تبليغاتX
مرا آفرید آن‌که دوستم داشت
مرا آفرید آن‌که دوستم داشت

« من سحر نمی‌دانم. من فقط روح‌ام را که بزرگ بود و سنگین گستراندم. من سِحر نمی‌دانم. گفتی زمستان شده‌ای و من دل‌ام به حال‌ات سوخت و روح‌ام را که بزرگ بود و سنگین بود، مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر ِ عشق خواندم تا تو داغ شدی. من سحر نمی‌دانم. نفس‌هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می‌تپید. گفتم دوستت دارم و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد. گفتم نکند تو را کشته باشم؟ نکند من مُرده باشم؟ پس روح‌ام را از روی تو برچیدم. اما تو نبودی. غیب شده بودی. گفتم که من سِحر نمی‌دانم.»

چند روایت معتبر/مصطفی مستور/کشتار/ص81

 

* من ایمان دارم هنوز به تو. به قدرت‌ت. . به هوشمندی‌ات و به عدل‌ات. من هنوز ایمان دارم تو بصیری به ذات الصدور. وقتی گفت، اولین کسی که هرگز نتوانستم ببخشم‌اش، اینطور گرفتار است. «گرفتار» است. نخندیدم. شاد نشدم. به تو یقینی ژرف و تزلزل‌ناپذیر یافتم. تنها همین.

شنبه سی و یکم مرداد 1388 :: 3 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

چقدر تشنگی را دوست داشتم وقتی آب بود. چقدر گرسنگی را دوست داشتم وقتی خوراک بود. چقدر انتظار را دوست داشتم وقتی همه مهیا بود. چقدر وقت اذان را دوست داشتم. و آن حس غرورانگیز را. آن دست‌های خسته را. آن دعای زیر لبی. بسم‌الله ...

یادم هست هر وقت از پدر می‌خواستم مرا هم موقع سحری بیدار کند، نمی‌کرد. بعد فردا وقتی گله می‌کردم می‌گفت تو باید یک قفس کوچولوی خوشگل بسازی، تا بعد بتوانی روزه «بگیری»!

یادم هست بزرگ‌تر که شدم و باز بیدارم نکرد، از سر لج‌بازی بی سحری روزه گرفتم تا به‌اش ثابت کنم «می‌توانم»! وقتی اشتیاق‌م را دید، عاشق‌م شد!

یادم هست وقتی دل‌م برایت تنگ می‌شد، روزه می‌گرفتم. هر روزی از هر ماهی که بود. تشنگی را برای تو دوست داشتم. گرسنگی را. انتظار را. یادم هست که چقدر آن وقت‌ها به من نزدیک بودی. صمیمی. مهربان. «پدرانه». یادم می‌آید از وقتی نشد، از وقتی «نتوانستم» روزه بگیرم. از وقتی نشد برای نزدیک شدن به تو، هر روزی از هر ماهی که دلتنگ‌ات شدم روزه بگیرم، از من دور شدی. بین ِ من و تو، شکافی افتاد به طول هستی، به عمق نیستی. به عرض ِ تو! حساب‌ش را داری؟

چقدر دوست‌ت داشتم. چقدر دوست‌م داشتی. چقدر دور شده‌ای از من. چرا دور شده‌ای از من؟ متوقف شو! فقط برای یک آن، یک لحظه، یک نَفَس. بایست. مرا بشنو. بگذار بشنوم‌ات. چقدر به تو محتاج‌م. حالا. در این زمان. در تمام زمان‌ها. در تمام هست‌م. بودم. بیایی و بنشینی سر ِ حوض. سیب بیاوری برایم. دامن‌ات خش‌خش کند. بیدار شوم. دنبال‌ات بدوم. قرار‌مان باشد. نگاه‌ات نکنم. صدایت نزنم. من بی‌قراری کنم. تماشایت کنم. تو بلند باشی. من کوچک. تو مهربان باشی. من عاصی. تو صبوری باشی. من سرپیچی. تو «مادر» باشی. من «من». سیب‌ام را بگذاری لب حوض. ماه ِ سیب‌ام را گاز زده باشم. تو بخندی.

یادت هست؟ من یادم هست (+)...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* هدیه‌ام را بپذیر. مرا بپذیر!

** التماس دعا ...

جمعه سی ام مرداد 1388 :: 10 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

یک. همه چیز بستگی دارد به تو. همه چیز بستگی دارد به چشم‌هایت. به نفس‌هایت. همه‌ی آنچه بعدها می‌شود اعتقادات ِ تو، اندیشه‌ی تو. الزامات ِ تو. همه چیز بستگی دارد به رویاهایت. به داشته‌هایت. به نداشته‌هایت. به «عقده»هایت. تمام ِ آن‌چه بعدها می‌شود آرزو. تمام آنچه روزی حسرت بود و بعد می‌شود [خُسرت!]خُسران به همین راحتی و از این هم راحت‌تر. حتی نمی‌توانی باور کنی. با خودت تنها که بشوی. با خودت و در خودت که باشی. دست‌ت از توانایی که گسست. دستت که تنگ شد. آن‌وقت ممکن است بگذاری تا ضمیر ناخودآگاه‌ت کار خودش را بکند. طبق عادت همیشگی‌اش. بکاود. بجوید. حفر کند. بیرون بکشد. استخراج کند. بعد بنشیند مرتب‌شان کند. آرام آرام. [طوری‌که روح‌ت هم خبردار نشود] کمی دست بکشد به سر و روی‌اشان. تمیزشان کند. بعد، ــ وقت‌ش که رسید ــ صدایت بزند. بگذارد تا بنشینی و بعد تو را با آنچه روزی حسرت بود و بعد شد آرزو تنها بگذارد. تنها بمانی. مقابل‌ت ...

زمان ِ آن فرا می‌رسد که در شگفتی مضحک، زار بزنی. سیاهی‌ها، روشنایی باشند و روشنایی‌ها، تاریکی. راستی‌ها، دروغ و دروغ‌ها، راستی. دشمنی‌ها، دوستی و دوستی‌ها، دشمنی. تمام آنچه هست می‌پنداشتی، را نیست بیابی. نیابی. باشند. از قبل‌تر حتی. حتی همان زمانی که بودند. و فکر کرده بودی نیستند. می‌فهمی؟ دست‌هایت، پاهایت، دل‌ات بلرزند. خشم، قهر، تأسف، ضعف، دلشوره، هیجان، طغیان، عصیان و هر حسی، هر حالتی در تو به یکباره فروکش کنند. درست در همان زمان ِ این مکاشفه‌ی دردآلود که خودت را رها از خماری‌ی «هست»ها، در دامن «نیست»ها یافته‌ای. شبیه مردی که تمام ِ هستی‌اش را باخته باشد. حتی شرافت‌ش را. حتی انسانیت‌اش را. وجدان‌اش را. می‌فهمی؟ درست مثل یک همچون آدمی ناگهان از هر حسی، هر حالتی خالی شوی. نه دلواپسی باشد و نه نگرانی و نه نفرت و قهری. نه خشمی. نه فریادی. نه شیونی. نه گریه‌ای، نه خنده‌ای حتی. با شانه‌های آویخته. دست‌های آویزان. پاهای خسته. تن‌ات را بکشانی تا یک سمتی. یک تصویر دوری. یک گوشه‌ی دنجی. [که خیلی سال پیش، بی‌توجه از کنارش رد شده باشی] جایی که پیش‌تر فراموشش کرده بودی حتی. بایستی. نتوانی پیش‌تر بروی. [بخزی] در این بی‌حسی و بی‌توانی‌ی مفرط جنون‌آور [برای تماشاگر.] تنها توان یک حرکت در تو مانده باشد. تنها یک قدم تا آن حرکت. تنها یک اراده. یک خواست. یک آرزو.

بعد تمام بشوی.

دو. فکر می‌کنم نُه ساله بودم که یک روز بلند تابستانی، عصرگاه مادر هوس ِ نان بربری کرد. گفت بروم و از نانوایی‌ای که کمی با خانه‌امان فاصله داشت [و حالا دیگر نیست] نان بربری بگیرم. اولین بار بود می‌رفتم نانوایی. وقتی رسیدم کسی جلوی نانوایی نبود جز دو تا دختر بچه که همان نزدیکی مشغول بازی بودند . نانوا گفت هنوز تنورشان گرم نشده است. منتظر ماندم. دخترها با حفظ فاصله بازی می‌کردند و می‌خندیدند. من ایستاده بودم به تماشا. گاهی به دخترها، گاهی به تماشای انگشتان نانواها که به سرعت و ریتمیک روی خمیرهای پهن شده روی میز می‌کوبیدند و نقاشی‌اش می‌کردند. حدود یک ربعی منتظر ماندم شاید هم بیشتر. وقتی نان بربری‌های داغ از تنور بیرون آمدند، دخترها دوان دوان آمدند و مرا کنار زدند و داد و هوار کردند که آنها جلوتر از من هستند و نوبت ِ آن‌هاست. نانوا دست‌شان را پس زد و پول مرا گرفت و نان را گذاشت توی بغل‌م که هنوز داغ بود تا دست‌هایم نسوزند. مرد گفت این دختر خانوم این همه وقت اینجا ایستاده آن‌وقت من نان را بدهم به شماها؟ با غرور راه افتادم در حالیکه چشم‌های خشمگین دخترها پشت سرم بود. این رفتار مرد نانوا بود که باعث شد عادت کنم به رعایت صف. به احترام اجتماعی. به رعایت حقوق شهروندی. به «قانون‌مندی».

اولین تجربه‌ی شما از قانونمندی به کی برمی‌گردد؟

سه. حال من خوب است و زمین گرد است و آسمان هم‌چنان آبی‌ست.

خوبم

چهار. می‌دانی« ایمان»! ــ یا هر اسمی که برای تنوع روی خود حقیرت می‌گذاری ــ حالا دیگر با حضورت کنار آمده‌ام. خصوصاً وقتی خیلی عالی می‌نویسم و برایم این آیکون  را کامنت می‌گذاری، یعنی «کم آورده‌ای». من به آدم‌های حقیری مثل تو خیلی وقت است عادت کرده‌ام. حتی خیلی وقت‌‌های پیش هم بود که در وبلاگ قبلی‌ام(+) نوشته بودم: « ... کسی اگر دهن‌اش بوی ادرار می‌دهد اینجاها نپلکد لطفاً!!!»

