. صورتش را نکشیدم. «لامصب عجب هیکلی داره»ریز خندیده بود.
پسر همسایه آمده بود دنبال نسرین. ماشین/پیکانش سبز بود. لبخند زده بود/م. صدایم زدی. پشت سرم. «سوسا!» برگشته بودم. ایستادم تا برسی. بیوزنی بود. حس کردم از شاخههای درخت صنوبر آویزانم. پاهایم درست از مچها به پایین. سنگین بودم. لبخند زدی. «نبودی ...» سرماخوردگی. «آه ... متأسفم ...» چرا نگاهم ن/می/کردی/ه بودی؟ «به اتوبوس نمیرسم!» زبانت را کشیده بودی به لبهایت. نگاهم کرده بودی. گوشهی چشمهایت خیس بود. [گوشهی لبهایت کش آمدند.] گرفتی کیف طراحیام را تو برداری. سنگین نبود. ــ نه مثل پاهایم ــ «سوسا، ...» سرم را برگرداندم. «نباید دستت را میگرفتم ... » شانههایم را بالا انداختم. [دستم را بلند کردم] و دستت را ــ که میخواستی بگذاری توی جیبت ــ گرفتم.

پ.ن ادبی: چه «آرتور برتن» باشد، چه «کونتین» و چه «آیدین» ... همیشه در تعقیب ذهن من هستند. مردهایی که دوستشان دارم.
از تو میترسیدم. نشده بود چشمهایی تا آن حد آبی را از نزدیک ــ خیلی نزدیک ــ تماشا کنم. سرت را میآوری/دی پایین و زل میزنی/دی توی چشمهایم که میگفتی مثل حلقهی یک چاه عمیقند ــ دوستشان داشتی ــ هنوز هم؟ بشود زل بزنی توی سیاه تُند چشمهایم؟ از تو میترسیدم و از مهربانیی عجیبت. گفتی یادت رفته است قند بگیری. چای دارچین تلخ نمیشود/نبود. [دارچین بوی شیرینی دارد.] چشمهایت را بسته بودی، چانهات را مثل این آدمهایی که عینک دودی میزنند جلو آورده بودی. انگار که بخواهی بو بکشی ــ میکشیدی لابد. گوشههای لبهای ظریف صورتیی مرطوبت کمی کش آمدهاند/بودند. اخم شیرین کوچکی افتاده است/بود میان ابروهایت. لیوان پلاستیکیی چایی را گرفتهای/بودی توی دستهایت و انگشتانت را آرام روی جدار لیوان تاب میدهی/دادی ــ انگار که پوست گردن گربهای را بخواهی نوازش کنی ــ و من یک دل ِ سیر نگاهت کردم.
نگفته بودم ولی فهمیده بودی و دیگر نشد زل بزنم به کفشهای قشنگت و خجالت نکشم. میخواستی حواسم به تو باشد و دستهایت را که انگشتان نرم بلند باریکت را آنطور عصبی و زیبا که تکان میدادی موقع صحبت کردن تماشا کنم. [ببینمت] درختهای قشنگترین نقطهی عالم را که هر کدام اسمی دارند/شتند را یادم میدادی. یاد میگرفتم. حتی ابرها هم اسم دارند سوسا. حتی بوها. حتی اسمها هم اسم دارند سوسا. اسم ِ اسم تو «سوسا» است. من اسم ِ اسمم را دوست داشتم وقتی صدایم میزدی حتی وقتی نگاهم را میدوختی به چشمهایت. به گوشههای باریک لبهایت. هر جملهای را با اسم ِ اسم من شروع میکردی را چقدر دوست داشتم/دارم. حرف که میزدی [تو همیشه کم حرفی سوسا؟] حواسم میرفت به لبهایت و لبخندم زیادی کش میآمد. زیادتر از سن و سالم [لابد] و تو عصبی میشدی/ دستپاچه.
دیگر نمیترسیدم. به رنگ چشمهایت خو گرفته بودم و به رنگ پیراهنت. هیچ چیزی در تو به اندازهی گوشهی عصبیی لبهایت تازگی ندارد/شت. [هنوز هم] کم کم، حرف که میزدی صورتت فرار میکرد. برمیگشتی پشت سرت را نگاه میکردی تا هم رو به رو ــ همیشه کنارت بودم. سمت چپت [نزدیک قلبم باش] تو بلند بودی. نه حتی وقتی مینشستیم. رو به روی هم. سرت را ــ حرفت که تمام میشود ــ میاندازی/ختی پایین و لیوانی، بشقابی، کتابی ــ چیزی پیدا میشد بالاخره ــ را میان انگشتان نرم باریک بلندت تاب میدادی. ولی [حتی وقتی سرت پایین بود] باز گوشهی نرم و ظریف لبهایت را که همیشه در یک کشش دلپذیر بودند را ــ میشود/شد دید.
سرخ میشدی. گوشهی چشمهایت برق میزد و لب پایینیات را به نیش میکشیدی ــ با یک نفس عمیق ــ آه میکشیدی. لبخند من بیشتر کش میآمد. جز وقتی که دستم را بیهوا گرفتی. هوا اخمو بود و بیهوا داشت تاریک میشد. بوی نم و رطوبت نشسته بود روی برگها. روی پوست تن آدمها. گرم بود. گفتی مثل کنار دریا. چیزی گفتی مثل شرجی. فکر میکنم همین بود. ــ یا هم کلمهای شبیه همین. آسمان پشت درختهای خیابانی دورتر بیهوا روشن شد. [یادم نیست] حرفی زدم. گفتم. «من از رعد و برق میترسم.» دستم را بیهوا گرفتی.

پ.ن سیاسی: میگویند مورچهای را آب میبُرد، فریاد زد «دنیا را دارد آب میبرد!»
میگویی:«اینجا قشنگترین نقطهی عالم است!» دستهایت را از هم دور کردی/میکنی. در دو سوی تنت. نگاه/ت میکنم [به قشنگترین نقطهی عالم/ت]. «خوشت نیامد؟» گفتی/میگویی بیا و بنشین اینجا. دقیقاً همینجا [پشت این مجسمه] نمیفهمم را میفهمی. کنار هم مینشینیم/نشستیم پشت بلندترین مجسمهی عالم [لابد] پیرمردهایی نشستهاند کمی دور. کمی نزدیک. نگاه میکنند. سرت را آوردی نزدیک صورتم. نگاهم را میدزدم/دزدیدم. نفست مینشیند/نشست/ه بود روی گونهام/صورتم. میلرزم را میبینی/دیدی. لبخند میزنی. دستت را در موازات چشمهایم دراز میکنی [رنگم میپرد]. «چای دارچینی دوست داری، سوسا؟»نشانم میدهی/دادی ــ مرد ایستاده بود کنار اجاق و بخار و درخت ــ اینجا چای دارچینیی خوش طعمی دارند. دوست داری؟ نفسم را حبس کردهام/بودم. چشمهایم از ترس خیس شدهاند/بودند ــ اگر بخواهم بگویم همه چیز خراب میشود. [نپرس.] [من اسمارتیس دوست دارم] آنجا، وقتی میآمدیم پسرک توی بساطش داشت. «سوسا؟» ــ میترسم./ غنیمتی شُمُر ای شمع / کاش میشد خم نشوی نزدیک صورتم. تکیه میدهی/دادی به نیمکت. [نمیخواستی مجبورم کنی؟] دستهایت را در دو سوی تنت میگذاری/گذاشتی روی پشتیی نیمکت. سرت را انداخته بودی عقب. نفس کشیدم/کشیدی. دستهایم را مشت کرده بودم زیر کت. پاهایم را زیر نیمکت. ــ پیرمردی لبخند زد. ــ سرت را بلند کرده بودی و دستهایت را مالیده بودی به هم.«من چایی دلم میخواهد!» من دلم اسمارتیس میخواست. یا هم از آن آدامسهای بادکنکی. [بلد نبودم!] مرد با تو دست داده بود. تو خندیده بودی. حتی پیرمرد توی چمنها. تو دستت را برای پیرمردها تکان داده بودی. چیزی نزدیک گلویم گرم میشد و ورم کرده بود. [لرزیده بودم] فوارهها یکهو رفته بودند بالا. صدای آب توی گوشهایم بلند میشد/شده بود. دستم را گذاشته بودم روی شکمم. تو داشتی میآمدی. نگاهت کرده بودم. تو بزرگترین لبخند دنیا را داشتی/میزدی. صورتم را برگردانده بودم. یک چایی برای من. یکی برای تو. بوی دارچین گرم بود. هست. چایی را که برمیداشتم نگاهت کردم. صورتت رنگ پریده بود. سفید. مات. ــ همهی صورتت رنگ پریده بود. حتی صورتیی مرطوب لبهایت. ــ تو بزرگترین لبخند دنیا را داشتی میزدی و من سرخ شدم. گرم. میشد به آب نگاه کرد ــ و خجالت نکشید [نفهمیدی هیچوقت که نگاهت کرده بودم. سیر] نگاهم میکنی/کرده بودی [سیر]
«تو از من میترسی سوسا؟»

