
جدال در گرفت/ه بود. دنیا با منی تا آن پایه کوچک، گل یا پوچ بازی می/کرد/ه بود. دخترک رها و بیپروایی بود/هست/م. با بالهایی برافراشته. بی میل پرواز. دست نایافتنی. با آنچه از عشق تو در خود یافته/ساخته بودم، بالاتر بودم از هر دوست داشتنی. ولی دنیای خشمگین بیرون از من، مترصد اتفاقی بود که در تیرماه سال هفتاد و هفت افتاد. اتفاقی که به راحتیی همان نوشتن «افتاد» نبود. چیزی در حد در هم ریختن تمام فرمولهای زندگیام، بنمایه و زیر ساخت تمام معیارها و فلسفهی ماندنم بود. چهار چوب زندگیام را چنان برآشفت که «پدر» را از من گرفت. واقعیت چونان سهمگین و بیرحم بود که نتوان/ست/ه بود/م جا خالی بدهم و با آن بالهای آماده اوج کرفتن، با پاهایی نرم و چابک چونان بالرینها چرخی بزنم و سر خم کنم و کمر تاب بدهم تا از تیررسش در امان بمانم. فرار کنم. چونان با سرعت در عین نئشهگی و سرمستی آماج بیمهریهایش قرارم داد که تا به خود آیم، زخم کاریتر شده بود و نیشتر فروتر رفته بود و بُنیانم در هم ریختهتر [حتی]. بدتر از آن لیلایی که آن شب، در سرمستیی کتامین و مخدر پای چپش را قطع کردیم و بعد آتل را از پارچه پُر کردیم و بستیم به [باقیماندهی] پایش تا هرگز، ــ حداقل تا زمانیکه حالش، روحیهاش مساعد نشده بود ــ نداند چه بر سرش آمده است. وقتی به خود آمده بودم، جز ویرانی و سردرگمی نیافت/ه بود/م.
دکتر توتونچی اسمش را گذاشت/ه بود «پسری با کفشهای کتانی». با آن چشمهای ریز و فرو رفته، غمدار و همدردانه نگاهم می/کرد/ه بود. چشمهای همیشه بعد از آن اتفاق خیسم، شد/ه بود بهانهای برای م. مجاوری تا شاعرانهگی کند. بشوم «گل نسترن». غم سنگین بود و درد عمیق. خانه از من بدتر. من از پدر آزرده. پدر از من دلسرد. و «پسری با کفشهای کتانی» ...
دیگر ضربه به بنیان خورد/ه بود و سقف غرورم فرو ریخت/ه بود، هر چه در توان یافت/ه بود/م جمع کرد/ه بود/م دوباره بسازمت. دوباره در خود بیدارم کنم. از افتادن و همان پایین ماندن هراس داشتم. من تو را برای مدت کوتاهی کنار گذاشت/ه بود/م تا دنیای واقعی را از نزدیک لمس کنم. وسوسهای که در چشمهای واقعی دست تکان می/داد/ه بود و حرفهایی که بر زبانهای راستین جاری می/شد/ه بود، نوای دلربای «دوستت دارم» که گوشهایم را دوباره پس از سالها می/نواخت/ه بود محرکم شد/ه بود/ند از تو «مدتی» دست بکشم ــ کشیده بودم ــ حالا میان خرابهای از احساسات و غرور و جلالم، تو را چه سخت میشد یافت [یافت/ه بود/م] تو را به همان سرزندگیی نخستین یافت/ه بود/م. بی آنکه به سبب این سرکشی تنبیهم کنی، دوباره دنیایم را در بر گرفتی. [در بر گرفتم.] با دنیایی واقعی، به نبردی که سلاحم، رویایی بند خورده به تلنگری، سُست [بود] برخاست/ه بود/م. هنوز سرسختتر از آن بودم/هستم.
کمی نزدیک به یکسال بعد، حقیقت رُخ نمود/ه بود. «پسری با کفشهای کتانی» نقاب از صورت برداشت/ه بود تا من بدانم اگر چه برای مدتی اندک تو را کنار گذاشته بودم، تو، هرگز مرا به خود رها نکرد/ه بود/ی. ایمانی که دیگر به یقین رسید/ه بود در من شعلهای برافروخت/ه بود که هر چه بود و نابود را بـ/سوزاند/ه بود. تو در سوگند خود از من سرسختتر بودی. تو می/دیده بود/ی و می/شنید/ه بود/ی آنچه را من نـ/می/توانست/ه بود/م به زبان بیاورم.
تمام ماجرا همین بود. من برای مدت کوتاهی تو را «کنار» گذاشت/ه بود/م کافی بود تا ویران شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* شعری از م.مجاوری برای من +
تسلیم شد/ه بود/م. تو از ماهها پیش، سالها پیش با هر نفسم در من حلول کرده بودی. چه میخواستم و چه نه، حادثه اتفاق افتاده بود. حس می/کرد/ه بود/م. و تمام آن روز که تا شب، همهی ماجرای گم شدن ــ درخواست گم شدنم ــ با یک جمله تمام شد/ه بود [در دفتر خاطرات م]، تسلیم شد/ه بود/م. مثل آن دخترکی که «براهنی» تعریفش کرده بود، من هم جن زده شده بودم. موجودی، روحی، نیرویی در من حلول کرده بود. ارادهام را از اختیارم خارج کرده بود. اتفاق افتاده بود. یا در آن زمان، در آن سن، در شهری دورتر. تنهاییام بود که اینطور آسوده تن سپرد/ه بود/م به تلقین تو. کار از کار گذشت/ه بود. چه فرقی میکند بدانم چرا؟

قرار را گذاشت/ه بود/یم. بیآنکه باشی، در من حضوری توانمند داشتی/ری. خودم ــ من ــ تو را به درجهای رساند/ه بود/م که اختیارم را تو، روح ِ تو، خیال ِ تو و حضور ِ تو در دست داشته باشد. چشمهایم را به روی تمام عشقها، تمام مهرها، درخواستها، تمایلها، شهوتها بست/ه بود/م. مانند همان روز، ــ همان خوابزدهگی ــ سالها بعد از آن ملاقات، شد/ه بود/م مُرید مرادی که نبود. در سوگ کسی گرفتار آمد/ه بود/م که هر ساعتی که میگذشت، شیفتهترم می/کرد/ه بود. هر روز تو را به صفتی ممتاز، به ویژهگیای متمایز می/آراست/ه بود/م طوری که دیگر هیچ موجودی، هیچ مردی نتواند/نست/ه بود در ذهنم، در قلبم رخنه کند. ن/می/گذاشت/ه بود/م کسی به این حریم دلانگیز ملکوتی وارد شود [حتی قصد کند] چونان مادری، چونان ماده ماری چنبره زد/ه بود/م پیرامون خویشتنم. عصبی، شیفته، متعصب، دیگر چه؟ چه میتوانست بیانگرم باشد؟ تو را از همان شب، از همان ساعت عصرگاهی که خواند/ه بود/م در خود یافت/ه بود/م. چونان واقعی، چونان ملموس که تو را ــ هم ــ شگفتزده کرد/ه بود.
دنیا ولی، باور نکرد/ه بود. دنیا هرگز باورهای ما را باور ن/می/کرد/ه بود. او به سمتی حرکت نمیکند که ما/من بخواهم. من هم موجودی نبودم/نیستم که به سمتی حرکت کنم که او می/خواست/ه بود. او موجودات سرسخت جنونزده را بد جور تنبیه میکند. رویا چیزی نیست که دنیا تاب بیاورد. نمیآورد. با آن جنگ میکند. قرنهاست. میلیونها سال است. ما با رویاهایمان، دنیا با واقعیتهایش، در نبرد [بودهایم]. نوبت من هم رسید/ه بود. نوبت من مثل تمام اتفاقهای عاشقانهی پس از آن، در ماه نخستین تابستان رخ داد/ه بود. [میدهد هنوز] نوبت این نخستین جرقهی عاشقانه که سخت بود و ویرانگر، کینهتوز و زهرآلود رسید/ه بود. و من تنها با رویای تو. رویای عشقی راستین. نبودی که سخت «بود». و سختتر می/خواست/ه بود/م به رخ دنیا ب/کش/یده باش/مش. رویای شاهزادهای شیفتهی دخترک زغالفروش. شاهزادهای دلباختهی دخترکی ژندهپوش. شاهزادهای پیاده. [بی اسب. بی کالسکه] مهربانتر از تمام شاهزادهگان اَندرسون. حماسهی روحی عاشق. حماسهی یک جنون. بی هیچ حقیقتی شاید. قابل لمس. «واقعی».
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* آقای پ.م دخترکش را «شما» خطاب میکند و دخترکش به خانم ق. میگوید «خر»!!!
** این وبلاگ هم، همزمان و شاید هم غیر همزمان با همین یکی وبلاگ به روز خواهد شد. با مطالبی متفاوت. گفته باشم!
*این را در گلآقا خواندم. زیبا بود. به اشتراک گذاشتیم!!

یکی بود ، یکی نبود . در زمانهای قدیم ، پیرزنی زندگی میکرد که خروس بزرگ رنگارنگی داشت . خروس از سر صبح تا غروب آفتاب ، بالا و پایین می پرید و آواز می خواند.
یک روز آقا خروسه از روبهروی قصر پادشاه رد می شد که چشمش افتاد به یک سکه که روی زمین میدرخشید . خروس سکه را برداشت و پرید روی دیوار و خواند:
«قوقولی قو ، یه سکه پیدا کردم ! قوقولی قو ، یه سکه پیدا کردم!»
آقا خروسه مرتب بالا و پایین می پرید و همین جمله را تکرار می کرد.
پادشاه که روی تخت نشسته بود از سر و صدای خروس به تنگ آمد و به فراشهایش گفت: «بروید و سکه این خروس لعنتی را بگیرید ، شاید ساکت شود!» فراشها خروس را دوره کردند و سکه را از او گرفتند . همین که به قصر برگشتند و سکه را به دست شاه دادند ، خروس باز پرید بالای دیوار و خواند :
«قوقولی قو ، چه شاه محتاجیه ! قوقولی قو ، چه شاه محتاجیه!»
آقا خروس این ور و آن ور میرفت و بال و پر میزد و مرتب میخواند.
حوصله شاه سر رفت و داد كشيد: «زود برويد و سكه اين خروس را پس بدهيد كه آبروي مرا برد.» فراشها رفتند و سكه را به خروس پس دادند. پادشاه گفت: «چه شد ،داشت مرا ديوانه ميكرد! بالاخره صدايش را بريدم.» در همين موقع ديدند كه آقا خروسه بالاي ديوار رفته و ميخواند:
«قوقولي قو ، چه شاه ترسوييه ! قوقولي قو ،چه شاه ترسوييه !»
شاه حسابي از كوره در رفت و دستور داد بروند خروس را از پيرزن بگيرند و سر ببرند. فراشها رفتند و خروس را به زور از پيرزن گرفتند و به قصر آوردند . پاهاي خروس را بستند و خواستند سرش را با چاقو ببرند كه آقا خروسه خواند:
«قوقولي قو ،چه چاقوي تيزيه ! قوقولي قو ،چه چاقوي تيزيه !»
سر خروس را بريدند و انداختند توي يك لگن آبگرم تا پرهايش را بكنند. باز صداي خروس بلند شد:
«قوقولي قو، چه حمام گرميه! قوقولي قو ، چه حمام گرميه!»
براي پادشاه باقلاپلو درست كردند و در ديس كشيدند ،خروس را هم روي پلو گذاشتند . خروس خواند:
«قوقولي قو ، چه كوه بلنديه! قوقولي قو ، چه كوه بلنديه!»
شاه شروع كرد به غذا خوردن و تكه اي از گوشت خروس را به دهان گذاشت . آقا خروسه خواند:
«قوقولي قو ، چه آسياب نهنگيه! قوقولي قو ، چه آسياب نهنگيه!»
آقا خروسه از گلوي شاه كه ميگذشت خواند:
«قوقولي قو ،چه كوچه تنگيه ! قوقولي قو ،چه كوچه تنگيه !»
خروس وارد شكم شاه شد و خواند:
«قوقولي قو ،چه شكم گنديه! قوقولي قو ،چه شكم گنديه!»
شاه غذايش را كه تمام كرد دل درد گرفت . بلند شد و رفت دستشويي . در همين موقع خروس شكم شاه را پاره كرد و بيرون پريد و خواند:
«قوقولي قو ،شاه شاهان پاره شد! قوقولي قو ،شاه شاهان پاره شد!»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و ... عشگ و مرق یادتان هست؟
« در سال 742 پ.م اَشَعیا، یکی از اعضا خاندان ِ شاهی ِ یهودیه، در معبدی که شاه سلیمان در اورشلیم بنا کرده بود در رؤیا با یهوه دیدار میکند. ...
...
اشعیا، بودا نبود تا روشنیای را تجربه کند که همه آرامش و برکت بود. او آموزگار ِ کامل ِ بشریت نبود. پس سراپا وحشت فریاد میزند:
وای بر من که از دست شدهام. زیرا که مرد ِ ناپاکْ لبام
و در میان ِ قوم ناپاکْ لبْ ساکنم.
و چشمانم یهوه صبالوت [خدای ِ سپاهیان] پادشاه را دیدهاند.
او مقهور ِ قداست ِ برین ِ یهوه، به بیکفایتی و ناپاکی ِ آیینی خود میاندیشد. او بودا و یوگی نیست که با ورزههای معنوی خود را در برابر چنین تجربهای آماده کرده باشد. این تجربه چون آذرخشی بر او فرود میآید و او از برخورد ِ سهمگیناش سراپا به خود میلرزد. یکی از سرافیمها به سوی وی پرواز میکند و با اخگری لباناش را پاک میکند تا بتواند کلمهی خدا را بازگو کند. بسیاری از پیامبران مایل نبودند از جانب ِ خدا سخن بگویند. یا تواناش را در خود نمیدیدند. خدا که از میان بوتههای فروزان به موسا، این سرنمون ِ انبیاء، خطاب میکند و فرمان میدهد که پیامبر او به فرعون و بنیاسرائیل باشد، موسا به اعتراض میگوید «من مردی فصیح نیستم». خدا نیز به جبران ِ این نقص به برادرش هارون اجازه میدهد به جای موسا سخن بگوید. این مایه، که بارها در داستانهای رسالت تکرار شده، نشانهی دشواری ِ به زبان آوردن کلام خداست. پیامبران اشتیاقی به تبلیغ پیام ایزدی نداشتند و خوش نداشتند ماموریتی پُر دلهره و کشاکش را به گردن بگیرند. تبدیل ِ خدای اسرائیل به نَماد قدرتی برین، کاری نبود که در آرامش و صلح و صفا انجام پذیردو بلکه با کلنجار و درد همراه بود.
...»
خداشناسی از ابراهیم تا کنون/کرن آرمسترانگ/صص53-54

