تبليغاتX
مرا آفرید آن‌که دوستم داشت
مرا آفرید آن‌که دوستم داشت

همه چیز از شانه‌های تو شروع شد. هر چه از سرما، هر چه از گرما. دوست داشتن تو مثل گره خوردن دو پای خسته‌ام لاجرم است. نمی‌شود از شانه‌های تو گریخت. سر هر پیچی که بخواهم. سر هر گلایه‌ای حتی. و شب‌ها. آه از این شب‌های بلندی که آبی‌ی درخشان چشم‌هایت سایه‌های محبوب‌م را پریشان می‌کند. تو همبستر شب می‌شوی و ماه، صورت آکنه بسته‌ی مشاطه‌ای. من دل‌نگران آخرین ستاره‌ای که می‌افتد. نگران آخرین گل پری‌وشی که در اوج روییدگی، می‌غلطد. من صدای تو می‌شوم تو دست‌های من. من گوش می‌دهم و تو زمزمه‌ای می‌شوی پای چراغی که بالای تنها دریچه‌ی منبسط عالم روشن است. تو به خواب سنگین می‌شوی و من به دختر میان آینه لبخند می‌زنم.

همه‌ی ماجرا از لبخندهای تو شروع شد. از نوک مداد کنته‌ات. از کاغذ کاهی‌ی A3. از پچپچه‌ی دخترها. از نگاه‌های ناباور من. همه‌ی ماجرا از تماس عجول نوک مداد کنته‌ات با انحنای لاغر صورت‌م بود که شروع شد. و آن چشم‌های شیشه‌ای.

همه‌ی ماجرا از وقتی شروع شد که نخواستم باشی. همه‌ی تلخی‌ها و نفرت‌ها و باختن‌های من. از وقتی که برای خاطر من رفتی شروع شد. وقتی شب‌هایم از بسترت خالی شد. وقتی آخرین ستاره افتاد. وقتی چراغ را کسی خاموش کرد. وقتی گفتم بمیر! بمیر! بمیر ...

وقتی دریچه را بستم.

 

دیگر لبخند نزدی. همه‌ی ماجرا از همان جایی شروع شد که دیگر لبخند نزدی و من دختر توی آینه را گم کردم.

چه می‌دانی؟

آه ... آواز خسته‌ی یک سینه‌ی آزرده است. تمنای یک ذهن ِ آسیمه. آه، لذت یک وابستگی‌ست. یک خسته‌گی.

چه می‌دانم؟

همه‌ی ماجرا از همان صدا شروع شد. توی اتوبوس. لای درخت‌ها. دره‌ها. داشتم به چه می‌اندیشیدم؟ چه می‌دانم؟ صدایت که آمد به خود آمدم. کسی از دره‌ی سمت راست پرت شد. دست‌م به دادش نرسید. چه می‌دانی؟

پرت شدن.

صدایت که آمد پرت شدم/ی. صدایت که بلند شد.

خسته‌ام. آه.

سرم بر شانه‌هایت. بی‌خند. [بخند!] بی‌لبخند. تن‌م در چشم‌هایت. برهنه. شور [بخت]. کاش هرگز نمی‌شنیدی که فریاد می‌زدم ــ همان‌طور که پرت می‌شدم ــ بمیر! بمیر! بمیر ...

 

چه می‌دانی آه چیست؟

آه نسیمی است که از فرط ناسوده‌گی می‌وزد. از سمت نابوده‌گی. و من از دره‌ی سمت چپ جاده، میان تنه‌ی برهنه‌ی باریک درختان راش بود که پرت شدم. بعد از آنکه صدایت آمد.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* در مورد «نیوه مانگ» (+)

** اینجا (+) پنجره‌ای است به منزل دوست کوچولوی پرتقالی‌ی من! مشق کن!

پنجشنبه سی ام مهر 1388 :: 7 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

 

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 :: 10 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

نوشته است: «مسلماً می‌توانم احساس هر دو طرف پرونده را درک کنم.


ولی وقتی سگ ما را گاز می‌گیرد ما که سگ را گاز نمی‌گیریم و بگوییم عوضش را در آوردیم بلکه می‌رویم فوراً واکسن هاری می‌زنیم. سگمان را هم اگر دوستش داشته باشیم می‌بریم دامپزشک!!!*
رفتار ناهنجار یک نوجوان ریشه در خیلی چیزها دارد و باید جامعه را واکسینه کرد وگرنه با اعلام حکم قصاص عملاً چنین مورد حساسی را تبدیل می‌کنند به یک کینه‌ورزی شخصی.


در حالیکه دادگاه به نمایندگی از جامعه باید احساس مسئولیت بکند و پرونده را با یک "اعدام و خنک کردن دل خانواده مقتول" مختومه نکند!» (+)

 

اول اینکه، قیاس رفتار یک «انسان» با یک «حیوان» نکات ظریفی را پیش می‌کشد؛ ممکن است من تصور کنم منظور شما این است که این انسان ِ «کودک» به مثابه یک سگ فاقد شعور و حق انتخاب و تفکر است، یعنی یک حیوان است. و دیگر اینکه مثل یک سگ، حتی اگر تربیت سفت و سختی هم داشته باشد، جان به جانش کنی، وحشی است. حالا اگر با یک سگ ِ هار قیاس کنیم که دیگر بدتر. دیگر اینکه، بحث ما مقابله‌ی حیات وحش و انسان نیست. مقاتله‌ی انسان و انسان است.

دوم اینکه، می‌شود نمونه‌ای از یک «جامعه‌ی واکسینه» نشان ما بدهید تا مستفیض گردیم؟

سوم اینکه، منظور شما از «مورد حساس» که مبدل به «کینه‌ورزی» می‌شود؛ این است که ممکن است چیزی شبیه خون‌بس اتفاق بیفتد؟

« و در آن [تورات] بر آنان مقرر داشتیم که جان در برابر جان، و چشم در برابر چشم و بینی در برابر بینی و گوش در برابر گوش و دندان در برابر دندان و نیز همه ضرب و جرح‌ها قصاص دارد؛ و هر کس که [از قصاص] درگذرد، این [عفو] در حکم کفاره [گناهان] اوست و کسانی که بر وفق آنچه خداوند نازل کرده است حکم نکنند، ستمگرند» (45) مائده

دوست محترم من؛ دادگاه به عنوان مجری‌ی قانون، همان قانونی که به صرف عدم شناخت‌امان، فکر می‌کنیم خیلی ددمنشانه است، در قبال اولیای دم نیز مسئول است. خنک شدن دل خانواده‌ی مقتول چیزی نیست که بخواهید سیاسی‌اش کنید. هر چند در این اوضاع و احوال کشور، حتی ابری شدن و نشدن هوای منطقه‌ای هم انگ ِ سیاسی می‌خورد. قصاص، نه همان‌طوری که در وبلاگ‌تان به مورد ملموسی اشاره کرده بودید، مقوله‌ی عمیقی است.

«و هیچ کس را که خداوند کشتنش را حرام داشته، جز به حق مکشید، و هرکس مظلومانه کشته شود به راستی که برای ولی و وارث او حق و حجتی مقرر داشته‌ایم ولی او هم نباید در[قصاص] قتل زیاده‌روی کند، چرا که [مقتول و کسانش از روی شرع] یاری شده‌ است»(33) اسراء

شما که پیشنهاد «واکسینه کردن» جامعه را پیش می‌کشید باید خوب بدانید که اصولاً واکسن یعنی چه؟ اگر نه، بی‌گدار به آب زده‌اید و اگر آری، پس خوب می‌دانید که واکسن، ویروس یا میکروب تضعیف شده‌ای است که وارد بدن می‌شود تا سیستم ایمنی «همان بدن»، در برابر این بیماری‌ی کاذب، تولید آنتی‌بادی کند و بعد از آن، اگر شخص با ویروس بیماری روبه‌رو شد، توانایی مقابله داشته باشد.

در خصوص جامعه، این «واکسن» چیست؟ یعنی می‌خواهید بگویید ما باید در برابر جرائم، تولید قانون کنیم؟ البته! و این قانون توسط «سیستم» ایمنی وضع می‌شود نه سیستم «عاطفی»!

« ای مؤمنان بر شما در مورد کشتگان قصاص مقرر گردیده است، که آزاد در برابر آزاد، برده در برابر برده و زن در برابر زن[قصاص شود] و هر که برادر[دینی‌]اش در حق او بخشش کند، بر اوست که خوشرفتاری کند و [قاتل باید دیه را] به نیکی به او بپردازد، این آسانگیری و رحمتی از سوی پروردگارتان است، از آن  پس هر کس بی‌روشی کند، عذابی دردناک [در پیش] خواهد داشت» (178) بقره

مسلماً شما هرگز نمی‌توانید موقعیت حقیقی‌ی یک ولی‌ی دم را درک کنید. چون هرگز در این موقعیت قرار نگرفته‌اید. این یک واقعیت روان‌شناختی است. شما هرگز نمی‌توانید احساس یک مادر را درک کنید که فرزندش را به ناحق کشته‌اند. حالا اگر مادری، که این‌گونه قلب و روح‌اش تحت فشار قرار گرفته است، در برابر دادگاهی قرار بگیرد که به قول شما، تحت «سلطه»ی عاطفه‌ی جمعی قرار گرفته است، و حکم «برائت» قاتل را صادر می‌کند، چه رفتار اجتماعی در پیش خواهد گرفت؟ هومم؟ غیر این است که «کینه» از اجتماع او را وا خواهد داشت از جامعه «انتقام» بگیرد؟ انتقامی که به «خون‌بس» می‌انجامد؟ می‌دانید چرا خون‌بس ایجاد شده است؟ عدم اتکاء به یک قانون محکم اجتماعی است که قبیله را به اجرای خودسرانه‌ی عدالت وامی‌دارد.