پ.ن:
نه هر که طرف کُله کج نهاد و تند نشست
کلاهداری و آئین سروری داند ...
.
.
.
هزار نکتهی باریکتر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد، قلندری داند!
نه تو دستم را گرفتی و نه من خواستم گره بازوانم را باز کنم. عادتم بود با دو دست گره خورده در هم. گاهی ژاکتی، کتی ــ به هر حال بود چیزی ــ که ــ بی/میاندازم/ختم روی گره دستهایم. عادت است دیگر. کاریاش نمیشود کرد. میشود؟
نه تو نزدیک میشدی و نه من، دوست داشتم [دوست نداشتیم] تو هر دو دستت را میگذا/شتی/ری توی جیبهای شلوارت. عادت بود. است. هنوز هم دستهایت را، هر دو دستت را میگذاری توی جیبهای شلوارت. میگویی برویم جایی که قشنگترین نقطهی عالم است؟ برویم؟ لبخند میزنم و لبخند میزنی ــ این یعنی باشه؟ ــ سرم را میاندازم پایین ــ باشه!
تا سر خیابان یک سر میرویم. تو گاهی بی آنکه بگویی «صبر کن سوسا» همینطور یکهو میایستی و ویترین مغازهای را ــ بیشتر مواقع ــ تماشا میکنی. چند قدم دورتر میایست/م/ادم. حواست نبود یا وانمود می/کنی/کردی که حواست نیست. کمی دورتر میماندم تا برگردی و مثلاً دنبالم بگردی/میگردی. نگاهت ــ آبی است ــ میافتاد به من. روسریام را زیر چانهام گره زده بودم. نخیی خاکستری رنگ بود با گلهای ارغوانی. شلوارم جین نبود. هنوز مُد نبود. بود. ولی من نمیپوشیدم هنوز. تو هم. دوست داشتی شلوارت اتو داشته باشد ــ هنوز هم؟ بیشتر کـِرم. قهوهای. روشنتر. یک رنگی بین این دو. با پیراهن آبی. سفید گاهی با راههای آبی. روشن. تیره. فرق داشت. کفشهایت ــ آن موقع کفشهایم گران نبودند. تو کفشهایت ــ گران بودند. ــ میفهمیدم و برای همین کنار تو راه نمیآمدم. تو نمیفهمیدی [نمیخواستی مجبورم کنی]. کفشهایت قشنگ بودند. میدانستی؟ یکجور خاصی قشنگ بودند. نه مثل چشمهایت. میشد به کفشهایت نگاه کرد و خجالت نکشید. آخر آنها زل نمیزدند به چشمهایم ــ میزدند؟ ــ
«بیا، سوسا! باید برویم آن طرف!» ــ سوسا! اسم قشنگی بود/ هست.
پ.ن: دلبستگی/ وابستگی ... گره خورده است به هم دلم، پاهایم/ خانهای که از مادر جوانتر است ... مادری که دوستش داشتم/ رم ... بروم به «دورتر» ... نبودتر ... گمتر. نمیشود. هر آن کجا که باشم. دستهایم را که پس بدهی ... میروم.
میشود رفت خیلی دور. جایی برای بازنگشتن. خیلی دور، شدن. رفتن و / در شب هجران مرا شمعی/ بازنگشتن. حتی بدون پاهایی برای گذشتن. میشود میان چشمهایی آبستن شدن. میان دستهایی آیینه شدن. میشود رنگین شدن بعد ِ باران. باران شدن بعد از نور. بعد از رعد. گذشتن پس از تو.
میشود ستُردن پس از زدودن.
میشود اشک شد. نگاهم کن!
نگاهت میکنم.
«تو از پنجرهها هم روشنتری»
من خواهم رفت. دستهایم را که پس بگیرم میروم. دستهایم را که پس دادی خواهم رفت. نمیدانی. دریاچه را. جنگل را. نمیشناسی. ندیدهای باران را. صدایش را ضرب در چتر. نشنیدهای. زرد را. شقایق را. خون را. من دیدهام. خواهم رفت. نرفتهای شهر را. روستا را. مهربانی را. دستهایم را که برگردانی خواهم رفت.
جا که بمانی. جا ماندن. نمیشود کاری کرد. میشود؟ نمیشود. فراموش شدن پس از همه. پیش از همه. غم را نشاندن. غم را / رشتهی صبرم به مقراض غمت/ شکستن. ندیدهای زخم را. زخمی شدن را ندیدهای. وقتی بروم. وقتی برای جایی برای بازنگشتن راه شدم. وقتی راهی یافتم برای نبودن. نماندن. بودن. ماندن. هر کجا که «تو» نباشم. یکی از «تو». کسی از «تو» که نباشم. دستهایم را که پس بگیرم /بدرقهی رهت شود.

پ.ن: میگویم جایی که نشود برگشت. (قشنگ است. لبهایش قهوهای است) میخندد کجا؟ میپرسم هر آن کجا.(دندانهایش نه!) میخندد شعر میگویی؟ توی شعر هست. باید باشد. بگذار ببینم. گم بشوم؟ میگویم نشود برگشت. میخندد چقدر پول داری؟ میگویم کمی که زود تمام شود. خیلی زود. جلگهای. دشتی. کویری. دور. باشد؟ میخندد ببینم. امروز خواهم گفت باشد. میگویم خستهام.
تمام خواهد شد. زود. خیلی زود.
که وجودش برایم همه مهر است و
وجودم برایش همه رنج ...
۲. دستهایت را میگیرم میان دستهایم. آنقدر بزرگ هستند که میان دستهایم گم نشوند. میپرسم:«تو با خاک کار کردی؟»
«آره!» سرم را میگذارم روی شانهات، درست آنجایی که گردنت به تنت میپیوندد. دستم را گرفتهای میان دستت و ساکتی. جرأت ندارم نگاهت کنم. از بس که سرد هستی. تلخ. بوی آبیی تنت را فرو میبرم. خنَک. میگویم:«قهری؟ ... قهر نباشی ... کاش هرگز قهر نباشی ...» میخندی و سینهات میجنبد و سرم را بلند نمیکنم. چشمهایم خیس هستند. گرم. دستم را فشار میدهی. «نباشم؟» جایی برای نباشم باقی گذاشتهای؟ برگردم؟ جایی برای بازگشتن گذاشتهای؟ میگویم هست. اینجا، توی قلب من. نگو که به این راحتی بشود کُشتَت؟ نه! باور نمیکنم مُردن به این آسودگی باشد. «نباش! کافی است نباشی ...» با دستی که گذاشتهای روی شانهام، فشارم میدهی طوری که سرم میان چانهات و دستت، من گریه کنم و تو آه بکشی. بلند. «نباش مارتی ... نباش!»
«نیستم!»

دستم را میآورم بالا، درست زیر لب پایینات. دوباره بگو. «نیستم» باش مارتی. همیشه باش. نوک انگشتهایم را میبری میان لبهایت. «کوچولوی من!» دماغم را بالا میکشم. آبیی تنت را بو میکشم.
« علامت انسان رشدنیافته این است که میخواهد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد، و حال آنکه علامت انسان رشدیافته این است که میخواهد در راه یک هدف به فروتنی زندگی کند.»
ویلهلم استکل
خیلی ساده است. درک اینکه چطور میشود با فروتنی در راه یک هدف زندگی کرد. خیلی خیلی ساده است.
پ.ن: دوست ندارم حالا که همه زخمخورده هستند اینرا بنویسم. میدانم که کلی فحش خواهم خورد اما خوب، به قول مادرم ــ امروز روز مادره ها! ــ فحش و نفرین دو سر دارد. وقتی در آذربایجان ــ به طور کل ــ ماهها در ترس و اضطرار و اضطراب به سر میبردیم و جوانان ترک به توسط مأموران لُر و عرب به سلابه کشیده میشدند و درد و تنفرمان را که فریاد زدیم، همین شماها آمدید و تریبون گفتگوی متمدنانه را جلو کشیدید و ترکها را به ضد مدنیّت متهم کردید. به آتش کشیده شدن بانکها و تخریب اموال عمومی را کاری وحشیانه و دور از سیویلیشن و دموکراسی قلمداد کردید.
کاری به دموکراسی و تقلب در آرا و اینها ندارم. بحث من این است که وقتی خواندم در تهران ِ «بزرگ» ریختهاید توی خیابانها و اتوبوس آتش زدهاید و تابلوهای راهنمایی راهنمایی کندهاید و چراغ شکستهاید و لاستیک آتش زدهاید، واقعاً چقدر رفتارتان دور از مدنیّت است!
چرا نمینشینید متمدنانه گفتگو کنید؟
یک حرف دیگر! خیلیها، خیلی خیلیها اعتراف کردهاند که به احمدینژاد رأی دادهاند با اینکه تا روز قبل، دم از موسوی میزدند. چون «میترسیدند»!!
حالا فحش بدهید!
همانطور که مراقب بودم آرد داخل مایع گولهگوله نشود، یاد آن قلمهی شمعدانی افتادم. چرایش را نمیدانم اما یاد آن افتادم و یاد آن بالکن کوچکی که لیوان آبی را که قلمه را گذاشته بودی داخلش را گذاشتی آنجا. یادم افتاد که به من گفته بودی مدتی که نبودی سرایدار گلدانش را با خودش برده است و دروغ بود. بعدها داخل نامههایت به «او» بود که دیدم چه بر سر شمعدانی آمده بود. حتی در مورد یک گلدان شمعدانی هم «صادق» نبودی. مایع را مرتب هم میزنم و میدانم که نمیتوانم خوب هم بزنم و همانطور که چشمهایم گرم شدهاند و خیس به این هم فکر میکنم که باید یک همزن برقی بخرم. نه حالا ... حالا وضع مالیام خوب نیست. «خیلی چیزها هست که باید بخرم.» خوب هم میزنم و گولهگوله نمیشود. حتی وقتی گردوهای آسیاب شده را که چرب و خیس چسبیده بودند به هم، ریختم داحل مایع، آنقدر خوب هم زدم که گولهگوله نشدند.
حتماً خیلی دوستم داشتی ... حتماً همینطور بوده است.
پ.ن: وقتی اینترنتت قطع میشود و در حدود دو روز از مرحمتش محروم میشوی، میشود یک کتاب سیصد صفحهای را تمام کنی، ترجمهات را تمام کنی، تزئینات مانتواَت را ترمیم کنی، و یک موتیف خوشگل از یک رومیزیی شانزده موتیفی را ببافی و کلی به دستان هنرمندت افتخار کنی.
میدانم خیلیها فکرهای خوب خوب کردند در مورد غیبتم و من به شدت سپاسگزارم!
«ابعاد شخصیت شریعتی فراتر و بیشتر از وجههی سیاسی وی بود. اشخاص گوناگون میتواند خود را با دنیاهای متفاوت وی خو دهند و عبارات گوناگون موجود در آثار وی میتوانند هر یک نماد وجوه مختلف شخصیت این مرد باشند. شریعتی که بیشک یکی از برجستهترین روشنفکران ایرانی در قرن بیستم است، معجونی خاص و منحصر به فرد بود و فراتر از آن که بتوان در قالبهای متعارف و مرسوم قرارش داد. کسانی که میکوشند چنین چهرهای از وی ترسیم کنند، تنها کاری که میکنند خدشهدار کردن شخصیت این مرد است.»
علی رهنما/علی شریعتی، مسلمانی در ناکجاآباد/ص526
« ... اگر تشیع را در بغض نسبت به چند شخصیت تاریخی به نام خلیفه و حبّ چند شخصیت مذهبی به نام امام منحصر بدانیم، البته خیلی از این اعمال را حتی سلطهی مغول بر بغداد و سقوط خلافت عثمانی را به وسیلهی حتی صلیبیها برای شیعه پیروزی به شمار میآوریم. اما اگر تشیع مکتبی است که دارای هدفهای انسانی و آرمانهای اجتماعی و طرح زندگی مادی و معنوی و شکل جامعه و طبقات و حکومت و تعلیم و تربیت و روابط طبقاتی خاص بوده است، آن وقت ملاک ارزیابیها به کلی فرق میکند. آن وقت هر عملی که به تحقق این هدفهای معین در جامعه از نظر فکری و اجتماعی کمک میکند و هر رژیمی که به این طرحها نزدیکتر باشد به تشیع نزدیکتر و هر چه بدان ربطی نداشته باشد یا در جهت ضد آن باشد و درست با رژیمها و طرحها و شکلها و قاعدههای موجود و معمول یکی باشد، ضد شیعی است هر چند که پرچم سبز را برای خود انتخاب کرده باشد.»
شریعتی/ م.آ. 1/ص12
من به تکرار وقایع، به دَوَران تسلسلیی تاریخ همانقدر اعتقاد دارم که به زنگ زدن آهن در مجاورت اکسیژن! گمان میکنم وقت آن رسیده است که ناپلیون موجوداتی که در بالاخانهی منزلش پروده را آزاد کند! طفلک اسنوبال!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امان از این چیزها! (بخوانید)