«إقرأ بسم ربک الذی خلق» چه آغاز زیبایی. چه شکوهمندی تو، و چه والایی به حُسن خُلق. نازنین. که در برابر این کلنجار عظیم، و این درد آکنده حتی پس از این همه قرن و تا ابدالدهر، هیچ مُزدی نخواستهای. مهربان. که الله دلهرهات را که دید و کشاکشت را که حس کرد، فرمود:
«يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ لاَ يَحْزُنكَ الَّذِينَ يُسَارِعُونَ فِي الْكُفْرِ مِنَ الَّذِينَ قَالُواْ آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِن قُلُوبُهُمْ وَمِنَ الَّذِينَ هِادُواْ سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِينَ لَمْ يَأْتُوكَ يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِن بَعْدِ مَوَاضِعِهِ يَقُولُونَ إِنْ أُوتِيتُمْ هَـذَا فَخُذُوهُ وَإِن لَّمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُواْ وَمَن يُرِدِ اللّهُ فِتْنَتَهُ فَلَن تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللّهِ شَيْئًا أُوْلَـئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللّهُ أَن يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِي الدُّنْيَا خِزْيٌ وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ ...»
مائده/آیه 41
بزرگا مردا که تویی. که ستایش و درود تا ابد بر تو. که من چه شیفتهام به حُسن روی تو. و آن لبخندت، در آن شب ِ پُر رویا، پُر اضطراب که آرامم کرد. فرخنده باد لحظهای که فرمودی لبّیک اللّهم لکَ لبّیک ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* قرعهی فال به نام من بیچاره زدند ...
** لینک ترجمه و تفسیر آیه +
*** اسلام ستیزی یا محمد ستیزی +
با سیب و تسبیح و هانیه و مریم رفته بودیم تماشای «خروس جنگی». البته پیشنهاد «بر و بچ» بود! وگرنه اینجانب کجا، خروس قندی کجا!

القصه، موقع برگشتن همه سوار یک تاکسی شدیم. وسط راه سیب و تسبیح جلوی مسجدی پیاده شدند. راننده کمی مردّد ماند. بعد مستأصل حرکت کرد. گفت «حالا بزرگتر شما پیاده شد، کی قراره کرایه ماشین رو بده؟» گفتم من بزرگتر اینها هستم. برگشته، از سر تا پا براندازم کرده «تو بزرگترشونی؟» گفتم بله! گفت «خدا شما را از بزرگی کم نکنه!»
نقطه اخلاقی: اصلاً خوب نیست آدم «بیبی فیس» باشد! ابداً خوب نمیباشد! چه برسد که «بیبی وُیس» هم باشد!!!
والله! کلی بهم برخورد ها اساسی!
تا آسمان تاریکتر شد، نصف شهر را پیاده پیمود/ه بود/م. با پردهای از اشک میان خودم و تو. دنیایی بدون تو. این همه سال، دنیایی بدون تو. انگار همین حالا، همان دم بود که خالی شده بود از تو. در بیخبری، در حسرتزدگی و اضطرابی مبهم. راه رفت/ه بود/م. تمام خیابانهای آشنا و نا آشنا را. یک سر.
افتاده/ه بود/م روی تختم. یکسر. بیآنکه بخواهم اشک از چشمهایم میجوشید. بیحال و بی قوتی افتاد/ه بود/م روی تختم. زهرا لباس تنم کرد و رفت/ه بود/یم دکتر. گفت/ه بود مرض دوری از شهر گرفت/ه بود/ام. گفت/ه بود بهتر است بروم یک سر به خانوادهام بزنم. نرفت/ه بود/م. ماند/ه بود/م حتی آخر هفته را. همه رفت/ه بود/ند جز من. توی اتاق 219، مقابل پنجرهای که رو به درختی جوان بود می/نشست/ه بود/م و به برهوتی خسته و تشنه، پشت ساختمان خوابگاه خیره می/ماند/ه بود/م.

دنیای من، به ناگهان از تو خالی شد/ه بود.
شنبه با اتوبوس صبح رفته/ه بود/م تبریز. حلقهات را در میان خرت و پرتهایی که هر کدام، هر ذرهای نشانهای از یک دوست، یک روز، یک حادثه/بود/هست/ند، پیدا کرد/ه بود/م. آن همه ماه، آن همه سال. چقدر این حلقه زیبا/ست/بود «حلقهام را ... هم این که با حضور آن مرا به خاطر داشته باشی مُرادم بود. لیکن آن تو را از بدیها حفظ میکند اگر به راستی دوستدارم بودهای و نه ...» و نه چه؟ ننوشت/ه بود/ی. نه اینکه نزدیک خط تا بوده [باشد] که محو شده [باشد]. ننوشت/ه بود/ی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* همپیمان شدیم
با شقایق
روزیکه خورشیدش
نقاط روشن چشمانت بود ...
و سوگند خوردیم به خاک
در شهادت روحی که
تو را «عشق اولین» بود
…
تو با مرگ رفتی
و من ماندم و سوالی بی پاسخ
ــ در سوگ شقایقهایی که عشق را نمیفهمند
و در سردی خاکی که
سوگند شکسته بود ــ
تو نیامده رفتی
و من ماندم
و سوالی بیپاسخ.
۱. «... هر کدام پیروانی داشتند و مباحثات سختی در میگرفت. در جلسات معمولاً اسنوبال برندهی اکثریت آراء بود، چون «خوب حرف میزد». اما ناپلئون خارج از جلسات موفقتر بود. مخصوصاً در گوسفندان نفوذ بسیاری داشت. این اواخر گوسفندها یاد گرفته بودند که با بعبع «چهار پا خوب، دو پا بد» به جا و بیجا جلسات را بر هم بزنند. مخصوصاً در لحظات حساس نطق اسنوبال بیشتر بعبع «چهار پا خوب، دو پا بد» بلند میشد. اسنوبال چند شمارهی قدیمیی مجلهی برزگر و دامدار را به دقت مطالعه کرده بود و پر از طرح و نقشه برای توسعه و عمران مزرعه بود. در اطراف زهکشی و کود شیمیایی عالمانه صحبت میکرد و برای صرفهجویی در کار، نقشهی بغرنجی تهیه دیده بود که ... ناپلئون از خود طرحی نداشت و فقط به آرامی میگفت که طرح و نقشههای اسنوبال به جایی نمیرسد و پیدا بود که منتظر فرصت مناسبی است. ...»
و بعد ماجرای آسیاب بادی ... زوزهی ناپلئون و قلادههای برنجی سگها ...
۲.( از روی دست جناب ماسک)

