تبليغاتX
مرا آفرید آن‌که دوستم داشت
مرا آفرید آن‌که دوستم داشت

1. «... چه مضحک بود! من زنم را در گور کهنسال‌ش تنها گذاشته بودم و آن قصر تو در توی غم‌انگیز را هم برای همیشه به روح او سپرده بودم. خانواده‌ی من در این هنگام تنها از خود من تشکیل می‌شد و آن روزهای خوش که همه زنده بودند سپری شده بود. پدرم ثروت و قصر و املاک خود را برایم باقی گذاشته و روزی خود را در شکارگاه کشته بود. من ناراحت نشدم، چون دوستش نمی‌داشتم و زیاد مهم ندیده بودمش. اما مادرم ... وقتی او را از دست دادم پانزده سال داشتم و همان‌وقت بود که دانستم در واقع خودم را برای همیشه از دست داده‌ام. اما چرا این چیزها را می‌نویسم و آن هم برای خودم که می‌دانم چه کشیده و دیده‌ام؟ نه باید بنویسم، باید از مادرم یاد کنم و او را به خاطر داشته باشم، زیرا تاکنون هیچکس را بیشتر و واقعی‌تر از او دوست نداشته‌ام و اکنون که روی تختخواب اتاق دکتر حاتم نشسته‌ام و خودم را در آینه‌ی رو به روی‌ام می‌بینم می‌خواهم فریاد بکشم و مادرم را صدا بزنم و بگویم که هنوز هم بوی دست‌های تو را می‌شنوم و گرمی آنها را حس می‌کنم. اما اگر او مرا با این صورت پف کرده و چشم‌های ملتهب و سر بی گوش و دماغ بریده ببیند چه خواهد گفت؟

...

این ابتکار، دیگر از خود من است و من آن را از علم طب الهام گرفته‌ام. اعضای قطع شده‌ام را در این شیشه‌ها با الکل نگاهداری می‌کنم.»

 

بهرام صادقی/ملکوت/ص 18

 

دانلود کتاب [click]

2. از امروز «تسبیح» عزیزم معلم شد. با هم رفتیم مدرسه‌ی ابتدایی و سر کلاس اول ابتدایی‌ها. یک بغل دسته گل و جیغ و داد و اشک و لابه. چقدر دلم می‌خواست معلم بودم. این‌را بارها به آقای معلم کوچکترین مدرسه‌ی دنیا هم گفته‌ام که چقدر غبطه می‌خورم به او. از فردا رسماً کارش را شروع خواهد کرد. به‌ش افتخار می‌کنم. تبریک تسبیح عزیزم.

بهار 88

3. به همین راحتی شش ماه اول سال گذشت. البته برای من که به همین راحتی نبود و اصلاً شروع خوبی نداشت. دو ماه درگیری‌ی وحشتناک با عود بیماری‌ام که واقعاً تصور نمی‌کردم روزی بلند شوم و راه بروم. خودم راه بروم. گذشت. می‌گذرد و آدم یادش می‌رود. آن‌وقت حتی به سرش می‌زند وحشتناک‌ترین کار زندگی‌اش را انجام بدهد و برود گواهینامه‌ی رانندگی بگیرد!!!

4. شش ماه اول سال علاوه بر اینکه سریع گذشت، تلخ و گس و ملس گذشت. اصلاً به هر چیزی شبیه بود الّا بهار و تابستان. البته حسابی بخور و بخواب و بخوان داشتم تا دلم خواست!!! یعنی سر جمع «کلی» کتاب خواندم + هفت کیلو اضافه وزن ــ که البته با سعه‌ صدر و جهد و جد به وزن قبل از عود بیماری‌ام رسیدم! ــ ولی آی خواندم، آی خواندم:

بادبادک‌باز ــ آناکارنینا ــ غرور و تعصب ــ ناطور دشت ــ سمفونی مردگان ــ آویشن قشنگ نیست ــ پنج رساله ــ درها و دیوار بلند چین ــ رنگ قایق‌ها مال شما ــ خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت ــ پناهنده‌ها را بیرون می‌کنند ــ اسکار و بانوی صورتی‌پوش ــ زیر دندان سگ ــ ملکوت ــ چند روایت معتبر ــ من گنجشک نیستم ــ سلام خانم مرجان خانم ــ دختر کشیش ــ قرائتی فلسفی از یک ضد فیلسوف ــ خداشناسی از ابراهیم تا کنون (در حال خواندنش هستم هنوز)

چند تا شد؟

فیلم هم کلی دیدم که اینجا هم در موردشان نوشتم. تازه «کد داوینچی» با چند تا فیلم دیگر و البته فیلم «بادبادک‌باز» را هم که جدیداً به دستم رسیده در برنامه دارم! همین دیگه!

5. نوشته بودم که: «ایچیمده آخان دردلر / آلسینلار سنی گیزدین»؟ این هم ترانه‌اش [click]

6. «بی توطوفان زده‌ی دشت جنونم

صید افتاده به خون‌م

تو چه سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟» [click]

7. چند روزی است در فکر این هستم که دوباره «قهرمان خان» (+) را شروع کنم. [این سری را از دیماه 86 شروع کرده بودم و دو بار وقفه افتاد بین ادامه‌اش. تا همان دیماه سال گذشته.] البته ابتدا یک دست حسابی به سر و رویش خواهم کشید و یک خلاصه‌ی عالی خواهم نوشت و بعد شروع خواهم کرد. این‌که در وبلاگ دیگرم ادامه بدهم و اینجا روال عادی‌اش را طی کند یا برعکس، هنوز تصمیمی نگرفتم. هومم؟

8. حس خوبی دارم. حس اینکه هر شب سیبی کنار بالش‌ام هست. حس اینکه گاهی فقط کافی است یک انسان حسود و نا آرام و لا+نفس‌المطمئنه (؟) این وسط پیدا ‌شود و مدام فکین‌اش بجنبد و فتنه‌گری بکند و بدگویی و اشاعه‌ی دروغ و این‌طوری چیزی اتفاق می‌افتد در حد «گناه‌شویی»!

نه اینکه فکر کنید من عمداً چنین موجودی را ترغیب کرده باشم ها! ذاتاً موجود بالفعل می‌باشند!

9. به قول احمدرضا، همین!

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 :: 9 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

داستانی که با هر سطرش، با هر پاراگرافی که پیش می روی توده ای عظیم از جنون، نفرت، تهوع و حقارت بر سرت خراب می شود. داستانی که آدمهایش هیچ کدام "آدم" نیستند؛ به غیر از مادر "م.ل" که "حوا"ست ...

 

ملکوت را می گویم. ملکوت بهرام صادقی ...

دوشنبه سی ام شهریور 1388 :: 12 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

«چطور شده بود که من هیچ وقت ندیده‌ بودم‌اش؟ شناختن این همه آدم توی دنیا به چه کار من آمده بود وقتی این دختر یکی از آن‌ها نبود؟
توی میدان کلیسا هوا سرد بود، شما خیلی خوب می‌دانید که از این حرف می‌خواهم به کجا برسم- بله، نوک سینه‌های‌اش زیر پلوور سیاه چسبان‌اش برجسته شده بود. صورت‌اش چنان پاکی داشت که تن شهوتران‌اش را عوضی نشان می‌داد. دقیقاً تیپی که من می‌پسندم. هیچ چیزی را آن‌قدر دوست ندارم که تناقض میان صورت فرشته‌وار و تنِ روسپی‌وار را. من معیارهای دوگانه‌‌ای دارم. در آن لحظه‌ی مشخص فهمیدم که هر چیزی را خواهم داد برای اینکه داخل زندگی‌اش شوم، ذهن‌اش،‌ رختخواب‌اش و الی آخر.
...
باید تصمیم گرفت: یا با کسی زندگی کنیم یا او را بخواهیم. نمی‌توانیم کسی را که بخواهیم که داریم، با طبعیت جور در نمی‌آید. حالا دست‌تان می‌آید که چرا این همه ازدواج‌های زیبا، با هر ناشناسی که از راه می‌رسد ممکن است دو پاره شوند. شما حتی اگر با زیباترین دختر ممکن هم ازدواج کرده باشید همیشه یک ناشناس از راه می‌رسد که بدون در زدن وارد زندگی‌ شما می‌شود...آلیس هم البته هر کسی نبود، او یک پلوور چسبان سیاه پوشیده بود...
به‌ترین خاطرات من با آن بر می‌گردد به پیش‌ از ازدواج‌مان. ازدواج یک جنایت‌کار است، چون راز را می‌کشد. شما یک موجود فوق‌العاده می‌بینید، باهاش ازدواج می‌کنید و ناگهان، آن موجود فوق‌العاده تبخیر می‌شود: زن ِ شما شده است. زن ِ شما. چه توهینی، و چه افتی برای او. در حالی‌که کسی که ما باید دنبال‌اش بگردیم، زنی است که هیچ‌گاه مال ما نخواهد شد. (در مورد آلیس به نظرم این توصیه را کار گرفته بودم)
همه‌ی مشکل عشق به نظر من این‌جاست: ما برای خوش‌بخت بودن احتیاج به احساس امنیت داریم و برای عاشق بودن محتاج نا امنی هستیم. خوش‌بختی از اطمینان می‌آید، در حالی‌که عشق به سمت شک و نگرانی می‌کشاندمان. یعنی، خلاصه بگویم، ازدواج برای این آمده که ما را خوش‌بخت کند نه برای این‌که عاشق بمانیم. عاشق شدن راه یافتن خوش‌بختی نیست.
...
نتیجه این‌که اگر زن‌ ِ شما کم کم دارد تبدیل می‌شود به یک دوست، وقت‌اش شده که از یک دوست بخواهید که بشود زن ِ شما.»



عشق سه سال طول می‌کشد، فردریک بِگ‌بِده، 1997، گالیمار، پاریس(+)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* صداهایی هستند که دوستشان داری. یادت می‌رود که دوستشان داری. مثل صدای برخورد ته فنجان به نعلبکی. مثل شُر شُر باران. مثل صدای حرکت تایر اتومبیل از روی یک جاده‌ی شنی ...

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 :: 2 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

بیر گون واریدی، بیر گون یوخیدی، آللاه‌دان سونرا، هئچکس یوخودی.

بیر گون بیر باخی‌چی، گئتمیشدی بیر تاجیرین حوجره‌سینه، اونون خیردا أوغلونی گوروپ؛ آتاسینا ده‌دی: سنین بو آوغلووی توی گئجه‌سی بیر گورد یی‌یه جاخ‌دی. تاجیر بابا فیرکه گیریپ؛ غوصه‌لیندی آمان بو سوزی، هئچکس َ بیلین‌دیر می‌ییب، آوغلونون بویوماغین گوزه‌تدی‌ییب، دوءزدی.

گونلر گئشدی و آوغول بوءیوپ، إوله‌ن‌ماخ ایسته‌دی. تاجیر بابا گورخی أوره‌یینه دوءشوپ، گئجه‌ده‌ن سَحَره کیمی یاتمی‌ییب فیکیرله‌شدی. صاباح، أوغلونا ده‌دی بیر شرطی وار کی أونی أدا إله‌می‌یینجه، آوله‌ندیرماخدان خبر مبر یوخ! ده‌ده‌نین شرطی‌ده، بیر أوجالیغین أوستونده، بیر داها أوجا عیمارت دوزه‌تدیرماخدیر. أوغول قابول أدیپ، قوللارین چیرمالی‌ییپ، ایشله‌ماغا باشلادی و بیر آز زامان ایچینده، ده‌ده‌سی دی‌یه‌ن إوی جورله‌دی. بیر أوجا عیمارت بیر أوجالیخدا، کی قاپولاری قالین قِـییم و یکه یکه قیفیللار یه‌میشدیر. داها بوندان آرتیخ جاوانی گورد ألینده‌ن أوزاخ ساخلاماغا آغلینا بیر زاد گلمیردی. بوجورسی أولدی کی تاجیر بابا أوغلونون إوله‌ن‌ماغینا راضیلاشیب، امر إیله‌دی سور و ساتین قوروب، توی گئجه‌سینه یزنه‌نی و گلینی بزی‌ییب، سونرا أو أوجا و ده‌یه‌رلی عیمارته یه‌تیریپ قاپولاری کیپلی‌ییپ، قوروخچی‌لار گوز أولسونلار کی بیر قاریشقا عیمارته یاخینلاشمیه هله قالا گوردلارا!