 

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 :: 8 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

« ... در فلسفه هم گاهی شعرهای لطیفی هست. مثل این حرف که می‌گه خداوند از شدت ظهورش مخفی است. در واقع مفهوم این حرف اینه که خداوند اون‌قدر هست که گویی نیست. اون قدر حضور داره که انگار غایبه. اصلاً غیبت‌ش به دلیل شدت ظهورشه. می‌گن خداوند مثل یه صداست که از اول آفرینش تا آخر اون با یه حالت پیوسته در هستی نواخته می‌شه. چنین صدایی رو تا قطع نشه کسی نمی‌تونه بشنوه. در واقع دائمی بودن صدا مانع شنیدن‌ش می‌شه. شاید به همین دلیله که ما نمی‌تونیم خداوند رو درک کنیم. به نظر من این خیال‌انگیزترین شعریه که انسان در طول تاریخ سروده. ... »

مصطفی مستور/چند روایت معتبر/ص66

 

در من قطع شده‌ای. چند وقت است؟ حساب‌ش از دست‌م در رفته است. از من عبور کرده‌ای. از من گذشته‌ای. حساب‌ش از دست‌م در رفته است آخرین باری که صدایت زدم کی بوده؟ کی در برابرت ایستادم به نیاز. به راز. چه کسی باور می‌کند تو در من قطع شده‌ای؟ چرا نمی‌بینم‌ت؟ چرا حسّ‌ت نمی‌کنم؟ چرا به سویت نمی‌دَوم؟

چطور بنویسم تا کسی باور کند؟ که مدت‌هاست هیچ روزنه‌ای به سوی تو در من نیست. که مدت‌هاست نمی‌شنوم‌ت. که مدتی است ندارم‌ت. دلتنگ نیستم؟ هستم. گاهی دل‌م هوایت را می‌کند. وقتی صدای اذان بلند می‌شود. ولی همان یک دَم است. همان یک لحظه‌ی کوتاه. همان یک آن. که بغض می‌کنم. چشم‌هایم خیس می‌شوند. گرم. دل‌م گِرد می‌شود. بالا می‌آید. از نبودن‌ت می‌شکنم. ولی ... فقط همان یک دَم است ... همان یک لحظه‌ی «کوچک».

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 :: 6 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

ساق جوراب شلواری‌اش گیر کرد به خارشتری و پاره شد. پشت تخته سنگ که رسید نشست به بررسی‌ی جوراب. یک سوراخ به اندازه‌ی یک اسمارتیس باز شده بود و خون ریز ریز روی پوست‌ش ردیف قلمبه زده بود بیرون. ریز ریز. صدای خنده ی المیرا از دورتر می‌آمد. کف دست‌ش را فشار داد روی خراش و تنه‌اش را مچاله کرد پشت سنگ. نفس‌ش سنگین شده بود و بگویی نگویی کمی هم عرق کرده بود. سایه‌ای روی چمن‌ها کش آمد و رفت سمت تپه‌ی کوچکی که قبل از سیم‌خاردارهای پشت پارک بود. کمی خزید عقب‌تر و زیر چشمی سایه را پایید. نفس‌ش را حبس کرد و از سوز جای زخم اخم کرد. هاشم دوید روی تپه و رفت بالا. دست‌هایش را به کمر زد و نگاهی به اطراف انداخت. گوشه‌ی لب‌هاش کش آمد. «خوب جایی قایم شدم.» هاشم رفت پشت تپه. پشت‌ش به او بود. شانه‌هایش تند تندی تکان خوردند و سرش را انداخت پایین. بالا که می‌آمد سگک کمربندش را جا انداخت. شاش‌ش گرفت. هاشم از تپه دوید پایین و رفت سمت ماشین‌ها.

نفس‌ش را خلاص کرد. هوا داشت تاریک می‌شد. ترانه داشت جیغ می‌کشید. پای‌ش را دراز کرد. جای خراش زق‌زق می‌کرد. مادر اگر می‌فهمید جوراب‌ش را پاره کرده، عصبانی می‌شد. شاید هم تشر می‌زد که دیگر برایش چیزی نمی‌خرد. آن‌وقت المیرا و دینا که لباس نو می‌پوشند و ناز می‌شوند، او باید پشت مامان‌ش قایم بشود. دماغ‌ش را بالا کشید. شاش‌ش گرفته بود. صدای المیرا دورتر شده بود. کمی خیز برداشت و خم شد. سرکی کشید. ارغوانی‌ی چادرشان را که دید سرش را دزدید. پرویز داد زد «کسی جا نمونه!» ترانه جیغ زد. بلند شد و خمیده خمیده رفت سمت تپه. نشست. زیر چشمی نگاه کرد. المیرا نشسته بود جلوی چادر و سرش تو بود و پاهایش بیرون. دست‌هایش را گذاشت روی چمن‌ها و چهار دست و پا خزید پشت تپه. بی آنکه بلند شود، دامن‌ش را جمع کرد و جوراب شلواری‌اش را کشید پایین. پشت سیم‌های خاردار، شیب تندی بود سمت رودخانه.

خاله ندا داد زد: «المیرا بدو بیا!» هاشم بیشتر می‌خواست. تند تند حرف می‌زد. همیشه تند تند حرف می‌زد. با صدای بلند. ترانه جیغ کشید. بلند شد. نازنین نازبالش‌ش را برداشته بود و تلوتلو خوران می‌رفت سمت پرویز. جوراب شلواری‌اش را کشید بالا و دامن‌ش را مرتب کرد. خم شد و نگاهی به جای خراش انداخت. رفت سمت حصار. چند تایی مرغ سفید بالای رودخانه پرواز می‌کردند. خاله ندا داد زد: «المیرا؟!!!»

برگشت. تپه را دور زد و نشست پشت سنگ. پاهایش را دراز کرد. کمی گِل برداشت و گذاشت روی سوراخ جوراب‌ش. هوا تاریک شده بود. سنگین. برگشت و از کنار تخته سنگ نگاهی انداخت. ارغوانی‌ی چادر پیدا بود. مادر صدایش نزده بود. از وقتی نازنین و ترانه آمدند مادر صدایش نمی‌زند. می‌گوید بزرگ شده است. چانه‌اش را گذاشت روی خم زانوهایش و بغلشان گرفت. هوا داشت خُنک می‌شد. حتمی داشتند شام می‌خوردند. «نمی‌خورم. نمی‌روم.» انگشت‌ش را گرفت به سوراخ جوراب و باهاش وَر رفت.

داشت سردش می‌شد. هر چی گوش کرد ترانه جیغ نزد. خوابیده بود انگار. بلند شد. چادر نبود. رفت جلوتر. چادر نبود. دوید سمت درخت‌ها. از لای درخت‌ها گذشت. کفش‌ش گرفت به یک کیسه پلاستیکی. خش خش. از لای درخت‌ها گذشت. کنار جاده ایستاد. ماشین‌ها نبودند. رفت بالاتر. یواشکی صدا زد: «مامان؟» خم شد و از لا به لای درخت‌ها نگاه کرد. چمنزار توده‌ای هموار از تاریکی بود. صدا زد «پرویز؟» دوید سمت چمنزار. جیغ زد «مامان» پایش گرفت. افتاد. جیغ زد «پرویـــــــــز!» نیم‌خیز شد. گریه کرد«المیرا؟» ترسید. هُپ کرد. گوش کرد. صدای بلند آب بود پشت تپه. پشت حصار. بوق کامیون از پشت سرش. سرش را گذاشت روی چمن‌ها. دست‌هایش را گذاشت روی سرش. نفس‌ش را حبس کرد. چیزی توی سینه‌اش چکش می‌خورد. مُحکم و تُند. خیلی تُند. «مامان» زمزمه کرد.

چیزی توی سینه‌اش می‌کوبید. نفس‌ش سنگین شد. رفت سمت تخته سنگ. مچ پایش درد داشت. کف دست‌هایش می‌سوخت. دندان‌هایش درد می‌کرد. دماغ‌ش را بالا کشید. نشست پشت تخته سنگ.

***

ــ اِ بلند شو مرد. تا نگرفتند بخوابند بریم بچه رو بیاریم.

ــ شاید بخواد بمونه پیش‌شون.

ــ لازم نکرده. بچه هوایی شده. تا من یه زنگی بزنم آماده‌ش کنن تو بلند شو راه بیافتیم.

***

اول‌ش فقط صدا بود. بعد خودش پیدایش شد. دم‌ش را تکان می‌داد. پوزه‌اش را می‌کشید لای علف‌ها. آن‌وقت سرش را بلند کرد. گوش‌هایش را تیز کرد. بالای سرش. دمش را هم بُرد لای پاهایش. زبان‌ش از لای دهان‌ش زده بود بیرون. لَه لَه می‌زد. یک چیزی توی سینه‌اش خیلی محکم می‌کوبید. نفس‌ش بالا نمی‌آمد. دست‌هایش را گرفت به سنگ. زیرش خیس شد. دماغ‌ش آمده بود. دوباره سرش را آورد پایین و بو کشید. بعد روی پاهایش بلند شد و خواست از حصار بالا برود. چندباری کوبید به ستون چوبی. پارس کرد. لب‌هایش را کشید بالا و دندان‌هایش سفید بود. پارس کرد. دندان‌هایش را فشرد به هم. دهان‌ش خیس شد. نوک زبان‌ش سوخت. سرش تکان تکان می‌خورد. دوباره بلند شد. بعد افتاد. بعد برگشت و به پشت سرش پارس کرد. بعد از آن تَه صدای پارس آمد.

***

ــ مگه با المیرا نبود؟

ــ نه. المیرا؟ بیا ببینم. خاله می‌گه مگه با هم نبودین؟ [صدای المیرا: ما پیداش نکردیم ... نبود ... نه. ندیدم.]

***

اول‌ش فقط صدای‌شان بود. بعد خودشان پیدای‌شان شد. دم‌هایشان را لای پاهایش برده بودند. چنگ زده بود به چمن. نتوانسته بود رهاشان کند. بعد آن‌وقت رگ‌های گردن‌ش کش آمده بودند. بعد نفس نکشیده بود. بعد از حصار که آویزان شده بودند، قلب‌ش هم ایستاده بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* فقط چهار ساله‌ش بود ... مثل این شاید ... شاید قشنگ‌تر.

** زود خوب شو آقا کمیل(+)! باشه؟

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 :: 5 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

سخت است. هر طوری که بخواهی بنویسی سخت می‌شود. بند می‌آید. خوب سخت است. نه حتی مثل «کوری» که بشود یک‌هو تمام دنیا، تمام «هستی» برابرت سفید بشود. نه! تمام آنچه در رَم و رام گوگوله‌هایت ذخیره شده است یک‌هو، دیلیت شود. یعنی یک‌هو مثل همان یک‌هویی صبح اول خرداد 80 که بیدار شدم و چشم چپ‌م جز سفیدی‌ی مات، چیزی ندید. بیدار که شدی از خواب، هیچ اسمی، هیچ رسمی، هیچ آدمیزادی، هیچ جنبنده‌ای، هیچ تنابنده‌ای، هیچ طبیعت بی‌جانی را به خاطر نیاوری. یعنی یک‌هو وارد جهانی شوی که هیچ دیتابیسی ندارد. حتی راست و چپ‌ت را نشناسی* نه! اصلاً راست و چپی وجود خارجی نداشته باشد. می‌توانی تصورش کنی؟

آن‌وقت حتی ممکن است، همین بیدار شدن و خواب هم هیچ تعریف و تأویل خارجی نداشته باشد! یعنی نفهمی بیدار شده‌ای. نفهمی خواب بوده‌ای. اصلاً نفهمی هیچی یادت نیست! [یعنی تا این حد!] این زیاده‌روی می‌شود ... نه! نه تا این حد.