۳. در مورد موسیقی وبلاگم بار ها اینجا نوشتهام که از من نخواهید، به هیچ عنوان که کُد آهنگ را در اختیار کسی هر قدر عزیز، بگذارم. همان یک نفری که با تمام اعتراض من و با تمام ادعای دوست بودنش، هرگز به احساسم احترام نگذاشت کافی است تا خشمگینم کند. شما دیگر نه. لطفاً!
-- منتظر بودم. تغییری در فُرم چشمهایت. یا هم دهانت. گوشهی لبهایت. هیچ. دستهایت را همانطور گره خورده به هم برد/ه بود/ی سمت صورتت. یک سمت صورتت. سمت دیگر صورتت به شیشه بود. چشمهایت هم. بلند شد/ه بود/م. هیچ. پول سفارشت را حساب کرد/ه بود/م. باز هم هیچ. گفت/ه بود/م من باید سریع برگردم. همانطور که بودی. غیر قابل تحمل. گفتم پولش را حساب کردم. «خداحافظ!» دستهایت را همانطور [گویی از ابتدا به هم چسبیده بودند] گذاشت/ه بود/ی روی دامنت. و تکیه داد/ه بود/ی به صندلی. فقط چشمهایت. مثل وقتی که [لابد] به مارتین نگاه کرده بودی. درشت بودند و زیبا. و فقط همان یک لحظه. ترسید/ه بود/م. نمیدانستم تنها گذاشتن تو درست بود یا نه؟ مهم هست نزدت بمانم یا نه؟ همان طور نشسته بودی [با چشمهای خیره به دور دست] که بالاخره رفت/ه بود/م.
بالاخره رفت/ه بود/ی. بلند شدم. پاکت را هر طوری بود [بزرگ بود. ارغوانی] داخل کیفم جا کردم. پاکتش نو بود. تا نخورده. آن هم پس از آن همه ماه، آن همه سال. نه. بازش نکرد/ه بود/م. چه میتوانست باشد/بود؟ اصلاً چه اهمیتی داشت [داشت] که آن همه با خودت کلنجار رفته بودی تا ببینیام؟ و آنقدر پُر نفرت به هم خیره شویم؟ تُند. تلخ حرف بزنیم و آخرش با آن پاکت ارغوانی رنگ بزرگ تا نخورده تنها بگذاریام؟ چه اهمیتی داشت که بخوانمش یا نه؟
مارتین مرده بود.
ساندویچی را که پولش را حساب کرده بودی نخورد/ه بود/م. بلند شد/ه بود/م و پاکت را به زحمت داخل کیف جا داد/ه بود/م. «خیّام جنوبی» آن وقت روز خلوت بود. با ویترینهایش. میایستادم جلوی مغازهای. یادم برود داخل کیف من، آخرین خاطرهی مارتی بود. نا نداشتم. خسته بودم. گرسنه بودم. کنجکاو بودم. اندوهگین هم شاید. مثل آدمهای خوابزده. یک سر رفت/ه بود/م تا ستاد دانشگاه. روی نیمکتی نشست/ه بود/م. پاکتش نو بود و تانخورده. ارغوانی. «باز» بود. «امانت» بود. برای «من» بود.
ــ اگر قرار بود نخوانمش که نمینوشتمش. میدانی؟ هر بار. مثل بار اول که آهسته و متین جملهها را پایان میداد. انگار که از روی کاغذی میخواند یا کتابی. حس کرد/ه بود/م میخواهد من بدانم. خواسته بود من بدانم. و در تمام آن همه ماه، آن همه سال. و من هنوز متنفر بودم.
پنج برگ سبز رنگ. با شکوفههای سفید در گوشههایش. بوی سیب. شاید هم بـه. گاهی پشت و رو. حرف زیاد داشتی. تا که خورده بودند، در محل تاخوردهگی واضح نبود. چند باری پُر رنگش کرده بود. مشخص بود و باز هم. مرتب تا خورده بود و لای کتابی. زیر تشکی. گوشههای سفید سرشار از شکوفهاش وا رفته بودند. «و به یاد تو تطهیر میکنم ...» یک نفس خواند/ه بود/م. چشمهایم. چقدر حروف و کلماتش. جملاتش آشنا بودند. گویی در تمام این ماهها، سالها مرتب تا کرده بودمشان بعد از مرتب خواندنها. دندانهایم را به هم فشرد/ه بود/م: «دوست داشتن تمثیلی از نفسکشیدن ِ من است. سزاواریی من در زندگی. شایستگیام در بودن ... اگر سزا بود چونان در آغوشش میفشردم که یکی گردیم و در آن پیکر، نه من دلتنگ میشدم نه او میگریخت ...»
چند بار خواند/ه بود/م؟ « ... بگذار سینهام را از نفس پُر هوس ِ تو سرشار کنم. دوست دارم بدانی که دوستت دارم [ننوشته بودم داشتم] ... دوست دارم بدانی که دوری از تو چونان به عذابم میکشاند که اندوه فلجم میکند و مرگ به روی سیمای رنگ پریدهام لبخند میزند!» چند بار سرم را بلند کرد/ه بود/م؟ چند بار خواست/ه بود/م پارهاشان کنم؟ چند بار گفت/ه بود/م نه خدا! طاقت ندارم. نه. « ... آیا زمانی نشده است که تو دریابی حال کسانیرا که به زندگی پشت میکنند چون عاشقند؟ ...» نمیدان/ست/م. نخواست/ه بود/م. چرا ندید/ه بود/م. [چرا] نگفت/ه بود/ی. « ... چه آن هنگام که روح عاشقم از بند جسم پُر آزرمم رها گردد چه توانا خواهم بود که هر لحظه، با هر نفست در تو حلول کنم و چونان قلبت را از مِهر ِ خویش برانبارم که جز یاد من و مِهر ِ من حسی، خواهشی در تو برنخیزد ...»
ــ چند بار مرتب تا زده بودماشان بعد از اینکه مرتب میخواندماشان؟ کلمات نزدیک خط تاها محو می/شد/ه بود/ند. از بَر بودم. دوباره پُر رنگاشان می/کرد/ه بود/م. مشخص بود. گوشههای برگها ور آمده بودند. پنج برگ بود. گاهی پشت و رو. چقدر حرف داشت. چقدر حرف بود. [چرا] نگفته بود. تو را هرگز ندید/ه بود/م. نه در کلمات عاشقانهاش. نه در حماسههای خودخواهانهاش. مرتب می/خواند/ه بود/م. چند بار خواست/ه بود/م پارهاشان کنم. نشد/ه بود. دوباره مرتب تا می/زد/ه بود/ماشان و می/گذاشت/ه بود/ماشان زیر بالشم. لای کتاب. نه که نباید کسی میدید. که نمیدید. برای اینکه خودم نبینم. نخوانم. که باز مرتب می/خواند/ه بود/م. آن همه ماه. سوسا. آن همه سال. « چقدر دوست دارم بعد از مرگم روحم رها باشد تا زمانیکه دلت برایم تنگ شد که میدانم خواهد شد به سراغت بیایم و از مهر بیریا و جاودانهای لبریز شوم. و تو مطمئن باش! اگر در توانم بود زنده میماندم ...» [چرا]می/خواست/ه بود من بدانم. بفهمم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* شاعرانههایت/ش را چه دوست میدارم ...+
** میگویم دکتر جان بیکاری میآیی توی خواب من؟ میگوید شما بیکاری که پا میشوی نصف شبی میآیی تهران!!!
چند ماه گذشت؟ چند سال؟ تا من باور کنم دوستم داشتی. چند ماه صبر کرده بود تا راضی شود/شده بود پیدایم کند؟ تو به یکباره غیبت زده بود و من نه که فراموشت کرده باشم، فقط دیگر به بازگشتنت امیدی نداشتم. [نمیدانستم هستی یا نیستی.] تنها «حس» می/کرد/ه بود/م یک روزی مثل آن روز کسی اسم ِ اسم مرا صدا خواهد زد. خیلی ساده. بعد من بی آنکه کلمهای بیشتر بشنوم، دنبال صاحب آن چشمهای زاغ راه خواهم افتاد و تو را خواهم دید/یافت. بی آنکه تعهدی داشته باشم همچنان مینوشتم و در نوشتن برای «هیچکس» التیامی دلکش می/یافت/ه بود/م. و این «هیچکس»،میتوانست هر «اسمی» داشته باشد. [به جز مارتی.] ولی حالا که مینشینم و آنچه از نوشتههای آن سالها مانده را مرور میکنم، حتی بی آنکه نامی از تو برده باشم، تنها برای تو بود که می/نوشت/ه بود/م.
ــ چند ماه گذشته بود؟ چند سال؟ تا راضی شوم دنبالت بگردم. نه که دیگر نشانهای از تو نداشته باشم. داشتم. فقط ن/می/توانست/ه بود/م خودم را راضی کنم. وقتی نشسته بودم تا او بگوید و من بنویسم. برای دختری که هرگز نتوانست/ه بود/م درکش کنم. بفهمم چطور این «مرد» که سالهای سال از زیر و بم احساساتش باخبر بودم، توانسته است اینطور «عاشق» بشود. که اینطور آغاز کُند:«و به یاد تو تطهیر میکنم این نفسهای پُر هوس را ...»
چند ماه؟ چند سال گذشت/ه بود؟ تا دوباره کسی اسم ِ اسم مرا صدا بزند؟ که گویی از خوابی سنگین به تلنگر صدایی عصبی، تند مزاج و مردد بیدارم کرده باشد. داشتم به نبودنت خو میگرفتم. به اینکه دیگر برنخواهی گشت. دیگر آن چشمهای آبیی روشن تماشایم نخواهند کرد. دیگر کسی خطوط کف دستم را به ستارهگان بیشمار تعبیر نخواهد کرد. نخواهد گفت سوسا! عاشق باش. عاشق شو. و نخواهم گفت: عشق یعنی کی؟ که بگویی عشق یعنی تو. مرگ یعنی من!
ــ چند ماه همچنان؟ چند سال؟ دراز کشیده بود. مجبور بود دراز بکشد. مدتی بود که دیگر حتی نای نشستن هم نداشت. «آن روز که برای بار اول دیدمت، همان روزی که برگشتم و دیدم که برخاستهای و به «هنر» زندیی من مینگری. همان روزی که لبخندی بر لب داشتی و چشمهایت درشت و زیبا بودند و من بیتوجه به تمام تو، چه راحت برگشتم و فراموشت کردم. ...» تختش کنار پنجره بود. هنوز هم خوب در خاطرم مانده است. دراز کشیده بود و خیره شده بود به آسمان لاجوردی. لاغرتر از زمانی که آخرین بار دید/ه بود/ی. آرام. خسته و دلشکسته. میدانستم انتظار نداشت دنبالش بگردی. منتظر نبود برایش خبر ببرم که دخترکش آمده برای دیدارش. اما آن جان خسته. « جز چند سی روز به مهلت نفس کشیدنم نمانده. اینجا روی تختی که سرد است و شیشههای پنجرهای که همیشهی خدا بسته است. با تمام آنچه برای زنده نگاهداشتنم به من آویختهاند. تنها چیزی که به دمهایم عمق میبخشد عکس رنگ و رو رفتهی روزهای کودکیی توست توی دستهای بیجانم. ...»
گفت چند ماه طول کشید؟ چند سال؟ تا بیایم دنبالت. فهمید/ه بود/م رفتهای/ام ارومیه. این بهتر بود. فقط کجا؟ چه رشتهای؟ و باز چند ماه؟ به همین منوال جسته بود/ی؟ تا صدایم بزند/ی سوسا؟ آنوقت گویی کسی مرا به تلنگری عصبی، تند و مردد از خوابی سنگین و به غایت شیرین بیدار کرده باشد، نگاهت/ش کرده بودم. همچنان قدش/ت بلندتر از تو/او بود. چشمهایش/ت را اگر زودتر دیده بودم. زودتر از آنکه نزدیکتر بشود/ی. و بعد عینکش/ت را بردارد/ی: «مرا یادت هست؟» که یادم باشد صاحب آن چشمهای زاغ. چند ماه بعد از چند سال، توانسته بود خودش/ت را راضی کند/ی تا تنها و آخرین نامهات/اش را برایم بیاورد/ی.
ــ بعد از آن همه ماه، آن همه سال. هنوز هم همان دخترک اخمو بودی. همان دخترکی که وقتی بار اول دید/ه بود/م زده بودم زیر خنده. از تو متنفر بودم. بعد از «او» بیشتر. خیلی طول کشید. حالا دیگر پیدایت کرده بودم و وقتش رسیده بود. خسته بودی. رفتیم تا هم جایی نشسته باشیم و هم تو چیزی بخوری. پاکت را گذاشتم روی میز. هنوز هم اخمو بودی. پرسیدی :«خوب؟» گفتم اگر دوست داشتی الان بخوان. اگر نه وقتی برگشتی خوابگاه. هر طور راحتی. «مارتین کجاست؟» دستهایت را به هم گره زده بودی، روی میز. نزدیک سینهات. حالا دیگر چادر هم سر میکردی. اینطوری قیافهات گرفتهتر بود. چرا فکر کرده بودم تو از عشق میسوزی؟ [مثل «او» شاید.] که چشمم افتاد به انگشتهایت «حلقه را دستت نمیکنی؟» خیلی ساده، بی مکث، تند گفتی «نه!» خیلی ساده، بدون مکث، و تند گفتم «مارتی مُرد!»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* من از کسی دلگیر نیستم. اگر نیستم. جز از خودم.
یک توضیح: دچار سوءتفاهم نشوید! بارها داخل متن حتی توضیح دادهام که میخواهم سبک بشوم. سنگینی را بریزم بیرون. پس لطفاً فکر نکنید با یک "نویسنده" طرف هستید که احیاناً سبک شما را اقتباس کرده است. شکر خدا تا به حال هر چه بوده، اقتباس از من بوده تا اقتباس از جانب من.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تلخ بودم. میدانی؟ تو که نبودی، ن/می/دید/ه بود/مت دیگر حواسم پرت نشد/ه بود. نگرانیام هم طولی نکشید/ه بود. عاشق شد/ه بود/م. دیگر برای «تو» ن/می/نوشت/ه بود/م. [نه اینکه فراموشت کرد/ه باش/م.] تو نبودی و همین کافی بود. کافی بود تا فکر کنم [کرده بودم] هرگز نبودی. انگار نبودی. انگار بودی. یادت نبود. یادت نمانده بود که از من خواسته/ای/بودی بنویسم. خوشحال بودم که یادت نبود. فقط نگاهت می/کرد/ه بود/م و می/ترسید/ه بود/م بپرسم چرا اینطور لاغر شدهای؟ گفت/ه بود/ی یک هدیه دارم/شتی برای تو/من. [چندش آور است با چشمهای خسته، خیس و ناباور خندید، لبخند زد حتی. نه؟] گفت/ه بود/ی این حلقه را دوست دارم سوسا. میشود همیشه [نزدیک قلبم باش] نزدت باشد/بماند؟ قشنگ نبود. آن روز آنطور، با آن حال و وضعت که دادیاش، قشنگ نبود. فکر ن/می/کرد/ه بود/م ارزشمند باشد/بود. همانطور که بین دو انگشت باریکتر از همیشهات نگاهاش داشته بودی، گرفت/ه بود/مش. «او» پوزخند زد/ه بود. «سوسا ...» و فقط لبخند زد/ه بود/ی. از تو پرسید/ه بود کجا برویم؟ «همینطور توی شهر بچرخیم» حلقه را انداخت/ه بود/م توی انگشتم و دستم را گذاشت/ه بود/م زیر چانهام. تو هنوز دستم توی دستت بود/هست. نه من پرسید/ه بود/م و نه تو گفت/ه بود/ی چه شده است. من دیگر عاشقت نبودم و تو این را نمیدانستی. «او» پوزخند زد/ه بود. از آینه، چشمهای زاغش پیدا بود. غم داشتند و نفرت. بی هیچ فشاری، دستم میان دستهایت بود. چندشآور بود. آن دستهای لاغر. آن صورت. آن چشمها. و لبهایت. به چشمهای توی آینه خیره شد/ه بود/م.
تابستان آن سال، باز هم می/شد/ه بود همدیگر با ببینیم. گفتم توی جبر افتادم! ابروهایت ــ هر چه باقی بود ــ را انداخت/ه بود/ی بالا و لُپهایت را باد کرد/ه بود/ی. «این یعنی چی؟» تقصیرر من نبود بود؟ بعد از هشت ماه دبیر خانم جبرمان دیگر نیامد/ه بود. بعد یک دبیر مرد آمد/ه بود. اواخر. بعد همهی کلاس افتاد/ه بود/ند. من هم. گفته بود «روش تدریس»ش فرق دارد. راه حلمان با روش تدریس او یکی نبود. همه افتاد/ه بود/ند. اولین باری بود. خوب بود. تو خندید/ه بود/ی. خوشحال شد/ه بود/ی. میشد یک تابستان دیگر هم. تو باشی. انگار نباشی. خودت باشی. «او» چندباری آمد/ه بود همراه ما. من و تو. بعد دیگر نیامد/ه بود. ماشین سبز خوشرنگش را داد/ه بود دست ما. باز هم یادت نبود قرار بود من برایت بنویسم. خوشحال بودم که یادت نیست. داشتی لاغر تر میشدی. و نمیپرسیدم. نگران نبودم. تو کنارم بودی و این برای نگران نبودن کافی بود/هست. آن دخترک ازدواج کرد/ه بود و پسرک تنها شد/ه بود. قاطی کرد/ه بود. دیگر دوستش نداشتم. برایش ننوشت/ه بود/م. قاطی که کرد/ه بود دیگر قشنگ هم نبود. بلاتکلیف بود. حالا تو هر روز بودی. حتی اگر شده از همیشه لاغر تر. هر روز بیشتر. تا اینکه دوباره «او» پیدایش شد. تو ن/می/توانست/ه بود/ی برانی، دوباره می/آمد/ه بود و سیگارش را روشن می/کرد/ه بود و دودش را فوت می/کرد/ه بود توی کف دستش. عینک می/زد/ه بود. هر روز از تو زیباتر می/شد/ه بود و تو.