گئجه‌چاغی، قیزینان أوغلان صحبت‌َ أوتوردولار. أیاخچی‌لار شاملارینی بیر مجمعی‌ده أوتاخلارینا آپاریب، قاراچیراغی یاندیریب؛ أولاری ته‌جه گویوب قاپولاری بیر بیرینین ایچین‌دن باغلی‌ییب، قیفیل‌لی‌ییب، گئت‌دیله‌ر. قیز خوره‌لری حاضیرلی‌یه‌ن‌ده گوردو کی قاراچیراغین توستوسون‌دن، بیر کوزمَه آیریلیب میزین أوستونه توشدور. إله بشقاب‌لاری دولدوردوخجان، گوردوکی کوزمه گت‌دیخ‌جا بویورور. أوغلانی چاغیریب أونا دا سویله‌دی کی نه گوروب. أوغلان شوق َ گلیپ، گوتماغا أوتدی. کوزمه بالا بالا بویوپ، بیر سیچان‌جا أولدی. قیز گورخوپ ایسته‌دی أوغلان أونو أزه، آمان أوغلان أل ساخلی‌ییب، ده‌دی گوی گوراخ نه أولاجاخ‌دی. گوخما! آتامین قوروخچولاری قاپونون دالداسیندا گودوک‌ده‌دیلر. بو کوزمه بویودی، بویودی، آخیر أولدی بیر گورد جا، گورد گیبی آتیلیب أوغلانی دیدیپ، پارچالاییب، یه‌دی. سونرا یاواش یاواش چیچیلیپ، بیر کوزمه‌جا أولوپ، قارا چیراغین یانیندا أوتوردو. قیزین دیلی توتولوپ، قوری‌ییب، یرین‌ده قالدی. سحر آچیلاندا، أوزونه گلیپ هه‌یار جکیپ، گودوه‌چی‌لری چاغیریپ آغلادی. گودوه‌چی‌لار تاجیر بابانی تاپیپ قاپونون دالی‌سانی گه‌تیریپ، قیفیللار آچیپ ایچه‌ری گیریب قیزی تک گوردولر. قیزدان سوروشدولار أوغلانا نه گه‌لدی؟ قیز آچیپ نه أولدوغونو سویله‌دی. تاجیر بابانین دیزله‌ری سوستالیپ؛ دونیانین غمی اوره‌یینه دولوپ یادینا دوشدو کی باخی‌چی نه ده‌میشدی. دیلین آلتی ده‌دی: آللاه یازانی، پوزماخ اولمازکی ... 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* از قصه‌های بچگی‌هایمان است. وقتی این داستان جالب « یک نویسنده‌ی کوچک (+)» را خواندم، یاد این داستان افتادم. یاد اینکه نمی‌شود «سرنوشت» را از سر نوشت.

** از سریال‌های ماه رمضان، «نردبام آسمان» را دوست داشتم. علی‌رغم اینکه بازیگر نقش غیاث‌الدین نتوانسته بود خوب از عهده‌ی نقشش بربیاید و برزو ارجمند را که می‌دیدم فکر می‌کردم لابد با یک سریال طنز سر و کار دارم. وقتی دیشب غیاث‌الدین را در رصدخانه‌ای که سال‌هایی از عمرش را به پای ساختن‌ش صرف کرده بود، کشتند دلم برای تمام علمایی که فدای زیاده‌خواهی‌های سلاطین و حکام شده‌اند گرفت. در هر زمانی. در هر کجای این دنیا.

*** «این دیگر که معلوم است:

من به تو نمی‌آیم.

تو هی از من می‌روی ...» +

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 :: 8 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

برای اینکه آفلاین بخوانی‌ام!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می‌گویم پیر شده‌ای. چقدر پیر شده‌ای. لبخند می‌زنی و نگاه‌ت را از صورت‌ام می‌گیری و می‌کشانی سمت پنجره. می‌گویم پیر شده‌ایم.

 

لیوان‌ش را پُر کرد و از روی شانه‌ی همراه‌ش نگاهی به سمت انتهای سالن انداخت. میان جمعیتی در کنار میز ناهارخوری، شال سبک سفید رنگ را دید می‌زد. سری که شال روی آن انداخته شده بود به مچ دست لاغری تکیه داشت. مردی که نمی‌شناخت، نزدیک شد و آرام در گوش همراه‌ش چیزی گفت و هم‌زمان زیر بازویش را گرفت و با هم رفتند. کمی از مایع لیوان‌ش را سر کشید و چند باری توی دهان‌اش مزه مزه کرد. لب‌هایش را به هم فشرد و با انگشتان شست و سبابه‌اش دو گوشه‌ی لب‌هایش را فشار داد و پاک کرد و آرام حرکت کرد. تعداد بیشتری از مهمان‌ها به سمتی حرکت کرده بودند که همراه‌ش همراه مردی که نمی‌شناخت رفته بودند. صدای خفه‌ی نجوامانندی همراه با ارتعاش ِ زنده‌ی سیم‌های گیتاری روح را به زنجیر می‌کشید. به مرور که صداها خوابید، می‌شد صدای خش‌دار را از صدای زنگ‌دار سیم‌های کوک‌نشده‌ی گیتار بازشناخت. حالا می‌توانست صورتی را که چانه‌اش را به برجستگی‌ی انتهای داخلی‌ی مچ‌اش تکیه داده بود را ببیند. سرفه‌ی کوچکی کرد و لیوان‌اش را گذاشت روی عسلی‌ی جلوی کاناپه. صورت که متوجه‌اش شده بود لب‌هایش به خنده‌ای از هم گشوده شد. دست‌هایش را از زیر باله‌های کت‌اش گذاشت توی جیب‌هایش. شانه‌هایش را بالا انداخت و لبخند زد «خوش می‌گذره؟» پَر شال را که افتاده بود روی سینه‌اش انداخت روی شانه‌اش و بی‌آنکه چیزی بگوید سرش را تکان داد. «می‌تونم بشینم؟» نشسته بود که صدای کف زدن بلند شد و فریاد تشویق به خنده آمیخت. رنگ‌ش پرید و بلند شد. جمعیت متفرق نشده بود. نشست. «چقدر پیر شدی ... نیست؟» لبخندی زد و سرش را تکان داد. تکیه داد و پایش را انداخت روی پای دیگرش. صورت‌ش را به تندی برگرداند و با انگشتان شست و سبابه‌اش گوشه‌ی لب‌هایش را نواخت. به نقطه‌ی کوری چشم دوخته بود «پیر شدیم ...» برگشت.

 

 دنبال شباهت‌ها می‌گردم. دنبال رگه‌هایی از داستان‌هایی که خوانده‌ام. داستان‌های به ندرت عاشقانه‌ای که در آنها گفتن دوستت دارم دیر می‌شود. کار از کار می‌گذرد. تو می‌گویی ما آدم‌ها بدبختیم که می‌ترسیم بگوییم دوستت دارم. می‌گویم شما هم؟ من نمی‌ترسم. حداقل یاد گرفته‌ام بگویم دوستت دارم.

 

کمک‌ش کرد تا بلند شود. به بازویش تکیه داد و پنجه‌اش را دور بازویش فشرد. خنکای گرگ و میش لابه‌لای سرشاخه‌های بلند تبریزی‌ها گم می‌شد. صدای خش خش برگ‌ها زوزه‌ی سگی در دور دست. چراغ‌های گازی دور تا دور استخر نیمه‌ پُر. نزدیک پله‌ها، دور میز فلزی‌ی سفید رنگی نشستند. گفت می‌روم کمی میوه بیاورم. چی دوست داری؟

صورت تماشایش می‌کرد. زیر نگاه‌هایش خورد می‌شد. صورت می‌خندید و سرش را به عقب خم می‌کرد. «خوشحالم حالت بهتر شده ...»

ــ خوشحال باش.

ــ از آخرین باری که دیدم‌ات لاغرتر شدی.

ــ تو هم پیرتر شدی.

ــ از دستم عصبانی هستی؟ هنوز؟

ــ نه.

صورت گاز بزرگی به سیب عاشقی زد. دهان‌ش را پُر کرد تا حرف نزند. لب‌هایش را لیسید و برگشت و به موج‌های ریز روی آب استخر چشم دوخت. سگ دیگری در تاریکی به زوزه‌های سگ اولی پاسخ می‌گفت. تبریزی‌ها دور تا دور حیاط و در امتداد راه باریکه‌ی شنی تا چند متری‌ی در ورودی باغ سر بر شانه‌ی هم گذاشته بودند. ختمی‌ها لا به لای بوته‌های گل‌های رز سر بر آورده بودند. مردی که نمی‌شناخت آمد توی بالکن و در حالیکه سوت می‌زد از پله‌ها رفت پایین. کنار استخر نشست و پاهایش را انداخت توی آب. دست‌هایش را پل زد و هیکل‌ش را انداخت عقب. سرش را هم. بعد آرام آرام قوس پُل شکست و به پشت روی لبه‌ی سنگی‌ی استخر دراز کشید. «عصبانی هستی؟ از دستم؟» باقیمانده‌ی سیب را توی مشت‌ش گرفته بود. کشیدش میان انگشتان‌ش. کمی میان انگشت‌هایش ورز داد و دست‌ش که خیس شد پرت‌ش کرد داخل باغچه‌ی بلند زیر بالکن که ساقه‌های حیز نیلوفر شانه به میله‌های خنک نرده چسبانده بودند. «نه.»

 

همراه‌ش زنگ خورد. از نزدیکی‌های ظهر که دیدم‌ات بار چندم است؟ دست می‌کشم . تکیه می‌دهم به صندلی. من نیستم و تو هستی و خودت. در لحظه می‌مانم که به خوردن ادامه بدهم یا منتظر شوم. منتظر نمی‌شوم. تو صحبت‌ت طول می‌کشد. میزها به سرعت خالی می‌شوند و گارسون‌ها جلیقه‌هایشان را می‌کنند. تو خداحافظی می‌کنی و تکه‌ای قارچ خام برمی‌داری «چرا قارچ‌هاش رو نمی‌خوری؟» لبهایم را به هم فشار می‌دهم و کمی کج می‌کنم «سرخ کرده‌اش را بیشتر دوست دارم!» چند تکه قارچ می‌خوری و کمی کباب. من دست کشیده‌ام. می‌گویم ببخشید که نتوانستم منتظر بمانم. «کسی مرا اینطور که حالا هستم تحمل نمی‌کند. باور کن. سخت است.» صورت لبخند می‌زند. چیف گارسون که هنوز کت‌ش را نکنده است جلو می‌آید و دستور می‌دهد میز را جمع کنند. می‌گوید بستنی؟ لبخند می‌زند. همین‌طوری الله بختکی انگشت می‌گذاریم روی عکس دو تا بستنی. اسم‌شان یادم نیست. یک هیولا می‌آورند برای من، یک پرنده برای تو. می‌گویم انصاف نیست بیا عوض کنیم. می‌گویی نه و به سرعت قاشق پُری را می‌بری سمت دهانت. واقعاً هیولاست. «همه‌اش کار کار کار ...» تو ناهار نخورده‌ای و من تا خود دهانم پُرم. می‌گویم بریزم توی کیفم؟ «از کجا مطمئنی؟» می‌خندد.

ــ چرا نمی‌گویی دوستم داری؟ می‌ترسی؟

ــ دل ِ ما مال ِ شماست!

ــ گفتی می‌ترسی! از چی می‌ترسی؟

تلفن‌ش زنگ می‌خورد. سیب دیگری برمی‌دارد و بو می‌کشد. بلند شده است و رفته است سمت پله‌ها. چشم دوخته است به پاهایش که قدم‌های کوتاه و پشت سر هم برمی‌دارد. دست آزادش را می‌گذارد روی پس گردن‌ش و می‌مالد. بعد یک‌هو پُکی می‌زند زیر خنده. دست آزادش را می‌برد از زیر بال کت‌ش می‌گذارد روی پهلویش. کمی می‌ایستد. گاز کوچکی به سیب می‌زند. برمی‌گردد سمت استخر. مرد همان‌طور مانده است و پاهایش خم داخل آب هستند. دست‌هایش را روی سینه‌اش چلیپا کرده است. دوباره می‌خندد و اینبار آرام‌تر. برمی‌گردد سمت صورت. گوشی را برمی‌گرداند به کیف کمر آویزان از کمربندش. کاش قبل از او تو را دیده بودم. وقتی می‌گویم در دنیا نظمی در تناوب دیدارها نیست برای همین است. همین است که گاهی فکر می‌کنم کاش تو را قبل از او می‌دیدم. آن‌وقت بعد از این همه سال نمی‌نشستم کنارت که وادارت کنم اعتراف کنی دوستم داشتی. داشتی؟

ــ ببخشید. از بیمارستان بود ...

ــ می‌دونم.

ــ از من متنفری؟ هستی؟

ــ نه ... نیستم.

برای همین از تو لجم گرفته بود. تو حق نداشتی دیر برسی. حق نداشتی بعد از او به دیدنم بیایی و عاشقم/ت بشوی/م. دلم می‌خواست آزارت بدهم. می‌دادم. هفت ماه بود رفته بود و تمام این هفت ماه تو از همه نزدیک‌تر بودی به من و نبودی. خودت چیزی می‌گفتی و چشم‌هایت چیزی. من خودم چیزی می‌گفتم و چشم‌هایم ... ساکت بودند. خفه خون گرفته بودند.

ــ خودت بد قضاوت کردی. نه فرصت ندادی. نه آن موقع و نه آن بار آخر. نه فرصت دادی بگویم و نه گذاشتی نگویم.

ــ آره ...