با کمی ارفاق، فقط اسامی‌ی آدم‌ها را پاک می‌کنیم. یعنی تصور می‌کنم اگر از خوابی سنگین بیدار بشوم و ناگهان دستگیرم شود که هیچ اسمی را و هیچ آدمیزادی را به خاطر ندارم چه می‌شود؟ یعنی یادم نیاید مارتین کی بوده است. یا هم هادی. تا این حد! تا همین حد که شاید اسم خودم هم. دارد/م پیچیده/اش می‌/شود/کنم!!!

به همان ساده‌گی که تو (+) می‌خواهی. اصلاً نه فرض می‌گیرم و نه ارفاق می‌دهم. از خواب بیدار می‌شوم. مثل هر روز صبح که در خواب و بیداری، مدام زنگ ساعت را از شش می‌رسانم به شش و نیم. مدام می‌زنم روی سر ساعت و بعد دوباره 5 دقیقه بعد. همان‌قدر مست ِ خواب. خوب است؟ بعد چشم‌هایم را باز می‌کنم. رو به بلندترین پنجره‌ی عالم. دست‌هایم را بالای سرم می‌کشم. قوسی به بالاتنه‌ام می‌دهم. هنوز زود باشد. بلند شوم. مثل همه‌ی وقت‌های اینجوری، بالش را بگذارم سر ِ دیگر تخت و وارونه شوم. پشت به پنجره. مچاله شوم. نه مثل همه‌ی صبح‌های زود اینجوری، هیچ ترانه‌ای در پس زمینه‌ی ذهن‌م ننوازد. خالی باشم. نه خیالی. نه ترسی. نه شعفی. نه هیجانی. مچاله شوم. نه شماره‌ای، نه عددی. نه رقمی. نه تفریقی. نه باقیمانده‌ای. نه جزری. نه مدّی. نه انتگرالی. نه کتانژانتی. نفس عمیقی بکشم. زنی که در تخت آن سوی اتاق دراز کشیده است. نفس می‌کشد را ببینم. سینه‌اش را که نرم بالا و پایین می‌شود را تماشا کنم. «او» را به خاطر آورم. «مادرم» را. و دیگر هیچ.

 

مثل وقتی از او زاده شدم. هیچ از پسین به خاطر نداشتم جز بوی تن‌ش. جز صدای قلب‌ش.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* یادش بخیر بابای کمیل ِ عزیز

**هی مرد! مبادا دست درازی کنی به حریم نفس‌های مادرم. یادت باشد. ما معامله کرده‌ایم! +

*** هی احمدرضا. اولاً که اسم خوش‌آهنگی داری. می‌دانستی؟ دیگر اینکه، تو چی؟ بازی می‌کنی؟ و ... تو، سمانه‌ی خوب و مهربان و نازنین و حساس و همه چی تمام ِ خودم. بازی می‌کنی؟

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 :: 6 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

قرارمان این نبود که شد. قرار نبود. اصلاً قراری نگذاشته بودیم، گذاشته بودیم؟ اگر گذاشته بودیم محال بود یادت برود. بگذاری بروی و بعد دلخوری باشد و دلسردی [و سرخوردگی شاید]. وقتی جا می‌مانی. وقتی حس کنی از خاطری محو شده‌ای. از دلی رخت بربسته‌ای. دلی که داشتی. خاطری که آلوده بودی. وقتی هر چه چشم می‌گردانی و می‌جویی، نه رد پایی می‌یابی. نه نشانه‌ای از رفتن. گذشتن. فریاد می‌زنی. می‌چرخی. به هر سو نگاهی. فریادی. بغضی. گریه‌ای. بی‌پناهی. سرخوردگی. دلسردی. دلخوری. همه رفته باشند و تو جا مانده باشی و نتوانی باور کنی. نمی‌شود باور کرد. که با آن همه دوستانه‌گی. شفقت. دلجویی. رفته باشند و آنقدر دور شده باشند. خسته می‌شوی. می‌نشینی. باور نکرده‌ای هنوز. سرت را می‌گذاری روی زانوهایت. بغل‌شان می‌کنی. گریه می‌شوی. اشک. آه. دلتنگی. قرارمان این نبود. بود؟

خیلی دیر یادت افتاده بود که مرا جا گذاشته‌ای. یا هم یادت بود. منتظرم مانده بودی چند فرسنگ دورتر. سمت شب. نشسته بودی. منتظر. یادت رفته بود من چقدر ترسو هستم. نباشی بلند نمی‌شوم. راه نمی‌روم. می‌مانم. و ماندن یعنی، آلودن، فرسودن. [پوسیدن] تو چند فرسنگ دورتر، سمت ماه. من چند فرسنگ درمانده‌تر. سمت آب. آب که باشد و سکون و ساکن که باشی، مسکنت. آلودن هست و فرسودن. نه تطهیر. نه. تو دورتر. ندیدی و یادت رفت و فقط منتظر ماندی و یادت رفت. من ماندم و یادم رفت و ماندم. قرارمان این نبود. بود؟

یک وقتی یادت افتاد که دیر بود. شب تمام شده بود. ماه افتاده بود. آفتاب زده بود. شیری در آسمان ریخته بود. ملس. چشم گردانده بودی. فریادی شاید. در دور دست. چند فرسنگ سمت من. نمایان نبودم. هیچ نبود. دلواپس شده بودی. دل‌نگران. دلتنگ. راه افتاده بودی. تمام چند فرسنگ دورتر از من، سمت شبی که دیگر نبود. سمت خورشیدی که دیگر نبود. و نه حتی ماهی. هر قدم‌ت، با ترس. با لرز. با دلواپسی. نگرانی از گم کردن راه. گم شدن. آمده بودی سمت من. چند فرسنگ نزدیک‌تر به من. گریه تمام شده بود. آه هم. آب آلوده‌ام کرده بود. فرسوده‌ام. رخوتی مستانه. رخوتی رندانه. افتاده بودم. در نئشه‌گی‌ی غربت. تنهایی. تصویر کن. یادت بیاور. کدام ضلع. کدام زاویه. کدام سوق. کدام سمت. کجای چند فرسنگ نزدیک‌تر به من. قرارمان این بود؟ نبود.

ــ چقدر از من دوری ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* خوابیده‌ام. خواب مانده‌ام. در خواب مانده‌ام. سرم بر سینه‌ات. دور. سرد. چشم‌هایم. دست‌هایت. بر دست‌هایت. صدایم کن. صدایت زیباست.

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 :: 2 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

تو، میان آینه بنشین. من سراغ‌ت را از باد می‌گیرم. چشم‌هایت حصار دریاهای دور. دل‌م ساحلی. لب‌هایم مانعی. تله‌ای. حیلتی. دست‌هایت را. تو، کنار شمع بسوز. من به بوی حضورت مست. جامی شو. تشنهْ لب‌هایم. تشنه چشم‌هایم. تشنه دست‌هایم. تو باده‌ای باش. من سر مستی‌ات. من مستی‌ات. هشیاری‌ات. من خسته‌گی‌ی پس از مستی‌ات. من کهنه‌گی‌ی باده‌ات.

تو، میان شمعدانی باش. سرخ. سفید. شب باش. پر ستاره. تو سحر باش. گنجشک باش. درخت باش. من آب می‌شوم. جاری. خُنک. در من باش. با من باش. بی‌ من. کنار گلدان. دست باش. شاخه باش. من هم خاک. کنار قاب. عکس باش. لبخند باش. من رنگ. نور.

تو، عشق باش. من حسرت. من حسد. من سه. تو قلب باش. خون باش. تپیدن. من هیجان. تو دوست داشتن باش. تو دلتنگی باش. من دیدار. تو مهربانی باش. من آرزو. دلواپسی. من سه باشم. تو قلب. تپیدن. ایستادن. من گریه باشم. اشک. چنگ. تو رفتن باش. من ماندن. من مغبون. تو عاشق. من معشوق. من گریه باشم. تو حسد. تو امر باش. من سرپیچی. تو باش. من بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* دل‌م به زلف تو، مزن بر آن شانه ...

** همین روزها بود. همین روزها که مهمان تو بودم. و هیچ ... +

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 :: 10 قبل از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

دست‌هایت را به من بده. عادت کرده‌ام به سرمای کشنده‌ی آن دست‌ها. آن شانه‌ها. چند وقت شده است که نیامده‌ای کنار بلندترین پنجره‌ی عالم. پشت رقص پرده و شب. چند وقت شده است که ننشسته‌ام رو به روی تو، چشم در چشم. دست در دست. پشت رقص دو زلال. یکی راکد. یکی جاری. نگاه‌هامان گره بخورد در هم. با هم. تو بگویی و من نشنوم. من نگویم و تو بشنوی.

عزیز رفته‌های دور دست. حالا که تُهی مانده‌ام از هر آنچه از آن ِ من بود و دلخواه ِ تو، دست‌هایت را به من بده. در این بی‌خانمانی‌های نفرت‌زا. در این بی‌کسی‌های مزمن. نگاه‌م کن. با همان آبی‌ی بی‌نهایتی که خیس‌م می‌کند. تطهیرم کن. بسوزم. بسوزم. بسوزم. نگاه‌ت، کفاره‌ی هر آنچه نباید. لبخندت کفاره‌ی هر آنچه بایدم. دست‌هایت را به من بده. ثروت همیشه‌ی بودن‌م. آقای روزهای بارانی‌ام.

تنفسی می‌خواهم میان سینه‌ات. گرم. هیجانی میان دست‌هایت. سرد. مرا به خانه‌ی سوم‌ت ببر. به آسمان پنجم. به درخت. به رود سلام خواهم کرد. اگر بگویی به ابر پاره‌پاره‌ هم. اگر بخواهی به سهره‌ای میان شب هم. تو نگاه‌م که بکنی. تو صدایم که بزنی. تو که بگذاری دست بیاندازم به بازویت. مطمئن. من هم قدم بر دریا می‌گذارم. به نام تو، صدای‌م نفخه می‌شود. نگاه‌م شفا. تو اگر بگذاری اولین قدم‌ در قدم‌هایت گره بخورم. من پای بر رکاب غربت می‌نهم. تو. نگاه‌م کن. تلخ.

بنشینی کنار تنهایی‌ام. مهربان. نگویم. بشنوی. درد از درد. اندوه از اندوه. رنج از رنج +. تو بال شوی. یک جفت. من «پر ـ واز» کنم. بلند. گم شوم. پیدا شوی. بگویم. بگذری. سر بگذارم. بر شانه‌ات. نرم. دور. آقای لحظه‌های «بودن‌»م. «بمان»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* لینک دانلود +

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 :: 8 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

 

یکشنبه هجدهم مرداد 1388 :: 9 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

1. خیلی وقت است موتیفی ننوشته‌ام و دل‌مان لک زده بود برای «موتیفات تابستانی»!

2. می‌دانی؟ امروز، نه! امشب. چند ساعت پیش که با مادر داشتیم توی تاریکی‌ی دلنشین یک شب مهتابی به خانه نزدیک می‌شدیم، انگار که تصویری از مقابل چشمان‌م گذشته باشد. نه! در حال جان گرفتن باشد، «تو» را دیدم. چهره‌ات رنجور بود و قلب‌ت مخدوش. دیدم‌ت که از زنده ماندن من چقدر پریشانی. می‌دانم. می‌دانم که باید رفته می‌بودم. از تو دور ماندن، بیچاره‌ام کرد ... مارتی.