1. میگوید ارزش رأی «روشنفکر» و «متفکر» باید با رأی «مردم» عادیی فاقد توان تفکر متفاوت باشد. یعنی رأی «اسنوبال» و «ناپلیون» باید با رأی «گوسفند»هایی که با علاقه و احساس وظیفه، شعار «انقلاب» را از بَر میکنند متفاوت باشد. حتی اگر در میان همین مردم عادیی فاقد شعور و قوهی تفکر موجودی باشد که اسمش را اورول گذاشته است «بنجامین»!(قلعه حیوانات/جوروج اورول)
2. آفت روشنفکری این است که متن ِ مردم فراموش میشود. جامعهی روشنفکران عموماً از طبقهی متوسط هستند و طبقهی متوسط، از دو گروه ساخته میشود؛ گروهی از طبقهی متوسط که نتوانستهاند وارد طبقهی بالا شوند بعلاوهی گروه بالا که از قدرت ساقط شدهاند(۱۹۸۴/جورج اورول). روشنفکران خواهان برقراریی نوع خاصی از جامعه هستند که در آن «برادری، برابری، آزادی» برقرار باشد. البته به شیوهی خود آنها.
روشنفکر، موجودی است که هرگز «گرسنگی» نکشیده است. او کسی است که هرگز «غم نان» نداشته است. روشنفکر «کتاب» زیاد خوانده است و به زبانهای زندهی بیشماری مسلط است. روشنفکر «خوب» لباس میپوشد و اگر شجرهنامهاش را ملاحظه بفرمایید نسل اندر نسل(؟) متعلق به خانوادهای علمدوست و فرهیخته است. روشنفکرها باید با یک کسی یا جایی یا چیزی «مخالفت» کنند! اگر کسی میان این روشنفکران پیدا شد که در ــ حتی یکی از ــ موارد فوق خواست ساز «مخالفت» بنوازد، از گروه روشنفکران «اخراج» میشود! و این نوع ِخاص ِ«مخالفت» را هم خود جامعهی روشنفکران هستند که «تشخیص» میدهند. هر نوع مخالفتی که به «مصلحت» جامعهاشان نباشد باید «حذف» شود.
3. اورول نویسنده و پیشگوی مبتکری بوده است! نگاهی به موجوداتی که با مهارت طبقهبندی کرده است بیاندازید!
4. شریعتی در مجموعه آثار شمارهی 4 خود مینویسد: « تا متن مردم بیدار نشده باشد و وجدان آگاه اجتماعی نیافته باشند، هر مکتبی عقیم و مجرد خواهد ماند.»
البته این آقای دکتر ما که صد البته به همان طبقهی متوسط تعلق دارد، از همان دستهای است که بنا به صلاحدید جامعهی روشنفکران «اخراج» شده است! چرا که او، «غم نان» داشت! البته نه برای خود، برای «دیگران» برای «متن ِ مردم»ش که فاقد شعور و قوهی تفکرند. او غم «برابری،برادری،آزادی» داشت نه تنها برای خود، برای «دیگران». برای تمام طبقات جامعهاش!*
5. من میگویم «ملت» فقط قشر روشنفکر و دانشجو و دختران دم ِ بخت و پسران معتاد و بیکار و استادان دانشگاه و هنرمندان و اینها نیستند! میگویم همهی آزادی فقط نپوشیدن چادر و مانتو و روسری نیست! میگویم همهی «تغییر» فراموش کردن خون نیست. همهی اخلاق «با پنبه سر بریدن» نیست. همهی خطر «محمود احمدینژاد» نیست. میترسم. میترسم تمام ماجرا «قوچعلی و جوجه خروسهایش»** باشد ...
و
...
یادم میرود!
تشکر میکنم از تو، که «اسکار و مامیرُز» را به من معرفی کردی و ممنونم از تو، که متن آن را برایم پیدا کردی.
و تشکر میکنم از تو، که مرا به قدری دلتنگ کردی که رسیدم به او ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* برای من، برای ما، برای دیگران/دکتر علی شریعتی
** کتابی با همین عنوان از دکتر علی شریعتی
مناظرهی شگفتی بود. منتظر بودم همین اتفاقات بیافتد و افتاد. جذابتر از مناظرهی آقایان کروبی و رضایی بود. واکنشها هم به هر ترتیب قابل پیشبینی بود.
مستطیلی پرداخته بودند که در آن تیمی به شدت خشن، زخمخورده و عصبی با تمام قدرت حمله میکرد و دروازهی حریف را تهدید میکرد و در سویی دیگر، ...
خیلی دوست دارم، این حقیقت داشته باشد که آقای موسوی «اخلاق» سیاسی دارند. خیلی دوست دارم فکر کنم اگر پاسخی نداد و از پاسخ دادن طفره رفتند برای این بود که به جای آقای احمدینژاد در برابر «ملت» شرمگین بودند. دلم میخواهد باور کنم اگر دکتر احمدینژاد مسائلی چون حقوقی بودن یا نبودن مصوبات شورای امنیت و یا شورای حکام را مطرح کردند، اگر میر حسین تأیید کردند و انکار نکردند و مچ محمود را نگرفتند، به خاطر متانتشان بود و به خاطر نجابتشان بود و عرق شرم جبینشان به خاطر گرمای سالن و پروژکتورها بود نه اینکه نمیدانستند! نه اینکه حرفی نداشتند و تپانچهاشان را پُر نکرده آمده بودند تا دوئل کنند.

دوست دارم اعتقاد قلبی داشته باشم که این مرد قدبلند و متین و خوشپوش با موهای جوگندمی که به شدت تو دل برو میکند او را، اگر در برابر اتهامات احمدینژاد ــ که حامیان میرحسین آنرا فرافکنی از جانب احمدینژاد میدانند ــ مسیر گفتگو را ناشیانه تغییر میدادند و اوراق مختصرشان را زیر و رو میکردند و پریشان شده بودند و ذهنشان به ناگاه از «اطلاعات» خالی شده بودند و به وضوح بغض کرده و با صدایی لرزان به تته پته کردن افتاده بودند و جملاتی نامفهوم به زبان میآوردند که افعالش در گلویشان گیر میکردند، «فرافکنی» از جانب او نبوده باشد.
موسوی را دوست داشتم مجهزتر میدیدم تا مردد نباشم در آنچه در طول این مدت خوانده بودم. دوست داشتم موسوی از برهان خُلف در این بازی استفاده میکرد. دوست داشتم بشنوم برنامهاش چیست. مثل آقایان کروبی و رضایی که در خصوص برنامههایشان بحث کردند، دلم میخواست این دو نیز، در برابر ملت از تفکرات، برنامهها و تمهیداتشان برای چهار سال آیندهی ایران حرف بزنند نه اینکه ...
زشت بود! ولی حقیقت داشت. به عنوان اولین برخورد واقعیی سیاسی بین احزاب عالی بود. به خاطر اینکه برای نخستین بار در تاریخ حکومت اسلامی، کسانی جرأت کردند تا اینطور به نقد هم بنشینند تحسینبرانگیز بود. جسارتشان قابل تعمق بود. و ترسناک چون، پردهها دریده شده و مرزها در هم شکسته و بیپروایی به «دریدهگویی» تبدیل شد.
احمدینژاد، مجهز آمده بود و تنها قصدش، بیان آن چیزی بود که در سالهای ابتدایی میخواست بیان کند و اجازه نیافته بود. برنامه زنده بود. احمدینژاد عملیاتی «انتحاری» انجام داد «اگر قرار نیست من دوباره رئیس دولت باشم، پس بهتر که تو هم نباشی!» او، آمده بود تا در صورت فروریختن زیر پایش، رقیبش را نیز پایین بکشد و با خود ویرانش کند.
بله! میرحسین موسوی اگر به راستی مبادی اخلاق سیاسی بوده باشند، به راستی پیروز میدان بودند. اگر متانتش را به یقین باور کنیم، به راستی رویداد شگفتی بود و موسوی قدرتمندانه با فروتنی و اغماض و فروخوردن خشمش، حقیقتاً صحنهای زیبا آفریده است. در این صورت، من نیز او را قلباً تحسین میکنم.
بله! احمدینژاد به شدت پرده درید. با خشونت تمام دیدهها و شنیدهها را مکتوب کرده و به ادعاهایش «سندیت» بخشیده بود. او زیرکانه رفتار کرده بود. در برابر ملتی که از دوران سازندگی زخم خوردهاند، به زیبایی صیدش را به دام انداخته بود. او، هوشمندانه، رگ خواب ملت را یافته و نقطهی ضعف رقبایش را مورد هجوم قرار داده بود.
ولیکن؛ مردم، یا به عبارتی «ملت» در ایران، تقسیمات شگفتی دارد: مردم گاهی در برابر سلطنتطلبهاست، گاهی در برابر ضدانقلابیون، گاهی در برابر روشنفکران، گاهی در برابر اصلاحطلبان، گاهی در برابر محافظهکاران، و و و ... این مردم، با این تقسیمات عجیب و غریب، هرگز به واقع شناسایی نشده است. تخمین اینکه این «ملت» شریف در این انتخاب چگونه رفتار خواهد کرد، بستگی دارد به حجم «مردم» در برابر « X »، آنچه مسلم است، آنچه بر جای میماند، همان «طبقه پایین»ی است که اورول نوشته است و در این صورت، باید این را پذیرفت که این طبقه پایین، هرگز رویای رئیس جمهوری خوشپوش و خوشتیپ خوبرو را در سر نمیپروراند. این طبقه، رویای اربابی را در سر میپروراند که قاطع، صادق و متکی به نفس باشد ولو در ظاهر.
«ملت» نمیتواند ریاست جمهوریی مردی را بپذیرد که، در برابر «هجوم»، «سکوت» میکند چون مؤدب است. البته زیباست. وسوسه کننده است. ولی این مرد زیبای نجیب، سخنور قابلی به نظر نمیآید. سخنوری تنها مشخصهی درشت و قابل بحث «ملت» است. و یک سخنور خوب و قابل، کسی است که «جسور» و «کله شق» باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«خدایا! مرا از این فاجعه پلید «مصلحتپرستی» ــ که چون همهکسگیر شده است، وقاحتش از یاد رفته و بیمارییی شده است که، از فرط عمومیتش، هر که از آن سالم مانده باشد بیماری مینماید مصون بدار، تا «به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم».
دکتر علی شریعتی