ــ من دوستت داشتم.

ــ آرررره ...

ــ هنوز هم. نمی‌ترسم بگویم.

دست‌هایش را تکیه داد به بازوهای صندلی که بلند شود.

ــ اگر گوش بدهی. بگذاری بگویم.

ــ می‌توانی مرا برگردانی سالن؟

ــ دوستت دارم!

ــ هوا دارد سرد می‌شود. می‌روم داخل.

ــ گوش نمی‌کنی؟

دستی که دراز شده بود را پس زد. دو قدم برداشت و افتاد. «لجباز! بلند شو!» از تو لج‌م گرفته بود. از لبخندهایت و از اینکه همه دوستت داشتند و تو دوستم داشتی و یک کلمه نمی‌گفتی. منتظر بودم و نمی‌گفتی. اگر می‌گفتی می‌توانستم انتقامم را بگیرم و بگذارم هفت ماه بروم. بلندش کرد. خودش زیر بازویش را گرفت و رفتند سمت سرسرا. بازوش را فشار داد تا بایستد. «گوش نمی‌دهی؟ شنیدی؟» دستش را گرفت به طاق در. سرش را برگرداند و اطراف سالن چرخاند. مردی که نمی‌شناخت تند و چابک آمد سمت ایشان. چشم‌های سیاه براقش می‌درخشیدند و صورت براقش خیس از عرق. دست‌هایش را گذاشت دو سمت پهلوهایش و محکم گرفتش. دستش را آزاد کرد و گذاشت روی شانه‌ی مردی که نمی‌شناخت. همچنان که دور می‌شدند برگشت و نگاهی انداخت. شال از روی موهایش سُر خورده بود و افتاده بود روی شانه‌هایش. موقع برگرداندن صورتش در گوش مرد همراهش چیزی گفت. شانه‌های مرد به شدت لرزید و برگشت سمت سرسرا و از گوشه‌ی چشم نگاه‌ش کرد. داشت می‌خندید گوشه‌ی لب صورت هم کش آمده بود. چشمهایم ... ساکت بودند. خفه خون گرفته بودند. تو نشنیدی. گفتم دیر شده است. همراهت زنگ خورد. لبخند زدی و گفتی «سلام! خودم هستم!»

 ***

ندیدی که دیدم از میان شانه‌های برهنه گذشتی و به تعارف‌هایشان لبخند زدی. از زیر طاق کوتاه سرسرای جنوبی گذشتی و با مردی که می‌شناختم روبوسی کردی. داشتی می‌رفتی و ندیدی من داشتم گریه می‌کردم. تو هیچ‌وقت گریه کرده بودی؟ تو دوستم نداشتی. داشتی؟ نه. از من انتقام می‌گرفتی.

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 :: 0 قبل از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

 

از دیدگاه مکتب تحلیل تبادلی، طرح زندگی آدمی از بدو تولد در حال نگاشته شدن است. این طرح زندگی که توسط خود کودک نگاشته می‌شود در چهارسالگی به مرحله‌ی تصمیم‌ گیری توسط کودک درباره‌ی خود، دیگران و دنیا می‌رسد و تا هفت سالگی جزئیات این طرح زندگی تکمیل می‌گردد. پیش‌نویس زندگی برای اولین‌بار توسط اریک برن و کلاد اشتاینر در اواسط دهه 1960 بنیان نهاده شد و بعدها توسط نویسندگان دیگر تحلیل رفتار متقابل، تحلیل و بررسی شد و بسط یافت.

 

محتوای پیش‌نویس زندگی:

کودک در سال‌های اولیه زندگی خود، بر اساس شناختی که از جهان به دست می‌آورد داستانی برای زندگی خود در نظر می‌گیرد. این داستان مانند همه داستان‌ها و افسانه‌های دیگر، یک نقطه‌ی شروع، میانی و پایانی دارد. در این داستان کودکانه، افراد خوب، شریر و دیوصفت، سیاهی لشکر و فرعی وجود دارد و هر کدام از این افراد در این داستان نقشی بر عهده دارند. طرح زندگی می‌تواند کمدی، تراژدی، روح‌افزا یا کسل‌کننده باشد و می‌تواند پایان خوب یا بدی داشته باشد.

اریک برن در کتاب «اصول درمان‌های گروهی» پیش‌نویس زندگی را «طرح ناخودآگاه زندگی» می‌نامد و در کتاب «بعد از سلام چه می‌گویید» در یک تعریف کامل‌تر می‌گوید: « طرح زندگی که در دوران کودکی ریخته شده است، به وسیله‌ی والدین تقویت شده و با حوادث بعدی توجیه شده است و بالاترین نمودار آن در انتخاب‌هایی است که شخص در زندگی به عمل می‌آورد.»

(+)

 

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 :: 3 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

1. «مؤمنون» را می‌خوانم. یعنی «تو» امر می‌کنی و من می‌خوانم. گفته‌ام با من حرف بزن. داری با من حرف می‌زنی. سخت‌گیری‌ات را با لطافتی مادرانه می‌آمیزی. گریه می‌کنم. جوابی برای سوال‌هایت ندارم. تو مدام می‌پرسی. می‌گویی. من تنها اشک می‌ریزم. اشک حسرت. اشک ندامت. اشک انابة ... اشک ِ شوق.

خوش‌ست خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

...

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل

توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

...

بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

چو غنچه پیش تواش مُهر بر دهان باشد

2. می‌گویم زمین‌گیرم نخواه. نخواه که از پای بیافتم. نخواستم. خود چنین خواستی. حالا می‌خواهم. نخواه که چنین شود. می‌گویی:

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وا بینی خیر تو در این باشد

...

جام می و خون دل هر یک بکسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

...

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کان سابقه پیشین تا روز پسین باشد

3. می‌گویم چنین خواستم و حافظ چنین گفت، می‌گوید +: « میان عاشق و معشوق رمزیست/ چه داند آنکه اشتر می‌چراند؟»

4. داداش بزرگه برخلاف من، «کرن آرمسترانگ» را نمی‌پسندد. می‌گویم من دوست دارم. خوب پیش آمده است تا اینجا. او از روی علم می‌گوید و من از روی احساس. می‌گویم تمامش را خوانده‌ای؟ می‌گوید نه. فقط مقدمه‌اش را خواندم و چند جایی از متن‌اش را. می‌گویم خوب نمی‌شود فقط از روی مقدمه قضاوت کرد. نمی‌شود کتابی به آن شکل و شمایل را با خواندن چند تکه، نقد کرد. بحث‌مان طول می‌کشد. پای «انگلس» هم به میان می‌آید. از کتابخانه‌اش کتابی می‌آورد و می‌گوید این را بخوان. شاید بتوانی قضاوت مرا درک کنی. می‌گویم عقیده‌ات را تحمیل می‌کنی؟ می‌گوید نه. تو این‌را هم بخوان. شاید تو مرا قانع کردی. شاید هم من.

کتاب ِ «لودویک فوئرباخ و پایان فلسفه‌ کلاسیک آلمان/ فریدریش انگلس/ترجمه پرویز بابایی/1357» کتاب را بو می‌کنم. چقدر این بوی کهنگی‌ی کاغذها را دوست دارم.

می‌گوید کمی هم حاشیه نوشته‌ام به این کتاب آرمسترانگ. می‌دهم بخوانی! نخوانده است ولی حاشیه نوشته است. شاید قضیه همان قضیه‌ی تو مو می‌بینی و من پیچش مو باشد. هومم؟

5. « چندنفر از ما بارها به دوستمان ‌کالبي براي اين راهي که درپيش‌ گرفته ‌بود، اخطار داده‌ ‌بوديم، و حالا که شورش را در آورده‌ بود، تصميم گرفتيم او را دار بزنيم. کالبي گفت: اين‌که او فقط شورش را درآورده؛ دليل نمي‌شود که دارش بزنيم. (انکار نمي‌کرد که زياده‌روي کرده). مي‌گفت: هرکسي ممکن است بعضي اوقات شورش را در بياورد. هيچ‌ توجهي به حرف‌هايش نکرديم. از او پرسيديم که دوست‌ دارد چه نوع موسيقي در مراسم دار زدنش نواخته ‌شود. گفت که درباره‌ي اين موضوع فکر مي‌کند، اما تا بخواهد تصميم بگيرد زمان مي‌برد. من اين نکته را يادآور شدم که بايد زودتر بدانيم، چون هاوارد که رهبر ارکستر است بايد نوازندگاني را استخدام کند و با آن‌ها تمرين کند. و تا وقتي‌که نداند قرار است چه نوع موسيقي اجرا شود، نمي‌تواند شروع کند. کالبي گفت که هميشه به سمفوني چهارم آيوِز علاقه‌مند بوده ‌است. هاوارد گفت که اين يعنی "تاکتيک به تأخيرانداختن". هرکسي اين‌را مي‌داند که اجراي آيوِز تقريبا غيرممکن است و به هفته‌ها تمرين نياز دارد. و از اين گذشته بودجه‌ي موسيقي ما از پس ارکستری به آن بزرگی و گروه هم‌سرايان برنمي‌آيد ...»

لینک دانلود داستان (+)

6. نوشته بودم که این بهمن فرسی و کتاب «زیر دندان سگ»ش خیلی خوب است؟

لینک دانلود کتاب برای کسانی که دوست دارند (+)

7. تا به حال، گیاهی داشته‌اید که وقتی نگاه‌ش می‌کنید؛ عمیق و عجیب لذت ببرید؟ گلی که درسکوتی سنگین، بی‌صدا و دلکش، خود را ذره ذره می‌کُشد؟ نشسته باشید و در لحظه‌ای کمیاب، شاهد فروریختن گل‌هایش باشید در حالیکه در اوج ِ شکوفایی‌اند؟

من چنین گیاهی دارم.

8. دیدید گفتم این سریال شبکه‌ی دو، برداشتی آزاد از «شاه لیر» است؟!

شنبه بیست و یکم شهریور 1388 :: 1 قبل از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

روز بعد، هیچ رفتار نامتعادلی از طاهره ندیدم. مثل همیشه هر سه تایی نشستیم پشت نیمکت. زنگ تفریح اول و دوم را هم با هم توی حیاط گشتیم و حرف زدیم و دور درخت‌های بید حیاط مدرسه چرخیدیم و طاهره از عروسی‌ی قریب‌الوقوع اشرف گفت و من سعی کردم اشرف را در لباس عروسی‌اش با غنچه‌ی گل سرخ ِ کمربندش تصور کنم. تمام آن خنده‌ها و دست دور گردن هم انداختن‌ها فریب بزرگی بود. سرپوشی بود بر نیرنگی که تمام دیروز بعد از ظهر و شب را به آن پرداخته بود. بارها نقشه‌اش را سبک سنگین کرده بود. و شاید هم نه. اندهگین، تمام ساعات بعد را نشسته بوده و گاهی گریسته است. گاهی مشت‌هایش را گره کرده و دندان‌هایش را به هم فشرده بوده تا اثر مهلک غصه‌اش را تخفیف بدهد. من نمی‌دانم. چون هرگز تصور هم نمی‌کردم اینقدر این حادثه برایش مهم بوده که بی آنکه حتی فکری پیرامون‌ش کرده باشد، صبح که برخاسته است، چشم‌هایش از الهام نیرنگی زنانه، به شوق درخشیده است.

دختر بازیگوشی نبودم. ولی در طول دوران تحصیل‌م، حداقل سه بار را خوب به یاد دارم که غیرمنصفانه تنبیه شدم. آنچه به یقین دریافته بودم این بود که آدم بدشانسی هستم و «جو گیر» شدن اصلاً به من نیامده است. از بزرگ‌ترین بدشانسی‌های من این بود که تا می‌آمدم در هوچی‌گری و قشقرق همکلاسی‌ها شرکت کنم، انگار که زمان متوقف شده باشد یا دگمه‌ی پاوس زندگی را قشار داده باشند، پیرامون من در سکوتی دهشتناک فرو می‌رفت و آن‌وقت تنها صدایی که به گوش‌های مبارک معلمین فداکار می‌رسید، صدای من بود! تنها گناه من این بود که ردیف جلو می‌نشستم و آن‌وقت وقتی این واقعه‌ی عظمی رخ می‌داد، صورت من کلوز آپ دهشتناکی از شیطنتی جنون‌آمیز برای بر هم زدن نظم کلاس می‌شد و آن وقت ...

آن روز هم همین‌طور شد. یعنی یادم نیست اصلاً چه اتفاقی افتاد که ناگهان جلوی کلاس، کنار تخته سیاه لنگه پا ایستاده بودم. شاید «شاگرد زرنگ» ِ کلاس بودن برگ برنده‌ی نامتعادل ناکارآمدی بود که تنها به درد تخفیف مجازات‌م می‌خورد. یعنی لنگه پا نایستادن و نشستن جلوی کلاس و تماشای بچه‌هایی که حتی بلد نبودند دو خط عمود بر هم را بدون استفاده از گونیا و نقاله بکشند. زنگ نقاشی بود!