برایامان بستنی می/گرفت/ه بود. یک بار هم فالوده. دیگر ن/می/رفت/ه بود بیرون بنشیند روی کاپوت. بر/می/گشت/ه بود سمت ما. رو به تو. می/خورد/ه بود/یم و حواسش به تو بود. حرف می/زد/ه بود. دیگر پوزخند ن/می/زد/ه بود. یک هفته گذشت. دو هفته ... بعد دوباره نبودی. ندید/ه بود/امت. «او» هم نیامد/ه بود. دوباره [تا همیشه] غیبت زده بود.
نگرانت ن/ شده/ بودم. [مطمئن بودم که هستی] منتظر نبودم که برگردی. چشمهایم دنبال ماشین سبز رنگ [«او» میگوید بنز بود!] نبود. قبول شدم/یم. همهی کلاس. و کسی به تو نگفت/ه بود. حتی برایت ننوشت/ه بود/م.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* باران کنار حوض دلم، چه غریبانه میگریست ... دیشب.
شاید هم فرار نکرد/ه بود/م، ندوید/ه بود/م. برگشت/ه بود/م و تا خواست/ه بود/م قدمهایم را تُند کنم، نتوانست/ه بود/م. به همین راحتی چند قدمی که رفت/ه بود/م ایستاد/ه بود/م. دستم را گذاشت/ه بود/م روی دیوار کوتاه پارک [که حالا دیوارهایش بلندتر شدهاند]. برگشت/ه بود/م تا نگاهت کنم. لبهایت به غم چشمهایت میخندید. حس تهوعآوری بود آنطور ایستادن. ندانستن. نفهمیدن. از دست دادن[فرصت]. تو همانطور تقریباً در آغوش «او».
ــ میدانی؟ آدمها قدرت عجیبی دارند. میتوانند واقعیتی را تا حد «انگار» پایین بکشند و یا «رویا»یی را به عالم واقعیت وارد کنند. طوری که بعدها خودشان هم در این بمانند که آیا تمام این رفتهها، رویا بودهاند؟ یا واقعیتی غبار گرفته، ممنوعه، طرد شده. به ناخودآگاه رانده شده؟ وقتی تا آن حد «کهنه» شد، نمیشود تشخیص داد. سخت میشود. بیرون کشیدنش سختتر.
با «او» آمده بودنت، خسته بودنت. آنطور آب شدنت. آن چشمهای خستهی به گود نشسته. تا نشست/ه بود/م دستم را گرفت/ه بود/ی. نپرسیدم کجا بودی؟ حتی نگاهت هم. کنارت نشست/ه بود/م و «او» داشت شیشهی ماشین را دستمال می/کشید/ه بود. ــ بعد ــ سیگاری روشن کرد/ه بود و تکیه داد/ه بود به کاپوت جلویی. حالا از تو پُر تر بود و قد بلندتر. حالا در آن لباس سیاه رنگی که گاه زرشکی میشد، گاه سورمهای، قشنگ بود. دود سیگار را فوت می/کرد/ه بود توی کف دستش. دستش را گذاشت/ه بود جلوی دهانش. دست دیگرش را روی سینهاش قلاب کرد/ه بود به آنیکی بازویش. سرش را [کمی] انداخت/ه بود پایین. دود سیگارش را فوت می/کرد/ه بود میان کف دستش. سیگار را لای انگشتان همان دستش نگهداشت/ه بود. «سوسا ... دلم/ت برایت/م تنگ شده بود/؟ ...» کمی سر جایم تکان خورد/ه بود/م. پای چشمهایم خیس بودند و گرم. دستم را گرفت/ه بود/ی توی دستهایت. بند بند. لاغر. چرا اینقدر لاغر شدهای؟ نپرسید/ه بود/م. نگاهت کرد/ه بود/م. چشمهایت درشتتر شده بودند. عمیقتر فرو رفته بودند. بعد کُرهی چشمهایت یکهو زده بود بیرون. ــ کمی. مژههایت بلندتر. کمتر. مثل نقاشیهای بچهگانه. [سه تا مژهی بلند این طرف، سه چهار تا آنطرف.] چرا اینقدر لاغر شد/ه بود/ی؟

ــ میدانی؟ گاهی اتفاقات واقعی آنقدر تلخ هستند، آنقدر نیرومند که ناخودآگاه کم میآوری. آنوقت یک چاره بیشتر نداری. باید «نغییر»ش بدهی. شاخ و برگهای اضافیاش را هرس کنی. وقتی برای کسی تعریفش میکنی، طوری حرف بزنی که فکر کنند خواب دیدهای. اینطوری که فکر کنند، خودت هم اینطوری میشوی. خیال میکنی خواب بوده. بعد مثل همهی خوابهای تلخ و نیرومند، عمرش به سر میرسد. «کهنه» میشود. میرود توی پستو. صندوقخانه. انباری. لابهلای آرزوهای باطله. دلبستگیهای کودکانه. خاطره میشود. حالا اگر نشد که بشود یک «خواب». و هر بار که تعریفش میکنی، باز هم همهاش را نگویی. نگویی تا برگشت بخورد. برگردد. جمع بشود. سنگین بشود. سنگین که شد، ضمیرت خودش میداند چه کند. خوب بلد است خودش را چطور سبک کند. باید حواست باشد. که زیادی شلوغش نکنی. ردپایش را گم نکنی. نشانیاش را بلد باشی. یادت نرود. که اگر یک وقتی خواستیاش، دم دستت باشد. کافی باشد بویی بشنوی، یا هم یک موسیقی، یک جمله، کسی را ببینی، خانهای را، شهری را. قلمی را. فقط همین کافی باشد که باران بزند. برف ببارد. و تو چشمهایت را بسته باشی. باید حواست باشد گُمش نکنی. هر چه باشد یک اتفاق واقعی است. نیرومند است [میماند]. کافی است کلید بخورد. کافی است یادت باشد ... حواست باشد.
برایم هدیه آورد/ه بود/ی. کت چهارخانهی نخودی تنت [بود]. از جیب بغلش، جیب سمت چپش، درش آوردی. [نزدیک قلبم باش/بمان] بعدش را میشود ساخت. کافی است تکههایی یادت باشد. تکههایی مثل یک جعبهی قرمز رنگ کوچک. خیلی کوچک. بعد همین جعبهی کوچک قرمز رنگ یک کلید کوچولو هم داشته باشد. خیلی خیلی کوچک. اینها را جمع که بکنی کنار هم. میشود یکی از صحنههای فراموش شده را کشید بیرون. رویش دست کشید. فوت کرد. غبارش را گرفت. صورتها را دید. شناخت. بعد میشود کلید کوچولو را بگذاری داخل شکاف قفلش. همانقدر کوچک. بازش کنی. به همین راحتی. زمانش یادت نیاید مهم نیست. هست؟ مهم این است که آن کلید یادت باشد و قفلش و قرمزیی جعبه. مهم حضور دستهایت است. که هستند. مهم دست من است که هست. مهم حلقهای است که سالهاست هست. مهم هدیهای است که مانده است. مهم حرفی است که موقع گرفتن هدیه شنیده باشی. مهم این است که نزدیک قلبش باشی/ بمانی. [همیشه]
پاییز آمد و یک هفته گذشت. نبود خبری. پیغامی. دو هفته، سه هفته، ... و من هر شب مینوشتم: «مارتین ِ خوب ِ من سلام!
و حالا که پاییز آمده است برای قلب ِ شکستهی من چند شاخه میخک آوردهای؟ آیا هنوز هم پیراهن آبیات را به تن داری؟ دلم برای سپیدیی دلت تنگ شده است ... »
حواسم پرت میشد. حواسم را پرت میکردی. دیگر منتظرت نبودم. نگرانت بودم. هر روز موقع برگشتن به خانه، حس قشنگ تهوعآوری بود حس اینکه تو گوشهای ایستادهای به تماشایم. آنهمه که خانههایمان دور بود. نه. تو که نمیشناختی. میشناختی؟ دیگر حتی نگرانت نبودم. عاشقت بودم.
مینوشتم/یسم. و نوشتن شده بود/است جزئی از بودنم. خانم یزدانی به انشاهایم نمره نمیداد. منتظر بود تا امتحان ثلث اول. او هم منتظر بود. نگران نبود. یا هم عاشق. مطمئن نبود. [من هم مطمئن نبودم.] مثل خوابی بودی/هستی. ــ نکند خواب دیدهام. نکند هرگز نبودی. ولی مگر میشود؟
برف بارید و زمین یکسر سفید شد. با بچهها مسابقه میگذاشتیم و میرفتیم سمت بکر حیاط مجتمع. چه کیفی داشت. دیگر منتظر نبودم. میشد فهمید که نگران هم نبودم. داشتم باور میکردم که عاشقم. عاشق یک رویا. یک انگار. یک شبح. میخندیدم و حواسم پرت نمیشد. خانم یزدانی به تمام انشاهایم نمره داد. میبرد توی کلاسهای دیگر میخواند. تو نمیخواندی. نمیشنیدی حتی. نبودی[هیچوقت انگار] برف میبارید و پدر برای گنجشکها نان خورد میکرد و من میبردم گوشهی دور ِ حیاط. ولی مثل هر شب مینوشتم: «[مارتین] خوب ِ من، سلام!
رفتهای و من ماندهام و سینهریز پُر اضطرابی که بر گردن من افکندهای، رفتهای و من ماندهام و شبحی آبی که نگاههای خیسم را متأثر میکند. تو رفتهای و من ماندهام و جادهای که بی حضور قدمهایت از همیشه خالیتر است. تو رفتهای و من ماندهام و ابرهای پاره پارهی نگاههای نگرانم که آسمان خالی از مهتابت را میپیمایند ...»

یک هفته، سه هفته، یک ماه، سه ماه ... و بهار آمد. لباسهای نو داشتم یا نه یادم نیست. ولی هنوز به یادت بودم/هستم. هنوز دنبال شانههایت بودم. دنبال چشمهایت. نبود. دور بودی. میتوانستم حس کنم چقدر دور بودهای. ولی بودی. مردها بلند قد بودند. کوتاه قد بودند. آبی میپوشیدند. ــ کم. ولی چشمهای آبیی آبی که نداشتند. خواست/ه بود/م عاشق بشوم. عاشق شد/ه بود/دم. تو نبودی. نمیشد به یک «نبود» دل بست. [میشد؟] شوری در سرم افتاد/ه بود. پسر آبی میپوشید. همان پیراهن آبی را یک سر. موهایش سیاه بود و پُر پُشت. کوتاه قد بود. «قشنگ» بود. [با نمک شاید] فقط برایش مینوشتم. اسمش را نمیدانستم. میآمد و منتظر کسی میشد و میرفتند. میشناختمش. دخترک بد دهانی بود. فحش میداد/گفت. دماغ بلند نوک تیزی داشت و چشمهای درشت با مژههای بلند. گونههای برآمده با لُپهای فرورفته. لاغر بود ــ خیلی لاغر بود ــ او که میآمد و منتظر که میماند نگاهش میکردم. بعد دخترک میرسید و راه میافتادند. دختر یک قدم جلوتر. پسر یک قدم عقبتر. و من لبخند میزدم. داشتم عاشق میشدم. و بعد برای او مینوشتم. اسمی برایش انتخاب کرد/ه بود/م و مینوشتم.
بعد پیدایت شد. نه! پیدایش شد. جلوی لوازمالتحریر فروشی صدایم زد/ه بود. اسم ِ اسمم را. چند وقت بود؟ چند ماه؟ چند هفته؟ که کسی صدایم نزده بود «سوسا؟» چیزی نگفت/ه بود. درست مثل آن روز. فقط راه افتاد/ه بود. دنبالش رفت/ه بود/م. پشت پارک جایی ایستاد/ه بود. می/ترسید/ه بود/م. ایستاد/ه بود کنار یک ماشین. [متنفر بودم] ماشین سبز بود. سبز قشنگ. دلنشین. [تمیز هم بود.] وقتی ایستاد/ه بود نزدیک ماشین، حتی نگاهم نکرد/ه بود. در را باز کرد/ه بود و بازوی کسی را گرفت/ه بود تا پیاده شود. همان چند قدم دورتر ایستاد/ه بود/م. از آن شاخه گل میخک قرمز بود که شناخت/ه بود/م. زیر بازوی «تو» را گرفت/ه بود. سرم گیج رفت/ه بود.
فرار کرد/ه بود/م.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* قصهها را میشود تکرار کرد، آنقدر تکرارش کرد ــ خط به خط، کلمه به کلمه ــ که حفظش کرد. زندگی را نمیشود. نمیشود تکرارش کرد.[از بَر کرد]. فقط باید زندگی کرد. زندگی قصه نیست. نمیشود با «یکی بود، یکی نبود» شروعش کرد. به یکباره از یک نقطهای که انتظارش را نداری شروع میشود. بزرگ میشود. تمام میشود. میشود مرگ [نا ــ زندگی] فقط میشود از یک جایی ــ حادثهای، دیداری، گفتگویی ــ آغازش کرد. پا به پایش رفت. ولی نمیشوذ حفظش کرد. بهاش عادت کرد. روندش هرگز یکنواخت نیست. از «یکی بود، یکی نبود» شروع نمیشود تا برسد به «کلاغه به خونهش نرسید» گاهی هنوز بزرگ نشده به «نا ــ زندگی» میانجامد و گاهی هرگز به «نا ــ زندگی» نمیرسد. و گاهی شروع هم نمیشود. از ابتدا «نا ــ زندگی» است ...
چیزی نگفت/ه بود. فقط تا ما/من را دید/ه بود زد/ه بود زیر خنده. چیزی نگفت/ه بود/ی. ساکت نشست/ه بود/یم و منتظر شد/ه بود/یم تا هوا تاریک بشود. قلبم را فشرد/ه بود/م. فقط نگاهم کرد/ه بود/ی و گفت/ه بود/ی بلند شو برویم سوسا.
«چشمهایت زاغ بود/هست. روشنترین چشمهای عالم. نگاهت که میکردم/کنم هول میافتد توی دلم.»
هیچوقت حرفش را نزدیم. هیچ وقت بعد از آن روز که آنطور توی خودت فرو رفت/ه بود/ی و نگفت/ه بود/ی چه گذشته بود/است بین شما دو نفر نشد/ه بود و نخواست/ه بودی تا در موردش صحبت کنیم. دیگر نگذاشت/ه بود/ی دوباره مرا ببیند و اینطوری بود که به مرور حتی فراموش کرد/ه بود/یم که کسی از ماجرای ما خبر دارد. فقط گفت/ه بود/ی پسر برادر ناتنیی پدرت هست/هست.
تابستان گرم داشت تمام میشد. روزها کوتاهتر و شبها بلندتر. وقت دیدارهایمان کوتاهتر. مرور لحظاتمان بلندتر. یک روز گفت/ه بود/ی نوشتن بلدی سوسا؟ گفت/ه بود/ی دوست داری برایت نامه بنویسم. گفت/ه بود/ی هر چه دلم بخواهد بنویسم. حتی اگر لزومی نداشته باشد تو/من بدانی/م ولی بنویس. خیلی سخت بود/نیست. به جز وقتهایی که برای برادرم نامه مینوشتم، نامهای ننوشته بودم. گفت/ه بود/م سخت است. «بلد نیستم!» گفت/ه بود/ی چشمهایت را ببند. [بستم] حالا فکر کن و به هر چه فکر میکنی با صدای بلند برایم بگو. طول کشید/ه بود. ــ اولش فقط سیاهی بود. و خنکی که میوزید روی صورتم.[گفت/ه بود/م] گفت/ه بود/ی چشمهایت را ببند و فکر کن. دستم را گرفت/ه بود/ی توی دستت. ترسید/ه بود/م و تا خواست/ه بود/م چشمهایم را باز کنم گفت/ه بود/ی «نه!!» یادت باشد سوسا چشمهایت را باز نکنی! اخم کرد/ه بود/م. بدم آمد/ه بود. سرم را اندخت/ه بود/م و رویم را برگردان/ه بود/م. ن/می/خواست/ه بود/م صدایت را بشنوم. ولی صدایت بود. ــ حالا بگو! به هر چی فکر میکنی بگو. سوسا؟
ــ دستم را که میگیری میترسم.
ــ چرا؟ یکبار خودت دستم را گرفته بودی. یادت نیست؟
ــ من ... دوست دارم دستم را بگیری ... میترسم ولی.
ــ چرا؟ دوستم داری سوسا؟
نمیدانستم؟ گفت/ه بود/ی ادامه بدهم. بگویم چه میبینم. چه صداهایی هست. بگویم اگر چشمهایم را ببندم چیزی از اطرافم کم میشود یا نه؟ ــ دستم را گرفته بودی. «دوست داری وقتی چشمهایت را بستی چه چیزی دیگر نباشد؟ یا وقتی بازشان کردی چی باشد؟ خیلی ساده است سوسا. حتی میتوانی فکر هم نکنی. بگذاری خود به خود یادت بیاید.»
ــ برایم بنویس!
نشد که نوشتهام را بخوانی/نخوانده بودی. هنوز تابستان تمام نشده بود. هنوز هوا آنقدرها سرد نشده بود. گفت/ه بود/ند مریض شده/ای/بودی. فکر کرد/ه بود/م سرماخوردگی باشد/نبود. خیلی طول کشید/ه بود. نپرسید/ه بود/م. نمیشد از کسی بپرسم. کسی که تو را بشناسد و مرا نبود. خانم گروانچی حتماً میخندید. میگفت تو با او چه کار داری؟ خوب بد میشد. شوهرش دوست برادرم بود/هست. دو هفته، سه هفته، چهار هفته و تابستان تمام شد/ه بود. تو خوب نشد/ه بود/ی. دیگر هرگز ندید/ه بود/مت. و کسی خبری از تو برایم نیاورد. [و من هر شب مینوشتم: مارتین خوبم، سلام!]