این انتخابات با تمام انتخابات دیگری که تا کنون دیدهام فرق دارد. آدمهایی که دارند برای خودشان و «حزب»شان تبلیغ میکنند، گذشتهی دلچسب و قابل قبولی ندارند. آدمهایی هستند که تا همین چند وقت پیش سوابق ذهنیی مثبتی در بین عموم و خصوص نداشتند. کسانی هستند که شاید کسی برای آنها «تره هم خورد نمیکرد» ولی به ناگهان ورق برگشت و صرفاً به خاطر وجوب یک «مصلحت»، تمام «گذشته» به گذشته واگذاشته شد و آسمان افکار رنگین شد و قلمها به کار افتاد تا اذهان عمومی را از پرسشی حقیقی به سمت یک مصلحت عمومی سوق دهند. مصلحتی که البته مثل ادوار گذشته، توسط اقلیتی خاص بازیافت شده است.
ذائقهها به کار افتاد و شعارها پرداخته شد و صورتهای عبوس به ناگاه لبخندی مشفقانه زدند و ذهن فراموشکار ملت تحریک شد تا در «تبلیغاتی انتحاری» حقایقی فاش شده و وقایعی کتمان گشته و خیمههای سیاه بازی برافراشته شوند.
البته، شعارها مثل همیشه هستند. مثل همیشه قرار است «انقلاباتی عظیم و تکان دهنده» روی دهند. قرار است «درآمد نفت به سر سفرهی ملت» آورده شود. ــ البته وسایل از کاندیدی به کاندید دیگر متفاوت است ــ قرار است «زنان به حقوق خود دست یافته»، «دورهی سربازی کوتاه شود»، «مشکل مسکن حل شود»، «نیروی انتظامی سر جای خودش بنشیند» و و و طرح امنیتیی «سال دیگه سیزده بدر، بچه بغل خوونه شوهر» با شدت و جدیت بیشتری پیگیری شود!
اگر کاندیدی کنار یک کارگر پیر شکستهی بینوای از همه چیز و همه جا بیخبر ِ محتاج ِ شام ِ شب، عکس گرفت، کاندیدای دیگر پوستر تبلیغاتیای را میدهد دست یک بابای فکستنیی دیگر که اصلاً نمیداند چطوری دستش بگیرد. اگر کاندیدی بچهی شیرخوارهی بینوایی را گرفت بغلش و اعلام کرد که به فکر آیندهی اطفال ماست، کاندید دیگر هم باید برود توی مهدکودک بین اطفال، گواش کار کند! اگر کاندیدی شعار داد که اصل پانزدهم قانون اساسی را اعمال خواهد کرد، کاندید دیگر بلافاصله لایحهاش را میفرستد مجلس تا به سرعت تصویب شود! ...
تا همین چند وقت پیش «اولاد پیغمبر» بودن و پیشوند «سید»ی را یدک کشیدن جُرم بود و عربزدهگی بود و فلسفهاش زیر سوال بود و فحشخورشان ملس بود و اصلاً کی گفته است هر کسی عمامهی مشکی سرش گذاشت یا کلاه و شال سبز داشت «سید» است؟ و اصلاً یکی بیاید به ما(روشنفکرها و شبهروشنفکرها) توضیح بدهد این آدمها چطوری نسبشان میرسد به پیغمبر؟ و اصلاً چرا باید به یک پیغمبر «عرب» امّی و زنبارهی آسمان جلّ عقبماندهای که از سرزمین سوسمارخورها بلند شده است و ادعای پیامبری کرده است تأسی کرد و تازه به اولادش احترام گذاشت؟ نگویید نه! این حرفها چیست! خوب میدانید راست میگویم!!
تا همین چند وقت پیش قومکُشی بود و تحقیر تُرک و لُر بود و اگر به این تُرکها میدان بدهی ** زیادی میخورند و مثل اسلاف قجر و صفویشان مملکت را حراج میکنند و گند میزنند به تمدن چندهزار سالهی ایران و حرمسراپروری میکنند و اینها! به یکباره وقتی میپرسی چرا به فلانی رأی میدهی جواب میشنوی:«چون لُره!» شجاعت دارد! جسارت دارد! و بعد شعار تبلیغاتی تُرکی برای یکی دیگر مینویسند و همه به این تُرک ارادت پیدا میکنند و «نبض ایران در تبریز میتپد»!
یکی را متهم میکنند به دروغگویی و حال آنکه خودشان هم دروغند و در این هجمهی عاصیی دروغزدهگی، وادارم میکنند انتخاب کنم! و انتخابم چهار سال و شاید هشت سال ممکن است مملکتم و مردمم را درگیر کند و این درگیری شوخیبردار نیست. در مملکتی که اکثریت قریب به اتفاق مردمش زیر خط فقر هستند، «خواصپروری» هم شعار میشود و سرمایهداری تبلیغ میشود و مردم «همیشه در صحنه» باید میان «بد و بدتر» انتخاب کند و رأی ملت «ملاک» است ولی به همین توده توهین میشود و انگ «حماقت» و «جهالت» زده میشود و باید بپذیرد که مهارش را بدهد دست «اقلیت» واجد شرایط ِ مالکیت ِ شعور و تفکر و فرهنگ تا «او» انتخاب کند و توده پیروی کند تا «شاید» گشایشی حاصل شود!!
یکی متهم میشود به «گداپروری»، حال آنکه دیگری شعار هفتادهزار تومن در ماهش را بیپروا فریاد میزند. یکی متهم میشود به اشاعهی فقر و فحشا و اعتیاد در حالیکه دیگری کم مانده است شعار «آزادی جنسی» هم بدهد!
و جالبتر این که، همه میدانند بیماریی وطن چیست و اتفاقاً نسخه هم دارند از خودشان و مشاورانشان و به محض انتخاب شدن هم قصد دارند شروع به «درمان» کنند و خوب هم بلدند چیکار کنند. و جالبتر از آن این که، اینها همهاشان روزی «فرصت» و «موقعیت» این درمان را داشتند ولی «کوتاهی» کردهاند!
روشنفکران من، تصورشان شبیه آنهایی است که تا دستشان به دهانشان میرسد، «قشر آسبپذیر» فامیلشان را طرد میکنند و حتی اسم فامیلشان را هم عوض میکنند و میدهند پسوند فامیلیاشان را بردارند و اسمشان اگر زلفعلی بود بشود «کوروش».
پ.ن: خدایا! «عقیده» مرا از دست «عقده»ام مصون دار!
شریعتی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. مردمی که هم میشناسیم و هم نه!
«انسان نیکدل و پاکدامن را در این روزگار، بد میشمرند و ستمکاره در این عصر بر تندباد غرور است و بر نخوتش میافزاید. آنچه میدانیم سودمان نمیبخشد و آنچه نمیدانیم نمیپرسیم و از بدبختیی کوبندهای که فرا میرسد بیم نداریم تا آنگاه که بر سرمان فرود میآید ...»
دکتر شریعتی
خیلی طول نمیکشد که وقتی وارد اجتماع میشوی، ــ سادهترین و ابتداییترین اجتماع ممکنی که از همآلان در بازیهای محلهای رخ مینماید ــ در مییابی که اگر لباست مرتب نباشد، اگر همراه خودت شکلات و چیپس و اسمارتیس نبرده باشی ــ که اولین نمودهای ارتشا هستند ــ، اگر پدرت ماشین مدل بالا نداشته باشد و دیوار خانهاتان سنگ و تراورتن و آجر سه سانتی نباشد و از پشت دیوار کوتاه حیاطتان نوک سبز لجنیی سوزنیی کاج نمودار نباشد، ــ پایگاه اجتماعی ــ هیچ جایگاهی در میانشان نخواهی داشت. واقعیتی است که نمیتوانی انکارش کنی. واقعیتی که در سایزی بزرگتر و عمیقتر و بحرانیتر در اجتماعی بسیار بزرگتر به نام «روابط بینالمللی» صورتی دهشتناکتر به خود میگیرد. ــ ترکیه خواهان پیوستن به اروپا ــ
برای راه یافتن به این روابط در ظاهر سادهی کودکانه، کارهای ناشایستی را ممکن است انجام دهی. به اعمال پستی تن در دهی. باید متحمل القاب و سخرههای چندشآوری شوی که غرورت را خورد و خاکشیر کنند. هر چقدر اهمیت پیوستن به این اجتماع بیشتر باشد، بهای سنگینتری باید بپردازی.
اینجا سوالی مطرح میکنم، تا چه حد پیوستن به روابط بینالمللی «حسنه» از دیدگاه «شرق و غرب» برای یک یک شما مهم است که حاضر باشید بهایی را که میطلبند بپردازید؟ ــ بها را همهامان میدانیم چیست.

«... حتی وقتی آدمی میداند که نیک چیست، و بد کدام است و آزادی هم دارد که نیکی را انتخاب کند، اغلب از نیکی سرپیچی میکند و راه بدی را در پیش میگیرد. ...»