من نشسته بودم صورت‌های بچه‌ها را تماشا می‌کردم و خانم طهماسب را و قرچ و قرچ تیز شدن مدادها و منّ و منّ بچه‌ها و شترق ِ افتادن مداد رنگی‌ها زیر میزها. یک چند باری هم چشمم افتاد به صورت فیروزه و طاهره که مؤدبانه جای خالی‌ی مرا وسط نیمکت حفظ کرده بودند. بار آخر که چشمم به‌اشان افتاد، فیروزه سرش را انداخته بود پایین و طاهره لب و لوچه‌اش آویزان شده بود ولی از حالت برافروخته و نگاه‌کردن‌ش مشخص بود که به آنچه می‌خواسته دست یافته است.

از آن روز، فیروزه از من قهر کرد و هر چه از او خواستم توضیح بدهد، چیزی نگفت. نمی‌فهمیدم. حتی ماوقع دیروزش یادم نمانده بود. نمی‌دانستم آن بیست دقیقه‌ای که مجبور شده بودم جلوی کلاس بنشینم، بین آن دو نفر چه رخ داده بود که اینطور جمع سه نفره‌امان به هم ریخت. فیروزه جایش را عوض کرد. طاهره هم طوری خودش را به کوچه‌ی علی چپ زد که حتی به فکرم خطور نکرد کاسه‌ای زیر نیم کاسه باشد. یعنی نه کاسه را دیدم و نه نیم کاسه را. دیگر نشد که در این مورد صحبتی بکنم. فیروزه تمایلی به رو به رو شدن با من نشان نداد و من هم پیرو طبیعت بهمنی‌ام، او را از ذهن‌ام پاک کردم. حالا که تمایلی به صحبت کردن نداشت، می‌توانستم حذف‌ش کنم. طاهره ولی بود. نه مثل قبل ولی بود. از اتفاق، برادرم نسبت به رفتن من به نانوایی اعتراض داشت و بالاخره، مادر از من خواست تا ابداً دیگر پا به نانوایی نگذارم. به این ترتیب، طاهره مثل قبل‌تر ها، تنهایی می‌رفت و هرگز ندانستم آن پسرک خاکستری‌پوش دوباره برای دیدن طاهره یا فیروزه به نانوایی برگشته بود یا نه.

ولی ماه همیشه پشت ابر نمی‌ماند. خیلی سریع از حافظه‌ی معروف دروغگو، منتفع شدم. طاهره یادش رفت آنچه میان او و فیروزه پیش آمده بود باید تا ابد سر به مهر بماند. بعدها، چند سال بعد بود که فهمیدم آن پسرک، چه روح انتقامجویی را در او پرورده بوده است. هرگز مستقیم وارد قضیه نشد. هرگز نگفت که چطور تمام ساعات توی مدرسه، زمانی که با هم بودیم و او از ازدواج اشرف صحبت می‌کرد، داشته نقشه می‌کشیده است. تمام مدت منتظر بود تا از غیبت من استفاده کند. تمام آن روز، خدا می‌داند برای او چند سال گذشته بود. چند سال صبر کرده بود و نقشه‌ی ناکشیده‌اش را مرور کرده بود. چند سال سعی کرده بود یادش نرود اینهایی که کنارش راه می‌روند، می‌خندند و دست‌ش را می‌گیرند کسانی هستند که تمام یک هفته‌ی گذشته‌اش را در هول و ولا و نگرانی و دو دلی غرق کرده‌اند. تمام آن هفت روز، او فهمیده بود که پسرک حواسش به او نیست. من و فیروزه چون قرار نبود نانی بگیریم، کمی از صف فاصله می‌گرفتیم و بالطبع، زاویه‌ی نگاه پسرک از سمت طاهره به سمت ما کج می‌شد. ولی نمی‌توانست بفهمد من مورد توجه واقع شده‌ام یا فیروزه. سخت بود. می‌توانم درک‌ش کنم.

آن روز فرصت خوبی به او دست داد. فرصتی که با حذف یک تن، بتواند کشف کند آن دخترک خوشبخت کیست که آن چشمان درشت سیاه رنگ را مجذوب خود کرده است. آن روز فهمیده بود که من، شخص مورد توجه او نیستم. من هم مثل خودش «قربانی» بودم. چشمان سبز و پوست سفید فیروزه کار خودش را کرده بود. این منصفانه نبود. این عدالت نبود. ولیکن، پاسخ من به سوال او، کمرشکن‌تر از نفس ِ حادثه بود. من چندان صریح و بی‌مقدمه انگشت روی نقطه‌ی حساس گذاشته بودم که قلب رنجیده‌اش را شکسته بودم. رفتار من دور از وجدان بود. نباید مرا به حال خودم رها می‌کرد. باید از هر دوی ما انتقام می‌گرفت.

کافی بود ماجرا را وارونه جلوه بدهد. نه صد در صد. حتی فقط چند در صد ناقابل. جای فاعل و مفعول را عوض کند. جای «من» و «تو» را. به همین راحتی می‌توانست به فیروزه بگوید دیروز پسرک خیلی منتظرت بود. آن‌وقت فیروزه بپرسد کدام پسر؟ و او ادامه بدهد همان پسر که هر روز ظهر توی نانوایی می‌بینی‌اش. همان که کت خاکستری می‌پوشد. آن‌وقت در برابر آشفتگی‌ی فیروزه ضربه‌ی اصلی را وارد کند:«سوسن می‌گوید او تو را دوست دارد و بخاطر توست که هر روز می‌آید نانوایی!»

کتاب و پوشه را برمی‌دارم. روی هم می‌گذارم‌شان. سر کوچه پیاده می‌شوم. پیاده شدن‌ام کمی طول می‌کشد. بی‌نهایت خسته‌ام. کوچه همان کوچه‌ی بیست سال پیش است. جز چند تغییر قیافه‌ی مختصر چندان عوض نشده است. بچه‌ها دارند جلوی در خانه‌ی ما و پدر طاهره بازی می‌کنند. چند تا دختر و پسر. در کوچه‌ای به همان پهنایی که وقتی بچه‌ بودیم فکر می‌کردیم هست. پنج شش قدم. حالا فقط دو گام بلند. دیگر هیچ بچه‌ای لی‌لی بازی نمی‌کند. یا گرگ‌م به هوا. یا « یرده‌ن أوجا بیر قاریش». حالا بچه‌ها دوچرخه سواری می‌کنند یا هم اسکیت. تنها چیزی که هنوز هم هست، توپ پلاستیکی راه راه رنگی رنگی است. و شاید تا ابد باشد.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* چند روزی طول کشید تا The God Father را ــ به تمام ــ تماشا کردم. هرگز حضورشان را حس کرده‌اید؟

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 :: 8 قبل از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

تو آسوده نمی‌پذیری ... تو شبان پُر درد سال‌های دور ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پسرک بی‌نهایت لاغر بود ولیکن لاغری‌اش، مانع از دریافت زیبایی‌اش نمی‌شد. کت خاکستری‌ی خوش دوختی پوشیده بود. لابه‌لای جماعت مردان به انتظار ایستاده بود. برگشتم و به استفهام نگاهی به طاهره انداختم. چیزی نگفت. به مرور به حضور پسرک و چشم‌های دو دو زن ِ طاهره عادت کردم. پاک لپ‌هایش گل می‌انداخت و خنده چاشنی‌ی صحبت‌هایش می‌شد. طوری که حالا، این ما بودیم که برای پسرک جالب توجه شده بودیم. نه تنها پسرک. که تمام مشتریان محترم هم با چشمانی پرسشگر به این سه دختر نوجوان عجیب و غریب خیره می‌شدند. دوست نداشتم در مرکز توجه باشیم. دل‌م می‌خواست هر چه زودتر نوبت طاهره بشود و برویم سر کار و زندگی‌امان. ولی نمی‌شد. زمانی که می‌رسیدیم به نانوایی، وقتی بود که تعداد زیادی مشتری به نوبت بودند و اینطوری ما یک نیم ساعتی را منتظر می‌ماندیم. به گمان‌م پسرک هم بعد از مدرسه‌اش می‌آمد برای گرفتن نان. چون کم‌کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که او هم بدش نمی‌آید همزمان با ما برسد. با وجود تمام این‌ها، دریافتن این موضوع کار سختی نبود که از ما سه نفر فقط یکی‌امان مورد توجه او قرار گرفته است. یکی از ما سه نفر برایش مهم بود. برای دیدن آن یک نفر، هر روز دقیقاً زمانی می‌رسید که تازه رسیده بودیم. تکیه می‌داد به دیوار و یکی از پاهایش را حایل می‌کرد و کیف سیاه چرمی‌اش را می‌گذاشت روی پای خم شده‌اش. ظاهراً طوری وانمود می‌کرد که هیچ توجهی به جمع ما ندارد ولی این‌طور نبود. هر روز که می‌گذشت، احساس‌م به یقین نزدیک‌تر می‌شد که این طاهره و خنده‌هایش و صدای بلند حرف زدن‌ش نبود که او را وا می‌داشت اینطور وقت‌کشی کند.

ظهرگاهان یکنواختی را تجربه می‌کردیم. با آدم‌‌ها و حرف‌ها و اتفاقات یکنواخت. تا آن روز. مسیر خانه‌های ما طوری بود که فیروزه زودتر از ما جدا می‌شد و حدود یک دویست متری را من و طاهره با هم بودیم. و عموماً ثانیه‌ای از اوقات با هم بودن ما بدون حرف زدن ِ او نمی‌گذشت. آن روز کذایی ولی، فیروزه اصلاً با ما نیامد. مهمان مادربزرگ‌ش بود و پدرش برای بردن‌ش آمده بود جلوی مدرسه. آن روز من و طاهره دوتایی رفتیم نانوایی. طاهره هیجان زده بود و با نزدیک شدن به نانوایی، تُن صدایش بالاتر می‌رفت و خنده بیشتر چاشنی می‌شد. وقتی رسیدیم پسرک قبل از ما آنجا بود. این بار تنها نبود و رفیقی را همراه خود کرده بود. طوری ایستاده بودند که پشت پسرک به ما بود و پشت رفیق‌ش به دیوار. با رسیدن ما و شنیدن صدای طاهره جلدی برگشت و نگاهی انداخت. نوری در چشم‌های سیاه درشت‌اش، تابیدن گرفت و با قرار گرفتن ما در انتهای صف خانم‌ها، فرو مُرد. سرک مختصری به در کشید تا مطمئن شود. اخم‌هایش توی هم رفت. دوست‌ش ار بالای شانه‌ی او نگاه می‌کرد و گزارش می‌داد. طاهره به سختی روی پاهایش بند بود. هر چند به طرز مشکوکی ساکت‌تر شده بود و کمتر می‌خندید و بگویی نگویی گره کوچکی افتاده بود وسط ابروهای کوتاه‌ش. پسر هنوز امیدوار بود و هر از گاهی برمی‌گشت و طوری که انگار دارد کلماتی را آماده می‌کند تا بغرنج‌ترین سوال زندگی‌اش را بپرسد خیز نامحسوسی سمت میز وسط سالن برمی‌داشت. اما زود پشیمان می‌شد و عقب‌گرد می‌کرد. حوصله‌ی طاهره سر رفته بود. پسر در کل کوچک‌ترین اشاره‌ای به دوست‌ش نکرده بود که طاهره را راضی کند. زیر چشمی مراقب‌شان بود و با عصبانیت کیف‌اش را از دوشش برداشته بود و بندهایش را دور مچ‌هایش انداخته بود و جلوی زانوهایش تاب‌شان می‌داد.

نان‌ها را جمع کرد و انداخت روی بازویش. کیف‌ش را که جا گذاشته بود من برداشتم و دنبال‌ش از نانوایی آمدم بیرون. وانمود می‌کرد اتفاقی نیافتاده است و من هم به روی خودم نیاوردم. کمی که دور شدیم، دوباره فک‌اش گرم شد و شروع کرد به تعریف کردن. آن روزها خواهر بزرگ‌اش خواستگار سمجی پیدا کرده بود و اتفاقی که باعث شده بود مرد جوان شیفته‌ی «اشرف» بشود موضوع صحبت‌های ما شده بود. اشرف از تمام خواهران‌ش زیباتر بود. قد بلندتری داشت و موهای بلند سیاه براق‌ش که تا قوس کمرش بودند شهره‌ی محل بود. چشم‌های سیاه و وحشی‌یی داشت. لاغر بود ولی مثل همان پسرک، زیبایی‌اش تحت تأثیر لاغری‌اش قرار نگرفته بود. طاهره شروع کرده بود و یک‌ریز از خواهر و برادرهای داماد آینده‌اشان صحبت کردن. موقع صحبت کردن هم برخلاف همیشه گه‌گاهی برمی‌گشت و پشت سرمان را نگاهی می‌انداخت تا از چیزی مطمئن شود که نمی‌شد. نمی‌شد را از خاموش شدن یکباره‌ی صحبت‌اش موقع سر برگرداندن‌اش می‌فهمیدم. مکثی می‌کرد و بعد دوباره از نو. دیگر به جایی که هر روز از فیروزه جدا می‌شدیم رسیده بودیم. طاهره یکباره گفت:« پسره را دیدی؟! دیدی اینبار با دوستش آمده بود؟» بی آنکه نگاه‌ش کنم، گفتم« آره. به نظرم ناراحت شد که فیروزه با ما نبود!» تکانی خورد و سرش را برگرداند سمت من. خشمی عجیب توی چشم‌هایش بود. خشمی که تمایل داشت آن را بکُشد. سرکوب کند. خشمی که دوست نداشت گول‌ش بزند یا عمیقاً از اینکه من بفهمم او به پسری علاقمند شده بوده که ابداً توجهی به او نداشت، می‌ترسید. ترس بود یا خشم، توی چشم‌های سیاه گردش می‌جوشید. اندوهی بر صورت‌ش نشسته بود. غم را به همان سنگینی که تاب آورده بود، حس کردم. دل‌م می‌خواست دلداری‌اش بدهم ولی نمی‌دانستم کار درستی است یا نه. یعنی اصلاً بلد نبودم و حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم اتفاقاً از روی شیطنت دوست داشتم زجر کشیدن‌اش را تماشا کنم و منتظر بودم ببینم برای جبران این تلخکامی چه خواهد کرد.