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* مارتین نام نوعی پرستو هم هست.
«ادوارد کونتز، در کتاب آیین بودا:ماهیت و تحولاش، مینویسد بوداییان با توصیفی که از نیروانا، به مثابه واقعیت فرجامین، میدهند، همان پنداشتهای خداپرستان را دارند:
بدانیم که نیروانا پاینده است. ثابت، نابودی ناپذیر، ناجنبا، بیسن و سال، نامیرا، زاییده ناشده و ناگذرا، یعنی که قدرت است، سرمستی و شادی، جایگهی ایمن، پناهگاه و امن جایی برنیاشوبیدنی، حقیقت راستین است و واقعیت برین؛ نیکوست، آماج فرجامین و یگانه هدف غایی زندگی ماست؛ همان آرامش جاویدان، نهان و درک ناشدنی.
شاید برخی بوداییان بر این قیاس خُرده بگیرند و بگویند مفهوم «خدا» تنگدامنهتر از آن است که برداشت از آن واقعیت فرجامین ر بتواند باین کند. آن هم تا اندازهی زیادی بدین خاطر است که یزدان پرستان(Theists) از کلمهی «خدا» معنایی محدود مراد میکنند و منظورشان هستندهایست که با ما انسانها تفاوت چندانی ندارد.
... بودا* همواره از پاسخ گفتن به پرسشهایی که دربارهی نیروانا یا دیگر امور غایی میشد، سرباز میزد، زیرا آنها را «نادرست» یا «ناشایست» میدانست. ما نمیتوانیم نیروانا را نعریف کنیم زیرا واژگان و مفهومهای ما وابستهی جهان حواس و گذراند. تجربه تنها دلیل قابل اعتماد است. مریدان بودا برایشان مسلم بود که نیروانا وجود دارد، زیرا آنان زندگی نیک را میزیستند و از همین رهگذر میتوانستند نیروانا را آنی نظاره کنند.
... کاهنان نمیبایست از چیستی نیروانا پرسوجو کنند. ... اگر میپرسیدند بودایی که به نیروانا رسیده پس از مرگ زنده است یا نه، بودا پرسش را «نادرست» میشمرد و پاسخی نمیگفت**. این مثل آن بود که بپرسند شعلهای که خاموش میشود به کجا میرود. گفتن این که بودا و نیروانایی هست یا نیست، در هر حال خطاست. کلمهی «هست» چیزی را نمیرساند که بتوانیم بفهمیماش. خواهیم دید که یهودیان، مسیحیان و مسلمانان نیز در پاسخ به مسئلهی «وجود» خدا، قرنهاست همین را گفتهاند.
خداشناسی از ابراهیم تا کنون/کرن آرمسترانگ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* روشنییافته مرد.
** هر کسی را حرف حق آموختند/ مُهر کردند و دهانش دوختند ...
میدانی دلم چه میخواهد؟ بعضی وقتها، عصرها که دل هر چه هست میگیرد، آن وقت که چیزی مثل بغض، مثل دلتنگی ... مثل هر چیزی که نگرانم میکند و تشویش به جانم میافتد، وقتی است که دلم میخواهد میشد/ قدرتش را داشتم که بلند شوم و بروم به «قشنگترین نقطهی عالم».
باورت میشود؟ که هر روز صبح از کنارش رد میشوم و سُر میخورم/یم و قشنگترین نقطهی عالم پشت سنگ و بتن گم میشود. هر روز صبح دلم پر میکشد و غصه مینشیند توی چشمهایم و سرم را میگذارم روی شیشهی ماشین و آهم مینشیند روی منظرهای که تُند میگذرد. دیوارها، درختها، آدمها. دنیایی بدون تو.
دلم میخواهد بشود یک روز که مثل همین حالا که دارم مینویسم، بغض راه نفسم را بسته است، بلند شوم بروم به قشنگترین نقطهای که نشانم دادی. آرام بروم بنشینم روی همان نیمکت [که دیگر مثل آن اوایل خالی نیست/که بود] رو به استخر پر از مرغابی. رو به روی درختی که نمیدانم چرا قد نمیکشد. انگار زمان در او ایستاده باشد. اول به همهی صورتهای توی پارک نگاه کنم. به مردی که جای آن پیرمرد همیشگی را گرفته است و اصلاً بلد نیست کی به چمنها آب بدهد بهتر است. به مردی که شبیه مردی که اولین بار برایم از او چای دارچین گرفتی نیست. به پیرمردهایی که تسبیح جزو ثابت عصرهای توی پارک نشستناشان است. به تک تک درختها. به پایهی بتنیی مجسمه. به دیوارهی پوشیده از جلبک و لجن استخر. به درناهای خاموش. به فوارههای ساعت هشت عصر. به درختهای محوطهی آن طرف خیابان. دلم برای همهاشان تنگ شده است ... میدانی؟
بشود بلند شوم و یک راست بروم و بنشینم روی همان نیمکت سبز همیشگی. بازوهایم را روی سینهام به هم گره بزنم. تکیه بدهم، نه! لم بدهم. آخر میدانی که تکیه دادن خستهام میکند. ام بدهم و پاهایم را کمی دراز بکنم. بوی چمنهای خیس، نسیم خنک و مرطوب. صدای فوارهها، آواز مرغابیها. صدای خندهی گاه گاه بچههای خیابان پشتی، صدای قهقههی پیرمردی «چشمهایت را ببند سوسا» میبندم و میان آن همه شلوغی،«صدای ماشین هست؟ صدای بوق؟»
«اینجا قشنگترین نقطهی عالم است سوسا. یادت باشد!» یادم هست. سرم را بیاندازم پشت و چشمهایم را ببندم و بگذارم قطرهی اشک گرم و سوزان از گوشهی بیرونی چشمم بچکد. لبهایم را به هم فشار بدهم و نگذارم بد شکل بشوند. بگویم مارتی، نیامدی سوختم. نبودی باختم ... بگویی «نگاه کن سوسا! چقدر ستاره هست توی دستت!» بگویم یادم ندادی چطور میشود عاشق شد. فقط نشانم دادی چقدر ستاره هست توی دستهایم. ناخنهایم میرود توی گوشت تنم. بچهای جیغ میکشد و مادری محکم پنجهاش را گرفته است توی مشتش. زانوی سمت راستش زخم شده است. از روز گریه آب دماغش هم راه افتاده است. خم میشوم و سرم را میاندازم پایین و دهانم بد شکل میشود و شاید شانههایم هم میلرزد.«گریه میکنی سوسا؟ گریه کن. گریه قلب را میشوید. گریه کن!» سرم را بلند میکنم. سرم را میگذارم روی شانهات. دستهایم را میپیچم دور بازویت.«هوا دارد سرد میشود سوسا. وقت کوچیدن است. تا حال کوچیدهای سوسا؟» گفته بودم نه. مگر میشود؟ گفته بودی میشود. و ساکت شده بودی. نگاه کرده بودم به درختی که زمان در او ایستاده است انگار. سبز روشن بود. خیلی روشن. گنجشکی پرهایش را پوش داده بود. لرزیده بودم. دستت را گذاشته بودی روی دستهایم. «سرد شده است سوسا. بلند شو برویم.»
مدتی است که فکر میکنم مارتی. هوا که رو به سردی گذاشت، باید بشود به کوچیدن فکر کرد. کوچید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* من دلم پدر میخواهد امشب ...
« در سدهی هفتم پ.م آریاییها از پهنهای که اکنون ایران است، به درّهی سند تاختند و مردم بومی را به زیر فرمان خود در آوردند و اندیشههای دینی خود را، که امروزه در مجموعهای به نام ریگ ودا گرد آوردهاند، بر آنان تحمیل کردند. ... دین ودایی نکوشید توضیحی برای سرچشمهی حیات بیارود یا به پرسشهای فلسفی جوابهای ممتاز بدهد. بلکه چنان پرداخته شده بد تا مردم را در رویارویی با حیرت و هراس ِ ار هستی یاری دهد. این دین بیشتر میپرسید و کمتر پاسخ میداد، و میخواست آدمی را در شگفتزدهگی نگاهدارد.
هنگامی که در سدهی هشتم پ.م نویسندهگان یهوهباور و الوخیمباور* سرگرم نوشتن ِ رویدادهای خود بودند [نویسندهگان کتب عهد عتیق] تغییرات اوضاع اجتماعی و اقتصادی هند، دین ودایی کهن را از کارایی انداخته بودند ... ادیان نوپای هندو و بودایی نه دست رد به سینهی خدایان زدند و نه مردم را از پرستش آنان بازداشتند. نظرشان این بود که سرکوب و انکار زیان بخشاند. هندوان و بوداییان برای برتری یافتن بر خدایان و فراتر رفتن از آنان راه دیگری در پیش گرفتندو در سدهی هشتم پ. م دانایان این نکتهها را در نوشتههایی با نام آرانی یاکاها و اوپانیشادها گرد آوردند که هر دو روی هم به ودانتا، یعنی پایان وداها، شهرت یافتند. ... آیین هندو را نمیشود «دین» نامید، چرا که ساخت دستگاههای دینی را ندارد و نیز منکر آن است که فقط و فقط یک تفسیر بتواند درست باشد. بنابر برداشت ِ ویژهی اوپانیشادها، خداییت برتر از خدایان است و در همه چیز حضوری تنگاتنگ دارد.
...
بنابراین برهمن، گر چه ما نمیبینیمش، جهان را آگنده است و، چونان آتمان**، جاودانه در درون یکایک ماست.
آتمان نمیگذارد خدا بُت شود و بُت یعنی واقعیت بیرونی در «آن بالاها» که فرافکنی ترسها و امیال ماست. در آیین هندو، خدا هستیای نیست افزون بر جهان، آنگونه که ما میشناسیم، و از این رو با جهان هم گوهر هم نیست. عقل را نیز در این میانه راهی به جایی نیست. آن[خدا] فقط از رهگذر تجربهای (anubhara) که در واژگان یا مفهومها بیان شدنی نیست، خود را بر ما «باز ــ میگشاید». برهمن «آنیست که در واژگان بیان نشود، ولی آنیست که از رهگذرش واژگان به بیان در آیند... آنی که با سر نتواناش اندیشید، ولی آنیست که از رهگذرش سَر میتواند اندیشید. با خدایی چنین اندرباش(Immanent) نتوان سخن گفت یا دربارهاش اندیشید، یعنی به موضوع صرف اندیشه بَدَلاش ساخت. آن، واقعیتیست که تنها در خلسه میتوان بازشناخت؛ در حس ِاصیل ِ از خود برگذشتن. خدا،
به اندیشهی کسانی درآید که آن را فراسوی اندیشه میشناسند، نه کسانی که گمان دارند با اندیشه میتوانندش شناخت. بر فرزانگان ناشناخته است و بر سادهدلان شناخته. شناخته در خلسهی بیدارکنندهایست که در ِ زندگی ِ ابدی را میگشاید.
عقل نیز همچون خدایان انکار نمیشود، بلکه از آن برگذشته میشود. تجربهی برهمن یا آتمان قطعهی موسیقی یا شعر را میماند که توضیح ِ عقلی برنمیدارد. درست است که عقلْ باید تا کاری هنری ساخته شود، ولی تجربهی هنری چنان است که از مرز منطقی ِ محض یا قوه ی فکری فراتر میرود. درونمایهی پایدار تاریخ ِ خدا نیز همین است.»