اگر ببخشد، عالی است. نشانه‌ی مناعت طبع اوست. نشانه‌ی روح والای انسانی‌ی اوست. ولی هرگز نمی‌شود او را مجبور به بخشش نمود دوست من. هرگز نمی‌شود یک «مادر» را «مجبور» کرد قاتل فرزندش را «ببخشد». این خلاف قانون است!

حرف زدن، بیرون گود ایستادن و لنگ‌ش را گرفتن آسان است. مرد میدان آن است که خود در چنین موقعیت هراسناکی قرار بگیرد و «بتواند» که ببخشد.

«ای خردمندان شما را در قصاص زندگانی نهفته است، باشد که تقوی پیشه کنید.» (179) بقره

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* اگر فردی مورد گزش سگ قرار گیرد و سگ در دسترس باشد باید آن را به مدت ۱۰ روز بسته و تحت مراقبت قرار داد و در این مدت اگر علی‌رغم تأمین آب و غذای کافی حیوان تلف شد، به احتمال زیاد حیوان هار بوده و بایستی واکسیناسیون هاری تا نوبت آخر ادامه پیدا کند، ولی اگر بعد از ۱۰ روز حیــــوان سالم ماند نتیجه می‌گیریم سگ هار نیست و از ادامه واکسیناسیون یعنی نوبت‌های ۱۴ و ۳۰ خودداری می‌نماییم .

منبع(+)

** از آیات قرآنی استفاده کردم چون در کشور ما، قانون را از متن قرآن استخراج کرده‌اند. و دیگر اینکه همین قرآن و اسلام [مذهب] است که مورد شماتت قرار گرفته است. اشتباهی که به خاطر عدم آگاهی‌امان نسبت به آن، همواره مرتکب می‌شویم و دچار سیکل معیوب می‌شویم. «قد تبین الرشد من الغیّ»

*** حتی یک سگ هم، کشته شدن توله‌اش را تاب نمی‌آورد.

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 :: 9 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

1. تمام ماجرا از آن شب لعنتی شروع شد. همان شبی که همان کاری را کرد که چندین سال پیش پدر کرد و همان قلبی را شکست که پدر شکسته بود و زخمی را تازه کرد که التیام می‌یافت. همان شب که از شدت اندوه و بغض رفتم توی حیاط و توی چشم‌های خدا زل زدم و فحش‌اش دادم. وقتی برگشتم، کسی پرسید «سوسا کی می‌آیی؟»

فردای همان شب بود که به او گفتم به زودی می‌آیم و این به زودی به قدری سریع رسید که دست و پایم را گم کردم.

2. می‌گویند «همزاد» را که ببینی، می‌میری!

3. «همزاد» یعنی کسی مثل تو. با این همه یکرنگی و همدلی و رویاهایی شبیه هم. اتفاقات شبیه هم. حرف‌های شبیه هم. تکیه‌کلام‌هایی شبیه هم. آن‌وقت مگر می‌شود دل‌ات نخواهد بلند شوی و بروی دیدن همزادت. حالا اگر آرتور برتن* همزادش را بالای کوه دید، من می‌روم تا همزادم را کنار دریا ببوسم.

*

4. از میان صخره‌ها و سینه‌کش آگنده از درختان فندق عبور کردم. از پیچاپیچ «مرده ماران**». از میان مه، میان وهم. سکوت. دلهره. اشتیاق. تأخیر. نگرانی و آش ِ دوغ!

5. هانیه می‌پرسد عمه او را دیده‌ای؟ می‌گویم نه! دروغ نمی‌گویم. تو را در خیال‌م پرداخته‌ام. منتظر نیستم آنطوری باشی که تصور داشتم. شال آبی‌ی جیغ! لبخند صورتی‌ی جیغ! مهربانی‌ی سفید جیغ که در برم گرفت.

6. و بعد در پیاده‌روی خیابانی که دو سوی آن بوته‌های تُنُک گل‌هایی نارنجی رنگ پرده‌ای دل‌انگیز کشیده‌اند keep right کنی برای پاهای خسته‌ام که نمی‌توانند تن رنجورم را همراه تو بکشند. بعد هم کباب بختیاری که یاد سیامک(+) بیافتم. بنشینی رو به روی من تا تماشایت کنم. تکه تکه. تمام ِ تو را که می‌بینم، می‌شناسم. انگار که آنچه از تو تصویر کرده‌ بودم، چون پازلی در هم ریخته را، با هر سخنی و خنده‌ای و متلکی بچینم کنار هم و باور کنم تو را دیده‌ام. می‌شناسم.

7. ثمین یعنی دوستی که می‌شود با او لحظات دلپذیری داشت. یعنی آدمی که به بستنی‌هایمان ناخنک بزند. یعنی اینکه من تو را دوست دارم ثمین که کودک درون‌ت را اینطور بشاش و سرزنده نگاه‌داشته‌ای!

8. یک طلوع مهربان را به تماشا نشستن کنار موجودی اینقدر مهربان. پُرانرژی و جوان. که غصه بخوری چرا توان‌ش را نداری پا به پایش روی شن‌های ساحل پُر نخوت بدوی. خودت را بزنی به دریا. به هوس. به خنده. تو چقدر خوبی.

*

9. ماکارونی بپزی بدون ادویه، رُب و آویشن. آن‌هم توی قابلمه‌ی کوچکی که مجبور باشی دو مرتبه بگذاری آب بجوشد و دو مرتبه بقیه‌ی ماکارونی را بشکنی توی آب جوش. آن‌وقت توی این فاصله، یک بشقاب ماکارونی‌ی بی‌طعم را بتپانی توی شکم تا دو مرتبه بشقابی را پُر کنی. آره! چون گرسنه بودیم نفهمیدیم چی به چی بود!

10. خواهره چقدر ناز می‌باشد. چقدر من این دختر دوازده‌ ساله‌ی مهربان و باهوش و کتاب‌خوان و شاعر و نویسنده را دوست می‌دارم. یعنی دوست دارم بغل‌اش کنم محکم. یعنی اگر به خاطر هانیه و احتمال حسادت او نبود ...

*

11. شب باشد و ساحل مزین باشد به نستعلیق «محبت» روی شن‌ها. کسی سر ذوق باشد و تابلویی بیافریند و خواهره شیطنت کند بدود روی «محبت». مخدوشش کند! شب باشد و دل‌ت بخواهد روی شن‌ها دراز بکشی. چشم‌هایت را ببندی و بگذاری سِحر دریا مدهوش‌ات کند. مست شوی. ولی سرمای نسیمی که با امواج روی ساحل سینه می‌ساید نگذارد. فراری‌ات بدهد.

12. همان‌طور که زود رسیدیم به بیست و دوم مهر، زود هم رسیدیم به یازده صبح بیست و چهارم. قول بدهم به خواهره و تو بگویی طفلکی سوسا. دل‌م برایت تنگ بشود. هنوز دور نشده، هنوز برنگشته. تو بزرگ‌تر شده‌ای و من شیفته‌تر. دل‌م نمی‌خواست بگویم خداحافظ. گفتم؟

 ۱۳. همه که نمی‌روند کنار برج ایفل عکس یادگاری بگیرند!

*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* خرمگس.

** که بر جا دره‌ها، چون مرده ماران، خفته‌گانند/نیما یوشیج.

*** پنج زبان دلبستگی(+)

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 :: 4 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

«سقوط رُم بر عقیده‌ی او [سنت آگوستین] در باب ِ گناه نخستین اثر می‌گذارد و همین خود، شیوه‌ی نگاه ِ مغرب زمینیان به جهان را رقم می‌زند. آگوستین به این باور می‌رسد که خدا بشریت را، به سبب ِ گناه آدم، به لعنت ِ ابدی دچار کرده است. این گناه موروثی با آمیزش جنسی، پشت اندر پشت، دست به دست می‌شود، آمیزشی که آلوده به چیزی‌ست که آگوستین شهوت می‌خوانداش. شهوت همانا کشش ِ ناعقلانی‌ست به لذت بردن از آفریدگان به جای آفریدگار. این شهوت، بیش از همه، به وقت عمل ِ جنسی دست می‌دهد و آن هنگامی‌ست که عقل یکسره زایل می‌گردد و شور و عاطفه چیره‌گی می‌یابد، خدا پاک فراموش می‌شود و ما بی‌شرمانه در یکدیگر می‌آمیزیم. ... باری، آموزه‌ی خشک ِ آگوستین، تصویر هراسناکی از یک خدای بی‌رحم نقش می‌کند:

"آدم رانده (از بهشت) بر اثر گناه، فرزندان‌اش را نیز به عذاب مرگ و نفرین گرفتار کرد. فرزندانی که او با گناه‌ورزی‌اش آنان را در خودش، چون ریشه‌ای، پوسانده است؛ پس هر فرزندی که زاده شد (بر اثر شهوت تن، که در نتیجه، مجازاتی در خور به خاطر نافرمانی‌اش بر وی مقرر شد) از او و زوجه‌اش ــ که علت ِ گناه وی بود و همپای وی نفرین شد ــ بار گناه نخستین را طی قرون بر دوش کشید و بر اثر آن به خطاها و اندوهان ِ بسیار گرفتار خواهد شد. تا عاقبت به عذاب ابدی‌ی ملائک طاغی دچار شود ..."

نه یهودیان از هبوط آدم چنین برداشت مصیبت‌باری داشتند و نه مسیحیان ارتودوکس؛ اسلام، که پسان آمد، نیز این تئوری تیره و تار را در باب گناه نخستین اختیار نکرد. این آموزه‌ی منحصر به غرب، تصویر خشنی از خدا می‌دهد که در اصل به دست ترتولیان ترسیم شده بود.

آگوستین میراث دشواری برای ما به جا گذاشته است. دینی که به آدمی بیاموزد که انسانیت خود را تا به ابد معیوب بینگارد، او را از خویشتن بیگانه می‌سازد. ... با آن که مسیحیت در آغاز کارش نظر بس خوبی نسبت به زنان داشت، در زمان آگوستین گرایشی زن گریزانه در غرب پا گرفت. ... ترتولیان نیز زنان را چونان وسوسه‌گرانی شریر و خطری ابدی برای بشریت، نکوهیده است.