 

 

 

ادامه دارد ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ایچیم‌ده آخان دردلر آلسین‌لار سنی گیزدین ...

** یک کمدی ِ دلپذیر، پر از حرف‌های خوب.

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 :: 7 قبل از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

داستان‌های طاهره اغلب داستان‌های عاشقانه بود. داستان‌هایی که گاهی اوقات نقش اول زن‌اش را خودش بازی می‌کرد. از پسر همسایه‌ی تازه وارد گرفته تا پسر شاگرد پنچرگیری‌ی نزدیک مدرسه. البته بیشتر اوقات داستان‌های واقعی با شخصیت‌های واقعی هم تعریف می‌کرد از روابط عاشقانه‌ی دختر سرتقی که توی کوچه‌ی پشتی خانه داشتند با نانوای محل تا بازگویی قسمت‌های سانسور شده‌ی سریال مردمی‌ی «دور از خانه» یا همان «اوشین» خودمان. اینکه او چطور به این رازهای مگو دست می‌یافت هرگز مکشوف‌ام نشد. هر چه بود، قصه‌گوی خوبی بود. اما از آنجایی که من از همان طفولیت‌، با وجود اینکه شدیداً زودباور بودم ولی مثل تمام موجودات بهمنی ذهن متمردی داشتم و لذا، این صحبت‌های بالای هیجده سال چندان تأثیر مخربی بر نوجوانی‌ام نگذاشت. شاید علت عمده‌اش هم این بود که وقتی فهمیدم بیشتر قضایا خصوصاً ماجراهای پشت پرده‌ی اوشین را خودش ساخته و پرداخته است، در برابرش گارد گرفته بودم.

گفتم که طاهره پنج تا خواهر داشت. خواهرهایش هر کدام یک شکلی هستند ولی در کل همه سر و ته یک کرباس‌اند. از آنجایی که طاهره تنها دوست نزدیک من در همسایه‌گی‌مان بود، من اکثر اوقات فراغت‌ام را پیش او بودم. خواهرش رباب هم دختر خیال‌پردازی بود. یکبار با مساعدت طاهره رسماً مرا گذاشتند سر کار. یعنی یک روز رباب پیش من زد زیر گریه و داستان به فرزندخوانده‌گی گرفته شدن‌اش و اینکه والدین‌اش آدم‌های مایه‌داری بودند ولی گم‌اش کرده‌اند و او گاهی صورت‌هایشان را در خواب می‌بیند و ... را سر هم کرد. من بُهت‌ام زده بود و جالب این‌جاست که تصویر آن لحظات هنوز جان دارند و من آن حزن عمیق کودکانه و ترس و نگرانی زایدالوصف را هنوز هم موقع تجدید خاطره حس می‌کنم. نامردها مدت‌ها گذشت تا اینکه حقیقت امر را برایم برملا کردند و گرنه خدا می‌داند من به کدام یآس مبتلا می‌شدم!

یکی از موضوعات بولد و های‌لایت دوستی‌امان، ماجرای اسباب‌کشی خانواده‌ی «بهنام*» به همسایه‌گی‌ی ما بود. بهنام را به فرزندخوانده‌گی گرفته بودند ولی بعد از این واقعه شوهر ایران خانوم طلاقش داده بود و ایران خانوم بهنام را آورده بود پیش پدر پیرش تا با هم زندگی کنند. بهنام آن موقع فکر می‌کنم دوازده سیزده ساله بود. پسر بلند قد لاغر اندام مو خرمایی‌ی خوشگلی بود. یا آمدن بهنام به محله، دغدغه‌ی هولناکی افتاد به جان دخترها، از هر سن و طبقه‌ای [منظورم از طبقه، خواهر چندم بودن است!] وقتی به آن روزها فکر می‌کنم دل‌م اساسی برای او می‌سوزد. یعنی تصور یک پسر نوجوان خحالتی تازه‌وارد در مکانی مملو از دخترکان حریص و تازه به سن بلوغ رسیده‌ی بی چشم و رو، وحشتناک است. شاید شانس بزرگ من در این رقابت این بود که بهنام با کوچکترین برادر من فاصله‌ی سنی‌ی کمی داشت و به واسطه‌ی نسبت دور فامیلی میان مادر خوانده‌ی او و مادر من [که هرگز نفهمیدم چه نسبتی بود] به مناسبت‌های گوناگون رفت و آمدهایی صورت می‌گرفت و داداش کوچیکه تنها همبازی و دوست او محسوب می‌شد و بالطبع بیشتر اوقاتش را نزد من بود!

این مسئله شدیداً بغرنج بود. دخترها طاقت این رقابت ناجوانمردانه را نداشتند و شاید بارها آرزو کرده بودند من شب بخوابم و صبح بیدار نشوم و یا اینکه کاش آن‌ها هم این شانس را داشتند که برادری هم سن و سال بهنام می‌داشتند. ولی با همه این اوصاف من از تمام آن موجود، تنها طره‌ی موجدار خرمایی رنگ بالای پیشانی‌اش را به خاطر دارم و گل‌هایی که پرت می‌کرد توی حیاط خانه‌امان. ولی به مرور، این گل‌ها تبدیل شدند به گوجه‌فرنگی!

من بلد نبودم. این را بهنام خجالتی تازه‌وارد خوب فهمیده بود. کار سختی نبود. می‌توانست از مقایسه‌ی رفتار من و دخترهای دیگر خیلی زود به این نتیجه برسد که برای جبران آن همه گل که پرت کرده بود توی حیاط ما، باید چندتایی گوجه‌فرنگی پرت کند تا حسابی از خجالت رفتار سرد و مغرورانه‌ی من در بیاید. این را دخترها زودتر از خود من دریافته بودند و نگرانی‌ی بزرگی رفع شده بود. یک رقیب کمتر بهتر از هیچی است.

ولی دست آخر، بهنام هم نامردی نکرد و با دختر خاله‌ی ناتنی‌اش ازدواج کرد و دست تمام دخترها را گذاشت توی حنا.

اما، یک بار سر فیروزه با هم قهر کردیم. طاهره هر روز بعد از مدرسه می‌رفت از سنگکی‌ی نزدیک مدرسه، برای خانه‌اشان نان سنگک ماشینی می‌گرفت. من و فیروزه و طاهره پشت یک نیمکت می‌نشستیم. فیروزه چشم‌های سبز داشت با پوست سفید و بگویی نگویی چاق بود. قشنگ بود. ولی وقتی عادلانه قضاوت می‌کردی، و از قد کوتاه طاهره چشم می‌پوشیدی، او از هر دوی ما قشنگ‌تر بود. با اینکه پوست پشت دست‌هایش همیشه خشک و ترک خورده بود و تک و توکی زگیل روی دست‌هایش بود ــ که تا مدت‌ها کار و زندگی‌اش شده بود مبارزه با آن‌ها ــ، من دوستش داشتم. لب‌های زیبایی داشت. کلاً ترکیب صورت‌ش را با معیارهای حالا که بسنجی «معرکه» بود. ولی در مقایسه با خواهرهایش زیاد دلچسب نبود. فیروزه ولی، دختر دوست صمیمی‌ی پدر من بود. پدرش تاجر فرش بود. به عمرش دست‌هایش ترک نخورده بودند و اصلاً نمی‌دانست زگیل یعنی چه؟ دختر تر گل مر گل و سنگین رنگینی بود. من دست‌هایم همیشه نرم بودند بدون زگیل! ولی خوب.  زیاد خوشگل نبودم. [ولی این چیزی نبود که مارتین به‌اش معتقد باشد.] یعنی اصولاً هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم. ولی مطمئن هستم که علی‌رغم ظاهر معمولی‌ام، دخترک جذابی بودم.

ما سه تایی می‌رفتیم. گاهی هم من هوایی می‌شدم و ناپرهیزی می‌کردم و دو سه تایی می‌گرفتم. مهمترین سوالی که آن موقع ذهن مرا مشغول می‌کرد این بود که طاهره‌ اینا آن همه نان سنگک ماشینی را چطوری تمام می‌کنند؟ فیروزه ولی، دست‌هایش را جلوی سینه‌اش به هم می‌انداخت و تماشایمان می‌کرد. روی لب‌های صورتی‌اش که قشنگ هم نبودند همیشه لبخند محوی داشت. مغرور نبود. لبخندش رنگ و بوی صمیمت داشت. قدیم‌ها اینطوری بود. [بچه‌ها چیزی از پایگاه اجتماعی سرشان نمی‌شد.] ولی هیچ وقت نشد نان سنگک بخرد. معذب بود.

نانوایی سالن بزرگی داشت که برای جدا کردن بخش زنانه و مردانه‌اش، میز چوبی‌ی پهن و درازی را گذاشته بودند وسط سالن. یک انتهایش چسبیده بود به پنجره‌ی عریضی که تنوره را از سالن جدا می‌کرد. نان‌ها را می‌انداختند روی میز و نوبت هر کی می‌شد، جمع می‌کرد. یکی از همان روزها بود که طاهره سقلمه‌ای به من زد و با ابروهایش به سمت جلوی صف آقایان اشاره کرد و دم ِ گوشم گفت: « اون پسره را نیگا کن! ... همون که کت خاکستری تنشه رو می‌گم!»

 

ادامه دارد ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* یادش بخیر (+)

** باور کنید خوابیده بودم ها! ولی یکی دو سه تایی رعد و برق چنان ترکید توی آسمان تبریز که هر چه در این سی سال خسبیده بودیم فرت شد!

سه شنبه هفدهم شهریور 1388 :: 1 قبل از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

نمی شود به‌اشان فکر نکرد. همین‌طور که نشسته‌ای و از شیشه‌ی ماشین بیرون را تماشا می‌کنی، مثل مهمان‌های ناخوانده صف می‌شوند جلوی چشم‌هایت. حتی لامصب‌ها لباس عوض می‌کنند. بزرگ می‌شوند. یعنی داری به پاراگرافی از کتابی که همین الان خوانده‌ای فکر می‌کنی و اصلاً در پی این نیستی که به دختر کوچولوی طاهره فکر کنی و اینکه چقدر شبیه مادرش شده است و بعد یادت می‌افتد که موهای طاهره ولی فرق دارد. طاهره موهایش بلند و سیاه بودند و بافه‌ی کلفتی از موهایش را یک‌وری می‌انداخت روی سینه‌اش و عادت داشت موقع حرف زدن انتهای آزاد بافه را دور انگشتانش بپیچد. خوب حالا خبر نداری. شاید مثل همه‌ی دخترهایی که تا ازدواج نکرده‌اند موهایشان را بلند می‌کنند و تا حامله می‌شوند موهایشان مصری‌ی کوتاه می‌شود و بعد بلوند می‌شود یا هم شرابی، او هم موهای سیاه ضخیم‌اش را کوتاه کرده است و رنگ کرده باشد. آن‌وقت می‌بینی‌اش که بلوز آستین کوتاه سفید تن‌اش کرده است و توی دالان تاریک خانه‌اشان باهاش گرم صحبت هستی.