3. مرد توی تلویزیون می‌گفت، ــ فکر کنم امید زندگانی بود ــ نام ِ «نسبی»ی امام زمان «مهدی» است! خوب. خوب است که آدم قبل از خوابیدن از این دست جملات بشنود!

یک چیز دیگری هم گفت. گفت وقتی «او» برسد، دنیای زیبایی خواهیم داشت. دنیایی فارغ از زشتی، پلشتی. نیرنگ. دروغ. حیله. خیانت. [البته نه دقیقاً عین این کلمات] نمی‌دانم. من باور نمی‌کنم. زیرا، معتقدم اگر قرار خدا با شیطان بر این بوده باشد [و است] که او تا روز معاد، «زنده» باشد و سرگرم «وسوسه»، و «شر» و بدی تا او هست، باقی. پس چطور باور کنم «منجی موعود» که برسد، دنیای گل و بلبلی خواهیم داشت؟

نه مرد! من باور نمی‌کنم. ولی تو، بیا.

4. ناهید، دوست دوران نوجوانی‌ی من است. دوستی‌مان، با تمام تضادهای فکری و اخلاقی‌امان، هنوز که هنوز است باقی‌ست. صحبت‌های من و او، همیشه انرژی‌ی زیادی از من می‌گیرد. چون او موجود عجیب، ساده و «بی‌سوادی» است. نه اینکه بی‌سواد باشد. به هر حال او لیسانس شیمی دارد! منظورم از بی‌سواد یک چیز عمیق‌تری است.

بگذریم.

امروز صحبت‌هایمان کشید به موزه‌ها و پارک‌ها و ... کلی مسئله‌ی ریز و درشت دیگر. حتی به «فرهنگ لغت». می‌گوید «قره» می‌دانی یعنی چه؟ خوب می‌دانستم. می‌گوید ستارخان «قره باش» بوده است. تعریف هم می‌کند که یعنی چه. می‌گویم از سر بیچاره‌گی و خسته‌گی که، آره! قره [قارا] قویونلوها و آغ قویونلوها و ... می‌گوید سوسن! قره قویونلو نه! قره گوزلو!!! می‌گوید آن تاریخ را فارس‌ها نوشته‌اند. اصل‌ش قره [قارا] گوزلو [یعنی سیاه چشم فکر کنم!] است. توی مسیر منزل برادرم فکر می‌کردم یعنی چی اون‌وقت؟!! آن‌وقت آن یکی هم می‌شود «آغ گوزلو»؟! یعنی چشم سفید؟!!

5. از «حیّ بن یقضان» چیزی شنیدید؟!

6. ببین! هلاک این هستم که بیایم برای دیدن‌ت! فکر کن! دو هفته بیشتر تا ماه رمضان نمانده است. این هفته دوست عزیزی می‌آید تبریز. فردا می‌روم عروسی‌ی «زیبا». دوشنبه با بر و بچ می‌رویم «صفا سیتی!» شاید هم پنج‌شنبه. تازه کلی کار خورده ریز دیگر هم هست. تازه! با آقای یک اهری + فکر کردیم خوب است با بچه‌های بلاگر تبریزی یک قراری بگذاریم جمعه توی شاهگلی! تازه‌! هیچ معلوم هم نیست آقای پ.م با درخواست مرخصی‌ام موافقت بکند. تازه‌ ناهید می‌گوید نمی‌گذارد شب پیش تو بمانم! تازه می‌گوید خیلی باید بمانم. دو روز کم است. تازه می‌گوید سوار هواپیما هم نشوی ها یک‌وقت! با قطار بیا!!! فکر کن!

تازه!! به این هم فکر کن که وضع مالی‌ی متولدین بهمن در این روزها زیر صفر هم می‌باشد!

7. من نامه‌نویس قهاری هستم! عاشق سیاه کردن کاغذها با حاشیه‌های رنگارنگ‌م. آن هم با خودنویس شیفر!!! تازه چندین پوشه‌ی مخصوص کاغذ نامه و آدرس‌ها و پاکت‌ها و غیره هم دارم. اوهوم! ولی می‌دانی دختر نازنین‌م. این روزها. به نامه‌هایی فکر می‌کنم که نوشته‌ام. سال‌ها. با ناهید نامه‌نگاری داشتم. وقتی من ارومیه بودم. یک‌روز وقتی به دیدن‌ش رفته بودم حرف‌مان کشید به نامه‌ی آخرم. گفتم می‌آوری‌اش؟ رفت. دیر کرد. وقتی آمد، یک مشت کاغذ توی دست‌هایش بود. دوده‌آلود. از توی بخاری پیدای‌شان کرده بود. فقط لب‌هایم را به هم فشردم. می‌خندید [او همیشه می‌خندد!] وقتی برگشتم خانه. رفتم سراغ نامه‌هایش. مرتب. تمیز. لای یک پوشه‌ی مجزا. به «تکه‌های جدا مانده از روح ِ او» لبخند زدم. «تکه‌های جدا مانده از روح ِ من» چقدر طفلکی شده بودند.

دیگر هرگز برایش نامه‌ای ننوشتم.

بعد برای یک عدد برادر محترم هم نامه‌هایی فرستادم. یک روز گفت نامه‌هایت را داده‌ام «لاله» هم خوانده است. لاله «غریبه» بود. تکه‌های جدا شده از روح‌ ِ من، در دست غریبه‌ها بود.

بعد برای مرد شماره‌ی یک ِ من می‌نوشتم. ده‌ها صفحه. حالا او هم غریبه است. تکه‌های جدا شده از روح ِ عاشق‌م در دست یک غریبه است.

و برای فریبا، بعد از اینکه فارغ‌التحصیل شدم. برای منیره‌ی عزیزم در اصفهان. و برای «او» +. همیشه بی‌جواب. یک جورهایی مثل «جودی آبوت»!

کاش مردم هنوز حوصله داشتند برای فرستادن تکه‌هایی عزیز از ارواح‌شان.

8. فکر می‌کردم رادیوزمانه لینک وبلاگ مرا از بلاگرولینگ‌ش برداشته است. از وقتی عشگ و مرق را دوباره می‌نویسم. می‌بینم از رادیوزمانه و سیبستان زیاد می‌آیند. خوشحال می‌باشیم!

9. امشب 1900 را دوباره دیدم.

10. تا به حال شده است که به موجودی از جنس مخالف به حدی علاقمند باشید که نخواهید ببینیدش؟! مثلاً چطوری؟! مثلاً این آقای مجری‌ی برنامه‌ی زلال احکام را دیده‌اید؟ یا این آقای میلانیان ِ گزه ره نتی [کسی که زیاد می‌گردد] را؟ اوهوم! من این دو تا آدم را آنقدر دوست می‌دارم که وقتی می‌بینم‌شان یک طورهایی می‌شوم. برای همین سعی می‌کنم نبینم‌شان خوب!

آخر این‌ها یک‌جورهای خاصی دوست داشتنی هستند. یک جورهایی شیرین.

11. چرا من خوابم نمی‌آید امشب مثلاً؟!

 

شنبه هفدهم مرداد 1388 :: 1 قبل از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

دعوت شده بودم (+) برای خودم نامه‌ای بنویسم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام سوسن.

حال من خوب نیست. از حال تو چه خبر؟ از همه‌ی دلتنگی‌هایت، عجول بودن‌ت. از خودت چه خبر؟ چند وقتی است که مدام هوس می‌کنم برایت بنویسم. کاغذ و قلم را می‌کشم بیرون و می‌نشینم و به شتاب ِ عقربک ِ ساعت رو میزی خیره می‌شوم. «سوسن عزیزم، سلام!» چند وقت است از تو بی‌خبرم؟ دیگر نامه‌ای، تلفنی. آمدنی، رفتنی. کسی می‌گفت بی‌خبری خوش خبری است، ولی برای من، بی‌خبری از تو ترسناک است.

روزگار من بد نیست. از روزگار تو چه خبر؟ «اِی ... می‌گذرد» بگذاریم بگذرد. بگذاریم رد بشود و از ما عبور کند. می‌نویسم «ما». نه من و صرفاً تو. همه. روزگار همه بد نیست. چندباری که بیشتر سنگینی این روزگار روی تن‌م بود، روی روح‌م، هوار بود، آمدم سراغ تلفن. شماره‌ات را از بر بودم. هستم هنوز. گوشی را برداشتم و انگشت سبابه‌ام تند روی شماره‌های همه‌ی زندگی‌امان لغزید. اولین بوق را که شنیدم، انگشت سبابه‌ام پرید روی شستی‌. شاید همان بی‌خبری خوش خبری بهتر باشد سوسن ِ عزیز.

چند روز است که خیال‌ت چنگ زده است به ریشه‌های خیال‌م. مدام. کشمکش غریبی‌ست، از جنس «همواره» نیست. خُنک است و دلچسب. نگرانی نیست یا دلشوره که به هیجانم بیاورد. نفس نتوانم بکشم و هی در فکرم تو را بیاندازم جلوی یک کامیون هشت چرخ یا از یک بلندی ــ یک پُل ــ بیافتی پایین. خیلی وقت است که دیگر از بلندی نمی‌ترسم. هوس هم نمی‌کنم ولی که بروم بالای پُل. دلشوره ندارم که افتاده باشی گوشه‌ی خانه. چشم‌ت به در. هنوز هم باور دارم تو پشت پنجره‌ای هستی. بلند. پرده‌ها را جمع می‌کنی، با تاب ابریشمی منگوله‌دار می‌بندی. گرد و غبار روی سطح زندگی‌ات را سر وقت هم که نه، هر از گاهی می‌گیری. روزها، وقتی آفتاب ایستاده است روی بلندترین نقطه‌ی بودن‌ش، «شمع» روشن می‌کنی. می‌بینی؟ دلشوره نیست. دلتنگی هم نیست. همین‌طور یک‌هو به یاد دوستی افتادن است. یک‌هو هوس دیدار به سر زدن است. یک‌هو، خواستن است. برای همین هم بود که نمی‌شد برایت بنویسم. وقتی دلشوره نیست، آدم دنبال این نیست که حتماً سری بزند، تلفنی بکند. نامه‌ای بنویسد. بعد از مدت‌ها، پشت تمبری را لیس بزند. حاشیه‌ی در ِ پاکتی را. آدرس فرستنده، آدرس گیرنده. وقتی نگران نباشی و فقط یک‌هو «هوس» کردن باشد، امروز فردا می‌کنی و می‌نویسی توی لیست کارهای «غیر ضروری» زندگی همین است دیگر سوسن جان.

حال من خوب و حال روزگارم بد نیست. از حال و روزگار تو چه خبر؟  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* که توی همین چند روز، مدام این نامه‌ی سیب (*)چنگ می‌زد به ذهن‌م، روح‌م ... بگذریم.

حالا باید من هم دعوت کنم؟ هومم ... سخت است ... اصلاً هر کسی دوست داشت. هر کسی دل‌ش خواست ... هر کسی یک‌هو خودش را هوس کرد، بنویسد.