...

آگوستین نیز با او همداستان است. او به دوستی می‌نویسد:«چه فرقی می‌کند، خواه همسر و خواه مادر، او همان حوّای وسوسه‌گر است که در هر زنی هست و باید از او پرهیخت.» آگوستین در واقع گیج است که چرا خدا باید جنس ماده را آفریده باشد. به هر حال «اگر آدم به همدم و همزبان هم نیاز داشت، بسی بهتر بود که دو مرد دوستانه با هم بودند تا یک مرد و یک زن.» ... دینی که به نیمی از بشریت بدگمان است و هر حرکت ناخواسته‌ی روح، قلب و جسم را نشانه‌ی شهوتی شوم می‌بیند، تنها کاری که می‌کند این است که آدمی را نسبت به وضعیت خود بیگانه می‌سازد. مسیحیت غربی هرگز از این زن گریزی‌ی روان‌نژندانه که همچنان خود را در واکنش نامتعادل نسبت به گزینش کشیشان ِ زن نشان می‌دهد، بهبود نیافته است. زمانی که زنان شرقی، مثل همه‌ی زنان جهان متمدن آن روزگار، بار گران ِ زیر دست بودن را بر دوش می‌کشیدند، خواهرانشان در غرب، افزون بر آن، داغ ننگ جنسیتی گناه‌آلود و پلشت را، که مایه‌ی نفرت و ترس بود، نیز بر خود هموار می‌کردند.»

خداشناسی از ابراهیم تا کنون/کرن آرمسترانگ/صص 147-149

 

اعترافات سنت آگوستین را خیلی سال پیش دوست ارجمندی (+) به من هدیه دادند که ناخوانده مانده است. اگر آن را خوانده بودم حالا این بخش مسیحیت اینطور زمین‌گیرم نمی‌کرد. در واقع این سنت آگوستین عجب موجودی بوده است!

 

پ.ن: این اعدام «کودکان» در ایران، بدجوری نقل و نبات محافل شده است. خصوصاً دست‌آویزی شده است برای تخفیف اسلام. البته این مقوله شدیداً یک مطالعه‌ی روان‌شناختی و جامعه‌شناختی لازم دارد ولیکن، صرف اینکه کسی وقتی «کودک» بوده است زده است کسی را کشته است پس نباید محاکمه شود و احیاناً قصاص شود، ربطی به اسلام ندارد. البته قتل غیرعمد فرق دارد. اما وقتی موجودی [کودکی] به این درجه از هوش جنایی می‌رسد که نقشه‌ی ضرب و جرح و نه حتی قتل را می‌کشد که دیگر کودک نیست. هست؟ این یک. دو اینکه اگر اولیای دم حاضر به بخشش نباشند، حالا به هر دلیلی، چه ربطی دارد به مذهب؟ یعنی شما فکر می‌کنید این حالات فقط در کشورهای اسلامی به اولیای دم دست می‌دهد؟ اگر اینطور فکر می‌کنید، باید بگویم سخت در اشتباهید.

در ضمن، تعریف شما از «کودک» چیست؟(+)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* در سرزمین من/یاران با فرق سرخ می‌آیند/ و عاشقان با پیشانی شکسته/ آنکس که الفبای عشق می‌داند/ بر دارش می‌کنند و/ گربه‌های عابد سجاده‌ها می‌گسترانند ... اگر مسلمانی این است/خوشا به حال من که عاشقم.

البته من ترجیح می‌دهم مسلمان باشم ها

دوشنبه بیستم مهر 1388 :: 4 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

«کشتی سبکتر شد و با سرعت کمتری در آب فرو می‌رفت با این حال وضع بسیار یأس‌آور بود.

آخرین علاج نیز مؤثر نیفتاده بود.

رئیس فریاد برآورد:

ــ آیا باز هم چیزی مانده است که در آب اندازیم؟

دکتر که تا این موقع کسی به فکر او نبود، از گوشه‌ای سر در آورد و گفت: آری.

رئیس پرسید: چه چیز؟

دکتر پاسخ داد: جنایات‌مان.

...

... نتیجه اعمال ما به صورت طوفان و ظلمات، دامنگیرمان شد. ... اگر هم از دریا نجات یابیم باز در دام افتاده‌ایم. یا در آب و یا با طناب دار باید خفه شویم. برای ما راه سوم وجود ندارد. خدا یکی از این دو راه را برای ما برگزیده است.

تسلیم قضای او شویم. او راهی نصیب ما ساخته است که گناهان‌مان را بشوید. ... به خود رحم کنید! می‌گویم به زانو درآیید. توبه و پشیمانی زورقی است که هرگز غرق نمی‌شود.

...

احتضار سررسیدی است. در این لحظه‌ی مقدر، انسان بر خود مسئولیتی احساس می‌کند. گذشته بازآمده و در آینده تجلی می‌کند. معلوم و مجهول هر یک چون غرقابی دهن باز می‌کنند و این دو پرتگاه که بر یکی خطاها و بر دیگری امید و آرزوها قرار دارد با هم درآمیخته و در یکدیگر منعکس می‌شوند. نزدیکی این دو «پرتگاه» است که محتضر را به وحشت می‌اندازد.»

مردی که می‌خندد/ویکتور هوگو/صص 111-113

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* خسته‌ام ... خیلی خسته‌ام ... دلم یک خواب می‌خواهد. یک خواب ِ خالی.

 

 

یکشنبه نوزدهم مهر 1388 :: 2 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

یک اینکه؛ اگر کسی از متن این کامنت خصوصی سر در آورد، یک جایزه‌ی مجازی پیش من داشته می‌باشد!!! (+)

دو اینکه؛ کسالت ربطی به عطسه و سرفه و تب ندارد. کسالت حتی ربطی به خستگی هم ندارد. کسالت یعنی نشسته باشی و زل زده باشی به آیینه.

می‌گوید اوباما جایزه‌ی صلح نوبل گرفته است را شنیده‌ای؟ می‌گویم خوب؟ شانه‌ بالا می‌اندازد: یعنی کشک دیگه! یعنی خانوم معلم یک‌کاره برسد و شارلاتان‌ترین شاگرد کلاس را بکند مبصر! می‌گویم ای بابا ... می‌گوید هی همین ای باباها را گفتیم و شنفتیم دیگه! صلح نوبل را گرفتند دادند دست باراک! می‌گویم تو چرا حرص می‌خوری؟ بچه به این خوش‌تیپی، خوش‌رویی. حتمی باید شاخ غول شکسته باشد؟

کسالت یعنی هی بگویی «خوب؟»

کسالت یعنی یک هفته‌ی شلوغ و درب و داغان را به شنبه‌ای دیگر دوختن. کسالت یعنی اعتقاد سفت و سخت داشتن به «چشم‌زخم!» آن هم از نوع الکترونیکی‌اش!

 

کسالت یعنی از زور تهوع از خواب بپری ...

 

کسالت یعنی یک پیرمردی را می‌شناسی که عجیب معتقد است به جنبیدن عشق در پیری و عواقب‌اش!

اینطور مواقع یاد پیرمرد خاطرات مادر می‌افتم که ریش بلند خضاب شده‌ای داشت. «داشت» چون دخترک لوند سر ِ چشمه شرط کرده بود ریش‌اش را که بزند، زن‌اش می‌شود و نشد!

 

تهوع خیلی بد است ... خیلی بد ... حتی بدتر از استفراغ! اصلاً استفراغ که بد نیست. تازه وقتی تهوع داری خیلی هم خوب است که بالا بیاوری. این «خوب» برای من اتفاق نمی‌افتد که نمی‌افتد.

می‌گوید: صلح نوبل را گرفتند دادند دست باراک! می‌گویم: مال ِ بد بیخ ریش صاحاب‌ش! تو چرا حرص می‌خوری؟

کسالت یعنی گیر بکنی توی دو راهی‌ی اینکه این «مردی که می‌خندد» را بخوانی و تمام کنی یا ببندی‌اش بگذاری یک جایی سر وقت و حوصله کادویش کنی به کسی ... هومم؟

می‌گوید: راس می‌گیا!!!

 

سه اینکه؛ "اين يادداشت مثل هر سال به دلم ننشست. يك كلام نخ نما بگويم كه جرات گفتنش را ندارم و دوست دارم بداني كه دوست مي‌دارمت به بانگ بلند... و بغض مي‌كنم. امروز باز هم هجدهم مهر است؟" (+)

شنبه هجدهم مهر 1388 :: 2 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

1. «ضعف در مقابل احساسات بغرنج، وسیله‌ی دفاعی کودک است. او اثر کار را می‌بیند بدون آنکه به اطراف و جوانب آن توجه داشته باشد. مشکل ارضا کنجکاوی با افکار ناچیزی برای کودک حل شده است. رأی نهایی زندگی فقط بعدها، وقتی پرونده‌ی تجارب تکمیل شد صادر می‌گردد. در این موقع دسته‌های مختلف پدیده‌ها با هم مقابله شده و شعور و ذکاوت پرورش یافته‌ی آنها با هم مطابقه می‌کند. خاطرات طفولیت در عواطف و احساسات منعکس می‌گردد به همان‌گونه که نوشته‌های تراشیده شده در کاغذ نمایان می‌گردد. این خاطرات، نقاط اتکا منطق بوده و خیال ساده‌ای که در مغز کودک نقش می‌بندد به صورت قیاس منطقی مرد بزرگ در می‌آید. تجارب بسته به طبیعت خود صور مختلفی دارد. تجارب خوب بارور می‌شود و تجارب بد از بین می‌رود.»

مردی که می‌خندد/ویکتورهوگو/صص39-40

یکی از محسنات رمان‌های کلاسیک، این است که علاوه بر تعقیب ماجراها، یک عالمه هم اطلاعات عمومی، روانشناسی، مردم شناسی، روان‌شناختی، جغرافی و تاریخ و الی آخر به دانسته‌های خواننده اضافه می‌شود.