خداشناسی از ابراهیم تا کنون/کرن آرمسترانگ/صص38-42
_________________________________
* آن دو تن، یکی که خدای خود را یهوه مینامد، یهوهباور و دیگری که نام الوخیم(Elohim) را نام برازندهتری برای خدایش میداند، الوخیمباور خوانده شده است. تا سدهی هشتم پ.م اسرائیلیان کنعان را به دو پادشاهی تقسیم کرده بودند. نویسندهی یهوهباور در پادشاهی جنوبی، یهودیه، به کار نوشتن بود و نویسندهی الوخیمباور در پادشاهی شمالی، اسرائیل.
** اصل جاویدان درون هر کسی آتمان خوانده میشود.
« ... ابراهیم در سراسر ِ کتاب مقدس مرد ِ «ایمان» نامیده شده است. امروزه ما ایمان را همرایی ِ فکری با یک عقیده میدانیم. ولی چنان که یاد شد، نویسندگان کتاب مقدس ایمان به خدا را باوری انتزاعی یا متافیزیکی نمیدانستند. آنان «ایمان» ابراهیم را که میستایند نمیخواهند راست کیشیی او (باور دینی درستاش درباره خدا) را برسانند، بلکه منظورشان اعتماد اوست، کمابیش همان سان که ما میگوییم به کسی یا آرمانی ایمان داریم. در کتاب مقدس، ابراهیم از آن رو مرد ِ ایمان است که اطمینان دارد خدا به وعدههایش وفا میکند. حتی اگر این وعدهها محال بنمایند. چطور ابراهیم میتواند پدر ِ امتی بزرگ باشد، در حالیکه همسرش سارّه نازاست؟ خود ِ فکر بچهدار شدن سارّه چندان مضحک است ــ آخر عادت ِ زنان از او برافتاده بود ــ که وقتی ابراهیم و سارّه این وعدهی خدایی را میشنوند به خنده میافتند. روزی که برخلاف ِ همهی این نشدنها، پسرشان به دنیا میآید، نامش را اسحاق میگذارند، که شاید به معنای «خنده» باشد. اما وقتی خدا از ابراهیم میخواهد که پسر ِ یکی یکدانهاش را برای او قربانی کند، اندوه جای خنده را میگیرد.
در جهان پیش از تک خداباوری، قربانی کردن انسان رایج بود. این رسم البته ظالمانه بود ولی منطق و انگیزهی خود را داشت. بسیاری از مردم فرزند ِ نخست را بچهی خدا میدانستند و میگفتند این اوست که، بنا بر حق ِ سروری، مادر را آبستن میکند. آنان معتقد بودند که خدا با پس انداختن ِ بچه نیروی ِ خود را مصرف میکند. آنان بازستاندن این نیرو و به گردش انداختن مانای موجود، نخست ــ زاده میبایست به پدر ِ خداییاش بازگردانده شود. اما مورد ِ اسحاق [در اسلام اسماعیل] فرق میکند. او هدیهی خداوند است، نه پسر ِ خود ِ خدا. بنابراین، نه دلیلی برای قربانی کردن وجود دارد و نه نیازی به بازپس دادن نیروی خدایی. با قربانی شدن ِ فرزند، زندگی ابراهیم پاک بی معنا میشد، چرا که به او وعده داده شده بود که پدر ِ امتی بزرگ خواهد شد. این خدا چهرهای متفاوت با دیگر خدایان ِ جهان کهن پیدا کرده بود. او از تار و پود آدمی نبود و نیازی به بازستاندن نیرو از آدمی نداشت. او جایگاهی ویژهی خود یافته بود و هر طور که میخواست امر و نهی میکرد. ابراهیم بر آن شد که به خدای خود اعتماد کند. او و اسحاق سفری سه روزه به کوه موریاح میروند که قرار است بعدها معبد اورشلیم در آن جا برپا شود. اسحاق که از فرمان خدایی چیزی نمیداند، حتا میبایست هیزم ِ سوزاندن ِ خود را نیز به دوش بکشد. ابراهیم کارد به دست آماده است که در دم ِ آخر خدا حرف ِ خود را پس میگیرد و به ابراهیم میگوید فقط میخواسته او را بیازماید. ابراهیم ثابت میکند که ارزشش را دارد که پدر امتی عظیم بشود، پُرشمارتر از اختران ِ آسمان یا دانههای شن در کنار ِ دریا ...»
خداشناسی از ابراهیم تا کنون/کرن آرمسترانگ/صص26-27
ــ این زن دارد مرا از مسیر کفر و تردید میکشاند سمتی که خدا میداند نهایتش ضلالت است یا هدایت ... با این همه دوست دارم کتاب را.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* هستم آنکه هستم (اح یح اَشـِر اح یح) عبری است. پاسخ خداوند در طور سینا به موسی وقتی پرسید تو کیستی؟
**به ماه برهنه سلام میکنم!

در را پیرمردی خوش سیما باز کرد. چشمهایش میان آن چینهای ظریف و عمیق هنوز سبز درخشان بود. کت سبک کامواییی کرم رنگی را روی پیراهن سفید نخیاش پوشیده بود و شلوار قهوهای روشن اتو خوردهی نظیفی به پا داشت. باهاش دست دادم. نگاهت را دزدیدی و گذاشتی تا پیرمرد پالتویت را از دوشت بردارد و بیاویزد روی رختآویز آیینهدار چوبیقدیمی. حواست نبود وقتی روسریام را برداشتم و دادم دست پیرمرد. پالتویم را هم در آوردم و قبل از اینکه از طرز نگاههای سبز رنگش متوجه بشوی، او پالتویم را از روی شانههایم سُرانده بود روی بازویش. کت و دامن سورمهای تن کرده بودم. با کفشهای پاشنه بلند. راهنماییمان کرد به سمت پلهها و قبل از اینکه بازویت را بگیرم، گیرهی موهایم را باز کردم و موهای طلاییی موجدارم را ریختم روی شانههایم. وقتی برگشت تا بگوید باید از پلهها برویم بالا، دمپاییاش گیر کرد به پایهی باریک عسلی پایه بلند و سکندری خورد روی پلهها. بازویت را به سینهات فشار دادی. برگشتم. گفتی چرا گیرهات را باز کردی. ببندش! [نبستم!] شانههایم را بالا انداختم. بازویت را رها کردم تا زیر بازویش را گرفتی و بلندش کردی.
همسر روسش بالای پلهها ایستاده بود. پوست سفیدش روی تنش کش آمده بود و روی گونهها و پیشانی و چانهاش صورتیی تُندی بود. لبهایش را سرخ کرده بود و بالای چشمهای آبیی لاجوردیاش، سایهی بنفش براق مالیده بود. دامن کوتاه مشکی رنگ استریچ مثل پوست پُر طراوتش، روی باسنش کش آمده بود و میان زانوهایش فرو رفته بود. او هم مانند شوهرش کت بافتنیی ظریف قرمز رنگ بدون آستینی را از روی بلوز یقه هفت برودری دوزی شدهای پوشیده بود که آستینهای بلند دکمهخور داشت. چینهای سر آستینهایش، دستهای کوچک و گردش را کودکانه کرده بود. زیبا بود. باهاش دست دادی.
بعد از آن ملاقات دیگر هرگز نرفتی منزلشان. ماموشکا ــ پیرمرد صدایش زد ماموشکا ــ خندید و دندانهای ریز سفیدش نمایان شد. تو گفتی همسرم! دستش را آورد جلو و دستش سرد بود. من هم خندیدم. گفتم گل یقهی قشنگی دارید. نقره است؟ دستش را برد سمت یقهاش. پیرمرد میان من و تو ایستاد و آرام دستش را آورد سمت بازوی من ــ بفرمایید بنشینید. ماموشکا! چرا راهنمایی نمیکنی؟ سقلمه زدی به پهلویم ــ گیرهات؟ خندیدم و با پیرمرد و ماموشکا قهوهی روسی خوردم.
بعد از آن عصرانهی دوستانه، هرگز بدون من نرفتی منزلشان. هیچوقت نشد برویم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
![]()
* میزم طوری بود که پشتم به همه بود. میزم را بلند کردند و برگرداندند. حالا تا وارد اتاق شوی از بالای عینک نگاهت میکنم و تو قلبت مثل سالهای دور به شماره میافتد. دیگر لازم نیست آنقدر در اتاق معطل شوی تا من ندانم در اتاق هستی و برگردم تا از عهدیه بپرسم این درسته؟ تا تو نگاهم کنی و نفست به شماره بیافتد ... دیر است مهندس. دیر است. خیلی دیر.
** چون شکستی چو زلفت عهد مرا ...
نمیشود رو به روی هم بنشینیم. صندلیها را کنار هم میچینیم. برای همین هم هست که فقط صدای بغل دستیامان را میشنویم. فرشته کمی رو به روست با من. او در انتهای دیگر است و من در انتهای دیگر. میگوید یکبار شوهرم رفته بود توی فکر. بدجور. گفتم به چی فکر میکردی؟ به خودش که آمد گفت به زن دیگرم! گفتم خیلی خوب! گفت پس چی بابا؟ میخواهی به چی فکر کرده باشم؟ به کار، زندگی، قرض و غولههام دیگر. میگویم مشکلی نیست وقتی تو از من بپرسی و من بگویم به «مرد» دیگرم فکر میکردم خوشت میآید؟ برمیگردد سمت کبری که کنار او نشسته است و من و مُنیره نمیتوانیم صورتش را ببینیم و صدایش را هم نمیشنویم میگوید حق ندارد این حرفها را بزند. مُنیره میگوید باز هم کبری با شوهرش مشکل پیدا کرده است! میگویم لطفاً فکر کنید توی پذیرش هستید میشود بلندتر صحبت کنید و آرامتر میگویم «ما نمیشنویم که آخه!» صندلیها را مرتب میکنند و بالاخره صورت کبری نمایان میشود:«در دانشگاه محل کار شوهرم دختری هست که واقعاً خوشگل است، خیلی خوشگل ها! یعنی من خودم که دیدم عکسش را دلم رفت! نگو دخترک عکسش را داده است به دوست پسرش و او هم بلوتوث کرده است بین پسرهای دیگر و دست آخر توی گوشیی شوهرم هم بود. تازه برگشته است میگوید لامصب با این خوشگلیاش مگر پا میدهد!» پوست صورتش مهتابی است و ابروهایش را زیادی از چشمهایش دور کرده است. لهجهی شیرین مراغه ــ بنابی هم دارد. قدش بلند است و چتر موهای خرمایی رنگش بالای پیشانیی بلندش میدرخشد. حرف که میزند و گاهی برمیگردد سمت فرشته، صورتش را پردهای از غم میپوشاند. انگار که بخواهد گریه کند. نمهای بغض. «دیشب باهاش دعوا کردم!» تکهای نان سنگک برمیدارم و پنیر و ریحان. نگاهشان نمیکنم. لقمه را طوری قورت میدهم انگار بخواهم آمن بغض لعنتی برود پایین. نمیرود لامصب. «اجازه نده!» مُنیره میگوید «حسین آن اوایل که رفته بود باکو، عکس گرفته بود. توی کامپیوتر که داشتیم میدیدیم پشت سرش چند تا دختر هم بودند که داشتند رَد میشدند. زوم کردم گفتم اینها کی هستند؟ دقیق نگاه کرد گفت جان منیر رهگذر هستند! گفتم رهگذر؟ میرفتی جایی که پشتت دیوار باشد دخترها رد نشوند!» حین تعریف کردن، گاهی برمیگشت سمت من تا احساس غریبی نکنم «آخرش زد سیدی را شکست!» میخندد. ریحان طعم خوبی دارد. فرشته از حیاط خانهاشان چیده است. تکیه میدهم به صندلی و هم میشنوم و هم نه. میگویند خوش به حال تو! تو که نمیتوانی بفهمی چقدر سخت است. چیزی نمیگویم. لیوان چاییام را برمیدارم میروم سر میزم. تا آنها سفره را جمع کنند، هنوز چیزی در گلویم گرد میشود. هنوز چشمهایم میسوزند و کم مانده خیس شوند. نفس عمیقی میکشم: «نه سوسن! تمام شده! همه چیز تمام شده! آرام باش. نفس عمیق بکش!» چایی را سر میکشم.
میگوید شوهرت اگر شیله پیلهای توی کارش بود که عکس دختره را نشانت نمیداد ... میخواهم بگویم [نمیگویم]. میخواهم بگویم [آخر] من مردی را میشناختم که حتی نامههای عاشقانهاش را داد زنش بخواند. من مردی را میشناختم که ... بستهی جدید پرونده را میکشم جلویم و سرم را میاندازم پایین.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* امروز بعد از شیفت کاریام، راه افتادم تا بروم قبضهای تلفن را از طریق عابربانک پرداخت کنم و داروهایم را بگیرم. فاصله زیاد بود ولی ارزشش را نداشت بایستم تا ماشین بگیرم. راه افتادم آرام آرام رفتم تا رسیدم به چهارراه. صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم. ظریفه بود. گفتم وای ظریفه خدا تو را رساند ها! مانده بودم چطوری از خیابان عبور کنم. بازویش را گرفتم. یک سمت چهارراه را رد کردیم. او همانجا از من جدا شد و سمت دیگر چهاراره را خودم تنهایی رد شدم. تا بانک و داروخانه هم آرام آرام رفتم. خوب بود. «عالی بود!»
یادمان باشد کسانی که به این نتیجه رسیدهاند که رهبران فکری وقتی مُردند، قابل استناد نیستند، کسانی که اعتقاد دارند، ادبیات سیاسی «تولیدی» است که تاریخ مصرف دارد، کسانی که فکر میکنند «مرغ همسایه غاز است»، کسانی که فکر میکنند چون آنها «فراموش» میکنند، لابد «دشمن»، «مخالف» یا هر اسمی که دوست دارید نیز فراموش میکند، کسانی که تصور میکنند در عصر جدید، «استعمار» کهنه شده است، [و حتی مُرده است]، تمام کسانی که گمان میبرند نیازی نیست بچهها بدانند «مرگ بر آمریکا» یعنی چه، و انگلیس «روباه پیر» است/دایههای مهربانتر از مادر/، کسانی که گمان میبرند دوره، دورهی گلوبالیزاسیون است، ...
کسانی هستند که شکست خواهند خورد!
ــ رهبران فکریی من، کهنه و قدیمی هستند. آدمهای پوسیده با افکاری غیر قابل اتکا. ولی میشود رهبری جدید به من معرفی کنید؟ یک رهبر فکری که حتی در بنیان مکتبش، مرجع فکریاش، منبع استنباطش، مصدر عملیاش، بستر مبارزاتیاش و حتی تکیه کلامش، ذرهای نشان از همان رهبران فرسوده و قدیمیی مضحک و کافر و ملحد و خاک بر سر نداشته باشد؟
بعدن نوشت: اشتباه نکنید! این نوشته هیچ ارتباطی به این موضوع ندارد! این در جواب دوستی نوشته شده است که خودش بهتر میداند.اگر هم دوست دارید بدانید یکسر بزنید به کامنتدونی پُست قبلی!! البته اگر هم اشتباه کردید مهم نیست! چون کلاً در حال اشتباهیم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* تا به حال به این فکر کردهاید که «شنگول منگول» داستان کودکیهای اکثر آدمها، در هر گوشهی این دنیا، بُن مایهی سیاسی دارد؟
** « ... چرا تمام چیزهای جهان شکل کُره [گرد] است؟
زمین، ستاره، خورشید،
الکترون، پروتون.
هر مولکول، هر اتم.
هر ذرهای
ــ خشت بنای این جهان ــ
منظومهای:
ــ شهری، دهی، از کشور بی سروپایان جهان ــ
چرا تمام حرکتهای جهان دایرهای است؟
... »
یک، جلوش تا بینهایت صفرها/دکتر علی شریعتی
1. «روشنفکران متعهد مسلمان، باید هنر حرف زدن با شش مخاطب را تمرین کنند:
روشنفکران جهان، برادران مسلمان، تودهی شهری، زنان، روستائیان و بچههامان!
و این یک تمرین، به عنوان برقرار کردن ارتباط ذهنی و انتقال این ایدئولوژی، برای بچهها، و به عنوان دعوتی در آغاز کردن این راه، برای بزرگها، همفکرهای دست به قلم[است].»
مقدمهی «یک، جلوش تا بینهایت صفرها»/دکتر علی شریعتی/انتشارات سفیر/ 1438قمری
2. میخواستم «خرمگس» را پیدا کنم و بدهم مریم تابستان بنشیند و بخواند، کتابخانهاش به هم ریخته است و جا برای خیلی از کتابها که نیست، پراکنده لابهلای ردیفها فشرده شده است. به جای خرمگس، «کلبه عمو تُم» را پیدا میکنم. همانطور با ورقهای زرد[تر] و شکننده که با هر ورق زدن، نگرانی که مبادا با کوچکترین بیاحتیاطی خورد شود. ــ مثل بال پروانه ــ جلدش در گوشههایش شکسته و ریخته است. چسب را مریم میآورد و با هم کمی با چسب محکمش میکنم و برایش از روزهایی میگویم که این کتاب را میخواندم. [بیست سال پیش میخواندمش] میگویم این را بخوان بعدترش خرمگس را. مریم ولی تمایلی ندارد. بدجور خرمگس به مخش زده است. به زن داداش میگویم چرا اینطور نامرتب است اینجا؟ میگوید اجازه نمیدهد دست بزنم.
شب که برمیگردد میگویم هر چه گشتم نتوانستم خرمگس را پیدا کنم. میگوید برای چی؟ میگویم برای مریم میخواستم. دستهایش را میزند به کمرش و سر پوشیده از موهای جوگندمی را بلند میکند و آن بالاها را یک نگاهی میاندازد. میگوید «یک روز اینها را ... چطوری میگویند؟ میخواهم اعتصاب فرهنگی بکنم!» آب دهانم را قورت میدهم. «خوب! اول مرا خبر کن!» و چشمهایم میدود به ردیف فشردهی مجموعهی کامل و قدیمی، با جلدهای سیاه و تیترهای سفید. یک چهارپایه میگذارد زیر پاهایش و خرمگس را که دیده است میآورد پایین. مریم کتاب را با ذوق نگاه میکند. میگویم اول عمو تُم را بخوان. میگوید نه! اول اینرا میخوانم! به چشمهایش نگاه میکنم که با حسرت، عشق و خستگی به کتابخانهاش نگاهی میاندازد و میرود سمت آشپزخانه.
3. از پاسخهایی که به پرسش دوم پست قبل دادید، ناچار نتیجه میگیرم اکثر شما، هیچی از گذشتهی رهبران فکری بزرگ که چه بسا به یکی، دو تا یا بیشتر از آنها ارادت هم دارید، نمیدانید. اگر هم بدانید در حد همان «میدانم» است. چقدر به «میدانم» فکر میکنید؟