قبل از اینکه در مورد انتخابات آینده بنویسم، دوست دارم بنویسم که، هیچ چیزی در من، ارزشمندتر و شریفتر از خون شهدای انقلاب و جنگ تحمیلی نیست، بنابراین هر کس و ناکسی که بخواهد حرمت این خونها را بشکند در نزدم پست و فرومایه است.
هرگز نمیتوانم بپذیرم، کشورم مانند کشورهای پیرامونم، مستعمرهی آمریکا و انگلیس بشود و عهدنامههای چون ترکمانچای دوباره تکرار شود. به طور خلاصه، میخواهم رئیس دولت آینده ی من، انسانی محکم باشد. زبانی بّرنده داشته باشد و مسلح باشد به ایمانی قلبی که جسورش کند. من نیازمند یک «مرد» هستم که قاطع باشد. نه نیازمند قد و بالای آرنولدی هستم و نه لبخند زیبا و نه چشمان شهلا.
دیگر اینکه، در طول این مدتی که کاندیداهای ریاست جمهوری تأیید صلاحیت شدند و تبلیغات شروع شد، مطالب مرتبط زیادی را خواندهام و خیلی سعی کردهام انتخابی درست و سودمند به ایران و مردم داشته باشم ولیکن، برخی رفتارها، ذهن مرا به شدت مشغول کرده و اجازه تفکر سودمند به من نداده است. هجوم تبلیغات و نقادیهای ناشیانه و مغرضانه، فحاشیهای کوچه بازاری، رفتارهای متظاهرانه، تقلیدهای نفرتانگیز از شعارهای تبلیغاتی همدیگر، سعی بر خدشهدار کردن غرور تودهی مردم اجازه نمیدهد تا بتوانم تصمیم بگیرم.
با این همه مواردی هست که دوست دارم عنوان کنم. دوست دارم بنویسم که در این میان، از تماشای شما، چه نکاتی موجب میشوند نتوانم با شعارها و تحمیلهایتان همسو شوم.
نمیتوانم فراموشکاریهای شما(روشنفکران و شبه روشنفکران) را تحمل کنم. نمیتوانم «مصلحت اندیشی» شما را درک کنم. نمیتوانم باور کنم که بعد از این همه مدت که در هیچ انتخاباتی شرکت نکردهام، اینبار «مجبور» خواهم بود خودم را بسپارم به هجمهی تبلیغات و فشارهای اجتماعی و خاطرهی تلخی را دوباره زنده خواهم کرد. نمیخواهم فریب سخنرانیهای دیکته شده را بخورم. نمیخواهم فریب اسمها و ایسیمها را بخورم. و البته نمیخواهم چشم به روی حقایقی ببندم که چه بخواهید و چه نخواهید قابل لمستر است. واقعیتر است.
باید بپذیریم کشور ما، جهان سومی است. دویست و هشتاد و هشت سال از جوامع توسعهیافته فاصله داریم. این دویست سال کافی است تا بفهمیم هر آنچه میخواهیم داشته باشیم تا بشویم توسعه یافته، باید از درون خودمان آغاز به نهادینه کردنشان بنماییم. کافی است تا بفهمیم ساختن طبقهای بتن آرمه و تیرچه بلوکی بر روی خانهای چوبی با دیوارهای خشتی ــ کاهگلی، کاری «پت و مت»ی است. این روندی است که تجددگرایی برای کشورمان به ارمغان آورده است. ما هرگز شجاعت این را نداشته و نداریم که این خانهی کلنگی را ویران کنیم و به جایش خانهای جدید بسازیم. ما هنوز هم در کافههای پُر از دود سیگار و بوی قهوهی تلخ، در مباحثات روشنفکرانهامان، همان زیرساختهای سنتی، تیره و عقبماندهامان را حفظ کردهایم. نه سنتگراییمان اصولی است و نه تجددگراییمان. آنچه از توسعه آموختهایم ــ یادمان دادهاند ــ ستیز با «دین» است. در آویختن با تمام جلوههای دین است. حتی اگر خوب باشد. حتی اگر سودمند باشد، اصولی باشد.
ما هر روز مقاله مینویسیم، میتینگ میدهیم، شبنامه پخش میکنیم، مبارزه میکنیم که در کشور «اسلامی»ی ما، «کودکان اعدام میشوند» چون و چون و چونکه غربیها اینطور میگویند! و کسی از بین روشنفکرهای من از این غربیها نمیپرسد قتلعام کودکان در گوشه و کنار دنیا به رهبری و مدیریت آنها اسمش چیست؟ اگر در کشور من کودکی که مرتکب قتل عمد شده است، پس از رسیدن به سن قانونی اعدام شد، آن کودکان چه گناهی مرتکب شدهاند؟

بگذریم!
به همان حدتی که کورکورانه روشنفکر میشویم، به همان شدتی که مقلدانه «دینستیز» میشویم، به همان صورت متظاهرانه هم «طرفدار آزادی و حق رأی و عدالت» هستیم. و اینطوری میشود که تعریفی نوین از «انتخابات آزاد» در کشور ما سر بر میآورد.
ادامه دارد ...

۱. «آزادی آن آزادی است که بگویی دو بعلاوه دو میشود چهار. این قضیه که تصدیق شود، سایر چیزها به دنبال آن میآید.»
2. ــ قبلاً هم اینکار را کردهای؟
+ البته. صدها بار ... خوب به هر حال، سی چهل بار.
ــ با اعضای حزب؟
+ آره، همیشه با اعضای حزب.
ــ با اعضای حزب مرکزی؟
+ نه. با آن خوکها نه! اما خیلیها هستند که با گیر آوردن کوچکترین فرصت، این کار را میکنند. آنچنانکه مینماید مقدس نیستند.
قلب وینستون از جا جست. دخترک این کار را سی چهل بار انجام داده بود. ای کاش صدها و هزارها بار این کار را میکرد. هر آنچه نشانی از فساد با خود داشت، همواره از امیدی وحشی سرشارش میساخت. ...
ــ گوش کن! هر چه با مردان بیشتری بوده باشی، بیشتر دوستت میدارم. میفهمی؟
+ آره، کاملاً.
ــ از عفاف بیزارم. از نیکی بیزارم. میخواهم سر به تن فضیلت نباشد. میخواهم آدمها تا مغز استخوان فاسد شوند.
+ در این صورت عزیزم، شایستگیات را دارم. تا مغز استخوان فاسدم.
.
.
.
... وینستون با خود گفت که حرف جولیا عین حقیقت است. بین عفاف و همرنگی سیاسی، پیوندی مستقیم و نزدیک برقرار بود.
3. در سراسر تاریخ مکتوب، و شاید از پایان عصر نوسنگی، سه گونه آدم در دنیا بودهاند: بالا، متوسط، پایین. آنها به راههای فراوان به طبقات فرعی تقسیم گشتهاند، اسامی بیشمار و گوناگونی گرفته و شمارهی نسبی آنان، همینطور گرایش آنان به یکدیگر، از عصری تا عصر دیگر تغییر یافته است. اما ساخت اصلی اجتماع هیچگاه تغییر نیافته است. حتی پس از تحولات عظیم و تغییرات به ظاهر برگشتناپذیر، همواره همان نقشینهی خود را بر جای نشانده است، درست مانند دستگاه گردشنما که به رغم رانده شدن به هر سو همواره تعادل خود را باز مییابد.
هدفهای این سه گروه کاملاً سازشناپذیر است. هدف گروه بالا این است که سر جای خود بماند، هدف گروه متوسط این است که جای خود را با طبقه بالا عوض کند. هدف طبقه پایین، زمانی که هدفی داشته باشد ــ چون خصلت پایدار طبقه پایین این است که خرکاری چنان از پا درش میآورد که، جز به تناوب، از آنچه بیرون از زندگی روزمره است آگاهی ندارد ــ این است که تمام تمایلات را در هم شکسته و جامعهای بیافریند که در آن همهی انسانها برابر باشند. به این ترتیب در سراسر تاریخ مبارزهای که خطوط عمده آن یکسان است، پی در پی تکرار میشود. دورههای دیرپایی، طبقه بالا به ظاهر در امن و امان بر سریر قدرت تکیه میزند، اما همواره دیر یا زود لحظهای پیش میآید که ایمان به خود یا شایستگی حکومت کردن یا هر دو را از دست میدهد. آنگاه است که به دست طبقه متوسط سرنگون میشود. طبقه متوسط در این گیر و دار، با تظاهر به این امر که برای آزادی و عدالت میجنگد، طبقه پایین را در کنار خود چای میدهد. به محض رسیدن به هدف، طبقه پایین را به وضعیت بردگی دیرین برمیگرداند و خود طبقه بالا میشود. در حال طبقه متوسط تازهای از یکی از این دو طبقه، یا از هر دو منشعب گشته و مبارزه از سر گرفته میشود. از این سه گروه، تنها طبقه پایین است که حتی بطور صورت گذرا هم در رسیدن به هدف به موفقیتی دست نمییابد.
انکار پیشرفت مادی در سراسر تاریخ، مبالغهآمیز خواهد بود. جتی امروز، در دروان سقوط، وضع زندگی انسان متوسط به لحاظ جسمی بهتر از چند قرن پیش است. اما پیشرفت مالی، انعطاف در شیوه رفتار، اصلاح یا انقلاب، سر سوزن تغییری در عدم مساوات ایجاد نرکده است. به لحاظ طبقه پایین، هر گونه تغییر تاریخی مفهومی بیش از تغییر در اسامی اربابانش نداشته است.
1984/جورج اورول / ترجمه صالح حسینی/چاپ دوم زمستان 1364
تلفن زنگ میخورد. مادر برمیدارد. صدایم میزند و در حینی که میروم سمت تلفن شـِکوه میکند با آنی که پشت تلفن است. گوشی را میگیرم. خانم مترون است. میفرماید:«جعفری جان من اصلاً نمیدانستم تو مرخصیات تمام شده است و میآیی!» میگویم «خیلی ببخشید ها خام ش. چرا نباید اطلاع داشته باشید؟ مگر برنامهی شیفتهای پرسنل را شما پاراف نمیکنید؟» میفرماید:« من فکر میکردم باز هم مرخصی خواهی آورد!! تو باید اطلاع میدادی که میآیی!!! بعدش هم اگر آنجا اذیت شدی میآمدی به من میگفتی!!!» میگویم: «خیلی ببخشید ها! وقتی روز دهم اردیبهشت مرا با آن وضعیت کشاندید تا حضور دکتر کاشفیمهر، مگر نگفتند که اخویتان هم آمده بودند به ایشان هم گفتیم که همه چیز برای برگشتن شما مهیاست؟ مهیا یعنی چی خانم ش.؟ یعنی وقتی من آمدم کادر بخشی که قرار است بروم آنجا با شرایط من کاملاً آشنایی داشته باشند. یعنی لازم نباشد خودم بگویم که آهای من سوسن جعفری هستم و مبتلا به ام.اس میباشم!» مدام میپرد وسط صحبتم ولی اجازه نمیدهم. یکریز حرف میزنم. میگویم «دکتر عباسعلیزاده طوری گفت این اینجا چیکار میکند انگار که من مایکل جکسونم!!» این دفعه کات میکند. میگوید دکتر تقوی وقتی توی جلسه بودم آمد گفت که به همه توضیح داده است!!! میگویم بعله ایشان تماس گرفتند. و گفتند که به شما سپرده بودند چند روز قبل از اتمام مرخصیی من خبرش کنید تا «مهیا» شوند(آلرژی گرفتم به این کلمه!) شما کوتاهی کردید.» میفرماید:«من از کجا میدانستم کی میآیی تو؟» ــ حیف که فحش آبدار بلد نیستم! خر و الاغ و کثافت که نشد فحش ــ میفرماید فردا بیا همه چیز را به کادر بخش توضیح میدهم!
تمایل عجیبی دارند به اینکه من مرخصی ببرم. این مرخصی آنقدر برای آنها ارزشمند است که مشتاقانه نسخهی مربوطه را امضا میکنند و لبخند میزنند!
خانم ش. قبل از اینکه مترون بشوند، هدنرس بخش نازایی بودند. بعد او را برداشتند دادند به یک بخش سبکتر به این اتهام بزرگ که مثل بمب صدا کرد که ایشان «کارایی» ندارند! یادم هست یک بار سر تحویل گرفتن آمپولهای لیدوکائین2٪ کلی باهاش کل کل کردم. چون میگفت چشم میگیرم از داروخانه ولی پشت گوش می انداخت و انگار نه انگار! دو سه روز به این منوال گذشت تا اینکه یک روز به او گفتم اگر امروز لیدوکائین توی ترشکارت احیا نباشد خودتان باید جواب دکتر را بدهید. اینطوری شد که گرفت. شُل و ولتر از این آدم کسی ندیده است. این فقط یک مثال کوچک بود. خلاصه ایشان به علت عدم کارایی از سمت هدنرسی عزل شدند و به ناگهان در دورهی ریاست جناب دکتر حیدرزاده شدند مترون!!! مدیر دفتر پرستاری!
خلاصه ... اینطوری شد که من یک ماه دیگر مرخصی استعلاجی گرفتم. با آن همه اشتیاق که داشتم تا با رفتن به سر کار، اشتیاق به خوب شدن در من تقویت شود، برعکس شد. برادرم رفته است به حراست دانشگاه و آنها تماس گرفتهاند با دکتر کاشفیمهر که چرا؟ و به چه علت؟ و اینکه بلافاصله اقدام کنید! ولی حتی همان آقای حراست هم خوب میداند که بیمارستان ما، با تمام مراکز درمانیی دیگر فرق دارد. رئیس بیمارستان ما، علاقهی شدیدی به جذب کمکهای مردمی دارد. این کمکها ممکن است از طرف معاون شهرداری یا آقایان گردن کلفت دیگری باشد که خانمهایشان در مرکز تحت ریاست او کار میکنند و البته که باید کارشان سبک و شیک باشد. خوب! پس نمیشود کاری کرد. نمیشود تصور کرد و حتی آرزو داشت که وضعیت بهبود پیدا کند. محل کار من، ماکت کوچک ولی جامعی از کشورم است. بی هیچ کم و کاستی!
میگویید نه؟ میگویم نشان به آن نشان که هر دکتر والاگهری که به ریاست بیمارستان ما منسوب میشود، بلافاصله قسمتی از مزایای کادر پرستاریاش را «قطع» میکند! بعد دستور میدهد دیوارهای شکم دادهی بیمارستان را تراورتن بکنند. تختهای بیماران را به روز میکند و پرسنل محترم روی تختهای تاشو با عرض نیم متر میخوابند! هدیهی روز پرستاری قطع میشود. اضافهکاری بدون کارکرد پرسنل قطع میشود. ناهار و شام ــ و اخیراً دست گذاشتهاند روی صبحانه ــ پرسنل قطع میشود و وقتی اعتراضی بشود میگویند «کسر بودجه داریم!» «قیمت نفت، ببخشید هزینهی بستری کاهش یافته» هزینهها را باید تعدیل کرد! ... بعد مدتی هم میروند فرصت تحصیلی به کشورهای مطبوع! و یکی دیگر جایگزین میشود!
و روز از نو، روزی از نو ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* امروز، یک گردنبند برای خودم درست کردم. بهانهاش این که مهارت انگشتانم را برگردانم! گره زدن اول سخت بود برایم ولی سماجت به خرج دادم. رد کردن نخ امّا، از سوراخ مهرهها خستهام میکرد. به هر ترتیب، خوب بود!