حالا که این کتاب را می‌خوانم، مطالب زیادی فقط در خصوص فنّ دریانوردی یاد گرفته‌ام!

 

2. دختر آقای پ.م دیروز عصر پاکتی را آورده است پیش من و آهسته در گوشم می‌گوید: «خاله اینجا بنویس نسرین.» نسرین اسم مادرش است. می‌گوید «نذار بابا [آقای پ.م] بفهمه ها می‌خوام ببرم خونه بندازم رو زمین بعد مامانُ صدا بزنم بگم مامان نیگا کن نامه داری!!»

3. دیروز روز خسته کننده‌ای بود برایم. خواهرزاده‌ام قرار بود سزارین بشود. بدبختانه یا خوشبختانه دیروز سرمان خلوت بود و حسابی از خجالت جفت پاهایم در آمدم. ظهر که رفتم اتاق عمل تا خبری از او بگیرم، خانم م. دست‌م را گرفت و گفت حالا که آمده‌ای ما هم کادر بیهوشی کم داریم لطف کن بالای سر خواهرزاده‌ات بنشین و کنترل‌ش کن!!! [شوخی شوخی جدی شد!] بعد دکتر ف.آ آمد توی اتاقی که عمل خواهرزاده‌ام انجام می‌شد و به متخصص بیهوشی گفت نمی‌خواهید مریض مرا بخوابانید؟ خانم دکتر ف.م گفت نه! کادر نداریم! گفتم خانوم دکتر روی من حساب کنید ها! من که اینجا هستم اون یکی مریض را هم مونیتور می‌کنم!!!

این هم عکس مُبینا خانوم خوشگل ما که انگشت‌های بلند و باریک‌اش را به هم گره زده است!

4. شانزدهم مهر سال 80، روزی که علی کوچولوی داداش رضا به دنیا آمد، من با واقعیت جنون‌آوری به نام تشخیص قطعی‌ی بیماری در جدال بودم. همان روز هم بود که دکتر مبصری، پیشنهاد کرد پزشک‌ام را عوض کنم و بروم پیش دکتر آیرملو. و همان روزی بود که پای پیاده همراه تسبیح از هفده شهریور تا میدان ساعت را آمدیم و بعد رفتیم پیش «ممد» شیرموز بخوریم! که آنقدر بغض داشتم که نتوانستم بخورم و ممد چشم از من برنمی‌داشت. آن روز تلخ تصور می‌کردم دنیا به آخر رسیده است. آن همه راه را پیاده آمدم چون فکر می‌کردم هرگز بعد از آن نخواهم توانست که راه بروم.

و ... هشت سال گذشت ...

5. «انعکاس» فیلم خوبی بود.

6. تا حالا زیر آبی که می‌روید، به انتهای تاریک استخر نگاه کرده‌اید؟ دیده‌اید چقدر هولناک، مرموز و نافذ است؟  

7. خسته‌تر از آن‌م که در قلب ِ تو بمانم! (+)

پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 :: 8 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

ده دقیقه دیر کرده بود. یعنی اگر درست‌تر بنویسم، من یادم رفته بود که از اول مهر قرارمان این بود که او هر روز ده دقیقه دیرتر بیاید دنبال‌م. من یادم رفته بود و بعد از اینکه کارت زدم، یادم افتاد ولی زیاد هم بد نشد. آزاده و وجیهه و صدیقه را دیدم و کمی صحبت کردیم. توی شیفت کاری که ابداً فرصتی دست نمی‌دهد بروم بالا توی اتاق عمل یا آنها بیایند پایین دیدن من. مگر اینکه موقع کارت زدن همدیگر را الله بختکی و هول‌هولکی که آی از سرویس جا نمانم و اینها ببینیم و یک سلام علیکی با هم داشته باشیم. هنوز هم امین، پسرک سر و زبان‌دار آزاده فکر می‌کند خاله سوسن می‌تواند نقاشی‌ همه چیز را بکشد. هنوز وجیهه و شوهرش نگران هستند جای من راحت است یا نه؟ هنوز صدیقه هر روز چاق‌تر از روز پیش می‌شود. ظریفه هم پیدایش می‌شود و قرار می‌گذاریم برای چهارشنبه برویم «صفاسیتی». بعد با عجله خداحافظی می‌کنند و می‌روند سمت سرویس‌ها که موتورشان را روشن کرده‌اند و آماده‌ی رفتن هستند.

فقط دو دقیقه بعد از اینکه از پشت شیشه‌ی مینی‌بوس آزاده برایم دست تکان داد و رفت، سر و کله‌اش پیدا می‌شود. سوار که می‌شوم، عذرخواهی می‌کند که توی مسیر که می‌آمده، دو جا تصادف بوده و راه‌بندان و مثل همیشه کلی جملات مودبانه که من از سر تقصیرش بگذرم. آدم خوبی است. یعنی خیلی خوب است. در این مدتی که مرا برده سر کار و برگردانده، خیلی هوای مرا داشته است. شعارش این است که اگر او منتظر من بماند بد نیست ولی من نباید سر پا بمانم. اگر صدایم گرفته باشد نگران می‌شود. اگر یک‌روز تُن ِ صدایم فرق کرده باشد، زنگ می‌زند و می‌پرسد آیا از او رنجیده‌ام؟ اگر یکی دو دقیقه دیر برسد تا چند روز بعدش، هر وقت مرا می‌بیند عذرخواهی می‌کند. اگر کاری برایش پیش بیاید و جای خودش کس دیگری را بفرستد، کلی اظهار شرمندگی می‌کند و زنگ می‌زند می‌پرسد آیا سر ِ وقت آمده است دنبالم؟ تُند و بد که نرانده است؟ آب که توی دل‌م تکان نخورده است؟

می‌گوید «قیسمت‌دن آرتیخ یه‌ماخ اولماز خانیم جعفری!» با اینکه زود راه افتاده است که دیر نرسد، به خاطر تصادفاتی که در مسیر بوده، توی ترافیک گیر کرده است و کلی عذرخواهی که آیا خیلی وقت است منتظرم یا نه؟ لبخندی زدم و حرف‌اش را تأیید کردم. فقط یادم هست که سرم را انداخته بودم پایین و کتاب را باز می‌کردم. از امروز «مردی که می‌خندد» از ویکتور هوگو را شروع کرده‌ام. صبح موقع رفتن سر کار، پانزده صفحه خوانده بودم. اول صدای شکستن آمد، مثل شکستن یک شیشه‌ی یک پنجره‌ی بزرگ. بعد صدای برخورد ماشین با یک چیزی مثل دیوار. یعنی در فاصله‌ای که سرم را بلند کردم، اول‌ش فکر کردم خورده‌ایم به دیوار. بعد دست‌م را که گذاشته بودم روی پشتی‌ی صندلی جلویی برداشتم و سر بلند کردم. توی ماشین پر از گرد و غبار بود. شیشه‌ را کشیده بودم پایین. نه. شیشه پایین بود. صدای کشیده شدن چیزی روی بدنه‌ی ماشین را شنیدم. صدایی مثل دریده شدن. دریده شدن یک ورقه‌ی فلزی با چیزی سهمگین‌تر. خودم را کشیدم عقب. نگاه که کردم، گوشه‌ی سمت راست کاپوت جلویی‌ی تاکسی تا شده بود. یعنی انگار یک تکه کاغذ را تا کرده باشی. خورده شیشه و چراغ جلویی کنده شده بود و افتاده بود با تکه‌ای از سپر جلویی ماشینی که من سوارش بودم. بدنه‌ی ماشین از سر تا انتها جر خورده بود. فقط دستم را دراز کردم تا در را باز کنم، نمی‌دانم چرا. ناخودآگاه این کار را کردم. انگار که بخواهم مطمئن شوم می‌توانم اگر بخواهم پیاده شوم. آقای راننده به راننده‌ی تاکسی گفت چرا صبر نکردی مرد حسابی. پیرمرد سرش را انداخته بود پایین. حرفی نزد. حتی یک کلمه. آمد سمت من «ترسیدی خانوم جعفری؟» ترسیده بودم. خندیدم که نه. «عجیب نیست آقای خ. داشتین می‌گفتین قیسمت‌دن آرتیخ یه‌ماخ اولماز» می‌گوید واقعاً همین‌طور است خانوم جعفری.

 

به مادر می‌گویم، اگر دماغ تاکسی به جای سپر ماشین، از همان اول می‌خورد به در سمت راست عقب ماشین، جایی که من با فراغ بال نشسته بودم. مادر می‌گوید خدا نکند. جلد کلفت کتاب تا خورده و شکسته است.

همه‌چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد. آنقدر سریع. آنقدر سنگین. با خودم گفتم، یعنی فرصت می‌کردم به اولین کسی که به کمک می‌آمد بگویم «من کارت اهدای عضو دارم»؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* باز هم، تصویر تزئینی است.

** فیلم «محیا» را دیده‌اید؟ یعنی باورش می‌کنید؟ حتی خیلی خیلی کوچولو. می‌توانید یک همچنین اتفاقی را باور کنید؟  

یکشنبه دوازدهم مهر 1388 :: 9 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

امتحان بازآموزی را بگویی نگویی خوب دادم و برگشتم خانه. البته قصد داشتم بعد از امتحان «تنها»یی بروم و داستان‌هایم را پرینت کنم و بفرستم به انتشارات X. ولی نتوانستم. «ترسیدم».