به همین سادگی! خوب. آن موقع شاید نمی‌خواهی بیشتر ادامه بدهی. لبخند می‌زنی و شیشه نویسی‌ی مغازه‌ها را می‌خوانی. به آدم‌ها نگاه می‌کنی. به  مردی که عمیق و عجیب خیره شده است به تشکچه‌ی چهارپایه‌ی زهوار در رفته‌ای که گذاشته‌اند زیر درختی جلوی یک مغازه‌ی قدیمی با شیشه‌های تاریک و چند تایی گلدان شمعدانی و بگونیا و چندتایی چراغ گازی و کپسول گاز پیک‌نیکی و یک لامپ کم مصرف هم از پشت شیشه‌اش آویزان است و معلوم نیست اصلاً وقتی هیچ‌وقت ِ خدا باز نیست، چرا «هست»؟ که روی شیشه‌اش هم چیزی ننوشته که بفهمی اصل کار صاحب مغازه‌ی احتمالی‌اش چیست؟ هر روز ظهر می‌بینم‌اش و این سوال در مغزم ساکت و بی‌جواب تکرار می‌شود. مثل همان خانه‌ی دو طبقه‌ای که به ندرت می‌بینم‌اش ولی سال‌های سال، بدون در و پنجره منتظر مردی است که می‌گویند یکبار رفت مشهد و دیگر بازنگشت. همین است. شاید صاحب مغازه‌ی کذایی هم یک وقتی پا شده است رفته است مشهد و دیگر برنگشته است. از این دست مغازه‌ها زیادند. با همین تعداد گلدان شمعدانی و بگونیا و شب‌بو پشت شیشه‌های تاریک‌شان. از جلویشان عبور می‌کنی. با دوست‌ت که گپ می‌زنی. عین خیال‌ت هم نیست چرا این مغازه وجود خارجی دارد به این تاریکی؟ فقط از جلویش عبور می‌کنی و خودت را توی شیشه‌ی تاریک‌ش تماشا می‌کنی.

طاهره دختر عجیبی بود. چه داستان‌هایی که بلد نبود. دختر همسایه‌ی رو به رویی‌مان است. شش تا خواهرند. او خواهر چهارمی است. و به اندازه‌ی همین چهار، با آن‌های دیگر فرق دارد. البته به همین اندازه که گفتم. وقتی خواهر کوچیکه‌اش به دنیا آمد به‌اش حسودی می‌کردم که خواهری به این کوچکی دارد. سر ِ خواهر کوچک‌اش هم کلی حرص‌ام می‌داد. کلی هم قصه بلد بود. قصه‌هایش بی سر و ته بودند. ولی خوب آن موقع که من نمی‌دانستم این داستان‌ها سر و ته ندارند. بعداً فهمیدم. یعنی خودش گفت و خندید. اصلاً نفهمید که من چقدر داستان‌هایش را باور کرده بودم. اصلاً من آدم زودباوری هستم و این زیاد جالب نیست. هر روز بعد از ظهرها، با هم از ته کوچه تا سر کوچه و بالعکس قدم می‌زدیم و داستان‌هایش را تعریف می‌کرد. بیشتر داستان می‌گفت ولی گاهی هم از دعواهای خانوادگی‌شان می‌گفت. من شنونده‌ی خوبی بودم. هنوز هم هستم. شنونده‌ی خوبی بودن ربطی دارد به زودباوری؟

بیشتر سال‌های تحصیلی هم همکلاسی بودیم. یعنی با فاطمه و مینا و طاهره بیشتر سال‌ها همکلاسی بودیم. بعد هم که مینا با پسره فرار کردند فقط من ماندم و طاهره و فاطمه. با فاطمه از کلاس پنجم قهر بودم و هستم تا همین الان. ولی یادم نرفته است چرا؟ و چون یادم نرفته است نمی‌شود باهاش آشتی کنم. یعنی زیاد با هم برخورد نداریم که فکر کنم آیا بهتر نیست باهاش آشتی کنم؟ گاهی فرصتی برای فکر کردن به آشتی بودن یا قهر بودن وجود ندارد. اینطوری بود که من بیشتر با طاهره بودم. خوب اینطوری هم نبود که اصلاً با طاهره قهر نشده باشم. ولی زود با هم آشتی می‌کردیم. شاید چون به همان علتی که گفتم. ما همسایه‌ی رو به رویی بودیم و آن‌وقت نمی‌شد صبح‌ها که می‌رفتیم مدرسه و یک‌هو با هم در را باز می‌کردیم به هم سلام نکنیم. می‌شد؟ به همین راحتی هم زود با هم آشتی می‌کردیم.

ادامه دارد ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* اسکارفیس را دوست داشتم.

** «زیر دندان سگ» از بهمن فُرسی هم بد نیست!

*** به کامنت خصوصی میرا: استادتان راست گفته است. اما نه کاملاً. امیدوارم هرگز به این نرسی که بیماری هم ارتباط تنگاتنگ دارد با افکار و شخصیت آدم‌ها.

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 :: 7 قبل از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری
دست مرا بگیر. صدایت دور است. گُنگ. نمی‌شنوم‌ات. ناشنوام. تویی که نزدیکی از من، به من. دست‌م را بگیر. نمی‌بینم‌ات. نابینام. تو نزدیک‌ام باش. هستی. دست‌م را بگیر.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سعی می‌کنم خوابم نبرد. نمی‌خواهم بخوابم. نه اینکه نخواهم. نمی‌توانم. زن توی فیلم گریه می‌کند. مثل همه‌ی زن‌ها. پشت می‌کنم به تلویزیون. صدایش هست. این صداهای لعنتی همیشه هستند. حتی وقتی گوش‌هایت را بگیری. حتی اگر بیهوش بشوی. حتی وقتی داری می‌میری، «شنوایی آخرین حسی است که از بین می‌رود». صداهای لعنتی همیشه هستند. نمی‌گذارند بخوابم. حتی وقتی کسی را فراموش می‌کنی. ازش متنفر می‌شوی، صدایش یادت می‌ماند. هر شباهتی در صدایی، تو را می‌کشاند به آن آدم لعنتی و حوادث لعنتی‌تر و خاطرات نکبتی‌اش!

اما از آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم هیچ صدایی نمی‌شنوم. فقط چشم‌هایشان را «می‌بینم». امان از چشم‌ها. ولی وقتی چشم‌هایم را می‌بندم، تاریکی که بنای ناسازگاری می‌گذارد، چشم‌ها ناپدید می‌شوند و آن‌وقت صداها باز قوی‌تر و رساتر شنیده می‌شوند. حتی گاهی «نوشته‌»های آدم‌های نکبتی هم می‌شوند صدا. دیگر خط و نوشته نیستند. صدا هستند. صداها را نمی‌شود نشنید. نه. نمی‌شود.

صداها هم مثل رنگ‌ها، قاطی که بشوند باز هم می‌توانی تشخیص بدهی کدام به کدام است. می‌توانی تشخیص بدهی و از این تشخیص بی‌محتوای جنون‌آور، رنج بکشی. صداها توی کاسه‌سرت وول می‌خورند، از هم رد می‌شوند. رنگ دارند. بو دارند. هیکل دارند. و آزارشان، جهنمی است.

حتی یک اس.ام.اس هم می‌شود صدا بشود و تمام شب، مدام توی کاسه‌ی سرت وول بخورد. خودش را بکوبد به گیجگاه‌هایت و از شیپور اُستاش بخزد توی دهانت و آن ته، تهوع‌ات بگیرد. یک پیغام، می‌تواند ریتم آرامی که تحمیل سرسامه‌گی‌ی روح‌ت کرده‌ای را به هم بریزد. صغری و کبرای تمام قضایایت را هم. درمانده می‌شوی که جواب بدهی یا نه؟ توی تاریکی، زیر نور دور ِ آباژور، زیر رواندازت، مدام پس و پیش بخوانی‌اش. بغض کنی. حرص‌ات بگیرد. بگذاری‌اش کنار. فکر کنی. جواب بدهم که چه بشود؟ چی می‌تواند چیزی را تغییر بدهد. دوباره جنباندن احساسات مُرده‌ی گندیده، جز پراکندن ِ بوی عفونت چیزی در پی دارد؟ چه می‌خواهی «از منی که می‌ترسم از حضورت(+)»؟

ــ از تو متنفرم. می‌دانستی؟

می‌داند. بارها گفته‌ام. بارها. و خوب می‌دانستم دروغ می‌گویم. دروغ، یا پنهان‌کاری ... فرقی ندارد وقتی مستأصلی. درمانده‌ای. میان دو راهی. میان هزار راه. میان هست. میان نیست. چه می‌دانی؟ دل‌م اما برای دست‌هایت تنگ می‌شود. هر چند نمی‌خواهم که باشی. دلم برای بوسه‌هایت تنگ می شود. حتی با همان لب‌هایی که دیگران را بوسیده‌ای. ولی بیزارم. صدایم که می‌زنی. صدا زدن‌ات به صدا زدن یک «فیلم» می‌ماند. صدا زدن یک «زن». صدا زدن‌ات تحقیر کننده است. حتی اگر در تو این نباشد. در صدایت می‌تراود. جاری می‌شود و مثل تمام صداهای دیگر، تا ابد سیال است.

تو بیماری. من بیمارم. تمام آدم‌های دنیا که صدا می‌زنند بیمارند. بیماری مثل صدا پژواک دارد. فرکانس دارد. انرژی دارد. طول دارد. موج دارد. «دارد». بیماری‌ها هم مثل صداها ماندگارند. هستند. بیماری‌ی تو مرا آزار می‌دهد. بیماری‌ی من، تو را. لذت‌بخش نیست. اول‌ش هست، بعدش نه. دیگر لذت‌بخش نیست. «عادت» می‌شود. رابطه که تنها به روزنه‌ای بسنده می‌شود. روزنه‌ای که مدام بسته‌تر و تنگ‌تر می‌شود. حرص و آز افزایش پیدا می‌کند. به هر وسیله‌ای سعی می‌کنی نگذاری این روزنه بسته شود. حتی با اینکه حتی همان روزنه، هیکلی عظیم از عفونت و کثافتت را بریزد توی زندگی‌ات. این یک جور بیماری است. بیماری که شاخ و دم ندارد. فقط مثل صدا فرکانس دارد.

من سعی دارم بسته شود. سعی می‌کنم درست مثل وقتی چشم‌هایم را می‌بندم تا دیگر هیچ چشمی را نبینم. بشود که این روزنه را به سوی نکبت حضورت ببندم. نمی‌شود. هر چه من سعی دارم چشم‌پوشی کنم، تو سعی داری باز نگاه‌ش بداری. چنگ می‌زنی. فریاد می‌زنی. صدایم می‌زنی. هر حرکتی از سمت تو، هیکلی عظیم از کثافت و نکبت را می‌ریزد توی زندگی‌ام. ذهن‌ام. تو بیماری. من از تو می‌ترسم.

می‌دانی. می‌دانی و دانسته آزارم می‌دهی. می‌پرسی اگر فلان را نداشتم چه؟ دوستم داشتی؟ بدبختی‌ی آدمی در این است که هیچ نداشته باشد جز «یک». آن‌وقت این «یک» برایش خیلی مهم می‌شود. آن‌قدر مهم که فکر می‌کند تمام مردم دنیا متوجه این «یک» هستند. می‌بینند که تو «یک» داری. به خاطر همین «یک» هم هست که «جذب» تو می‌شوند. آن‌وقت این «یک» کارکردش تغییر پیدا می‌کند. برایت «درد» می‌شود. «سرطان» می‌شود. برای همین است که می‌نویسم تو بیماری.

حتی بیماری‌ات صدا می‌شود. توی کاسه‌ی سرم وول می‌خورد. از شیپور اُستاش می‌سُرد پایین، ته حلقم و استفراغم می‌گیرد. بیماری‌ات، صدایی است که حتی وقتی خوابیده‌ام، آزارم می‌دهد.

ــ از تو متنفرم. می‌دانستی؟

خوابم می‌برد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* هی به این آقای پ.م می‌گویم «رئیس». آن وقت وقتی مدیریت بیمارستان خرید یک فقره صندلی‌ی جک‌دار را منوط می‌کند به روئت «نیازمندی»، این آقای رئیس بلند می‌شود و صندلی‌اش را برمی‌دارد می‌آورد می‌گذارد پشت میز بنده!!!