** علیاکبر کوچولوی ما، دوم خردادی است!

*** این روزها خیلی ناراحت بودم و این ناراحتی را به وبلاگم هم منتقل کردم. بگذارید به پای اینکه کسی نیست که با او اینطور آسوده درد و دل کنم. امیدوارم بتوانم اینجا را برگردانم به همان حال و هوای قبلیاش. که ام.اس لعنتی اینقدرها پُررنگ نبود!
توی رختکن اتاق عمل لباسم را عوض میکنم. برمیگردم میبینم سارا با آن چشمهای بینهایت زیبا پشت سرم ایستاده است با لبخندی که وادارم میکند لبخند بزنم. بغلش میکنم. آنقدر لاغر است که توی بغلم گم میشود. میرویم بیرون و محدثه و طاهره را هم میبینم. قدرتش را ندارم سر پا بایستم یا لااقل وقتی بغلم میکنند من هم محکم فشارشان بدهم آنطور که سابق، خصوصاً که دو دقیقه بیشتر وقت ندارم خودم را برسانم به ماشینی که منتظرم است. اصلاً یادم نیست چی گفتند و من چی گفتم. آسانسور را خانم هادی نگهداشته است، سوار میشوم. میگوید بدبختی را میبینی؟ میگویم چطور؟ میگوید باید بروم کلینیک دیگر! با خودم میگویم کاش آدم سالم باشد و تا میتواند کار کند! او نمیشنود ولیکن زوری که نبوده، میتوانست قبول نکند تا یک بنده خدای پول لازم دیگری برود.
سوار ماشین که میشوم، به قدری خستهام و پریشان که به هیچ چیز فکر نمیکنم. نه به درختها، نه به مغازهها ... نه به آدمها. و نه حتی به روز بدی که داشتم. بینهایت گرسنهام. بینهایت تشنهام. تنها جیزی که به آن اطمینان دارم رسیدن به خانه است. آنچه از دنیا میبینم محدودهای کوچک است. مثل آنکه از چشمیی یک دوربین نگاه کنی به دنیا. تکیه دادهام به دست چپم و دست راستم چنگ زده است به دستگیرهی در. خودم را رها کردهام روی صندلی.
محدودهای به اندازهی آنچه از چشمیی یک دوربین بشود دید. این دنیای من بود. نه گلهایم و نه هادی کوچولو. تنها چیزی که میبینم دری است که مرا میافکند به دامن مادرم. مقنعهام را میکنم و میاندازم روی زمین«دارم از گرسنگی میمیرم»رنگی به رویم نمانده است. سر و بالاتنهام را پهن میکنم روی مبل و پاهایم را به هر جان کندنی است میکشم بالا و دراز میکنم. دنیای من علی را که نشسته است رو به رویم شامل نمیشود. بوی غذایی نمیشنوم. مادر میگوید میآیی اینجا یا بیاروم توی اتاق؟ میروم و مینشینم روی صندلی. هر بار باید پای چپم را با دست بکشم پهلوی پای راستم که مثل آدم حسابیها نشسته باشم. کلم پلوی خوشمزهای میتوانست باشد اگر آنقدر حالم خوب بود که بفهممش! میخورم و بلند میشوم. هنوز گرسنهام. بشقابم را میبرم میگذارم توی آشپزخانه. میروم سر یخچال و یک تکه کیک برمیدارم. یک پرتقال. یک موز. میروم توی اتاق و با حرص و ولع میخورم. یک لیوان بزرگ هم آب میخورم. با ویتامین سی پلاس زینک!
خوابم نمیبرد. توی آینه خودم را نگاه میکنم. موهایم بدجوری چرب شدهاند. کی بود رفتم حمام؟ خستهام. بلند میشوم میروم حمام. میآیم. تسبیح زنگ میزند«میآییم خانهی شما» زنگ میزنم به ظریفه و میگویم نمیتوانم آنجا بروم. میگوید دارم میروم مطب شب بهت زنگ میزنم. ساعت پنج عصر زنگ میزند«نخوابیدی که؟ دکتر تقوی میخواهد با تو صحبت کند. گوشی!» دکتر تقوی عذرخواهی میکند. میگوید من سپرده بودم به خانم ش.(مترون بیمارستان) که قبل از اینکه مرخصیات تمام شود به من بگوید تا همه را آماده کنم. نمیدانستم تو میآیی. اینکه ببخشمش و قول داد که اذیت نشوم. تشکر میکنم. آنقدر خستهام که نمیتوانم جواب بدهم. حرف بزنم.
خواهرم و مادرم شش دانگ حواسشان به من است که دارم با صدیقه تلفنی صحبت میکنم. برایش میگویم که چه بلایی سرم آوردند و چقدر لحظات پُراسترسی را در آن ده دقیقه آسپیره کردن مایع گذراندم. بغض میکنم. لابلای بغض فحش میدهم بهشان. میگوید چی؟ دوباره فحش میدهم این بار بغضم میشکند و نفسم را حبس میکنم و صدای صدیقه میگوید سوسن گریه نکن! خواهرم گوشی را میگیرد و خداحافظی میکند و من نفسم را رها میکنم و گریه میکنم.