4. دیروز عصر، شبکه استانی فیلمی که طبق معمول از شبکه تهران قرض کرده بود را نمایش میداد. فیلم هندی بود. و حضور ریکشاها مرا میکشاند به «شهر شادی». فیلم عجیب به دلم نشست. آخرین جملات پیرمرد بد عنق شلختهی خیابانگردی که صاحب ثروت هنگفتی بود و در انتهای فیلم، توسط وکیلش قرائت میشد تأثیر گذار بود:« ... آماد کومار که سه روپیهای را که به او بخشیدم قبول نکرد، خدا میداند با سیصد میلیون روپیه چه میکرد!»
1. « ... یهودیان، مسیحیان و مسلمانان، در مراحل مختلف تاریخشان این خداها را به عنوان ِ خدای کتاب مقدس و قرآن ستودهاند. خواهیم دید که این خداها با هم فرق بسیار دارند. اتهایسم اغلب مرحلهیِ گذار بوده است چنانکه یهودیان، مسیحیان و مسامانان را، چند خداباوران (Pagan) همروزگارشان، بیخدا میخواندند، چرا که آنان نظری انقلابی نسبت به امر ِ خدایی و متعال پیدا کرده بودند. آیا بیخدایی مدرن نیز انکار ِ خدایی نیست که برای رفع مشکلات امروز ما دیگر کار چندانی از او برنمیآید؟ ...»
خداشناسی از ابراهیم تا کنون/ کرن آرمسترانگ/ترجمه محسن سپهر/ص5

2. مدتی است که موضوعی فکرم را به خود مشغول کرده است. آیا تا به حال به این فکر کردهاید که چرا بزرگترین رهبران فکری(اعم از مثبت یا منفی)، مردان و زنانی هستند که در دامن «دشمن» ِفکری رُشد یافتهاند؟ چند نفر را میشناسید که در دامن اندیشه و عملکرد «دشمن» بزرگ شدهاند و علیهاش شوریدهاند؟ (به غیر از انبیا منظورم است.)
3. «اللّهمّ صُن وّجهی بالیَسار، و لا تبدلُ جاهی بلإقتار ِ فَأسترزقَ طالبی رزقـِکَ وَأستعطِفَ شِرارَ خَلقکَ وأبتَلی بحمد مَن أعطانی وأفْتَتَنَ بِذمّ مَن مّنـَعََََنی و أنتِ مِن وّراء ذلک کُلّهِ ولیّ الإعطاء والمَنْع ...»
حضرت علی(ع) /نهجالبلاغه/خطبه216
4. خدایا!
رشد عقلی و علمی، مرا از فضیلت «تعصب»، «احساس» و «اشراق» محروم نسازد.
خدایا!
در روح من، اختلاف در «انسانیت» را با اختلاف در «فکر» و اختلاف در «رابطه» با هم میامیز. آنچنانکه نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.
خدایا!
آتش مقدس «شک» را آنچنان در من بیافروز تا همه یقینهایی را که در من نقش کردهاند، بسوزد. و آنگاه از پس ِ تودهی این خاکستر، لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی، شسته از هر غبار، طلوع کند ...
دکتر علی شریعتی از ربّنا ...! (منتخبی از ادعیه قرآن و منابع اسلامی)/ انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا و کانادا - حوزه واشنگتن دیسی/رمضان 1398
5. دارم به محیط کار جدیدم عادت میکنم.
6. دلم برای فیسبوک خیلی تنگ شده است ...
7. دیروز مجری خانم برنامهی کودک و نوجوان شبکه یک، چنان با قدرت و جدیت و غرور، [دو بار] آیهی «ألا بذکر الله تطمئنّ القلوب ...» را به اشتباه «إلّا بذکر الله تطمئنّ القلوب ...» خواند که یک لحظه همانطور ماتم برد تا اینکه به ایشان «تذکر» دادند که اشتباهش را تصحیح کند! یعنی یک جوری ماتم برده بود ها!
بابا اعتماد به نفس!
گفته بودم میروم. میرویم باغ پدر محدثه. گفته بودی[صدایت هنوز در گوشم هست] کی میبینمت؟ گفتم از آنجا که برگردم یکراست میروم بیمارستان ــ شیفت شب بودم. چشمهایت را بستی. گوشهی لبهای باریک بیرنگت که پژمرد. دیدم. شنیدم. گفتم فردایش صبح زود میبینمت. صبح زود. لبهایت کش آمدند و چشمهایت را باز کردی و دوختی یکجایی ... یکجای دنج. فقط برای خودت.
سیب و تسبیح هم با من آمدند. دوقلوهای خانوم شریفی هم. دختر و پسر بور خانوم زاهد. با آن پوست مهتابی. چشمهای روشن. رنگ هیچکجا. هیچ چی. میلاد کوچک بود. میلاد خانوم شاملی. ما جلوتر رفته بودیم و خانم خلیلپور بعد از ما راه که افتاده بود نتوانسته بود باغ را پیدا کند. تنهایی از تبریز راه افتاده بود بیاید مرند. اطراف مرند. هم دلواپسش بودیم و هم دلمان آلبالو میخواست و زردآلو.[من آلبالو دوست دارم. و آناناس. و بــِه. ــ بــِه؟ نخوردم. دوست ندارم. من پرتقال دوست دارم. ــ من نه! نخوردم هیچوقت.] درختهای گردو مال باغ همسایه بودند. امیر و علی ــ دوقلوهای خانوم شریفی فارسی حرف میزدند. کلمات اصلی را ترکی میگفتند و فعلش را فارسی. یا هم برعکس. من میخندیدم. میلاد ریزه بود و باریک و عصبی [عصبی، مثل تو]. پسر خانوم زاهد ــ چرا اسمش یادم نیست؟ ــ تیشرتش را کشید بالا و شکمش را لرزاند. گفت عربی. رقصید. من خندیدم. مونای خانوم دربا، با دختر خالهاش رفته بودند آن طرف باغ ــ تنها. نشسته بودند. پشتشان به ما. [مونا دارد پزشکی میخواند حالا.] تودار. خسته. تنها [مثل تو].
خانوم خلیلپور نزدیکیهای ظهر رسید.
ناهار را خوردیم. ظرفها را ریختیم توی سبدهای بزرگ. مادر محدثه آورده بود. به صف شدیم. درختهای سپیدار و قلمهها ردیف شده بودند دور باغها. راه باریکی میانشان. تنگ. زخمی. گاهی شقایقی. بابونهای. پروانهای. کفشدوزکی. اقدس و محدثه جلوتر رفته بودند. من و سیب و تسبیح و چندتای دیگرمان. بعد، راه باریک رسید به زمین هموار و خشک. باد خاک را بلند میکرد. خانوم خلیلپور از لای علفهای اطراف باغها، برگی میچید و بو میکرد. مزه میکرد. گاهی پرتشان میکرد با دهانی تلخ. گاهی میگذاشت توی جیب مانتویش. قرار بود بعد از شستن ظرفها، چایی که دم کشید. فال چای بگیرد برایمان. دنبالش راه میرفتیم. میخندیدم.
مهرداد ــ یادم افتاد اسمش. مهرداد ــ افتاد توی استخر موتور آب. صدایمان توی صدای موتور و آب و باد توی شاخ و برگ درختها گم میشد. یکهو بلند میشد. میکوبید توی گوشم. میخندیدم. دهانش را بست و زد توی آب. خانوم زاهد زد به سینهاش. امیر و علی ایستاده بودند روی لبهی سیمانی. میلاد دست برد به یقهی تیشرتش که خانم شاملی زد پس گردنش [پدر زد پس گردنم]. آفتاب میزد توی چشمهایمان. خنک بود ولی. میخندیدم.
تخمه داشتیم و پفک و چیپس و آلبالو. زردآلو. مغز هستهی بودادهی زردآلو هم داشتیم. محشر است. [خوردی؟ ابروهایت را انداختی بالا. ــ نه!] چایی خوردیم و نشستیم روبهروی خانوم خلیلپور. گفتم اول من. اول من. خانوم خلیلپور لیوان آزاده را گذاشت کنار پاهایش و لیوان مرا برداشت. چرا ندید؟ همهاش دروغ است؟ [تو را دید. دیده بودت. قسم میخورم!] خندیدم.
[مامان رو خیلی دوست دارم سوسن. تنها دوست داشتن من. نگرانم براش. بعد ِ من. ــ بعد از تو چی هادی؟]
کلاه دختر خانوم زاهد را گذاشتم سرم. دستهایم را گذاشتم توی جیبم. یکی را روی کلاه. خندیدم. بلوز آستین کوتاه خانوم زاهد داشت زار میزد توی تنم. [ماجرا داشت] یک عکس برای همیشه. پُر از تو. خالی از من [باید اسکنش کنم. میفرستم برات. ــ زود بفرست سوسن. دلم میخواهد ببینمش/ت. ــ ندیدی. هرگز.]
مرا گُم کرده بودی؟
تو را گم کردهام ... [گریه کردی.] خندیدی. دلم/ت برایت/م تنگ شده بود. داشتی لو میدادی. مامان پرسیده بود چی شده هادی؟ چیزی گم کردی مادر؟ گفته بودی [لابد] نه! خوبم مامان. میرفتم اتاق. کتابی ورق میزدم. توی اینترنت. سیگاری روشن میکردی. به پشت میافتادی روی تخت. پُک میزدی. پشت دستت را میگذاشتی روی پیشانیات. مامان میپرسید چیزی میخواهی مادر؟ میگفتی/ گفته بودی: نه مامان! خوبم!
خوب نبودی. نه وقتی مرا دیدی. صبح زود فردایش. هول بودی. مثل بچهها. غُد. اخمو. لبهای باریک بیرنگت. ــ بخند هادی.
نخندیدی.
هیچوقت.
چقدر حرف زدم. چقدر حرف زدیم. کسی ماند که در موردش نگویم؟ ــ خوش گذشت بهت نه؟ ولی من ...
ــ تو چی هادی؟
ــ مثل یک پرندهی پر کَنده ... مامان پرسید چیزی گم کردی هادی؟ گفتم نه مامان. خوبم.
صدایم بزن هادی ... بگو. بگو که من مثل فرشتهها پاکم ... صدایم بزن هادی ... ماه من!