** به یاد بهنام‌ عباسی‌فر (+)

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 :: 5 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

دعوت شده‌ام از «رسانه‌های جمعی» بنویسم. از این‌که از دیدگاه ِ من، یک رسانه‌ی جمعی‌ی آرمانی چگونه می‌تواند باشد. یعنی از رسانه‌ی به اصطلاح ملی، چه انتظاراتی دارم؟ +

قرار است از «دیدگاه» ِ من باشد.

قرار است از رسانه‌ی «جمعی»ی ‌ِ«آرمان»ی‌ام بنویسم.

ابتدا این‌که: بچه‌تر که بودم، رسانه‌ی جمعی برای من، یعنی ابزاری که وقت‌هایی «کارتون»های نوستالژیک پخش می‌کرد. یا هم توده‌ی انباشته‌ی روزنامه‌ها و مجلات قدیمی و جدید بالای کتاب‌خانه‌ی برادرم. زمانی رسانه‌ی جمعی در ذهن ِ من، تصاویری بود که نمی‌توانستم خطوط و کلمات پیرامون‌شان را بخوانم. «تصاویر» از مجموعه‌ای عظیم از «داده»های دنیایی که بیش از آنچه بتوانم، از من [جهان ِ من] پیش افتاده بود.

شاید، همان زمان ِ اندکی که از رسانه‌ی «ملی» نصیب ما بچه‌ها شده بود، باعث شد تا زیاد پایبندش نشوم. اما، عطشی سیری‌ناپذیر داشتم برای خواندن. خواندن. و آموختن.

سپس این‌که: برای صحبت کردن از «دیدگاه» باید وسعت آن را، کیفیت‌ش را و گستره‌ای که در بر می‌گیرد را ارزیابی کرد. ــ تا انتظارات‌م معقول باشد ــ دیدگاه ِ ما، چقدر مجال «رشد» داشته است؟ چقدر زمان صرف ِ «ارتقاء» آن کرده‌ایم. چقدر «آموخته‌ایم» تا دیدگاهی «مستقل» داشته باشیم؟ چقدر وابسته هستیم به تقلید از دیدگاه ِ جمعی یا فردی [از بیرون]؟

چقدر برای ما مهم است که دیدگاه ِ ما، چه تأثیری بر دوام یا گسست ِ روابط عمومی‌مان دارد؟ این تأثیر، چه پیامدهایی به دنبال دارد؟ چقدر درگیر ِ روابط هستیم تا فرصت بازسازی، ترمیم یا ترک و قطع ِ روابط را مغتنم بدانیم یا نه؟

و دیگر این‌که: در زندگی‌مان، اصولاً فردگرا هستیم یا «جمع‌گرا»؟ چقدر دوست داریم «همرنگ» جماعت باشیم یا علاقمندیم دیگران را «همرنگ» خودمان بکنیم؟ معیارهای جمعی تا کجا در افکار و عملکرد و تصمیمات ما «نفوذ» دارند؟

و: چقدر به عنصری یا عناصری با عنوان «فیلتر» اعتقاد داریم؟ آیا هرگز به شناسایی‌ی این عناصر در زندگی‌ی شخصی و اجتماعی‌اتان فکر کرده‌ایم؟ و هرگز به این نتیجه رسیده‌ایم که فیلترها، از عناصر «کلیدی»ی استقامت یک «آرمان» است؟

یا این‌که: تعریف ما از «آرمان» چیست؟

رسانه‌های جمعی شاید، از معدود ابزارهایی باشند که تقریباً پیشرفت و گسترشی همگن در جهان داشته‌اند. در زمان ِ حال، کم هستند مناطقی که به حداقل دو یا سه ابزار رسانه‌ای دسترسی‌ی «دائمی» نداشته باشند. با این تعریف، می‌شود به «نقش» این ابزار و «علت» این رشد همگن و سریع پی بُرد.

در عصری که به عصر ارتباطات موسوم شده است، نمی‌شود احساس امنیت کرد. این عدم احساس امنیت می‌تواند موجب درگیری‌های ذهنی‌ی شدید فردی و جمعی بشود. احساس خلاء امنیتی باعث گسست اعتماد می‌شود. در دنیایی تا به این پایه درگیر کنش‌های روانی، استرس‌های بصری و شنیداری، نمی‌شود خوب فکر کرد. نمی‌شود «مستقل» بود. در عصری که حتی انتخاب مایع ظرف‌شویی، کریپس، برس و خلال دندان ِ من، توسط رسانه‌های جمعی «کنترل» می‌شود، صحبت کردن از «یک رسانه‌ی جمعی‌ی آرمانی از دیدگاه ِ من» بیشتر شبیه موضوع انشایی است که از سال‌های دور آشنای تمام نسل‌های بشری است: «علم بهتر است یا ثروت؟»

البته، من هم دوست داشتم صاحب یک «خانواده‌ی آرمانی»، «جامعه آرمانی»، «جهان آرمانی» و بالطبع، «رسانه‌ای آرمانی» باشم. ولی این وقتی امکان‌پذیر خواهد بود که تعریف «ثابت، جامع و مانعی» از این کلمه را در دست داشته باشم. «آرمانی» یعنی چه؟ این تعریف را چه کسی، چگونه و از چه طریقی ثابت خواهد کرد؟ این «من» چه طیفی را با چه کمیت و کیفیتی در بر می‌گیرد؟ و مهم‌تر از همه، در چه بُرهه‌ی زمانی قرار است این تعریف، عملی بشود؟ آیا «من» آرمانی شده‌ام تا «جمعی» آرمانی بسازم و در این جمع آرمانی، به «ارتباطاتی» آرمانی برسم؟

من، به عنوان یک شخص کاملاً معمولی که هیچ تعریف کامل و مانعی از آرمان [هنوز] نه شنیده‌ام و نه خوانده‌ام، نمی‌دانم یک رسانه‌ی ارتباطی‌ی آرمانی چه شکلی است؟ من نوشتارهای دوستان را تا جایی که شده‌است خوانده‌ام. حرف‌های «قشنگی» هستند. رویاهایی شیرین. آرزوهایی دوردست. ولی در تمام این نوشتارها، رگه‌هایی از «خودخواهی» پیداست. یک نوع شریف از خودخواهی. ولی این خودخواهی‌های شریف، وقتی به مرحله‌ی «عمل» می‌رسند دیگر همان شرافت و نجابت را ندارند. زیرا، انسان ذاتاً موجودی است «طمّاع». حتی این «بازی» هم نوعی طمعکاری است. نوعی القاء خودخواهی.

من هیچ ذهنیت آرمانی از یک رسانه‌ی جمعی ندارم. نمی‌توانم تعریفی منطقی و اصولی از یک رسانه‌ی جمعی‌ی منصف و شریف ارائه بدهم. زیرا، برخلاف آنچه شاید،‌ در ابتدای پیدایش حتی ایده‌ی یک همچون ابزاری، مقرر شده بود، این رسالت بشری هرگز به اصول اخلاقی واقع نشد. واقعیت غیر قابل انکار این است که این ابزار چه بخواهیم و چه نخواهیم «قدرتمند» است. زیرا، ابزاری است که پی و بن‌مایه‌اش «ثروت» است. و ثروت ذاتاً پدیدآورنده‌ی قدرت است. و قدرت همیشه مدافع صاحبان «ثروت» است. [این ثروت الزاماً مادی نیست.] و از آنجایی که نزاع بنی‌بشر همواره بر سر تصاحب «ثروت» و بالطبع «قدرت» است، در این میان همیشه یک نارضایتی‌ی دائمی وجود خواهد داشت. یا بهتر است بگوییم «نارضایتی از صاحبان ثروت/قدرت هرگز از میان نمی‌رود بلکه از توده‌ای از افراد به توده‌ای دیگر از افراد منتقل می‌شود!» به همین راحتی! می‌شود نتیجه گرفت زمانی می‌شود از یک رسانه‌ی ارتباط جمعی‌ی «آرمانی» صحبت کرد که تمام ِ تمام ِ ثروت/قدرت موجود در جهان به مقدار و حد «مساوی» و برابر و «همگن» تقسیم شده باشد. و این تقسیم باید به گونه‌ای باشد که افراد را «اشباع» کند. به حدی که دیگر به فکر تصاحب «نانو ذره‌ای» بیشتر از ثروت و قدرت به ذهن‌ش خطور نکند. و این خود مسبب مشکل دیگری می‌شود: «چه کسی» صلاحیت دارد این تقسیم را انجام بدهد؟ این صلاحیت توسط کدام مقام معتبر ِ جهان‌شمول تعیین می‌شود و ارزیابی و کنترل می‌شود؟! و و و ...

در چنین جهان قاراشمیشی، که نمی‌توانم به آنچه «آرمان» من است برسم، چه فایده دارد که در موردش گزافه‌گویی کنم؟ بهتر نیست به جای این بازی‌ها +، بروم سراغ «فکر» و «اندیشه»ی خودم؟ که بسط‌ش بدهم، که به رشدش کمک کنم؟ مستقل‌ بپرورمش؟ آنقدر که به سرعت تحت تأثیر القائات و تلقینات روانی‌ی این ابزار عجیب قدرتمند قرار نگیرم؟ مقهورش نشوم؟

چرا! این بهتر است!

من هیچ انتظاری از رسانه‌ی ملی‌ ندارم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* من هم به نوبه‌ی خود شخیص‌م، از آیلار و احمدرضا و نگار (آ مثل کلمه) دعوت می‌کنم در این بازی شرکت کنند.  و از کدئین و قصه‌های عامه‌پسند هم دعوت می‌کنم تا در کوتاه‌ترین جمله‌ی ممکن از انتظار خودشان از رسانه ملی بنویسند. لطفاً.

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 :: 6 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

حساب چشم‌هایت را نکرده بودم. اینکه همیشه پشت تیره‌گی حبس‌شان می‌کنی. اینکه قدت آنقدر بلند باشد که نتوانم نگاه‌ت کنم وقتی نمی‌فهمم منظورت از آمدن چیست. حتی سر شانه‌هایت دور هستند از دست‌هایم. اینطوری نمی‌شود! نمی‌شود اینطور کنار هم، شانه به شانه با کسی قدم برداری که اگر بخواهد می‌تواند با یک حرکت روی دو دست‌ش بلندت کند. حس می‌کنی بزرگ نشده‌ای و تا به حال فکر کرده‌ای بزرگ شده‌ای. آن‌وقت وقتی گرم صحبتی و از وقتی حرف می‌زنی که نمی‌دانستم چرا با دیدن من زده بودی زیر خنده، نمی‌توانم به این فکر نکنم که قلب آدمی با این هیکل می‌تواند چقدر بزرگ باشد؟ برای یک چنین قلب بزرگی، باید چقدر عشق «داشته» باشی؟ این عشق داشته را تا کجا می‌توانی امتداد بدهی. وسعت ببخشی. نمی‌شود فکر نکنم اینکه می‌گویند قلب هر آدمی اندازه‌ی مشت ِ بسته‌اش است یعنی اینکه قلب تو شاید سه برابر قلبی است که در سینه‌ی من می‌تپد! آن‌وقت حساب کردن اینکه تو «چقدر» می‌توانی دوست‌م داشته باشی سخت می‌شود. قلب به آن بزرگی حتماً سوراخ سمبه زیاد دارد و توی سوراخ سمبه‌هایش هم مهرها و مهرواره‌های زیادی می‌توانند خانه کرده باشند و با این حساب که من، می‌دانی چقدر حسودم، چقدر مهلت می‌دهی که یک گشت و گذار حسابی در حجم قلب‌ت داشته باشم؟ توی یک همچنین فکرهایی هست که صدایت را بلند می‌کنی و یک بشکن جلوی صورت‌م «هوی! هارداسان؟» آن‌وقت هم من سرخ بشوم و رنگ به رنگ که «بوردی‌یَم!»