آرام که میگیرم، زنگ میزنم به صدیقه و عذرخواهی میکنم و ازش میخواهم فردا اول وقت برایم برگ مرخصی پر کند چون میخواهم بروم پیش رئیس دانشگاه. بعد فرزانه زنگ میزند و باهاش درد و دل میکنم و میگویم نمیتوانم تحمل کنم. میگویم صدیقه میگوید خیلی از دکترها و پرستارها میگویند «آخه یعنی چی که نمیتونه راه بره؟» میپرسم فرزانه تو ندیدی ام.اسیهایی که بستری میشوند را؟ میگوید چرا ... دیدم. میگویم کدام پزشک و پرستاری هست که ندیده باشد و از نزدیک لمس نکرده باشد؟ آخر درد من این است که بین آدمهایی کار میکنم که میدانند و باز خودشان را به کوچهی علی چپ میزنند.
صبح زود برادرم میآید که مدارکم را بگیرد. قرار بود با هم برویم ولی میگوید خسته میشوی. خودش میرود. صبر ایوب دارد این برادرم. میرود ادارهی پرستاری. از آنجا اعتراض میکنند به مترون محترم و مترون متظاهر ما میفرماید بگویید تشریف بیاورند حلش میکنیم. برادرم میرود بیمارستان. زنگ زدم گفت بیمارستانم. گفتم داداش حرفشان را باور نکنی ها. دروغ میگویند اینها. برو دانشگاه. نمیرود. تا ظهر آنجا میماند و همان چرندیاتی که در این چهار ماه و اندی برای من بلغور میکردند را به او هم میگویند و این برادر سادهی من باورش میشود. میگوید فردا با هم میرویم. گفتهاند بیاید هر کجا را بخواهد میفرستیم آنجا!! حرص میخورم و عصبانی میشوم«تو باور کردی؟» میگویم چهار ماه تمام مدام گفتند این برنامه (هر برنامه دو هفته است) را هم اتاق عمل باش ببینیم چه میشود. قول بیمه را داده بودند که جای دنجی است و ارباب و رجوع ندارد و تحرک زیادی نمیخواهد. پانزده روز بعد انکار کردند. دکتر رسولی راپورت داد که میگویند فلان خانمی که آنجا کار میکند شوهرش معاون شهرداری است و پارتیاش کلفت است نمیتوانند جابهجایش کنند! (این خانم وقتی آمد و استخدام شد که هیچ امتحان و اطلاعیه استخدامی وجود نداشت! هیچکس نفهمید چطوری استخدام شد! و چطوری صبح ثابت شد! فقط به تدریج دیدیم که مترون سابق خانه خرید، باغ خرید و مسئول بیهوشیی ما هم صاحب خانه شد و ... خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!) نفرات بعدی هم با اینکه کادر «قراردادی» هستند ولی پارتیشان به همان کلفتی است! به این ترتیب برای آدمهایی مثل من که پارتیی باریکش را هم نداریم، حتی اگر استخدام رسمیی دولت فخیمه هم باشیم میماند اینکه مثل بچه سر بدوانندش تا شاید یادش برود چه درخواستی مطرح کرده بود. دفترچهام را میدهم دستش«برو از دکترم یک ماه مرخصی بگیر!» من پایم را توی آن بیمارستان نفرین شده نمیگذارم.
ادامه دارد ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* مکر و نیرنگ در حق کسی که به تو ایمان دارد، کفر است.
افلاطون(ارسطو)/پنج رساله
** نزدیک ظهر دکتر حیدرزاده رئیس بیمارستان زنگ زده است میگوید:«یک همایشی در پیش داریم همکاران میگن که شما استعداد خوبی دارید در زمینه مجریگری. خواستم از شما دعوت کنم بیایید همکاری کنید.» میگویم دکتر من نمیتوانم سر پا بایستم! میگوید مگر خوب نشدید؟ آخر ام.اس عود میکند و برمیگردد! میگویم دکتر من یکماه استعلاجی بودم و الان هم یک ماه دیگر در مرخصی هستم و هنوز بهبودی مشاهده نشده! میگوید برایتان دعا میکنم!! خداحافظی میکند و قطع میکند. با خودم میگویم چرا نگفتم چی شده؟ چرا موقع نوشتن روده درازم و موقع حرف زدن زبانم قاصر؟
مگر فرقی هم میکند؟ این همان آدمی است که گفت بروید همان اتاق عمل سر کار خودتان باشید. بهمن ماه بود که این را گفت. وقتی گفتم دیگر تواناییی کار در اتاق عمل را ندارم.
نمیتوانم راه بروم. ولی باید عادت کنم بدون آویزان شدن به بازوی کسی راه بروم. میدانم مریم خوب درکم میکند و کافی است اشاره کنم تا بازویش را به من بدهد ولی نمیگویم. با هر جان کندنی است خودم را میرسانم به محل کار جدیدم. مریم و شهناز جملاتی پر مهر میگویند و مرا میسپارند به خانم ع. و میروند. میروم و پشت میز کامپیوتر مینشینم. خانم ع. میرود طبقهی اول تا صبحانه بخورد! من میمانم و فایلهای روی دسکتاپ را باز و بسته میکنم، که در اتاق باز میشود و دکتر تقوی وارد میشود. با خوشرویی و مهربانی و لطف با من صحبت میکند. تمام محیط را با حوصله برایم توضیح میدهد. میدانم فیلم بازی نمیکند. دوستم دارد و بین تمام آدمهای بیمارستان، تنها کسی است که واقعاً قصد کمک به مرا داشته. دستم را میگیرد و با هم میرویم طبقهی بالا، بخش هایریسک. آنجا به جمعی که دارند صبحانه میخورند معرفیام میکند. خانم ر. و خانم عبادی مرا میشناسند و دوستم دارند. اینطور که تحویلم میگیرند، خانم ع. دستگیرش میشود که من تازه وارد نیستم. نزدیک میشود به من. لیوانی آب میخورم و سراغ سلماز را میگیرم. سولماز عزیزم را آنطور منتظر و نگران و مشوش که میبینم نشسته روی تخت و خیره به پنجره دلم میگیرد. چون ماسک زدهام اول نگاهم میکند متعجب و بعد آن چشمهای درشت رنگیاش تنگ میشود و لبهای قشنگش به لبخندی پهنای صورتش را میپوشاند. بغلش میکنم. بعد از شش حاملگیی ناموفق، این یکی را توانسته است تا هفته ی سی و دوم نگهدارد. توی دلش آشوب است و نگرانی و اشتیاق. خانم ع. کنارمان ایستاده است و سولماز که تعریف مرا میکند، لبخند میزند. برمیگردیم بخش.
من مینشینم بخش آمنیوسنتز و خانم ع. میرود ان.اس.تی. خانم دکتر تقوی میآید و میگوید کجا بیسکویت هست و کجا خرما و چایساز را نشانم میدهد که حتماً به خودم برسم. میگوید هر وقت خواستی بروی مرخصی اصلاً برایم مهم نست. اینجا راحت راحت باش. من کاملاً درکت میکنم. تشکر میکنم. در همین حین خواهران عباسعلیزاده وارد میشوند. با دیدن من هر دو جبهه میگیرند:«این اینجا چیکار میکنه؟» دکتر تقوی توضیح میدهد«برای توسعه و راهاندازیی بخشمان به ایشان نیاز داریم ...» میگویند:«مگر ما اینجا چقدر کار داریم؟ خانم ع. هست دیگه!» دکتر تقوی باهاشان بحث میکند و میگوید اگر تا به حال راهاندازی نشده، تقصیر خودشان است و ... میگویند کلاس هست و من میروم بیرون و دکتر تقوی با دیدن من حرفش را قطع میکند. لابد داشته وضعیتم را به دکتر عباسعلیزاده توضیح میداده و ترسیده من بهم بربخورد. ولی نمیداند که دیگر برایم مهم نیست.
در مدتی که کلاس هست، میروم پیش خانم ع. آدم پر حرفی است. من آنقدر کم جانم و آنقدر نفس کشیدن برایم مشکل است که کم میآورم پیشش و با خودم فکر میکنم بیادبی است اگر جوابش را حتی با جملهای کوتاه ندهم ولی ذهنم پریشان است و گاهی اصلاً نمیشنوم چه میگوید. از فوت پدرشوهرش و پسرهایش و اینکه آن روز(دوم خرداد) روز تولدش است و همه و همه حرف میزند. با ورود اولین بیمار، صدایم میکند کنار میزش و یادم میدهد چطور پرونده تشکیل بدهم برای بیماران و سوزن را نسخه کنم و بفرستم پذیرش و اینها. دفتر و دستکش را نشانم میدهد که باید کجا چی بنویسم! خوب گوش میدهم و حواسم هست. یک لحظه حس کردم کسی در طاق در ایستاده نگاهم میکند وقتی برگشتم، دکتر خویی را میبینم. آغوشش را باز میکند و با خوشحالی بغلم میکند. ماسکم را میکشد پایین و مرا میبوسد. چقدر از آمدنش خوشحال شدم. کمی حرف میزند و بعد میرود. قیافهی خانم ع. دیدنی است! نمیتواند هضم کند. مدام درگیر است را میفهمم. «این کیه؟ همه میشناسندش جز من. همه برای دیدنش میآیند. چرا آمده است اینجا؟ و و و»
به مرور مریضها میآیند و تعدادی برای ان.اس.تی و تعدادی برای آمنیوسنتز. صندلیها که اشغال میشود و مریضها سر پا میمانند میروم بیرون. کلاس تمام شده است و میروم مینیشنم پشت کامپیوتر. دکتر ف.آ. وارد میشود و خانم ح. هم متعاقب او با اکسترنی وارد میشوند. میخواهند کسی در اتاق نباشد چون اکسترن آشنای خانم ح. است و نمیخواهد کسی آنجا باشد و من میروم بیرون و جایی نیست بنشینم و تمام تنم میلرزد.
تا ساعت دوازده همین است که هست. سر جمع نیم ساعت بیشتر نمیشود که بنشینم. بعد از این خانم دکترها میآیند برای آمنیوسنتز. جالب است. خانم ع. میگوید باید چه ستی باز کنم و چند تا سرنگ چند سی سی و غیره! سوزن را که خانم دکتر فرو میکند، خانم ع. دستکش میپوشد و با سرنگ مایع آمنیوتیک را میکشد و بعد میریزد توی ظرف بیوپسی و رویش اطلاعات بیمار ار مینویسد و مدام به من تذکر میدهد که باید این کارها را من هم بکنم. خستهام. تشنهام است. چیزی نخوردهام. مریض بعدی مال دکتر عباسعلیزاده است. سوزن را که فرو میکند خانم ع. میگوید دستکش بپوش! با دستهایی که هیچکدام از انگشتانش حرف شنوی ندارند با محنتی و رنجی و نگرانی دستکش میپوشم و میروم جلو. سرنگ را برمیدارم ولی دستهایم میلرزند. خدایا. این دستها مال من نیستند. کسی تا به حال لرزیدن دستهای مرا ندیده بود. این از ترس نبود. این لرزش از ضعف بود. از بیماریام بود. به سختی توانستم مایع بکشم. مایع کمی خونآلود بود و جنین شیطان بود و مدام حرکت میکرد و دستش را میآورد نزدیک سوزن و یکبار هم نوک سوزن خورد به جفت و این شد که خونریزی کرد و مایع خونی شد. خدا میداند در آن لحظه من چه کشیدم. اگر لرزش و اسپاسم دستهایم موقع اتصال سرنگ به انتهای سوزن، حرکت و فشاری وارد میکرد که باعث میشد سوزن بخورد به جنین؟
مریضهای بعدی همه ان.اس.تی هستند. مریضها را ول کرده و آمده سراغ من که دارم کتاب راهنمای دستگاه سونوگرافی را میخوانم:«انگلیسیات خوب است؟» میگویم بد نیست. کما اینکه ترجمه کردن را دوست دارم. خدایا این زن چقدر حرف میزند و هنوز مقنعهاش کج و کوله ایستاده است و تلاشی برای مرتب کردنش نمیکند. باز مینشیند به صحبت. نگاهی به ساعت میکنم. یک و نیم است. کاش بشود بروم بالا توی اتاق عمل کمی دراز بکشم. خجالت میکشم بگویم من میخواهم بروم بالا چون مدام حرف میزند. ده دقیقه مانده به ساعت دو، راه میافتم سمت آسانسور که برای رسیدن به آن باید مسیر پر پیچ و خمی را طی کنم. همراهان بیمار در سالن انتظار و راهروها و جلوی آسانسور ایستادهاند و با آن وضعیت که نمی توانستم تعادلم را حفظ کنم و تمام سلولهای بدنم مثل تودهای ژله روی هم میلغزیدند و کم مانده بود بزنم زیر گریه، خودم را رساندم به آسانسور.