ــ اگر بیشتر اصرار میکرد میگفتم. میگفتم مامان دوست داری دخترت را ببینی؟ خواهرم را ... نگفتم/ی. هرگز.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمیدانم چرا. اصلاً. نه برق فطع شده بود و نه پتوی خاکستری سنگین را آویزان کرده بودیم زیر پرده. خیلی وقت است که دیگر آنقدرها تاریک نمیشود. حتی من موهایم را کوتاه نمیکنم. مصری. خیلی وقت است. کنجد داریم، عسل هم. ولی خیلی وقت است مادر توی پیالههای چینیی گل سرخی عسل و کنجد قاطی نمیکند. حتی خیلی وقت است مربای گل سرخ نمیپزد. خیلی وقت است بادام درسته نمیخریم. که اندازهی انگشت وسطی من باشد. اما یاد تو افتاده بودم. دلم سارافون گلدار سبزم را میخواست و موهای کوتاه مصریام را. چراغ گردسوز را بگذاریم وسط اتاق روی میز پایه کوتاه قرمز رنگ. یک ملافه پهن کنیم و دورتادورش بنشینیم. دلم میخواست وقتی باشد که خواب آن اسب سفید را میدیدم. روی پشت بام حمام. شب باشد و برق قطع شده باشد. تو نشسته باشی روی پوستی و من ننشسته باشم کنارت. من دختر بودم. نشسته باشم کنار مادر و آرنج لاغر و کوچکم را گذاشته باشم روی ران مادر. که داشته باشد توی پیالههای چینی گل سرخی، کنجد و مربای گل محمدی بریزد. بعضی شبها هم بادام. تخم آفتابگردان. ولی عجیب دلم کنجد با مربای گل سرخ میخواهد.

نمیدانم چرا ولی دلم تو را میخواست. انگشتان بلند قشنگت را گره بزنی به هم و سرت را کمی بیاوری جلو، انگار که بخواهی ببینی توی صورتهایمان چه خبر است. جلیقه تنت باشد و عرقچینی که خودت بافته بودی. یکروز نشستی و دستهی قاشق آلومینیومی را که داداش رضا تویش سرب ذوب میکرد و شکسته بود را برداشتی و کمی با سوهان و انبردست باهاش کلنجار رفتی و میل بافتنی برای خودت ساختی که هیچکس، در هیچکجای دنیا ندیده باشد/است. بنشینی و برای خودت عرقچین ببافی و برای داداش احمد دستکشهای یک انگشتی. جلیقه تنت باشد. همانی که آن روز هم تنت بود. من نشسته باشم کنار مادر، رو به روی تو. توی نور خسیس و منقبض گرد سوز برنجی قدیمی، بگویی یکی بود یکی نبود ... یادم نیست با این شروع میکردی؟ وقتی شروع میکردی که مادر پیالهها را میداد به من تا دست به دست برسانم به تو و داداشها، یادم نیست. با این شروع میکردی؟
از شبچره که برمیگشت. اگر هم پدر توی هشتی خانه منتظر باشد یا توی اتاق قدم بزند، فرقی برایش نداشت. تا عصر سر بساط پدر میایستاد و بعد خودش را میآراست و میرفت سر بساط عیش و نوش دوستانش. وقتی میپرسید چرا اینقدر دیر، بیوقت؟ پسر! اینها دوست نیستند! آنقدر گفت و گفت و پرسید که کفریاش کرد. شاید هم زده بود چیزهایی را شکسته بود. صدایش را نصف شبی بلند کرده بود و همسایهها را زا به راه کرده بود. آخر سر پدر هم کفری میشود. یک شب که دیر وقت، بیوقت میرسد خانه، پدر را توی هشتی، هراسان مییابد. پدر قبل از بستن خانه، سرکی میکشد توی کوچه و بعد میکِشدش توی حیاط. عرق کرده بوده لابد و صدایش خش داشته، ترسیده بوده خوب! ماوقع را برای پسر نیمههوشیارش بازگو میکند و سراغ آدم مطمئنی را از او میگیرد «از دوستانت!» سرش را بالا میگیرد و سینهاش را سپر میکند. لابد. با هم میروند توی زیرزمین و گلیم طنابپیچ شدهای را میکشند بیرون که از باری، سنگین بود. آهسته و بی سر و صدا میروند توی کوچههای تاریک.
داشت سیاهی با خامه میآمیخت. هراس غالب شده بود و خسته بودند. به در هر کدام از دوستان که رفتند، تا گلیم طنابپیچ را دیده بودند و ماوقع را [پرسیده بودند] شنیده بودند، کسی بد خواب شده بود و کسی خادم دهانلقی داشته و دیگری زنش پا به ماه بوده و دیگر کسی، مهمان غریبه در خانهاش بوده و الی آخر بهانهها!
خسته و هراسان از سپیدهی شوم. پای دیواری زانو خم میکنند. پدر دستی به سرش میکشد [لابد سری بیمو داشته] آه عمیقی میکشد و شاید سرش را نرم، شاید محکم میکوبد به دیوار و شاید هم نه! کف دستش را آرام میکوبد به پیشانیاش که خیس عرق است. [وقتی خیس باشد صدای تالاپ قشنگی دارد.] چه کنم چه کنم میگیردشان و مستأصل به همدیگر و گلیم و آسمان و آستانهی کوچه نگاهی میاندازند. پی در پی شاید. آخر سر، پدر بلند میشود و میگوید بلند شو پسر! هنوز چارهای هست. گلیم را بلند میکند و میاندازد کول مرد جوان و توی کوچهها راه میافتند. گاهگاه صدای قدمهای قلندری، چراغ بانی که میشنوند، قدم آهسته میکنند و خلاصه میروند دیگر! ــ خسته شدم!
در را میزنند و کمی منتظر میمانند تا کسی در آستانه ظاهر میشود. گلیم را نشان میدهند و ماوقع را [نپرسیده بود] باز میگویند و مدام هراسان به دو سوی کوچه نگاهی میاندازند آنقدر که میشوند سه تا. سه تا سر، سه تا گردن، سه جفت چشم. مرد لتهی در را میگشاید و کمک میکند تا گلیم طنابپیچ سنگین را بکشند داخل و میدود سمت پلههای زیر زمین تا درهایش را بگشاید. سرش را برمیگرداند و مردها را آرام و بیخیال که میبیند متعجب بالا میآید کنارشان. پدر میگوید لازم نیست رادمرد! و داشته لابد گرهپیچ گلیم را باز میکرده که آن دو تای دیگر به هم نگاه کرده بودند. مرد گلیم را از هم گشود و لاشهی پُر پَر و پیمان گوسفندی نمایان شد. پدر به پسر میگوید همهاش همین بود! لاشهی سربازی در میان نبود و کسی در پی ِ من نبود و من نمیترسیدم. همهاش همین بود که من و این مرد سالهاست که دوستیم و سال به سال همدیگر را نمییابیم. تمام دوست من این مرد است و این مرد تمام دوست من است ... آخرش نمیدانم. چرا. یادم نیست. لابد آن موقع خوابم میبرده است. لابد سرم میافتاده روی بازویم، روی پاهای مادر. توی خواب اخم میکردم و اسب سفید مینشست روی پشتبام کوتاه حمام. آن طرف حیاط.
1. «سعید حاتمی» بهترین و مهربانترین دوست مجازی من بوده و هست. و دوست دارم بماند.
2. من از «خون» نمیترسم! بله! اقتضای شغلم این است که از خون و مُردن نترسم. چطور میتوانم از خون بترسم و در عین حال بخواهم به نجات جانی اقدام کنم؟
تو، دوست خوب و نازنین من که بعد از این همه سال، اینطور دردمندانه از من گله کردهای، چون طرز فکرم با طرز فکر تو «یکی» نیست، من نمیتوانم و «نباید» از خون بترسم!
سعید خوب و مهربان. من نباید از خون بترسم. ترسیدن مرا ضعیف میکند و ضعف من، هیچ کمکی به نجات جان کسی نمیکند. برای همین است که در انظار مردم، جراحها و پرستارها موجودات «قصیالقلبی» هستند. آدمهایی که «احساس» ندارند و همدردی نمیکنند. وقتی کسی مُرد، گریه نمیکنند. «افسرده» نمیشوند. «خواب بد» نمیبینند.
3. مردمی که عجله دارند، تمام دنیا را در سکون و رخوت و بیتوجهی گرفتار مییابند. مردمی که به شدت عجله دارند آدمهای پرخاشگری میشوند. میخواهند با تمام نیروهای عالم بجنگند تا خود را به رقاصک این ساعت عظیم برسانند و وادارش کنند بگردد و سرعت بگیرد.
در نظر مردمی که عجله دارند، کارها بر طبق اصول انجام نمیشوند. تمام مردم در یک بیاعتنایی غیر قابل توجیه، قانون را زیر پا میگذارند و یا آن را «دور» میزنند. در نظر مردمی که عجله دارند، زمان «ایستاده» است.
4. مردمی که حس میکنند و باور دارند که حقشان پایمال شده است، تمام مردم را مقصر میدانند. تمام آنهایی که احساسی همانند ندارند، و در کمال وقاحت لبخند هم میزنند و میگویند «آرامش خودت را حفظ کن!» حق آنها را خوردهاند. آنها کسانی هستند که با تقلب و رذالت و شعبدهبازی و سر دواندن و پشت گوش انداختن، و انواع و اقسام «حقخوری»، سعی دارند روی اعمال ننگین خود سرپوش بگذارند. در نظر مردمی که باور دارند حقی از آنها ضایع شده است، تمام مردم در دو گروه هستند: یا با آنها در یک جبهه هستند، یا در جبههی مقابل. در بینش این مردم، «قانون»، وقتی «قانون» است که به نفع جبههی آنها باشد، در غیر این صورت، «ضد قانون» است!
5. در قاموس دانشآموزی، همهامان تجربه داشتیم که یا نمرهی خوبی «میگرفتیم»، و یا معلم بیانصافی که هفت پشت با ما پدر کشتگی دارد، به ما نمرهی پایین «میداد».
6. «شایعه» دروغی است که «اشاعه» پیدا میکند. «شایعه»، بزرگترین، کارآمدترین، اغواکنندهترین و نیرومندترین ابزار ترور سیاسی است. «شایعه»، رذیلانهترین، ضدانسانیترین و استعمارگرانهترین ابزار استحمار است. «شایعه» همان ابزاری است که دنیای بزرگ، محیط و منبسط ارتباط جمعی را در کنترل خود دارد. «شایعه» ترفندی است که نیروها را به جنبش در میآورد و طوفانها را برمیانگیزد، دودمانها را بر باد میدهد، ارقام بازارهای بورس را بالا و پایین میکند، و توازن عرضه و تقاضا را به هم میزند. «شایعه» همان خبر کذبی است که جبههی مغلوب برای تهییج نیروهای از نفس افتادهاش به کار میبندد تا موازنهی جنگ را به نفع خود تغییر دهد.
«شایعه» گستردن «دروغ» است. «شایعه» تمام موجودیت «قوچعلی و جوجه خروسهایش» است!
7. شریعتی مبحثی دارد در مورد «زیبا مُردن». میگوید حتی حضرت محمد(ص) مرگ زیبایی نداشته است. میگوید زیبا مردن، به هر شخصی دست نمیدهد. هر کسی لیاقت زیبا مُردن را ندارد. مرگ «ندا» را «زیبا» میبینم!
اینرا ننوشتم که فکر کنید هر کسی ریخت توی خیابانها و خودش را به کشتن داد، الزاماً «مرگ زیبایی» خواهد داشت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* اثبات:جادوي «دموكراسي ديني» در مقابل «تفرقه بيانداز و حكومت كن»!



دنیای کدهای جاوا اسکریپت