خیلی وقت است انگار. انگار سال‌های سال است هرگز تنهایی بیرون نرفته‌ام. تنهایی نرفته‌ام پیاده‌روی. خودم را نرسانده‌ام به آن گوشه‌ی دنج، زیباترین نقطه‌ی عالم. ننشسته‌ام روی همان نیمکت چوبی‌ی سبز رنگ و منتظر نمانده‌ام صدایم کنی. نزدیک‌تر. بگویی «خوب نیست وسط نیمکت بنشینی طوری‌که کس دیگری نتواند کنارت بنشیند.» نگاه‌ات کنم. دست‌هایت را ببری بالا «تسلیم!» بروی رو به روی من، کنار درختچه‌ای که هرگز بزرگ نمی‌شود، روی چمن‌ها بنشینی. به یکی از دست‌هایت تکیه بدهی و کمی تنه‌ات را بچرخانی سمت من. آفتاب بیافتد توی چشم‌های روشن‌ات و ببندی‌اشان و غرولند کنی. بخندم.

می‌ترسم. از تنهایی بیرون رفتن، از اینکه وقتی خسته شدم کسی نباشد به بازوی‌اش تکیه بدهم. از اینکه وقتی پایم پیچ خورد و افتادم، کسی نباشد بلندم کند. مسخره است. این ترس ِ لعنتی مسخره است. نمی‌خواهم در من بزرگ شود. نمی‌خواهم تمام ِ وجودم را فرا بگیرد. اینطوری چیزی نمی‌گذرد که کاملاً وابسته شوم. من این را نمی‌خواهم. تو هم نمی‌خواهی. دل‌ات برای گردش دو نفره در امتداد جدول عریضی که از پارک کوچک‌امان شروع می‌شود و تا جایی خیلی دورتر پیش می‌رود، تنگ شده است. اینکه خسته نشوم. که به‌ات تکیه ندهم. که گاهی عقب عقب راه بروی. رو به من و من از خجالت سرم را برگردانم سمت خیابان و گونه‌هایم سُرخ شود، سر به سرم بگذاری.

از وقتی نتوانسته‌ام تنهایی بروم بیرون برای پیاده‌وری، تمام دنیا از فرصت استفاده کرده است. آن جدول طولانی‌ی سرسبز با نیمکتهای چوبی‌اش که از گوشه‌ی سمت چپ پارک کوچک‌امان شروع می‌شد و تا نقطه‌ای در دور دست پیش می‌رفت را تکه تکه کرده‌اند. اگر بخواهیم برویم پیاده‌وری ــ حالا گیریم که من خسته نشوم ــ مجبوریم خیلی زود دست برداریم. چون خیلی نزدیک‌تر به ما، بریده‌گی‌ی بزرگی ایجاد کرده‌اند. تازه بدترین قسمت خبر را هنوز جرأت نکرده‌ام بنویسم. یعنی چندماهی می‌شود. تا آمده‌ام بنویسم، نتوانسته‌ام. خودم اولین بار که دیدم دلم لرزید و پشت‌م تیر کشید. باور نمی‌کردم تا اینکه دوباره دیدم. یعنی رنگ‌اشان آنقدر جیغ است که نمی‌شد نبینم. آن‌هم نه یکی و نه پنج تا. خیلی زیاد. با این اوصاف می‌توانی تصور کنی با وجود آن وسایل ورزشی‌ی فلزی‌ی زرد رنگ که دور تا دور پارک فرو کرده‌اند، عصرها چقدر شلوغ می‌شود؟ می‌توانی تصور کنی؟ من وقتی به‌اش فکر می‌کنم دل‌م می‌گیرد. وقتی تصور می‌کنم، عصرها که بخواهم و جرأت کنم تنهایی بروم آنجا، یقیناً آن نیمکت چوبی سبز رنگ پشت مجسمه را خالی نخواهم یافت. آن‌وقت سر پا می‌مانم و خسته خواهم شد. تازه اگر تو نباشی هم که نمی‌توانم تنهایی بروم بنشینم روی چمن کنار آن درختچه. مسلماً پیرمرد دیگر آنجا نیست. حتی باغبان‌اش را هم عوض کرده‌اند. مسلماً اجازه نمی‌دهند بنشینم روی چمن. تازه! گیریم که دل‌اشان برایم بسوزد و اجازه بدهند، تو نمی‌توانی بین آن همه آدم مرا پیدا کنی. می‌رسی کنار نیمکت و تماشای‌شان می‌کنی. هیچکدام شبیه من نیستند. به ذهن‌ات هم خطور نمی‌کند که دور و اطراف را هم نگاهی بیاندازی. کمی این پا و آن پا می‌کنی و بعد دست‌هایت را می‌گذاری توی جیب‌های شلوارت و می‌روی.

آن‌وقت انگار سال‌هاست، سال‌هاست من و تو پای‌امان به آن پارک نرسیده است. اصلاً انگار هیچوقت آنجا نرفته‌ایم و آنجا قشنگ‌ترین نقطه‌ی عالم نیست. سکوت نیست. نسیم نیست. می‌بینی؟ می‌دانستم ناراحت می‌شوی. برای همین این همه ماه جرأت نکرده بودم این را برایت بنویسم. «می‌ترسیدم»!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* تصویر تزئینی است.

شنبه یازدهم مهر 1388 :: 6 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

 

 

در فضایی که هر چه به تو نزدیک‌تر می‌شوم گسترده‌تر می‌شود، ایستاده‌ام. روی پاهایی که برای همین امشب از آن ِ من است. دامن حریر مشکی با آستر ساتن ارغوانی. ملیله‌ها و منجوق‌ها سنگین‌اش کرده‌اند. دست‌هایم را در امتداد شانه‌هایم می‌کشم.

دست‌هایت را هنوز هم مثل همیشه گذاشته‌ای توی جیب‌هایت. سرت را خم کرده‌ای روی شانه‌ی راست‌ت. من در مقابل تو، روی پنجه‌ی پاهایم کش می‌آیم. پایی را بلند می‌کنم نرم. با پنجه‌های کش آمده. خم می‌شود سمت ساق پایی دیگر. دست‌ها را از آرنج خم می‌کنم برابر سینه‌ام، دست‌ات را که بیرون آورده‌ای بگذار روی کمرم. درست در همان قوس نرمی که تنه‌ام را از پاهایم [که فقط همین امشب مال ِ من هستند] جدا می‌کند. می‌چرخم.

نیم چرخ. دایره‌ای به ابعاد محیطی که هر چه بخواهم فشرده‌تر می‌شود. می‌چرخم و حاشیه‌ی دامن‌م، موج می‌شود. سر برمی‌آورد، نوک انگشتان دستی را می‌گیری. نرم. دست‌ات هنوز در گودی‌ی کمرم. دست‌ام را می‌گذارم روی شانه‌ات. گرم. می‌چرخیم. دست‌ات را محکم می‌فشارم. مبادا رهایم کنی!

تنه‌ام را رها می‌کنم روی دست‌ات که حائل کرده‌ای. سرم را خم می‌کنم. به تندی بلندم می‌کنی. می‌چرخیم. به سینه‌ات می‌فشاری‌ام. می‌ایستیم. لحظه‌ای. نگاه‌ات می‌کنم. لبخند می‌زنی. مرا می‌کشانی. چونان روسری‌ی حریری که از شانه‌هایم می‌سُرد در چرخ و واچرخ. نرم. مطیع. می‌ایستی، تنه‌ام را روی دست‌ات که حائل کرده‌ای رها می‌کنم. دور می‌شوم. نوک انگشتانم میان انگشتان تو. دور می‌شوم. می‌چرخم. دست‌ات را بالای سرم می‌گیری. به همراه انگشتانم. دستی را می‌گذاری روی گود کمرم. می‌مانم. منتظر. رهایم می کنی. می‌چرخم. پیش می‌روم. می‌چرخم و روسری‌ام در فضایی میان ما رها می‌شود. می‌ایستم. دست‌هایم را در امتداد شانه‌هایم باز می‌کنم. پایی را در پشت پایی دیگر خم می‌کنم. نرم. خم می‌شوم. کوتاه. کف می‌زنی. سر بلند می‌/کنم/شوم. می‌دوی سمت من. رها می‌شوم در تو. روی دست‌هایت بلند می کنی، تنه‌ام را رها می‌کنم روی دست‌هایت که حائل کرده‌ای. می‌خندم. می‌چرخیم.

شب دارد تمام می‌شود.

می‌گویی: برقصیم؟

می‌گویم: برقصیم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* خبرهای خوب ... اتفاقات خوب ... آدم‌های خوب. برخوردهای خوب.

 

جمعه دهم مهر 1388 :: 3 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

معجزه* این نیست که زمین ِ سخت شکاف بردارد و ناقه‌ای از آن بیرون آید. نه. معتقدم خشک شدن بستر نیل به ضربه‌ی عصای موسی هم معجزه نیست. حتی زنده کردن مرده‌گان ِ عیسی هم خارق‌العاده نیست. برای من، معجزه یعنی دیشب «تو» زنده شدی و من بعد از این همه وقت میان بازوان مهربان‌ات اسیر مهری بودم که هنوز گرم است و هنوز منبسط. سر بر سینه‌ای نهادم که تاب ِ طغیان رنجش‌هایم را دارد. در گوشی نجوا کردم که ناگفته‌هایم را می‌داند ... سال‌هاست با غم‌هایم آشناست.

معجزه یعنی تو صدایم بزنی ... صدایت نفس بشود، دم بکِشم، نفس‌ات گرم باشد، سینه‌ام گُر بگیرد. قلب‌ام به طپش در آید و خون ِ «زندگی» در من جاری شود. معجزه یعنی به صدای قلب ِ تو، هر چه تیره‌گی در فضایم است دیگرگون شود. یعنی در تاریک ِمطلق اتاق‌ام، تو باشی در آبی‌ی بی‌نهایتی و من باشم در سرخی‌ی عظیم. انگشت‌هایت زخمه‌ای باشند به تارهای بغض و سکوت‌م. من بخوانم. تو بنوازی. آسمان بستری باشد از نور و آیینه. من، مست باشم از تو. تو در نوشیدن ِ من، مستانه.