حساب چشم‌هایت را نکرده بودم. می‌گویم می‌شود عینک نزنی؟ می‌گویی نه! آن‌وقت نمی‌توانم وقتی آفتاب تند و لجوج و حسود می‌تابد خوب ببینم‌ت! می‌گویم خیلی خودخواهی! تو همیشه با صدای بلند قهقهه می‌زنی و حواست به آرامش گنجشک‌های گرسنه نیست و قلب کوچک‌شان. پیر شدن، به سفیدی‌ی موهای بناگوش نیست. هست؟ یا هم به کم‌طاقتی‌ی چشم‌ها. به کم آوردن نفس وقت راه رفتن در سربالایی‌ها [هم نیست.] می‌گویم اصلاً عوض نشده‌ای. می‌دانستی؟ می‌گویی تو عوض شده‌ای. «اخم نمی‌‌کنی!» با صدای بلند قهقهه می‌زنم. پُکّی می‌زنی زیر خنده و همزمان عینک‌ت را برمی‌داری و صورت‌ت را می‌توانم با چشم‌های زاغ‌ت تماشا کنم. نیش‌م را باز می‌کنم که دیدی برداشتی؟ تا می‌کنی می‌گذاری توی جیب بغل کت‌ت و دو دست‌ت را می‌کشی به موهای سرت. شانه می‌کشی. «الآن چی؟» می‌گویم «عوض نشده‌ای.» می‌گویی حالا دوست‌م داری؟

ــ حساب چشم‌هایت را نکرده بودم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* تو برگی (+)

شنبه دهم مرداد 1388 :: 3 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

دلشوره دارم. مرتب کتاب را برمی‌دارم، چند کلمه، چند جمله، چند سطر. نمی‌شود. بلند می‌شوم می‌روم توی حیاط. خاک باغچه عطش دارد. دهان‌ش خشک خشک. یا من بهانه دارم برای برداشتن شلنگ آب. می‌خواهم تصورش کنم. توی ذهن‌م. لبخند می‌زنم. نه! گوشه‌ی سمت راست لب‌م کش می‌آید. همین.

مانتوی سبزم را برمی‌دارم. تا به حال نشده است که بپوشم‌ش. سبز هم نیست. زیتونی است. شاید هم به‌اش بگویند سبز سربازی. پُررنگ‌تر. بچه‌ها می‌آیند. هانیه و مریم. تمرین‌هاشان را مرور می‌کنم. زیر غلط‌هاشان که عموماً نگذاشتن فاصله‌ی مناسب بین کلمات است خط قرمز می‌کشم. تشویش دارند. به ساعت نگاه می‌کنم. فرصت هست. «دی» را در «سولجر» برداشته‌اند نوشته‌اند «جی»! می‌گویم چرا؟ می‌گویند آخر این «دی» است خوب! برای‌شان توضیح می‌دهم. می‌گویم یک صفحه بنویسند «سولجر». به‌اشان برنمی‌خورد. هر چند صفحه می‌گویم می‌نویسند. کلی هم کلمه‌ی جدید در مثال‌هایشان آورده‌اند. می‌گویم آفرین. خوش‌شان می‌آید. نیم ساعت مانده است. کتاب را برمی‌دارم. هانیه سمت راست‌م و مریم سمت چپ‌م می‌نشینند. هفت جد و آباد «جون» را می‌آوریم جلوی چشم‌ش. مرتب. مادربزرگ. مادر مادربزرگ. عمه‌ی الکی. عمه‌ی واقعی. اسم پدرهاشان را می‌آورم. هر دو بابایی هستند، خوش‌شان می‌آید. آنقد «کازن» و «نیس» و «نیفیو» داریم دور و بر که برای آوردن مثال مجبور نباشیم چادر چاقور سر کنیم. هنوز وقت هست. دلشوره دارم. می‌خواهم تصورش کنم. سر راه یک چیزی بخرم. بد است دست خالی بروم. می‌رسیم سر ِ «بدن ِ انسان». کمی می‌خندیم. کمی بلدند. کمی نه. تُند تُند می‌گویم. مثال می‌زنم. سرمشق می‌دهم. می‌دانند عجله دارم. حس می‌کنند. سوال اضافی نمی‌پرسند. یک ربع مانده است. می‌روم اتاق‌م. لاک سبز می‌زنم. سبز زیتونی. کشو را باز می‌کنم. یادم می‌افتد ساعت‌م را داده‌ام تعمیر. ساعت با نگین آبی‌ی به این درشتی با مانتو و لاک سبز. لاک‌م را پاک می‌کنم. مانتوی سورمه‌ای‌ام را برمی‌دارم. وقت نمانده برای دوباره لاک زدن. یک خط کوتاه آبی از روی باقیمانده‌ی خط مشکی. لب‌هایم را هم. زمانی برایم نمانده است. بچه‌ها رفته‌اند حیاط. نشسته‌اند توی حیاط و هادی هم دفترش را آورده با مداد رنگی‌هایش. می‌گویم تو هم می‌نویسی هادی؟ می‌داند بلد نیست. سریع تأیید نمی‌کند. سرش را یک‌وری خم می‌کند. دل‌م شور می‌زند. سریع می‌آیم داخل. به آژانس زنگ می‌زنم. یک گل سرخ خوشبوی قرمز قرمز انتخاب می‌کنم. ساقه‌اش را که می‌بُرم می‌بینم کلی تیغ‌تیغی است. وقت ندارم تیغ‌هایش را تمیز کنم یا بروم از آشپزخانه فویل بردارم. نباید دیر برسم. دلم شور می‌زند. می‌خواهم قبل از او آنجا باشم. می‌دهم به هانیه ببرد بگذارد توی لیوان آب. سر راه یادم می‌رود بگویم جلوی یک گل‌فروشی نگه‌دارد و بپرد پایین یک شاخه گل سرخ بخرد. ساقه‌بلند. ترافیک. گرما. تو چه شکلی هستی؟ چند وقت است که ازبچه‌ها کسی را ندیده‌ام. دیگر دوست ندارم. می‌خواهم همان‌جایی بمانند. تو ولی. چه شکلی هستی؟ مثل همه؟ دوست داری زیاد حرف بزنیم یا نه؟ شاید خوش‌ت نیاید من در اولین دیدار برایت گل بیاورم. شاید معذب بشوی. ترافیک. کسی نمی‌خواند. نگاه می‌کنم به پیاده‌رو. از برف سفید. خسته‌ام. توی باجه‌ی قبلی گفتند کارتن به این اندازه ندارند. بروم آن یکی. دور بود. ولی رفته بودم. نترسیده بودم پایم لیز بخورد. آنجا هم نداشتند. این همه راه. دماغ‌م قرمز شده بود. صورت‌م از سرما می‌سوخت. گفتم مهم نیست. جعبه‌ی نارنجی. گفت «هدیه والنتاینه؟» اتوبوس بدجوری پیچید جلوی ماشین. تو چیزی نفرستادی. حتی قبل‌تر. برای تولدم. چرا نفهمیدم این نفرستادن برای این نیست که حقوقت کفاف نمی‌دهد. دل‌ت کفاف نمی‌داد. به ساعت‌م نگاه می‌کنم. خوب است. وقت دارم. ولی می‌گفتی باید پول جمع کنی. باید برای مادرت پول بفرستی. من برایت می‌خریدم. از خریدن کادو برای تو لذت می‌بردم. تو دوست نداشتی. مثل وقتی نبود که زنگ زدی و صدایت جیغ می‌کشید توی گوش‌م. وقتی اولین هدیه‌ام به دستت رسید. تحمل نکردم سوسن. کاغذش را «پاره» کردم. دیگر بسته‌ها را پاره نمی‌کردی. تا نمی‌پرسیدم نمی‌گفتی خوب بود. دستت درد نکند. همین. آن‌موقع داشتی به کسی فکر می‌کردی. کسی که برایش نوشته بودی «او را هرگز دوست نداشتم و ندارم. فقط می‌خواستم کمک‌ش کنم ولی متأسفانه دچار سوء‌تفاهم شد و ...» این را بعداً فهمیدم. خودت گفتی. همان موقع هم بود که گفتی به تعهد اعتقاد نداری. می‌گویم آقا می‌شود بپیچید سمت راست؟ می‌گوید بعله. جلوی کیوسک روزنامه فروشی پیاده می‌شوم. گرم است. می‌ایستم و به جوی آب نگاهی می اندازم. خوب است. پهنایش کم است. کمی این پا و آن پا می‌کنم. کاش تسبیح پیش‌م بود. رد می‌شوم. همه لابد نگاه هم می‌کنند ولی مهم نیست. دلشوره دارم. برای همین هم هست که پاهایم راه نمی‌آیند. کافی‌شاپ‌های دیگر از تو نشانه‌ای دارند. از توهای زیادی. قبل از تو. و خود ِ تو. اینجا جدید است. تازگی پیدایش کرده‌ایم. منتظر می‌نشینم. سفارش نمی‌دهم. منتظر کسی هستم. چه کلاسی دارد!!! زنگ می‌زنم به تسبیح که گلایه کنم. جواب نمی‌دهد. سیب هم. رفته‌اند مسافرت. اس.ام.اس می‌زنم «من رسیده‌ام» رو به روی در ورودی نشسته‌ام. ده دقیقه من زود رسیده‌ام خیلی به سختی می‌گذرد. کاش می‌گفتم می‌پرید پایین می‌رفت یک شاخه گل می‌خرید. یعنی چه شکلی هستی؟ چند نفری که بودند می‌روند. تنها می‌مانم. زنگ می‌زنی. دو دقیقه بعد، وارد می‌شوی. هل می‌شوم یادم می‌رود ببوسمت. تو هم اصراری نداری. شاید تو هم هل شده‌ای. شاید هم می‌خواستی ببوسی‌ام ولی فکر کرده‌ای من خوشم نمی‌آید. دست‌هایت نرم. خودت. گرم. مثل بقیه نیستی. تا الآن که نیستی. حرف می‌زنیم. خطوط موازی‌ی سیاه دور چشم‌هایت نمی‌گذارند خوب تماشایت کنم. چشم‌هایم را منحرف می‌کنند. آخر من عادت دارم به چشم‌ها. چشم آدم‌ها را هیچ‌وقت نمی‌توانم فراموش کنم. نمی‌توانم تماشا نکنم. چشم‌ها. حرف می‌زنیم. می‌گویم دلهره داشتم. نمی‌دانم چرا. این همه آدم، در جاهای مختلف. اما برای تو دلشوره داشتم. می‌خندی. دندان‌های سفید قشنگی داری. راحتی به سراغ‌م می‌آید. انگار سال‌هاست می‌شناسم‌ت. حالا از آن دو خط موازی که نمی‌گذارند چشم‌هایت را سیر تماشا کنم که بگذریم. ساده‌گی‌ات را دوست دارم. روزی است که در خاطرم می‌ماند.