 

شنبه چهاردهم شهریور 1388 :: 4 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

« ... فرق گذاری میان حقیقت‌های باطنی و ظاهری، در سرگذشت خدا اهمیت بزرگی دارد که تنها خاص ِ مسیحیان یونانی نیست، بلکه یهودیان و مسلمانان نیز سنتی باطنی پدید آورده‌اند. مقصود از این آموزه‌ی «سرّی»، بیرون گود گذاشتن مردم نبود. بازیلیوس نمی‌خواست یک شکل اولیه‌ی فراماسونری را پایه‌ریزی کند. فقط می‌خواست بگوید که همه‌ی حقیقت ِ دینی را نمی‌شود روشن و منطقی را به زبان آورد. پاره‌ای بینش‌های دینی پژواکی درونی دارند که هر فردی فقط، به گفته‌ی افلاطون، با تئوریا یا ژرف‌اندیشی، و هنگامی که زمان‌ش فرا رسیده باشد، می‌تواند آن را دریابد. از آنجا که روی سخن دین با واقعیتی ناگفتنی ست فراسوی مفهوم‌ها و مقوله‌های اشنا، زبان گمراه کننده و نارساست. هر آینه مردم نتوانند این حقیقت‌ها ر با چشم ِ روح «ببینند»، اگر هنوز چندان آزموده نشده باشند، پاک به کژراهه می‌افتند. بنابراین، کتاب مقدس نیز معنایی باطنی دارد که همیشه به زبان در نمی‌آید. بودا نیز می‌گوید برخی پرسش‌ها «نادرست» یا ناشایست‌اند زیرا به واقعیت‌هایی دور از دسترس ِ واژگان اشاره دارند. این واقعیت‌ها را تنها می‌شود با تن‌ سپردن به شگردهای درون‌نگر مراقبه کشف کرد. به عبارت دیگر، باید آنها را برای خود آفرید. کوشش در توضیح آن‌ها همان‌قدر بیهوده است که شرح ِ زبانی‌ ِ یکی از کوارتت‌های بتهون. به گفته‌ی بازیلیوس، از این واقعیت‌های دینی گریزپا تنها می‌توان در اشاره‌های نمادین نیایش، یا، بهتر از همه، در خاموشی نشانی یافت. »

خداشناسی از ابراهیم تا کنون/کرن آرمسترانگ/صص 137-138

 

عجیب است. نمی‌دانم چرا در فصول مسیحیت‌اش لنگ می‌زنم. با یهودیت‌اش که راحت کنار آمدم. شاید به واسطه‌ی مطالعه‌ی «کتاب‌هایی از عهد عتیق» باشد. حالا رسیده‌ایم به «تثلیث» و از این مکاشفه در شگفتم. این زن، تا اینجا خوب پیش آمده است. شناختن «روح‌اقدس» همواره دغدغه‌ی ذهنی‌ام بود و هست و دارم به چرایی و ماهیت‌اش پی می‌برم و این عالی‌ست. ولی چون بحث طولانی و پیوسته است نمی‌توانم اینجا بیاورم. شاید هم توانستم!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* امروز در مورد مشاهیر قتل‌های زنجیره‌ای مطالبی خواندم که تن‌م لرزید. آن‌وقت به این تقارن عجیب رسیدم. دارم «من گنجشک نیستم» از مصطفی مستور را می‌خوانم: « ... چیزهای بدتری هم بود. چیزهای هولناک‌تر. امیر ماهان به من گفت. گفت چیزهای هولناک‌تری هم هست. ... گفت مثلاً کشتار. گفت اگه کمی به این قضیه فکر کنم که وقتی آدم‌ها همه‌ی فکر و شعور و استعداد خودشون رو به کار می‌اندازند تا حسابی دخل همدیگه رو دربیارند شاید بتونم بفهمم که چه وضعیت عجیبی به وجود می‌آد. ...» ص 50

** تبارک‌الله! (+)

*** تا حالا به این فکر کردید که یک پازل هزارتکه را بچینید؟ من فکر کرده بودم و حالا دارم سرسام می‌گیرم از این هزار تکه‌ی بی سر و سامان ِ پراکنده روی میزم!

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 :: 2 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

از تو خوشم نمی‌آمد. نه اینکه از تو متنفر باشم یا بخواهم سر به تن‌ات نباشد. فقط از تو خوشم نمی‌آمد. هر وقت سر و کله‌ات پیدا می‌شد ــ که همیشه‌ی خدا سر و کله‌ات سر بزن‌گاه پیدا می‌شد ــ نظم بازی‌هایمان را به هم می‌زدی. می‌پریدی وسط گرگم به هوا یا یک پا می‌دویدی توی خانه‌های لی‌لی بازی و سنگ صاف و درشتی را که با مصیبت پیداش کرده بودیم شوت می‌زدی می‌رفت می‌افتاد زیر ژیان ِ حسن آقا. دخترها جیغ‌خند می‌زدند و نسرین می‌کوبید وسط کتف‌هایت. می‌خندیدیم ولی از تو خوشم نمی‌آمد.

حتی از پشت سر که می‌دیدم‌ات حرص‌ام می‌گرفت. سرت را یک وَری می‌گرفتی و سوت می‌زدی و عین زن‌ها قر کمر می‌آمدی. برای شلوارت کمربند نمی‌بستی و آن‌وقت راه‌راه‌های پیژامه‌ات توی ذوق می‌زد. چون شلوارت لیز می‌خورد و آن‌وقت کش‌دوزی‌ی پیژامه‌ات می‌زد بیرون. سوت می‌زدی و بی‌خیال زمین و زمان می‌زدی پس ِ کله‌ی بچه‌ای و جیغ که می‌کشید قاه قاه می‌خندیدی و می‌رفتی ولی بیشتر از همه دوست داشتی با دخترها هم‌بازی شوی. دوست داشتی قاطی‌ی خاله‌بازی‌هایمان هم بشوی. دوست داشتی یارکشی که می‌کردیم تو هم باشی. من زودتر از بقیه از شر‌ّ تو خلاص شدم. چون مادر دوست نداشت توی کوچه باشم و خودم هم کم‌کم که شدم خوره‌ی کتاب، سر و صدای پُر شر و شور پشت دیوارها هوایی‌ام نمی‌کرد. اینطوری بود که تمام بیرون رفتن من شد رفتن به مدرسه و برگشتن و تا خیلی خیلی وقت بعد خبری از تو نداشتم. تا اینکه یک روز صبح مریم حرفی زد که احسا غرور کردم. مریم قد کوتاهی دارد. ظریف و ریزه میزه و دوست داشتنی. کوچکتر از ما بود. صبح‌ها همراه من و طاهره می‌رفتیم توی ایستگاه اتوبوس. کم‌کم دار و دسته‌ای تشکیل دادیم از بچه‌های همکلاسی‌امان که دور و بر همان ایستگاه بودند و صبح ها قرار می‌گذاشتیم با هم برویم مدرسه. مریم هم بود. مریم همیشه کنار من بود. بی سر و صدا. یک‌روز اتوبوس خیلی دیر کرده بود که خواستیم سوار تاکسی بشویم. تصمیم گرفتیم پنج نفر پنج نفر سوار شویم. یار کشیدیم! مریم اخم کرد. گفت می‌خواهم با تو باشم. گفتم باشد. با هم سوار شدیم. توی راه گفت سوسن داداش نادرم گفته فقط با تو باشم.

آن وقت یاد راه راه های پیژامه‌ات افتادم. یاد سرت که همیشه یک وری می‌گرفتی. و یاد قیافه‌ات که قشنگ بودی. من اما از تو خوشم نمی‌آمد. مریم با من بود تا اینکه من رفتم دانشگاه. جدا شدیم. هیچ‌وقت از مریم نپرسیدم تو داری چیکار می‌کنی؟ مشغول چه کاری هستی. اصلاً نمی‌دانستم الآن که بزرگ شده‌ای چه شکلی شده‌ای. نمی‌دیدم‌ات. همان موقع گفتم چرا؟ گفت چون نادر می‌گوید تو از همه‌ی دخترها بهتری. و تمام صحبت من با مریم در مورد تو همین بود.

رفتم دانشگاه و همه چیز شد درس و بخش و کارآموزی و دغدغه‌های عجیب و غریب. تریپ ِ دانشجوی فعال و انجمن اسلامی و کلاس رنگ و روغن و عصرهای شهر چایی و خیابان دانشکده و خیام جنوبی. کم می‌آمدم تبریز. وقتی هم که می‌آمدم به جز طاهره که یک سری به من می‌زد و با هم می‌نشستیم توی اتاق آن طرف حیاط و او حرف می‌زد و من گوش می‌دادم کسی از آمدن من خبردار نمی‌شد. از خود مریم هم بی‌خبر بودم و خود تو را هم به کل فراموش کرده بودم. تا دو سه سال پیش که پدرت فوت کرد.

علی رغم اینکه هیچکسی از همسایه‌ها را نمی‌دیدم، مگر چند سال یکبار بر حسب اتفاق، پدرت را ولی هر روز صبح موقع رفتن به سر کار می‌دیدم. پدرت لاغر بود و سریع راه می‌رفت. تا می‌رسید آخر کوچه، دعایی که شروع کرده بود را تمام می‌کرد و فوت می‌کرد دو طرف‌ش. من همیشه پشت سرش بودم و خوشم‌ می‌آمد. همیشه ــ از وقتی به خاطر داشتم ــ کت ساده‌ی قهوه‌ای می‌پوشید. و همیشه بوی خوشی از او بلند می‌شد. شغل‌ش همین بود. صدایش می‌کردند «عطیرچی». وقتی شنیدم فوت کرده است ناراحت شدم. هر روز صبح که می‌روم سر کار، به یاد پدرت می‌افتم و ناخودآگاه لبخند می‌زنم. انگار هنوز کوچه بوی خوش او را می‌دهد و دعایی که زمزمه می‌کند را می‌شنوم. ولی همان موقع بود که یک‌هو یاد تو افتادم. یعنی یاد تو نیافتادم. مادرم از تو گفت. گفت ناخوشی. آن وقت من یاد قر کمرت افتادم و جر زنی‌هایت و قاطی شدن‌ات توی بازی‌های دخترانه.

یکی دو بار هم دیدم‌ات. انگار تا کسی این طلسم را نشکسته بود نمی‌شد ببینم‌ات. وقتی سکوت خاطرات شکست، پیدایت شد. این بار ژاکت مخمل قهوه‌ای با یقه‌ی چرمی پوشیده بودی و کمربند هم بسته بودی که پیژامه‌ات پیدا نبود. کیفی را هم انداخته بودی روی شانه‌ات و عجیب همان‌طور سرت را یک وَری گرفته بودی و داشتی جلوی من می‌رفتی. سوت نمی‌زدی ولی عادت کرده بودی سرت را یک وری خم کنی روی شانه‌ات و راه بروی. قدت فرقی نکرده بود. هنوز هم اگر کنار من می‌ایستادی، از من یک بند انگشت کوتاه‌تر بودی. یاد حرف مادر افتادم و دل‌م گرفت و آرزو کردم ناخوش نباشی.

حالا از تو خوش‌م می‌آید. نه چون [احتمالاً] کمربند می‌بندی و راه راه پیژامه‌ات پیدا نیست یا لی‌لی کنان نمی‌پری وسط خانه‌های لی‌لی و سنگ صاف و درشت را شوت نمی‌کنی. نه چون خیلی وقت پیش به مریم گفته بودی من تنها دختر قابل اعتماد کوچه‌امان هستم. نه چون پدرت مثل پدر من خدابیامرز شده است یا اینکه کیف روی دوش‌ات می‌اندازی و مثل پدرت کت قهوه‌ای می‌پوشی و بوی خوش می‌دهی. و نه حتی چون هنوز هم من از تو بلند قدتر هستم. از تو خوش‌م می‌آید چون سال پیش که داشتم از منزل مریم برمی‌گشتم و از سر ناچاری پای پیاده هم بودم و حالم خوش نبود و به شدت می‌لنگیدم، تو که از قضا از پشت سرم می‌آمدی و تندتر که راه می‌رفتی بالطبع جلو زدی، برنگشتی نگاه‌م کنی یعنی که «هی سوسن دیدم داری می‌لنگی ها!» بی سر و صدا رفتی ولی نمی‌دانم چرا حس می‌کنم از سر ِ شفقت سعی داشتی آرام راه بروی که اگر مشکلی برایم پیش آمد کمک کنی. می‌دانستم که یادت هست با پیدا شدن سر و کله‌ات ترش می‌کردم و از بازی خارج می‌شدم. می‌دانستی از تو خوشم نمی‌آید. ولی من هرگز فراموش نمی‌کنم که از آن حادثه هیچ کسی در کوچه خبردار نشد. کسی نفهمید من مشکل حادی دارم که آزارم می‌دهد. کنجکاو نشده بودی از قضیه سر در بیاوری. آن‌وقت سر همین کنجکاوی زن‌های بیکار مهربان همسایه خبردار شوند و اعصاب‌م خورد شود.

می‌دانی؟ تو قابل اعتمادترین پسر محله‌امان هستی. حالا، از تو خوشم می‌آید. دوستت دارم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* نمی‌دانم چرا امروز همه‌اش به «نوید مجاهد» فکر می‌کردم ... (+)

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 :: 7 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

خیزران  (+) پیشنهاد کرده است در مورد بازجویی بنویسیم. شاید اولین صحنه‌های بازجویی و شکنجه را در مجلات اطلاعات هفتگی بعد از انقلاب دیده بودم و بعدتر در «آواز کشتگان». هر چه هست، تصور چنین تجربه‌ای دهشتناک است. به تصویر کشیدن‌اش همان‌قدر دردناک.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از شدت سرما بیدار شد. چشم‌هایش را گشود و به سقف خیره شد. بالای سرش مستطیلی نورانی، صاف افتاده بود توی چشم‌هایش. پشت گردنش گُر گرفته بود. بازوهایش کرخت بودند. پاهایش را حرکتی داد. حس می‌کرد خون توی رگهای پاهایش یخ بسته است. یادش نبود چند وقت است همان‌طور افتاده است. صورت‌ش را برگرداند تا نور سفید چشم‌هایش را آزار ندهد. گردن‌ش خشک شده بود. توانست. فکر کرد. داریوش توی شلوغی صدایش زده بود. بهمن افتاده بود. وقتی به سمت داریوش برگشته بود چیزی خورده بود توی گیج‌گاهش. وقتی می‌افتاد گرفته بودندش. از موهایی که چسبیده بودند به گردن‌ش و گوشه‌ی چانه‌اش، فهمید که مقنعه به سر ندارد. ترسید. سعی کرد پاهایش را تکان بدهد. نتوانست. بغض کرد. سعی کرد دست راستش را بلند کند. چیزی زبر، مچ دست‌ش را آزرد. ترسیده بود. حس کرد دارد خودش را خیس می‌کند. سردش بود. بالای سرش، میله‌ی فلزی زنگ زده‌ای قرار داشت. از شمایل‌ش شبیه میله‌های بالای تخت بود ولی زیاد مطمئن نبود. زیر تن‌اش، سفت بود و سرد و کمی زبر. شبیه چوب نبود. پاشنه‌ی پاهایش از شدت درد، کرخت شده بودند. آرام سرش را تکان داد. مرتب و کوتاه تا گردن‌ش از آن حالت خشکی در بیاید. ولی درد وحشتناکی از پس سرش تا مهره‌های خاجی‌اش کشیده شد. رعشه‌ای به تن‌اش افتاد. دیگر نمی‌ترسید. خودش را خیس کرده بود.