 

 

معجزه یعنی «تو». صدایم بزن. صدایت با خون‌ام آشناست. (+)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* معجزه یعنی لمس دردها و دریغ‌های هم‌نوعان. پیش از آنکه حادثه اتفاق بیافتد. پیش از آنکه فرصت‌ها از دست برود.

** یا رب مرا یاری بده،

تا خوب آزارش دهم!

[click]

پنجشنبه نهم مهر 1388 :: 6 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

«خودسوزی» همیشه کنار ِ اجاق آشپزخانه، در حالیکه جوراب‌های ساق بلند سیاه پارازینی که محبوب‌ات خریده است به پاهایت است اتفاق نمی‌افتد. سوختن این نیست که با مادر و زن‌دایی لباس‌های سوخته‌ی ریحانه را برده باشی یک‌جایی دور تر از خانه‌اشان، توی گودالی خاک کنی که مدام چشم‌های خاله خیس نشود و جیغ نزند و صورت‌اش را خراش ندهد. آن‌وقت آن بلوز سورمه‌ای رنگ ژوژت‌اش را، و زیر پیراهنی‌ی سفید نخی‌اش را هنوز به خاطر داشته باشی که شده بودند اندازه‌ی کف دست مامان وقتی به زن‌دایی نشان‌اش داد و گریه کرد.

گاهی آدم جور دیگری دست به «خودسوزی» می‌زند. گاهی نیازی نیست کبریتی زده شود و جرقه‌ای و شعله‌ای و حرارتی و سوختنی. گاهی، یک شوک، یک اندوه شدید، یک ناامیدی‌ی هولناک کافی است که ناخودآگاه‌ات فرمان خودسوزی بدهد. و نمی‌دانی این فرمان چه سریع مخابره می‌شود و چه سریع نهادینه می‌شود و چه سریع ابلاغ می‌شود، چه سریع واحدهای تخریب «آماده باش» می‌شوند. به همین راحتی حتی بی آنکه بوی سوختن را بشنوی، تلّی از خاکستر برابرت نمایان می‌شود. به همین ناخودآگاهی است که رُخ می‌دهد. من ... تجربه‌اش کرده‌ام. (+)

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* از نوشته‌هایم در دور دست در وبلاگ صبا نخجوانی.

**احسان (+) را خیلی وقت است می‌شناسم. همشهری‌ام است. خیلی وقت یعنی خیلی «سال». یعنی این همه سال نشده بود و نه اینکه نخواسته باشیم همدیگر را ببینیم. آن‌وقت این «تسبیح» ِ زیبا بهانه‌ای شد تا دوشنبه عصر، با تسبیح و آیلار و احسان باشم.

 

چهارشنبه هشتم مهر 1388 :: 7 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

ریحانه همه‌اش شانزده سال دارد. بالای سرش، داخل یک جعبه‌ی آلومینیومی پنجره دار، که پرده‌های طوری ِ چین‌دار دارد و دو سمت پنجره با روبان قرمز رنگ جمع شده‌ است، یک عدد گلدان چینی‌ی کوچک قرار دارد که چند شاخه نیلوفر پارچه‌ای داخل‌اش گذاشته‌اند. با یک شیشه عطر زنانه که حالا مایع داخل‌اش سیاه و متعفن شده است و یک قطار کوتاه پوکه‌های خالی ِ فشنگ. کلاشینکف!

ریحانه، همه‌اش شانزده سال دارد، از همان وقتی که از ترس پدر، خودش را برای بار دوم آتش زد. همان بار دومی که بار اول‌اش پشیمان شده بود و آتش را خاموش کرده بود و بعد با خودش فکر کرده بود. اگر پدر دست‌های سوخته‌اش را دید چه جوابی دارد بدهد، برای بار دوم خودش را آتش زد، همه‌اش[هنوز] شانزده ساله مانده است. ریحانه، برای من آن دختر قد بلند و زیبایی است که در عکس قدیمی‌ی خانوادگی، کنار پدر ایستاده و دست‌هایش را جلوی شکمش، به هم گره کرده و سرش را روی شانه‌اش خم کرده است. توی عکس هم هنوز شانزده ساله است.

و لابد وقتی عاشق شده بود هم شانزده سال داشت. پسر گفته بود از سربازی که برگردد ــ که برگشت ــ با مادر و خواهرانش می‌آیند خواستگاری. لابد ریحانه قلبش تاپ تاپ زده بود و گونه‌هایش سرخ شده بودند. آخر فقط شانزده سال داشت. و لابد دختر همسایه هم شانزده ساله بوده. باید همسن بوده باشند. معمولاً همین‌طور است. پس باید با هم خیلی صمیمی هم بوده باشند که پیش او سفره‌ی دلش را باز کرده بوده که پسر برایش جوراب پارازین ساقه بلند مشکی خریده است.

آن روز هم مثل همیشه در خانه تنها بود. وقتی مادر دختر همسایه در زده بود. لابد داشته برای عروسک خواهر کوچک‌اش دامن چین‌دار می‌دوخته که صدای در را شنیده است. لابد، زن اول‌ش خیلی با مهربانی حال او را پرسیده بوده، آخر کسی نمی‌توانست پیش روی آن چشم‌های کشیده‌ی درشت سیاه رنگ مهربان نباشد. بعد خواسته است داخل شود و ریحانه نگفته است نه. هیچ‌وقت نمی‌گفت نه. بلد نبود. آن وقت زن از هر دری حرف زده بوده، حتی از جوراب‌های سیاه رنگ ساقه‌ بلندی که به پاهای لاغر ریحانه بوده است. آن وقت ریحانه با شرم لبخند زده است. لابد همان‌طور که توی عکس دست‌هایش را به هم گره زده، جلوی زن نشسته بوده است.

کسی هرگز نفهمید آن زن، چطور صحبت را کشانده بوده است به سربازی که چند روز پیش سر کوچه، کنار تیر چراغ برق، پاکت نسبتاً بزرگی را سپرده بوده به ریحانه. لابد ریحانه لرزیده بوده است. آخر فقط شانزده سال دارد. خجالتی است و ترسو و مهربان. لابد چشم‌هایش گرم شده‌اند. گوشه‌ی لب‌هایش لرزیده است. آن‌وقت زن گفته است که اگر به پسر جواب رد ندهد، ماجرا را به پدرش خواهد گفت. دختر زن همسایه هم شانزده ساله است. مثل ریحانه.

شاید مدتی توی حیاط کنار حوض کوچک سیمانی نشسته است. هوا داشته تاریک می‌شده که به خودش آمده است.  چیزی به بازگشتن پدر و مادر نمانده است. اگر وقتی رسیدند، زن همسایه توی کوچه ماجرا را به‌اش بگوید؟ یا هم نه. اصلاً شب بیاید و زنگ در خانه را بزند و بخواهد با پدر صحبت کند؟ توی همین فکرها بوده است که رسیده است به آشپزخانه. قابلمه روی اجاق بود. برای شام آبگوشت بار گذاشته بود. بوی اشتهاآور آبگوشت پیچیده توی دماغ‌ش. پاهایش سست شده است و پای اجاق زانو زده است. حرارت شعله‌ی اجاق گونه‌اش را گرم کرده است. آن‌وقت آن فکر لعنتی به ذهن‌اش خطور کرده است. اگر پدر می‌فهمید؟ اگر به پسر می‌گفت نه؟ طاقت هیچ‌کدام را نداشت. می‌مُرد. نه. طاقت نمی‌آورد.

بعد که دامن‌اش گُر گرفته بوده ترسیده بود. با دست‌هایش خاموشش کرده بود. بعد دست‌هایش و دامن سوخته. با خودش فکر کرده بوده چه جوابی دارد بدهد؟ برای بار دوم میان شعله‌ها گم شده بود. کلید در قفل در چرخیده بود.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*مدتی در بیمارستان سینا بستری شد. میان درد و عطش و مدهوشی، راز مگو را گفته بود. پسر که از سربازی برگشت، ریحانه رفته بود. پسر ده سال تمام، تمام پنج‌شنبه‌های تمام هفته‌های تمام آن ده سال بر سر خاک‌اش گریه کرد. دل‌اش می‌خواست با خواهر کوچک ریحانه که کمی شبیه‌اش بود ازدواج کند. خاله‌ام گفت نه. و قلب ِپسر شکست. رفت و دیگر کسی او را با سری بر گریبان بالای سر ریحانه ندید.

بیست و پنج سال گذشته است. بیست و پنج سال قبل، این حادثه قلب تمام زنان و کمر تمام مردان فامیل را شکست. این اتفاق، ریحانه‌ی مهربان و دوست داشتنی را از تمام ما بچه‌ها که به خنده‌هایش و بغل‌هایش خو کرده بودیم، گرفت. و هنوز ریحانه‌ی زیبا، شانزده سال دارد.

سه شنبه هفتم مهر 1388 :: 7 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

اول‌اش فقط یک اتاق داشتند با یک آشپزخانه‌ی کوچولو و یک حمام و توالت. بعد‌ش که کار و بارش گرفت، خانه‌اشان را فروختند و قسمت بیشتری از پول‌اش را گذاشتند توی بانک مسکن و با بقیه‌اش همان خانه‌ی نقلی‌اشان را رهن کردند تا موعد وام خرید مسکن‌اشان برسد. یک شش ماهی طول کشید ولی به هر حال «گر صبر کنی ...»