تو چی؟

پنجشنبه هشتم مرداد 1388 :: 6 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

ــ ذهن‌م درگیر همین یک کلمه است. کلمه بزرگ می‌شود. گُنده. گُنده‌تر از تمام من. عصبی‌ام می‌کند. هیجان و نفرت آکنده‌ام می‌کند. درمانده می‌شوم ...

ــ چرا؟!!

ــ دقیقاً همین یک کلمه!

پنجشنبه هشتم مرداد 1388 :: 7 قبل از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

« ... برعکس، آنان [خاخام‌ها] تأکید می‌کردند که یهودیان وظیفه دارند خوب و شاد زندگی کنند. آنان بارها گفته‌اند که روح‌القدوس، شخصیت‌هایی چون یعقوب، داوود و اِستر* را به هنگام بیماری یا ناشادی «ترک می‌کند» یا « به حال خود وامی‌گذارد». آنان گاه که روح‌القدوس اینان را ترک می‌کند، مزمور بیست و دوم را در دهان‌شان می گذارند که بخوانند: « خدای من، خدای من چرا ترکم کرده‌ای؟» و این پرسش جالبی را پیش می‌آورد که چگونه است که عیسا هم بر سر ِ صلیب همین کلمات را ندا می‌دهد. خاخام‌ها می‌گفتند خدا نمی‌خواهد انسان رنج ببرد. تن را باید حرمت داشت و مواظبت کرد چرا که به صورت خداست: حتی دوری گزیدن از لذت‌هایی چون شراب و سکس هم ممکن است گناه باشد، زیرا خدا اینها را برای سرخوشی‌ی آدمی فراهم کرده است. خدا که نباید رنج ببرد و زهد پیشه کند. خاخام‌ها که از قوم‌شان می‌خواستند در عمل روح‌القدوس را «تصاحب» کنند، به یک معنا از ایشان می‌خواستند تصویری خاص خود از خدا بسازند. به نظر آنان به آسانی نمی‌شود گفت کار ِ خدا از کجا آغاز می‌شود و کار ِ انسان کجا پایان می‌گیرد. انبیا نظرات خود را به خدا نسبت داده بودند و از زبان او با مردم سخن گفته بودند. اینک خاخام‌ها درگیر ِ وظیفه‌ای شده بودند که در عین حال هم انسانی بود و هم خدایی. شریعت ِ جدیدی را که تدوین کردند، هم از آن خود می‌دانستندش و هم از آن خدا. آنان بر شمار ِ تورات در دنیا افزودند و بدین سان حضور خدا را در دنبا گستردند و کاراتر مردند. خود آنان نیز به عنوان تن‌یافتگان تورات حرمت یافتند و به سبب آن که شریعت شناس بودند، بیش از هم «خدایگونه» می‌نمودند.

... خاخام آخیوا می‌گفت اصل ِ: همسایه‌ات را چون خودت دوست بدار، «قانون بزرگ» تورات است. تجاوز به هر انسانی همانا انکار خود خداست، که آدمی را به صورت خود آفریده است. ... خدمت کردن به انسانی دیگر، تقلید کردن از عمل آفرینش است و تکرار مهرورزی و نیک‌خواهی‌ی خداوند. همه به صورت خدا خلق شده‌اند و بنابراین با هم برابرند. حتا کاهن بزرگ اگر به کسی آسیب بزند باید تنبیه شود چرا که وجود خدا را نفی کرده است. خدا آدم را تنها آفرید تا بیاموزدمان که هر کس زندگی‌ی دیگری را نابود کند، انگار همه‌ی عالم را نابود کرده است و ... و به همین سان اگر کسی زندگی‌ای را نجات دهد انگار همه‌ی جهان را نجات داده است. ... خوار کردن، حتی یک نایهودی یا یک برده، بزرگترین جُرم بود، معادل قتل و نفی قدسیت تصویر خداوند. حق آزادی، حقی اساسی است. دشوار بتوان در سراسر ادبیات ِ خاخامی اشاره‌ای به زندای کردن یافت، زیرا تنها خدا می‌تواند آزادی‌ی انسانی را بگیرد. آبروی کسی را ریختن همسان ِ نفی وجود خداست. یهودیان خدا را یک برادر بزرگ** نمی‌انگاشتند که از بالا همه‌ی حرکت‌هاشان را می‌پاید؛ آنان می‌خواستند حسی نسبت به خدا در افراد بپرورند که برخوردشان با یکدیگر به دیداری مقدس بدل شود. ...»

خداشناسی از ابراهیم تا کنون/کرن آرمسترانگ/صص95-96

 

«اما این نوع معنویت ویژه‌ی مردان بود، زنان نیازی نداشتند ــ و از این رو مجاز نبودند ــ خاخام بشوند، تورات بخوانند یا در کنیسه عبادت کنند. ... »

همان/ص 94

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* استر، بانویی حماسه‌ساز در عهد عتیق است. بانویی که با حیله‌ای زیرکانه، یهودیان را از خطر مرگ در محاصره‌ی دشمنی خونخوار با کشتن او در بستر تمنا،نجات داد. (+)

**  یاد ۱۹۸۴ افتادم.

سه شنبه ششم مرداد 1388 :: 7 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

ماجرا از آنجا شروع می‌شود که مادر بیوه‌ای متوجه رفتارهای غیرعادی‌ی پسر جوان‌ش می‌شود. می‌فهمد که پسرش به منزل زن متمول میان‌سال مطلقه‌ای رفت و آمد می‌کند. خشمگین به سمت خانه‌ی زن می‌رود تا از او بخواهد دست از سر ِ پسرش بردارد. زن را در حالتی ناخوشایند می‌یابد. ــ باز فکر بد کردید؟ ــ ناخوشایند چون حس کرده بود در قبال آن زن، چیزی کم دارد. از آراستگی‌ی زن یکه می‌خورد. در مسیر بازگشت با خود کلنجار می‌رود. ماجرا به آنجایی ختم می‌شود که بئاتریس همراه پسر جوان‌ش خود را در رودخانه‌ای غرق می‌کند. غرق می‌شوند.

 

خلاصه‌ای از «بئاتریس»/ آرتور شنیتسلر (+)

 

دوشنبه پنجم مرداد 1388 :: 7 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

برای تو، که گفتی من پریدم میان تو و بانوان والاگهرت!

در را باز کرده بود. تکیه داده بود به چهارچوب در. بازوهایش را در هم گره زده بود جلوی سینه‌اش. لنگر کرده بود به پایی که نزدیک چارچوب بود و پای دیگر را روی پنجه‌اش. شال نارنجی منجوق‌دوزی شده سرش بود. در را که باز کرده بود سرش را تکیه داده بود به چهارچوب. نگاه‌ش کرده بود. «سلام.» «بیا تو!» چشم‌ها را توی حدقه چرخانده بود. تُند. و بعد دست‌هایش را تُند آویزان کرده بود دو طرف بدن‌ش. ایستاده بود رو به روی‌اش. «می‌توانم داخل شوم؟» «من که گفتم بیا تو.» کنار کشیده بود تا داخل شود. در را که بسته بود برگشته بود. ایستاده بود توی راهروی باریک بین اتاق و آشپزخانه. در نیمه‌تاریکی‌ی راهرو، سرش را چرخانده بود سمت او. «تنهایی؟» «آره!» از کنارش گذشته بود و جلوتر رفته بود. همان‌طور که داشت اتاق را مرتب می‌کرد و لباس‌ها را پرت می‌کرد پشت کاناپه، او را که مردد داخل می‌شد تماشا کرده بود. جا برای نشستن باز کرده بود. وقتی نشسته بود و کوله‌اش را انداخته بود زمین پرسیده بود چیزی می‌خورد؟ «نه ...» نشسته بود رو به رویش. آرنج‌هایش را گذاشته بود روی زانوهایش و دست‌ها را به هم گره زده بود «چیزی شده؟» «سیگار داری؟»

بلند شده بود برود سمت پنجره. به زحمت خودش را از لابه‌لای کاناپه و میز رد کرده بود. وقتی با جاسیگاری وارد شده بود، او ایستاده بود پشت کاناپه. توده‌ای رنگارنگ پخش شده بود. ظریف. نگاه‌ش کرده بود. تنه‌اش را تکان تکان داده بود و سلانه سلانه برگشته بود سمت پنجره. درخت‌های باغ همسایه بلند شده بودند. پروار شده بودند. صدای گذاشتن جاسیگاری روی میز را شنید. سیگار را روشن کرد و پُک محکمی زد. دودش را فوت کرد توی هوا. خنکای نسیم بلندی‌ها پاشید روی صورت‌ش. بوی سیگار را تو کشید. خلا بود و عمق. داشت حس می‌کرد. خستگی. نئشه‌گی. دوباره چند پُک پیاپی. تکیه داده بود به رف باریک پنجره و کمی خم شده بود. فکر کرده بود اگر سرش را خم کند عینک‌ش می‌افتد روی پله‌های پشت خانه. زیر پنجره. سیگار را لای انگشتان‌ش جا به جا کرد. پنجره‌های خانه‌های پایین پله‌ها یکی یکی، زرد می‌شدند. حالا از داخل آشپزخانه صدای برخورد ظروف فلزی بلند بود. صدای خفه‌ی فندک گازی. صدای پُرفشار آب. بازی بالای سرش جیغ کشیده بود.

نشست لبه‌ی تخت. موهایش را با یک حرکت پشت سرش جمع کرد و بست. میان تاریکی خش‌خش کنان تن‌ش را پوشاند. گوشی‌اش را از روی دراور برداشت. توی سیاهی‌ی مواج آینه خم شد. جوراب‌هایش را از زیر تخت پیدا کرد. شال‌ش را انداخت روی سرش. «زنگ بزنم ماشین بیاد؟» «پاکت سیگارت کو؟» نیم‌خیز شد تا جای پاکت را به خاطر بیاورد. کوله‌اش را که برداشت پاکت افتاد. «پیداش کردم.» بلند شد. «بگم ماشین بیاد؟» گوشی و پاکت را انداخت توی کوله‌اش. از در اتاق رد که می‌شد گفت «نه! پیاده می‌رم.» از شیر آب آشپزخانه لیوانی آب نوشید و کمی آب به صورت‌ش زد. لیوان را آب کشید. جلوی در مکثی کرد. برگشت و توی تاریکی دست‌ش را انداخت دور گردن‌ش. قبل از آنکه او دست‌هایش را برای بغل کردن‌ش حرکت بدهد، رهایش کرد.

پنجره‌های روشن جلوی پرده‌های طرح‌دار پایین دره مات می‌شدند. ماه گرد میان آسمان تلو می‌خورد. دست‌هایش را گذاشت توی جیب‌های ژاکت‌ش و در سرازیری راه افتاد. با خودش فکر کرد موقع لنگیدن صدای پاشنه‌ی کفش‌هایش لِق می‌زند توی هوا.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* مریم که برای من پیام خصوصی گذاشته‌ای و سوالی را مطرح کرده‌ای. دوست عزیز اگر ممکن است آدرس ایمیلی برایم بگذارید و دوباره سوال‌تان را محض اطمینان تکرار کنید.