از سمت پاهایش، صدای دل‌خراشی بلند شد و صدایی شبیه صدای کشیده شدن بی‌محابای یک صندلی‌ی فلزی روی زمین به گوشش رسید. نور خفه‌ای در نور شدید سفید بالای سرش گم شد. دری باز شد و کسانی وارد شدند. چشم‌هایش را بست و گوش سپرد. قلب‌ش تند می‌زد و آب دهان‌ش خشک شده بود. کسی با لگد زد به پایش «اوهوی!» صدای دورگه‌ی خشنی پرسید بیدار نیست؟ کسی که رسیده بود بالای سرش دست‌ش را گذاشت روی سینه‌اش و تکان‌ش داد. خون داغ جهید توی رگهای گردن‌ش. پشت گردن‌ش داغ شد. دست کشیده شد سمت گلویش. صدایی ریز خندید «بهمن؟ بیداری؟» آب دهان‌ش را قورت داد. گردن‌ش زیر دست مرد تکان خورد. چشم‌هایش را آرام گشود. نمی‌توانست صورت را تشخیص بدهد. نفس تندی را بیرون داد. دست گردن‌ش را نوازش داد. بعد ناگهان دور گردن‌ش قفل شد « مادر ... خودش را زده به موش مردگی!» عرق کرده بود. کسی پشت سر مردی که داشت گردن‌ش را فشار می‌داد دست‌هایش را آزاد کرد. مرد با دست دیگرش شانه‌اش را کشید و همان‌طوری که دست‌ش دور گردن‌ش بود بلندش کرد. وقتی پاهایش را روی زمین گذاشت تازه فهمید که کفش به پایش نیست. چشم‌هایش را دور اتاق گرداند. حجم یخ‌زده و سنگینی از آب لحظه‌ای تمام صورت‌ش را پوشاند و بعد ریخت روی تن‌اش. آب رفته بود توی دماغ‌ش. نتوانست نفس بکشد. می‌سوخت. یخ بود. سردش شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ادامه‌ مطلب را بخوانید.

** The brave one را دیدم. برای چندمین بار.

 

 *** "من به شدت هستم" (+) را برای رفع سوء‌تفاهم حتماً بخوانید!



ادامه مطلب ...
دوشنبه نهم شهریور 1388 :: 6 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

1. « اما چه رنجی است لذت‌ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی‌ها را تنها دیدن و چه بدبختی‌ی آزاردهنده‌ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت‌تر از کویر است. در بهار، هر نسیمی که خود را بر چهره‌ات می‌زند یاد تنهایی را در سرت بیدار می‌کند. هر گل سرخی بر دل‌ات داغ آتشی است. در آن روزها که آفتاب و باران به‌هم در می‌آمیزند، در آن شب‌های کویر که از آسمان ستاره می‌بارد و دشت دعوتی را با دل تو تکرار می‌کند، در سینه‌ی دشتی افق خونین را می‌نگری و مسافری تنها از پنجره‌ی کوپه‌ی قطارش سال نو را در گریبان سپیده تحویل می‌کند، بیشتر از همه وقت، دشوارتر از همه جا احساس می‌کنیم که در این «مثنوی»ی بزرگ طبیعت «مصراع»ی ناتمامیم. بودن‌امان انتظار یک «بیت» شدن! ...»

هبوط/دکتر علی شریعتی

2. «چه عبث می‌جویم اشنایی را که بوی تن تو را بدهد! چه بیهوده می‌جویم دستی را که سر انگشتان سردم را گرم گیرد. آغوشی را که سر پُرسودایم را بفشارد. شانه‌ای را که غم‌هایم را های‌های بگریم بر آن. دلی را وسیع که تاب آورد حرف‌های تنهایی‌ام را. سینه‌ای که بی‌تاب شود برای نیامدن‌ام. بی‌امان بتپد برای زنده ماندن‌ام ... چشم‌های ازرقی با یک آسمان ستاره‌ی سفید. یک قاب عکس خالی از جفا ... یک بوسه‌ی پُر شتاب مفرطی که تن پُر هوس‌ام را بگیرد گرم در تن‌اش ...

چه بیهوده می‌جویم ...»

مرداد 79

3. من، در جستجوی «تو»، چونان آن پادشاهی بودم/هستم که در جستجوی مرد امینی راهی طولانی را طی کرد تا در کنار دریا، همچنان که الهه گفته بود، بیابدش که بر قایقی مشغول است. من مانند همان اشتباهی هستم که پادشاه مرتکب شد و زمانی‌که مردی را همراه نوجوانی دید، دست مرد را گرفته به قصرش آورده، ملکه و سرزمین‌اش را به او سپرد. من مانند همان پشیمانی‌ی پادشاه‌ هستم زمانی‌که بازگشت، ملکه و سرزمین‌اش را از آن ِ آن مرد یافت. من به همان اندوه‌ناکی و جنون آن پادشاه هستم زمانی‌که الهه در برابر پرخاش‌ش گفته بود امین ِ ملکه و سرزمین‌ات نه آن مرد، که پسر جوان‌اش بود.

من به همان بدبختی‌ای هستم که آن پادشاه بود. با همان اشتباه.

 

4. « ... تو ... قشنگ‌ترین آواز رویش یک احساسی که به ناگاه جوانه می‌زند، به ناگاه شکوفه می‌دهد و به ناگاه می‌میرد ...!»

مارتینی در دور دست.

5. جورج اورول در «دختر کشیش» متفاوت است. خام است. ناشی است.

6. دیشب «عبور از پاییز» را دیدم از شبکه‌ی 2. برداشت آزادی از «شاه لیر».

7. دیروز را با «لورنس عربستان» سر کردم. با آن ترکیب آشنای صورت. در قسمتی از فیلم، کسی به لورنس گفت: عیب تو این است که کمی [قسمتی] دروغ می‌گویی. و ما کاملاً دروغ می‌گوییم. ولیکن، تأثیرگذارترین قسمت فیلم برای من، زمانی بود که لورنس توسط ترک‌های عثمانی شکنجه می‌شود. وقتی بعد از آن واقعه، لورنسی که با دیدن خون قلب رئوف‌اش فشرده می‌شد، خود وحشیانه به میان ارتش ترک‌ها می‌تازد و شن‌های صحرا را با خون ایشان رنگین می‌کند. اوهوم!

چهارشنبه چهارم شهریور 1388 :: 7 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

«... خانم مرجان خانم!

در طبقه اول ساختمانی که شما در آن کار می‌کنید، کنار سرویس بهداشتی یک اتاق شش متری هست که دیوارهایش با کاشی سفید بیست سانتی پوشیده شده، مابین کاشی‌ها با سیمان سفید بندکشی شده، کف اتاق سرامیک است و کابینت‌هایش پوسیده، اما تمیز است. گوشه‌ی دیوار، کنار پنجره‌ی رو به خیابان، سماور کهنه‌ای هست که همیشه روی سرش یک قوری، دارد چای درون‌اش را به تعالی می‌رساند!

خانم مرجان خانم!

در این اتاق یک صندلی زهوار در رفته است که هر از گاهی یک[ی] از موجودات این عالم، از تیره پستانداران دو پای دارای عقل و شعور که روی دو پا راه می‌رود؛ می‌نشیند. او زیر پوستش، پشت قفسه‌ی سینه‌اش یک چیزی آویزان است که تاپ تلپ صدا می‌کند به نام قلب! یا همان دل!

 

خانم مرجان خانم!

مدتی است که این قلب به گرمای مهر شما آتش گرفته.

 

خانم مرجان خانم!

این جانور ذی‌شعور می‌خواهد به شما بگوید که؛ شما را دوست دارد. اندازه‌ی تمام برگه‌چای‌هایی که تا به حال در قوری ریخته است. به اندازه‌ی تمام کبریت‌هایی که برای روشن کردن سماور اداره روشن کرده و بعد فوت کرده تا شعله عمرش را خاموش کند! دوستتان دارد! به تعداد دانه دانه ذرات هفت رنگی که با فشار دادن تلمبه‌ی شیشه پاک‌کن در فضا منتشر می‌شود!

...

همیشه در قلب منی

منتظر جواب نامه‌ هستم

رحیم خاکسار

***

مرجان خانم سلام! من این نامه را از طرف رحیم نوشتم، رحیم خاکسار. خودش سواد نداشت من برایش نوشتم. اگر جایی یک طوری نوشته‌ام که بدتان آمده، ببخشید، تقصیر رحیم نیست، همه‌اش را من نوشته‌ام. رحیم شما را خیلی دوست دارد.

اگر هم یک وقت به نظرتان رسید که رحیم مرد رویایی شما نیست، می‌توانید به من فکر کنید من در روستایمان تنها کسی هستم که سواد دارد و از وقتی کلاس پنجمم را تمام کردم بیشتر پسرهای روستا نامه‌های عاشقانه‌شان را می‌گفتند من می‌نوشتم. درست است که الان زیر دست رحیم در آبدارخانه کار می‌کنم، ولی اگر با هم عروسی کنیم و برویم روستایمان آنجا برای خودم کسی هستم. اگر دلتان خواست و خدا کمک کرد با رحیم عروسی کردید، خواهش می‌کنم این قسمت آخر نامه را پاره کنید و هیچ وقت به رحیم نشان ندهید. راستش یک‌بار مظفر پسر همسایه‌مان، ازم خواست؛ برای سمیه، دختردایی رحمانش نامه نوشتم، اما سمیه نامردی کرد و بعد از اینکه عروسی کردند، آخر نامه را به مظفر نشان داد. او هم با بیل به جانم افتاد و دستم شکست.

دیگر مزاحمتان نمی‌شوم.

خیلی دوستتان دارم

رجب مزروعی»

 

سلام؛ خانم مرجان خانم/ مجموعه داستان اجتماعی/انتشارات کتاب دانشجویی/سید علی موسوی/صص 39-43

تحسین شده در نخستین جشنواره‌ی داستان ایرانی

 

خوب! من فقط اینجا گیر کرده‌ام که این آق رجب اگر تنها باسواد روستایشان می‌باشد، چطوری می‌شود که سمیه خانوم و سایر معشوقه‌جات نامه‌ها را می‌خوانند و تازه بعد از عروسی‌شان، به غیورمردان‌شان نشان می‌دهند که آق رجب چی نوشته آخر نامه‌ها و لابد غیورمردان هم خوب می‌خوانده‌اند که می‌فهمیدند چی به سر ناموس‌شان آمده دیگر. نه؟!!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

* 15 دقیقه را دیدم.

دوشنبه دوم شهریور 1388 :: 7 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری
موسیقی متن



همراه‌بلاگ
سوسن جعفری

سخن از بودن‌ نيست، سخن از ماندن ‌نيست، سخن از عمق ‌غم است و پريشاني يک‌ دل كه در اندوه غريبانه‌ي خويش بي‌صدا مي‌شکند ‌و غباري‌که در اندوه زمان جاري‌است ... سخن از تلخي يک ناپيداست ...

 

 
Short Story
سوسن در ادب و فرهنگ_1
سوسن در ادب و فرهنگ_2
سوسن در ادب و فرهنگ_3

روزمرگي2‌سوسن در خزه
تعلق‌سوسن در خزه
روزمرگي1‌سوسن در خزه
شيرعلي‌خان‌سوسن در خزه
داوودي‌سوسن در خزه
سيد ِسوسن در خزه
شمعداني‌سوسن در خزه
چاق‌بود و زشت‌سوسن در خزه
گربه‌ي‌سوسن در خزه
چاي‌داغ‌باشکلات‌سوسن در ماه‌مگ
مرد بدون صورت سوسن در هفت‌سنگ
مرد بدون صورت سوسن در جغد گربه‌ي‌سوسن در هفت‌سنگ

 
دوستان راستان
آمد و شد