خانه‌اشان حالا دو اتاق خواب داشت با یک پذیرایی‌ی بزرگ و آشپزخانه‌ی عالی که به سمت محوطه‌ی مجتمع بالکن کوچکی داشت و تمام اتاق‌‌ها نورگیر بودند. قبل از اینکه درست و حسابی اسباب‌ها را بچینند، پرده‌هایی والان‌دار اعیانی برای پنجره‌ی سرتاسری‌ اتاق پذیرایی و چند تا پرده‌ی ساده‌ی تر و تمیز برای پنجره‌ی اتاق‌ها و پنجره‌ی آشپزخانه سفارش دادند. حالا که جای آشپزخانه به قدر کافی گل و گشاد بود، به سرشان زد یخچال‌شان را بدهند و به جایش یخچال فریزر ساید بای‌ساید بخرند. جای ماشین لباس‌شویی و ظرف‌شویی اتوماتیک و اجاق گاز فردار هم لابه‌لای کابینت‌های ام.دی.اف خالی بود که خیلی زود به مدد چک‌های کارمندی پُر شدند. فرش‌ دستباف‌شان را جفت کردند و خانم خانه از لوکس‌فروشی‌ی سر خیابان‌شان ظروف تزئینی کریستال خرید. بعد جای تنگ آمد و تصمیم گرفتند یک بوفه‌ی شیک بزرگتری هم بگیرند. بعد دیدند بوفه‌ی به آن بزرگی کلی جای خالی دارد، قیافه‌اش توی ذوق می‌زند، این‌بار رفتند و کلی ظروف تزئینی‌ی شیک چینی‌ خریدند. این بار آخر گلدان‌ چینی چشم‌شان را گرفت که یک متر ارتفاع داشت با طرح‌های گل و مرغی و با اینکه خیلی گران تمام می‌شد ولی در گوشه‌ی سمت راست اتاق پذیرایی که می‌گذاشتند، جلوه‌ی خاصی به چین‌های پرده می‌بخشید. کم‌کم دختر کوچکشان تخت‌خواب خواست و البته نمی‌شد برای دختر بزرگ‌تر نگیرند. وقتی رفته بودند برای قیمت کردن تخت‌خواب برای دخترها، میز تحریر فیروزه‌ای رنگ چشم دختر بزرگتر را گرفت و تصمیم گرفتند حالا که می‌شود قسمت اعظم بها را به صورت اقساطی و کشیدن چک پرداخت کرد، چرا دل بچه‌ها را بشکنند؟ قرار شد وقتی تعداد‌ قسط‌ها کاهش پیدا کرد، یک سرویس خواب دو نفره هم برای خودشان بگیرند. موقع برگشتن به خانه هم سر راه دوباره سری به فروشگاه زدند و برای بچه‌ها پتو و رو بالشی خریدند و دم و دستگاه روی میز تحریر را هم سپردند تا خاله‌های بچه‌ها برایشان به عنوان کادوهای تولدشان بخرند.

البته دو قواره فرش دستباف گران قیمت خیلی عالی به نظر می‌رسید ولی ابداً به ریخت پرده‌ و والان‌هایش نمی‌آمد بنابراین دو سه ماه بعد تصمیم گرفتند بروند و یک دست مبل راحتی را قیمت بکنند. مشکل این بود که با خریدن مبل‌ها، یکی از فرش‌ها در واقع بلامصرف می‌ماند، پس تصمیم گرفتند فرش ماشینی‌ی توی اتاق بچه‌ها را جمع کنند و روی کف آشپزخانه پهن کنند و فرش دستباف را هم در اتاق بچه‌ها.

...

 

چند وقت پیش، زنگ زدند و دعوت کردند برای صرف افطاری برویم خدمت‌شان سالن غذاخوری! آخر دیگر توی خانه‌اشان جای سوزن انداختن نیست که بتوانند سفره پهن کنند و تازه اینطوری خیلی هم به صرفه است! از دنگ و فنگ ته گرفتن برنج و شور و بی‌نمک شدن خورشت و مکافات شستن و خشک کردن ظرف‌ها هم خلاص می‌شدند!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* چند روز پیش رفته بودم رختکن اتاق عمل تا کمدم را تحویل بدهم. آنقدر یونیفرم اتاق عمل و روپوش سفید و مقنعه و روسری و لوکوپلاست و تیغ بیستوری آن‌استریل و برگه‌های مرخصی و جزوه‌های آموزشی و کتابچه‌ی راهنما و مداد و خودکار و سنجاق قفلی و ... خالی کردم که حمل کردن‌شان برایم شاق شد. برای همین در دو مرحله آوردم منزل. البته لباس‌ها و کفش‌های داخل اتاق عمل و خارج اتاق عمل و چسب‌ها و ... را بین کسانی که مایل بودند استفاده‌اشان کنند تقسیم کردم ولی با این وجود، فقط کل عکس‌ها و نقاشی‌ها و کارت تبریک‌ها و گل‌های خمیری و خشک‌شده روی در کمدم آنقدر زیاد بود که یک کیف دستی را پُر کردم! به بچه‌ها گفتم «دنیا هم همین‌طوره ها! فکر می‌کنیم سال‌های سال ماندگاریم غافل از اینکه روزی باید رفت. هی جمع می‌کنیم، جمع می‌کنیم و دلبستگی‌ها و وابستگی‌هایمان را زیادتر می‌کنیم و آن‌وقت دل کندن سخت‌تر می‌شود و مرگ دردناک‌تر ...»

** امروز با مریم و تسبیح رفتیم سینما، «زندگی شیرین» را دیدیم. فیلم‌های طنز این‌روزها فقط بلدند خوب کش بیایند، آخر کار کارگردان درمانده می‌شود از هم آوردن‌اش! آن‌وقت می‌شود کشک!

*** این معما را حل کنید جایزه بگیرید! (+)

یکشنبه پنجم مهر 1388 :: 10 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

همه‌ی ما وقتی بچه بودیم، دل‌مان می‌خواست چیزهای خاصی داشته باشیم. مثلاً یک ماشین ِ خاص یا یک عروسک سخنگو و من هم استثنا نبودم. یادم هست وقتی بچه بودم شدیداً به «کفش پاشنه بلند» علاقه داشتم. این علاقه وحشتناک بود و از طرفی مادرم ابداً علاقه‌ای به این «قرتی بازی»ها نداشت و حاضر نبود برایم کفش پاشنه بلند بخرد. این حسرت به قدری در من شدید بود که دو تا قلوه سنگ را فرو می‌کردم توی خانه‌های قالب‌بندی‌ی پاشنه‌ی دمپایی‌های پلاستیکی‌ام و راه می‌رفتم و مثل تشنه‌ای که با نوشیدن جرعه جرعه‌ی یک لیوان آب [که تنها همین یک لیوان آب را دارد] لذت می‌برد و انرژی می‌گیرد، از شنیدن صدای تق تق برخورد سنگریزه به موزاییک‌ها لذت می‌بردم . به شعف می‌آمدم.

آخر سر این جنون من پدر را واداشت تا مادر با به خریدن یک جفت کفش پاشنه بلند ترغیب کند.گمان نمی‌کنم هرگز آن لحظه‌ای را که کفش‌های آبی‌ی آسمانی دیدم فراموش کنم. نه! امکان ندارد آن کفش‌های ظریف آبی رنگ با پاشنه‌های فلزی [میخ دابان] را با آن دو تا لوزی‌های قرمز و زرد کوچولوی دوخته شده روی رویه‌اشان را فراموش کنم. نمی‌توانم آن شبی را که کفش‌هایم را به پا کردم و گرفتم خوابیدم را فراموش کنم و یا فردا صبح‌اش را که وقتی بلند شدم و کفش‌ها به پاهایم نبودند و بهت‌ام برده بود و بغض که «یعنی همه‌اش خواب بود؟» تا اینکه مادر آمد بالای سرم و گفت کفش‌هایم شب بلند شده‌اند و رفته‌اند پیش کفش‌های آنها که تنها نباشند و دلم قرص شد و خنده تمام وجودم را فراگرفت را فراموش کنم.

بعد از آن، دیگر نشد که کفش پاشنه بلند داشته باشم. چون به مدرسه‌ها که راه نمی‌دادند! در ثانی آن یک جفت کفش آبی‌ ِ ظریف آنقدر ارضایم کرده بودند که دیگر هوس نمی‌کردم باز هم بپوشم. وقتی رفتم دانشگاه برای دومین بار کفش پاشنه بلند [4 سانتی] گرفتم و چقدر همکلاسی‌ها به‌ام می‌خندیدند که بلد نبودم باهاشان راه بروم! بلندترین‌اش را سال 79 گرفته بودم، ده سانتی بود. وقتی یادم می‌افتد که وقتی علی [خواهرزاده‌ام] موقع دوچرخه‌سواری افتاده بود و سر فمورش شکسته بود و بیمارستان شهدا بستری‌اش کرده بودند و من دلواپس و نگران و آشفته از در ورودی بیمارستان تا آن سر حیاط‌اش که درب ورودی‌ی بخش‌ها بود با همان کفش‌های پاشنه ده سانتی «می‌دویدم» تعجب می‌کنم. یا همان وقتی که همراه بیماری‌یی رفتم بیمارستان امام و یک سر برانکارد را گرفته بودم و با همان کفش‌ها، توی راهروهایش می‌دویدم و تنها حواسم به وضعیت بحرانی‌ی زن بود، شاخ در می‌آورم!

این‌ها را نوشتم تا بگویم خیلی وقت است نمی‌توانم کفش پاشنه بلند [حتی سه سانتی‌اش] بپوشم. آخرین باری که کفش پاشنه بلند گرفتم چهارسال پیش بود و همین‌طور مانده است توی جاکفشی و دارد خاک می‌خورد. دو جفت کفش مهمانی‌ی پاشنه بلند هم داشتم که می‌خواستم بدهم‌اشان به برادرزاده‌هایم. اما ماشاءالله قد و بالایی دارند برای خودشان و شماره‌ی پاهایشان یکی دو شماره بزرگتر از مال من است. از اتفاق یکی‌اشان که رنگ قهوه‌ای روشنی داشت اندازه‌ی هانیه شد و برش داشت. ولی مشکی رنگ که خیلی هم دوستش دارم اندازه‌ی پای هیچکس نیست و همین‌طور مانده است و از طرفی وقتی می‌بینم‌اش غصه‌ام می‌گیرد و از طرفی اینطور بی‌مصرف ماندن‌اش را دوست ندارم.