** آخر من خیلی دل‌م دریا می‌خواهد که!

یکشنبه چهارم مرداد 1388 :: 6 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

ابتدا تسلیم شد/ه بود/م. حس می/کرد/ه بود/م این دیگر آخر خط است و باید خودم را برای رفتن آماده کنم. به ناگهان از هر چه تعلق خاطر تهی شد/ه بود/م. به فکر سپردن افتاد/ه بود/م. تقسیم میراث. و از همه بدتر، کتاب‌هایم بغض شد/ ه بودند توی گلویم. کسی نبود که بتوانم به او اعتماد کنم و کتاب‌ها را به او ببخشم. نگران کتاب‌ها بودم تا دل ِمادرم، پدرم. [یا مردن خودم] چگونه مُردنم.

دو سال گذشت/ه بود و من هنوز زنده بودم. ناگهان دریافت/ه بود/م که این یک بازی‌ی جدید است. قرار نیست/نبود که بمیرم. قرار بود فراموش نکنم از آن ِ که هستم. به همین راحتی. [تلخی. سنگینی.] لج کردم. تصمیم گرفتم. مصمم شدم. نباید تسلیم می‌شدم. اشتباه کرده بودم. حالا وقت تلافی بود. باید به تو نشان می‌دادم مالک‌م نیستی. تا آن حد که از عشق محروم شوم. سوسن توسنی را از سر گرفت. این‌بار فرق داشت. این‌بار نمی‌خواست سینه‌ای واقعی برای فشردن، دستی واقعی برای لمس کردن و صدایی واقعی برای شنیدن داشته باشد. فقط می‌خواست تمام آنچه را که «تو» گمان داشتی از آن توست، از دست بدهد. خالی شود. بشکند. می‌خواست از آنچه تو تحسین‌شان می‌کردی، عاری شود. عریان شود/م.

حتی «حلقه»ات هم نتوانست مانع‌ام شود. حتی در حضور حلقه، در حضور تو، عصیان می‌کردم. سبک‌سر می‌شدم. حیله می‌ساختم. تصاحب می‌کردم. چهره‌های خاموش و صامت را بیرون می‌کشیدم. سینه‌ها را، قلب‌ها را می‌کاویدم و ویران می‌کردم و سپس رها. چونان همان نفس مطبوعی که فرو برده می‌شود و به ناگاه چونان عطسه‌ای نیرومند و پُر سر و صدا خارج می‌شود، ذره ذره‌اشان را بیرون می‌کشیدم. حالا زمان تلافی بود. تکه‌ای از قلب‌م را می‌بخشیدم و تمام قلب‌شان را منهدم می‌کردم. معامله معامله است/بود. می‌کـِشیدم‌اِشان. تمنا می‌کردند. می‌بخشیدم. تنگ نظری در کار نبود. تعصب. محافظه‌کاری. هیچ هم. در برابر «تو». در حالی‌که حلقه‌ات بر انگشتم بود عریان می‌شدم. تنها آنی را که می‌خواستم، حتی فراتر از آنچه خود ایشان خواسته باشند، می‌بخشیدم. بسیار بیشتر. حریص و طماع بودند/هستند. غیرممکنی در میان نبود. خالی‌شان می‌کردم. از هر چه اسرار. از هر چه داشته، نداشته. بی‌آنکه رازی را برملا کنم. همدمی می‌شدم. باور می‌کردند. [باور می‌کردم.] و زمانی برای گسستن. اجازه می‌دادم نقش اول را آنها بازی کنند. این یک جور «خودسوزی» بود. یک جور خودآزاری. یک جور انتقام گرفتن از خویشتن. نباید، هرگز نباید حتی ذره‌ای از آنچه تو انگار می‌کردی از آن ِ توست، در «من» باقی می‌ماند. [نمانْد!] من را بر لبه‌ی پرتگاهی بالاتر از آسمان رها کرد/ه بود/م. افتادن‌ش را به تماشا نشست/ه بود/م. از همان بالا، بی هیچ پلک زدنی، افسوسی، تشویشی، فروغلطیدن‌ش را تماشا کرد/ه بود/م. دیگر هیچ «من»ی نبود که تو در آن حلول کرده باشی و باقی باشد. صورت‌ت غمگین افتاده بود لای رنگ‌ها.

حالا، از سوسای تو، آنچه باقی بود، «تن»ی بود که هیچ نداشت. «تهی». برای بخشیدن. تصاحب کردن. تلافی کردن. [نیرویی نداشت.] حالا. تو ماند/ه بود/ی و من. پوسته‌ای که هنوز به هیکل آنچه بود، بود. فقط همین.

دیگر زمان ِ آسودن است. غنودن در آغوش «بی‌». بی هیچ. تو هستی. هنوز هستی. من هستم. تنها هیکلی خسته، بی‌هیاهو. «بی» هیچ تعلق ِ خاطری که بازش دارد. آماده‌ام.

می‌پَرَم.

(*)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* وقتی رفتی جا گذاشتی دلتُ / با آرزوهام تنها گذاشتی دلتُ (دانلود)

شنبه سوم مرداد 1388 :: 3 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

(+)

جمعه دوم مرداد 1388 :: 11 قبل از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

دیگر پیش نیامد که بخواهم تو را مدتی کنار بگذارم. همیشه بودی و [ولی] همیشه که نمی‌شود در رویا زندگی کرد، می‌شود؟ کارم را که شروع کرد/ه بود/م، رفت و آمدم بیشتر شد/ه بود و دنیای واقعی برایم وسعت یافت/ه بود. در این رفت و آمدها، برخوردها بود، چشم‌های واقعی، قلب‌هایی که می‌تپیدند. می‌دانی؟ نمی‌شد به‌اشان بی‌تفاوت بود. آدم‌هایی بودند و می‌خواستند و نوبت من بود که به دنیای واقعی لبخند بزنم. دیگر آن دخترک رهای اخمو نبودم. چشم‌هایم دنبال چشم‌ها می‌دوید. قلب‌م با دیدار کسی، به تپش‌هایی دچار می‌شد که می‌گویند یعنی «عشق». تو بودی. خطاب ِ ‌من تو بودی. حذف‌ت نکرد/ه بود/م. ولی وقت آن رسیده بود که به سینه‌ای واقعی فشرده شوم. نفَسی واقعی صدایم بزند. دست‌هایی واقعی شانه‌هایم را بفشارد. نوبت انتخاب من بود. وقت ِ تنگ ِ لبخند زدن بود.

«رضا» بود. از بقیه مهم‌تر و مصرّتر. شبیه‌تر از همه به تو. گفت/ه بود/م به تو، نوشت/ه بود/م برای‌ت. و می‌/دانست/ه بود/ی دوست‌ش دارم. می‌/دید/ه بود/ی که وقت دیدار، چشم‌هامان خجول‌ بودند. پاهای‌امان عجول. همه را می/دید/ه بود/ی. سلام مقطع و هول‌امان را می/شنید/ه بود/ی. انتظار‌مان را ... تو می/فهمید/ه بود/ی. برای همین هم بود که آخرین تیر ترکش‌ت را حواله‌ام کرد/ه بود/ی. آخرین تیر همواره کاری‌ترین است. مؤثرترین. غیرقابل بازگشت‌ترین. «هولناک‌ترین» ... [شیرین‌ترین شاید]

سحرگاهان پُر هول و سرشار ِ ما را ــ من و او را ــ گرفت/ه بود/ی. پنهان‌م کرد/ه بود/ی. پشت آن همه دیوار، چشم‌ها که از دیدار محروم ماند/ه بود/ند، دل‌ها که از تپش‌های گاه ِ دیدار ــ که می‌گویند از «عشق» است ــ خالی شد/ه بود/ند، دست‌ها و پاها که به طلسم پُرنیرنگ تو گرفتار آمد/ه بود/ند زود می‌شود فراموش کرد. حالا هر قدر عمیق باشد. هر قدر استوار. من در ذهن ِترسیده و پریشان‌م، با تو در جدال بودم. می/دانست/ه بود/م کار ِ خودت را کرده‌ای، اما چاره چه بود؟ تو نوشته بودی «روزی خواهم آمد و تو را خواهم بُرد به سرزمینی که از آن خاسته‌ایم ....» و حالا آمده بودی. آمده بودی تا بر پیشانی‌ام، بر سینه‌ام، روی لب‌هایم، درون چشم‌هایم مُهر ِ مِـهرت را بزنی/زده بودی. اگر قرار بود/است با دیگری قدم بزنم، نه با تو، پس چه بسا بهتر که اصلاً پاهایی نباشد برای همراهی. اگر قرار بود/است دست‌هایی دیگر دست‌های مرا بفشارند، نه دست‌های تو، چه بسا بهتر که دستهایی برایم باقی نماند. تنهایی نماند. هوسی نماند. کششی نماند. تمایلی نماند. تمنایی برنخیزد. چشم در چشمی دوخته نشود. قلبی به تپش گرفتار نیاید.

« و من حالا در برابر دو حرف، دو حرف** دیرآشنا از پا درآمده‌ام. حروفی که سالها پیش برای پاسداشت خاطرات با تو بودن در گوشه گوشه‌ی همه‌ی کتاب‌های درسی‌ام نقش می‌زدم ...»

 

عشق او باز اندر آوردم به بند

                                  کوشش بسیار نامد سودمند

                                                               توسنی کردم ندانستم همی

                                                                                             کز کشیدن تنگ‌تر گردد کمند

____________________

* او را خود التفات نبودی به صید من/ من خویشتن اسیر کمند نظر شدم.

** M.S

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعداً اضافه گردید محض تمدد اعصاب خوانندگان +

پنجشنبه یکم مرداد 1388 :: 3 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری
موسیقی متن



همراه‌بلاگ
سوسن جعفری

سخن از بودن‌ نيست، سخن از ماندن ‌نيست، سخن از عمق ‌غم است و پريشاني يک‌ دل كه در اندوه غريبانه‌ي خويش بي‌صدا مي‌شکند ‌و غباري‌که در اندوه زمان جاري‌است ... سخن از تلخي يک ناپيداست ...

 

 
Short Story
سوسن در ادب و فرهنگ_1
سوسن در ادب و فرهنگ_2
سوسن در ادب و فرهنگ_3

روزمرگي2‌سوسن در خزه
تعلق‌سوسن در خزه
روزمرگي1‌سوسن در خزه
شيرعلي‌خان‌سوسن در خزه
داوودي‌سوسن در خزه
سيد ِسوسن در خزه
شمعداني‌سوسن در خزه
چاق‌بود و زشت‌سوسن در خزه
گربه‌ي‌سوسن در خزه
چاي‌داغ‌باشکلات‌سوسن در ماه‌مگ
مرد بدون صورت سوسن در هفت‌سنگ
مرد بدون صورت سوسن در جغد گربه‌ي‌سوسن در هفت‌سنگ

 
دوستان راستان
آمد و شد