ادامه دارد ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* این را احسان عزیز برایم اس.ام.اس فرستاده بود:
«من در سرزمینی زندگی میکنم که دویدن سهم آنانی است که نمیرسند و رسیدن نیز سهم آنانی است که نمیدوند.»
** آن اوایل که شروع کرده بودم در «عشگ و مرق» نوشتن، یک بابایی بود مثل این «یک دوست» که در تمامی وبلاگها، جملهی معروف «بهبه چه وبلاگ خوبی دارید و ...» را کپی پیست میکرد. کنجکاو شدم و رفتم به آدرسی که بود و دیدم طرف در آخرین پُستش بالای چهارصد تا کامنت دارد! وقتی کامنتینگش را باز کردم دیدم آدم خوش ذوق پُرحوصلهای همان جمله را دقیقاً چهارصد و خوردهای بار برایش کپی پیست کرده بود و آخر سر نوشته بود: «حالا ارضا شدی؟»
*** آمنیوسنتز چیست؟
سوار آژانس میشوم و میروم بیمارستان. خوشحالم. فکر میکنم بودن پیش دوستانم و کار کردن، سرم را گرم میکند و کمک میکند زود خوب شوم. وارد که میشوم، قیافهی ورودیی بیمارستان عوض شده است. استیشن شیکی نصب کردهاند و کارتکس سر جایش نیست. خانمی که پشت استیشن نشسته است و اسمش یادم نیست بلند میشود. میگویم چقدر اینجا عوض شده است! میگوید مگر چند وقت است نیستید؟ میگویم یک ماه است نیامدهام. میگوید کارتکس این طرف خراب شده باید بروید آن طرف حیاط بیمارستان. میگویم نمیتوانم این همه راه را بروم. به دفتر پرستاری اطلاع میدهم.
خانم ش.، خانم ف. و خانم ق. در دفتر پرستاری هستند. از دیدنم بهت زده میشوند. انتظار دیدنم را نداشتند. میبوسندم و من فرصت نمیکنم بگویم نباید روبورسی کنم. مینشینم. خانم ش. دست و پایش را گم کرده است. با این جمله شروع میکند:«خانم جعفری یادت هست توی پذیرش جایی را نشانت داده بودم که به جای خانم خ. باشی و کارهای تایـ ...» میپرم وسط حرفهایش:«مگر نگفتید میروم بخش NST؟» تازه یادش میافتد و میخندد:«ای وای راست میگی! یادم نبود اصلاً! پس پا شو برویم نشانت بدهم ...» بلند میشوم و در مسیر هر کسی میبیندم بغلم میکند و میبوسدم و فرصت نمیکنم بگویم نبوسید مرا. دست میبرم توی کیفم که ماسکم را بردارم نمیتوانم. بیخیال میشوم. میرویم و در انتهای سالن پیچ در پیچی در اتاقی را باز میکند و خانمی میآید بیرون. مرا به خانم معرفی میکند. مختصر و مفید. در ِ اتاق آمنیوسنتز را باز میکنند و من میروم داخل. میگوید من جلسه دارم و باید بروم. خانم ع. بهتش که میبرد خانم ش. میگوید نترس این جای تو نیامده! خیالش که راحت میشود لبخند میزند. مقنعهاش کج و کوله است و کاری نمیکند که مرتبش کند.
میگویم من میروم بالا، اتاق عمل و برمیگردم. صبح اول وقت است و بچهها دارند اتاقها را آماده میکنند. خم میشوم و اولین کسی که مرا میبیند خانم مبین است. میآید و باز بغلم میکند و میبوسدم و بعد هم بچهها. ذهنم آنقدر درگیر است که نمیفهمم جواب مهربانیی کدام را دادهام و کدام فکر کرده است بیاعتنایم به او. میگویم در پشتیی اتاق استراحت را باز کنید بدون عوض کردن لباس بیایم داخل. خانم مبین باز میکند. خانم باقری دستش را گرفته روی صورتش که یعنی شرمندهام. حال دخترش را که میپرسم ذوق میکند. میگویم نزدیک صبح در خواب دیدمت. باز ذوق میکند. میروم داخل و همه هستند تقریباً. عدهای دوباره میبوسندم و در اولین فرصت دست میبرم داخل کیف و ماسک را در میآورم:«گفتند حتی دست هم ندهم با کسی. مرا نبوسید بچهها!» نمیبوسند بقیه ولی خوب کی جرأت دارد به خانم شهمیرپور (هدنرس) بگوید نبوسید مرا. بغلم میکند و محکم فشارم میدهد و میبوسدم. آزاده میخندد. مریم میآید پیشم مینشیند و ظریفه سمت دیگرم. هر کدام از بچهها که میآیند، ظریفه میگوید نبوسیدش! چقدر خوشحالم از دیدن تک تک بچهها. لیلی ناراحت است. گرفته و مغموم کنار ایستاده است. به حرفش میگیرم کوتاه جوابی میدهد. آرزو انگار نه انگار چند روز پیش زنگ زده بود تا با حرفهای صد من هزار تومنش(هزار تومن چند دلاره؟)، حرص مرا در بیاورد(در موردش مینویسم) همان رفتار و کردار عجیب و غریبش را دارد. خندهام میگیرد.
صدیقه میپرسد چی شد؟ میگویم خانم ش. حتی یادش نبود که چه قولی به من داده بود. کی مینشینم و بعد میروم رختکن و روپوش سفید و کارت شناساییام را برمیدارم مریم و شهناز که شیفت شب بودند همراهم میآیند، میرویم پایین. توی راهرو دکتر رسولی میبیندم، بغلم میکند و از روی ماسک میبوسدم. سفارش میکند اگر اذیتم کردند به او بگویم و خودم حرص نخورم. از لبخند بزرگی که میزند حس بدی بهم دست میدهد.
ادامه دارد ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مطالب مرتبط:
1. باران عزیز دعوت کرده بود برای یک بازی! این بازیها که از آن یلدابازیی جنجالی شروع شده، نشده است که همان مزهی اولین را در مذاقم برانگیزد. ولیکن، در مورد این بازی.
نمیدانم چطور است که اصولاً «برنامهریزی» ابداً با گروه خونیی اینجانب سازگاری ندارد و مدام سندرمش عود میکند و بد جور و نامردانه میزند لت و پارمان میکند! خلاصه تا جاییکه ممکن باشد در این فقره از سیاست «دوری و دوستی» استفادهی ابزاری میفرماییم. باشد که آمرزیده شویم!
ولیکن گاهی هم یواشکی یک کارهای برنامه ریزی شده در بساطمان پیدا میشود. فیالمثل همان قصد و غرضی که یک وقتی نوشتیم و ثبت شد که عزممان را جزم خواهیم نمود و کتابهای نخواندهی کتابخانهامان را «قورت» خواهیم داد و تا تمام نشده باشند ابداً و عمراً اگر کتاب جدید خریداری نماییم! ــ و آنقدر این روزها همه جا همه پُز میدهند که کلی کتاب تیتیش مامانی خریدهاند از نمایشگاه و اینها و آب از تمام اعضا و جوارحمان شرّه میکند که یک لیستی تهیه فرماییم و بدهیم دست سیب عزیزم برود خریداری کند و بتپانیم توی تنها نصفه قفسهی باقیماندهی کتابخانهامان و بعد که جا نشد بدهیم یکی دیگر برایمان بسازند و جا نشود توی اتاقامان!!! و اینها دیگر!
القصه! ما داریم خوب و حسابی و اینها کتاب میخوانیم! خودمان که کیف میکنیم شما را نمیدانم!
برنامهی دیگری که داشتم در ذهنم و ترسیدم به زبان و قلم بیاورم، این بود که امسال تا جاییکه برایم ممکن بود بروم سفر! ــ هنوز که چیزی نشده نه؟ هنوز فقط دو ماه گذشته است و ده ماه دیگر پیش رو است. میشود رفت سفر پس!
سوم اینکه، داستانهایم را جمع و جور کنم و پرینت بگیرم و بفرستم چند جایی. این دفعه دیگر حتی دست به عصا شدن هم نمیتواند مانعام بشود! ــ البته با اجازهی منتقدین والاگهر! اجالتاً اینها را داستان حساب کنید تا ما هم معروف بشویم!
چهارم اینکه، بروم چندتایی بوم بخرم و رنگهای خشک شدهام را بریزم دور و رنگ جدید بخرم و طرحهایی که در ذهنام هست را بپاشم رویاشان ... بکشم ... نقاشی بکشم!
به قول باران، برنامهی بلند مدتم این است که «میخواهم زندگی کنم و لذت ببرم!»
2. دیروز، عصر که نشستم تا برای منیره نامه بنویسم، یک حس عجیب و غریبی وادارم کرد خودنویس شیفرم را بردارم و جوهردانش را پر کنم و سررسید شیک و خوشگلی را که زهرای نازنینم عید برایم آورده بود را بردارم و بعد از این همه سال، مزهی روی کاغذ نوشتن را با تمام سلولهای چشاییام حس کنم! هر چند، دست راستم این روزها شیطنت میکند و اسپاسم عضلات بازویم نمیگذارد خوش خط بنویسم ... ولی ... چقدر چسبید!
3. دیروز برای اولین بار در عمرم، «کیوی» خوردم!!!
4. هادی جیغ و داد کرد و پاهایش را کوبید روی زمین و هوار کشید که:«من سیگار میخواااام»! آنقدر اصرار کرد و گریه کرد و زار زد تا آخرش دیروز صبح اولین سیگار زندگیاش را در چهار سالگی کشید!!
5. بهشت کوچک من لبریز شده است از گلهای خوش عطر و خوش رنگی که زندگی را با هر بو کشیدن و تماشا کردن میدمند در کالبدم ... جانم شیفته میشود!

6. «من از دزت تو جیگار کنم ها؟؟ این جیه تحویل من دادی پزَر خوب؟! غِجالت نگژیدی ؟ یه نیگا به این متن تایپ ژُده و تر تمییز آیه مووزَقی [زانیار] بنداز . به این میگن دَرجُمه . من این دَزدنوژده [دست نوشته]هاتو جیگارشون کنم؟ اینارو وازه عمّم که نمیغام پزَر جون، میفرستمشون تهرون وازه انتژارات... نازلامتی قراره ازشون گِـتاب درآد ... ببین جی دارم بهت میگم ، دو روز بهت فُرزت میدم تایپژون کنی بیاری... نمرتم بعد اوون رد میکنم ...»
برای اینکه بفهمید ماجرا چیست چرا نمیروید بخوانیدش؟
7. فردا قرار است بروم سر کار ... یک شروع دوباره! خیلی جالب است که دقیقاً در هفتم خرداد ** بود که در همین بیمارستان شروع به کار کردم ... به فال نیک میگیرم. و ... جالب نیست که در شمارهی هفت این را نوشتم؟!



دنیای کدهای جاوا اسکریپت