حالا، وقتی پشت ویترین مغازه‌ها کفش‌های پاشنه بلند شیک و ظریف را می‌بینم، دلم می‌خواهد برگردم به هشت سال پیش و بپوشم‌شان و آنطور بی‌پروا بدوم. آنطور بی‌پروا برقصم و پاهای کوچک و ساق‌های کشیده‌ام را به رخ بکشم. آن‌وقت مثل کسانی که دچار فراموشی شده‌اند، با خودم می‌گویم: «یعنی واقعاً من می‌توانستم با این کفش‌ها بدوم و برقصم؟» چقدر انسان زود عادت می‌کند. زود فراموش می‌کند ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* شنبه‌ی آینده امتحان بازآموزی پرستاری در بیماری‌های قلب و عروق دارم و نشسته‌ام و به کفش‌های سیندرلا فکر می‌کنم!  

شنبه چهارم مهر 1388 :: 7 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

اول او صدایم زد. یعنی بعد از اینکه موقع بیرون آمدن از استخر، پنجه‌اش را از دور پایه‌ی نردبام کوتاه استخر برنداشت تا اول او برود بالا، توجه‌ام را جلب کرد. صدایم کرد تا بپرسد توی این استخر «آب درمانی» هست یا نه؟ گفتم تابستان که بود الآن را نمی‌دانم. یعنی به این راحتی هم نبود. اول‌ش اصلاً نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. صورت باریکی داشت. تمام اجزای صورت کوچک‌اش باریک بودند. لاغری‌اش به کنار. اصلاً باریک بود. دماغ باریک، ابروهای باریک، لب‌های باریک. چانه‌ی کوچک نوک‌تیز. آنقدر حواس‌م به لب‌ها و حرکات‌شان بود که بار اول به چشم‌هایش نگاه نکردم. من بازوی تسبیح را گرفته بودم و داشتیم می‌رفتیم سمت رختکن و او هنوز منتظر همراهش بود که داشت دوش می‌گرفت. تسبیح جلوتر رفت تا حوله‌ام را بیاورد که خودش را به من رساند و سوال کرد کلاس‌های آب درمانی هنوز برقرار هست یا نه؟ نفهمیدم چی می‌پرسد. دوباره گفت. متوجه شدم که نمی‌تواند خوب صحبت کند. زبان‌ش همراهی نمی‌کرد. برای بار سوم تکرار کرد تا فهمیدم. یعنی چیزی که به ذهنم رسید را گفتم و او تأیید کرد. پرسیدم مشکلی داری که می‌خواهی بیایی آب درمانی؟ گفت نه. نه را خیلی نرم و مردد گفت و برگشت سمت اتاقک‌های استحمام.

بار دو من بودم که صدایش زدم. با تسبیح بیرون نشسته بودیم روی نیمکت تا متصدی کلیدها بیاید و کلیدها را تحویل بدهیم و گوشی‌هایمان را بگیریم. داشت می‌آمد. به تسبیح گفتم این دختر را می‌بینی؟ به نظرم او هم ام.اس دارد. به پاهایش نگاه کن! [داشت کفش‌هایش را می‌پوشید] ببین دارد مثل من کفش می‌پوشد. فقط ... پای چپ‌اش نیست. پای راست‌اش است. و تسبیح در سکوت تماشایش کرد. آمد سمت ما و داشت با گوشی‌اش ور می‌رفت. کم مانده بود اتفاقی که برای تسبیح افتاده بود برای او هم تکرار شود. این بود که خیلی سریع به او که قصد داشت در انتهای دیگر نیمکت بنشیند هشدار دادیم که پایه‌اش شکسته است و پیشنهاد کردم کنار من بنشیند. همان موقع بود که چشم‌هایش را دیدم. برخلاف سایر اجزای صورتش، چشم‌هایش درشت و گرد بودند و مژه‌های بلندی داشتند که به واسطه‌ی خیسی دسته دسته شده بودند و سفیدی‌ی چشم‌هایش هم سرخ شده بودند.

اسم‌اش «شبنم» بود. بعد از اینکه کمی در مورد بیماری هایمان صحبت کردیم پرسید اسم‌ات چیست؟ بعد هم اسم خودش را گفت. فهمیدم که سی.پی گرفته است. خودش می‌گفت «از همان اول». وقتی به دنیا آمده بوده زده بودند به پشت‌اش* و اینطوری شده بوده است. بعد در مورد بهزیستی و کلاس‌های کاردرمانی‌اش حرف زد و اینکه چقدر آن اوایل برایش سخت بوده برود. چون فکر می‌کرده حالش آنقدرها بد نیتس که برود پیش آدم‌هایی که «کج و کوله اند»، بعد که رفته است با کسانی بوده که «مثل» خودش بودند، «نه بدتر و نه خوبتر» از خودش. از اینکه من هم خوب است بروم چون بیماران ام.اسی زیادی را می‌شناسد که عضو بهزیستی هستند. برایم جالب بود که حالا حرف‌هایش را خوب می‌فهمیدم. لازم نبود به ان لب‌های باریک صورتی رنگ پریده نگاه کنم تا بفهمم منظورش چیست. به چشم‌هایش نگاه می‌کردم و به روسری‌اش و به لاک بنفشی که مرتب و یکدست زده بود به ناخن‌های کشیده و باریک‌اش. صحبت‌های ما را نزدیک شدن همراه‌اش که می‌گفت همسر برادرش است قطع کرد. دوست نداشت او چیزی بداند!

بیرون که منتظر آژانس بودیم با عجله آمد به سمت ما، همراهش کمی دورتر منتظر بود. آمد که بگوید پرسیده است. آب‌درمانی هر هفته جمعه‌ها ساعت شش عصر برگزار می‌شد و البته اگر کارت بهزیستی داشته باشم می‌توانم رایگان استفاده کنم. بعد هم خداحافظی کرد و همان‌طور دوان دوان رفت سمت همراهش.

اسمش شبنم بود. باریک بود و بلند. یعنی تمام اجزای وجود این دختر، از «باریک» پرداخته شده بود. به جز چشم‌هایش.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* مرسوم بود. دیگر نیست. به شدت احیا کننده‌گان نوزاد را از این کار منع می‌کنند هر چند که برخی از پزشکان و پرستاران قدیمی هنوز هم به کارآمدی این عمل در برقرار کردن سریع راه هوایی‌ی نوزاد سیانوزه، [با پاک کردن آنها از ترشحات] معتقدند. اینطوری بود که نوزاد را از پاهایش می‌گرفتند و آویزان کرده محکم به پشتش می‌زدند.

جمعه سوم مهر 1388 :: 12 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

ــ حس قشنگیه که وقتی از خواب بیدار می‌شوی، کسی که بی‌نهایت دوستش داری «کنار»ت باشد.

ــ ...

ــ خودت را از این احساس محروم نکن!

ــ تو هم همین‌طور.

ــ تقدیر من این بوده، که هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم، بیماری‌ام را در «درون» ِ خودم حس می‌کنم!

 

 

پ.ن: آدم‌ها فقط آنچه را «حس» کنند می‌پذیرند. این یک اصل است. نادیدنی، ناشنیدنی، نشنیدنی، لمس نشدنی و و و ار نمی‌شود واقعاً پذیرفت بی‌آنکه در ماهیت‌اش شک کرد. خیلی جالب است که تنها بیماری‌های «جسمی» هستند که قابلیت پذیرش دارند. برای مثال؛ هیچ بیمار شیزوفرنی [در حقیقت] خود را «بیمار» نمی‌پندارد، اما یک بیمار دیابتیک، مثل بچه‌ی آدم قبول می‌کند که بیمار است و نیازمند درمان.

همین دیگه!

پنجشنبه دوم مهر 1388 :: 5 بعد از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری

1. کتاب خوبی است. «پس از تاریکی» را می‌گویم. از هاروکی موراکامی. مرا یاد «ملکه انتقام» آیزاک آسیموف می‌اندازد. با احتساب «جنگ ستاره‌گان» شاید سومین کتاب از ای دست باشد. البته اگر از «1984» چشم‌پوشی کنیم.

کتاب خوبی است. ممنون دوست خوبم که این هدیه ارزشمند را به من بخشیدی.

2. «بادبادک‌باز» را دیدم. چرا فیلم‌هایی که از روی رمان‌های مشهور ساخته می‌شود دلچسب نیستند؟

3. من از سرخوشی در پوست خود نمی‌گنجم! ممنونم خدا بابت تمام سیب‌های سبز و سرخ‌ات

4.

 

۵. سرم شلوغ است. می‌خواهم داستان‌های کوتاهم را جمع کنم. قهرمان خان را دوباره شروع کنم. نقاشی کنم ... زندگی کنم!

پنجشنبه دوم مهر 1388 :: 8 قبل از ظهر ::  نويسنده : سوسن جعفری
موسیقی متن



همراه‌بلاگ
سوسن جعفری

سخن از بودن‌ نيست، سخن از ماندن ‌نيست، سخن از عمق ‌غم است و پريشاني يک‌ دل كه در اندوه غريبانه‌ي خويش بي‌صدا مي‌شکند ‌و غباري‌که در اندوه زمان جاري‌است ... سخن از تلخي يک ناپيداست ...

 

 
Short Story
سوسن در ادب و فرهنگ_1
سوسن در ادب و فرهنگ_2
سوسن در ادب و فرهنگ_3

روزمرگي2‌سوسن در خزه
تعلق‌سوسن در خزه
روزمرگي1‌سوسن در خزه
شيرعلي‌خان‌سوسن در خزه
داوودي‌سوسن در خزه
سيد ِسوسن در خزه
شمعداني‌سوسن در خزه
چاق‌بود و زشت‌سوسن در خزه
گربه‌ي‌سوسن در خزه
چاي‌داغ‌باشکلات‌سوسن در ماه‌مگ
مرد بدون صورت سوسن در هفت‌سنگ
مرد بدون صورت سوسن در جغد گربه‌ي‌سوسن در هفت‌سنگ

 
دوستان راستان
آمد و شد