|
مرا آفرید آنکه دوستم داشت
1. داشتم بیحواس میشدم! چشمهای ترسوی احمق هم که مثل همیشه ... رفتم توی دیوار ... دیوار شدم ... دیوار شد ... آن هم کجا ... دیوار دفتر آقای رئیس! تمام دردهام جمع شدند توی بندبندش که حالا نمیخواستمم! انگار تمام هوارهای نزده را برای حالای دیوار شدن نگه داشته بودم! به اندازه تمام ذرات گچ حالا از من گریهام میآمد ... وسعت که پیشتر خندهآور و تفاخرآمیز بود اینبار برایم درد شده بود ... دخترها و حتی پسرهای مراجعه کننده خیلی خوششان میآید که دیواری که حرف میزند و ناله میکنم! هویت دوباره گچی فشارم میداد مثل مادری به پسرهای در حال مرگش ... به قاب عکسهای آویزانم شده! آنقدر هوار کشید که دل آقای رئیس به حالم سوخت و فرستاد یکی از خانمها را آوردند تا با دیوار حرف بزند و آرامم کند ... دیوار شده بودم و این چیز کمی نبود ... تا شاید ... کهنهترها اگر حوصله داشتند یک به درک میگفتند و ... میخواستند با کلنگ برم دارند این دیوار من شده را که درد میکشید و هوار میزد ... پهن شدهگی عذاب تاریخ سازی بود برایم دیوار ... من ... دیوارم! هویت بحران میساخت برای من اینبار دیواری که شاید چندین هزار لحظه قبل ادوکلن میزد و همه جنسهای مخالف و موافق را به خودش میکشید ... توافق شده بود بین آقایان که برم دارند و اتاق رئیس و معاونش را یکی کنند از شرّ نالههام! بعضیهاشان با خودکار برایم ... رویم بوسه میکشیدند و میرفتند غافل از اینکه میسوزد ــ زم! دیواری که من بودم تا همین چند دقیقه پیش ... همه چیز برایشان (برایم) بیتفاوت شده و من هنوز دیوار مانده است ... فقط گاهی اوقات ... ادوکلن آقای رئیس ... آرامم میکند.
2. تمام زمان جمع شده توی ساعتم انگار ... اینبار که دیدمت، مثل همیشه نبودی! درست ... خود خود آواری که خراب میشود روی پلکهام و میبردم به ... گلولهها از پشت سرم میآیند به طرف سینهات ... و ... روی دستهام جان میدهی که ... دستم را روی قلبات فشار میدهم تا ... خونات انگار تمام ... که میرود و دیگر ... نمیآید ... داغ و ... ــ خدایا دیگه طاقت ندارم! آدمهای مرموز ... نگاههای پُرعذاب که سرازیر میشوند به صورت خیسم ... خدایـ ... ـا ... این فرشتهها سیب میخواهند! بابا چرا کسی حالیش نیست من عذادارم!!! +++ فرشته را وقتی از بالای دره به پایین انداختند ... با آنکه بین زمین و آسمان مُرد اما ... اما ... هر کجای تناش که به سنگها میخورد و ... پاره میشد ... گلسنگ بیرون میآمد! انتهای عمیق دره ... آنجا که افتاده بود زمین آتش گرفته بود ... چقدر آذرماه را لرزیدم از سرما و پینکفلوید جویدم تا نیامدی ... انگار باورم نمیشود که برای همیشه ... اصلاً به درک! نمیدانم ... دیگر نمیدانم چه باید کرد. از وبلاگ مرگ به ساعت خداوند/بهنام عباسیفر/۱۳۸۳
شنبه سی ام آبان 1388 :: 4 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری «بندهام به من نزدیک میشود به کمک چیزی که نزد من عزیزتر از آن نیست و آن وظیفهای است که بر او مقرر کردهام. و بندهام باز هم میکوشد و میکوشد و نزدیکتر میآید تا آن که عاشقاش شوم. و آنگاه که عاشقاش میشوم، میشوم گوشاش که از آنها میشنود، چشماش، که با آنها میبیند، دستاش، که با آنها میگیرد و پایاش که با آنها راه میسپرد.»
خداشناسی از ابراهیم تا کنون/کرن آرمسترانگ/ص. 189
تا اینجا با هم کنار آمدهایم. یعنی هی میخوانم و جاهایی پوزخندی مینشیند گوشهی لبم و گاهی میگویم «احسنت!» گاهی در شگفت میشوم و گاهی تأسف میخورم. تصور میکنم اگر کسی که دیدگاهاش نسبت به اسلام و محمد (ص) ــ چه موافقان و چه مخالفان ــ آنگونه نباشد که از بطن تحقیق و تفحص و تفکر و بینش و بیطرفی و آزاداندیشی برخاسته باشد و صرفاً دکلمهی نوشتهها و شنیدهها و خواندههای گرفتار افراط و تفریط باشد، هرگز نمیتواند با این زن در این نوشتار همراهی کند. بسیار سعی میکنم تا این را مدّ نظر داشته باشم که این نویسنده، یک اندیشمند و محقق دینی است. او حق دارد، آنچه از مدارک و اسناد موجود در دست موافقان و مخالفان استفاده کند. بنابراین، خوانش این متن، بزرگترین سودی که عاید من خواهد کرد این است که صبوری و تیزبینی و تحمل را در من خواهد افزود. صبوری در شنیدن [خواندن]، تیزبینی در صید نکات کلیدی و تحمل عقیدهی مخالف را. «... اما شیعه اندکاندک به باورهایی رسید که به تنیافتهگی مطرح در مسیحیت نزدیک مینمود. ... شیفتهگی به شخص علی (ع) به طرز شگفتانگیزی بالا گرفت. پاری از تندروان، علی و فرزنداناش را برتر از خود محمد (ص) نشاندند و جایگاهی کم و بیش الاهی به ایشان بخشیدند. آنان به یک سنت ایرانیی کهن بازگشته بودند که به خاندانی برگزیده و یزدانتبار باور داشت که فرّ ایزدی را زاد بر زاد میسپرد و نگاه میداشت. ... مسلمانان کسی را که خدا به نام امام واقعی امت برمیگزیند تنها در این خانواده مییابند. او، خواه در قدرت باشد و خواه نباشد، رهبریاش بس ضروریست. ... از آنجا که امامان را به چشم سخنگوی ناراضیان مینگریستند، خلفا آنان را دشمنان حکومت میدانستند. ... رفته رفته امامان را صورت انسانیی خدا انگاشتند که هر یک خود حجتی بود بر حضور خدا بر روی زمین. همان جور که مسیحیان عیسا را راه، حقیقت و نور میدانستند که آدمی را به سوی خدا رهنمون میشود، شیعیان نیز امان خود را چونان باب ِ خدا، سبیل (راه) و راهنمای هر نسلی ارج مینهادند. ... در میان دوازده امامیها گرایشی مهدیانه پیدا شد بر این اساس که امام غایب روزی بازخواهد گشت ... روشن است که اینها اندیشههای خطرناکی برای نظم موجود بودند. یعنی هم از لحاظ سیاسی بر هم زننده بودند و هم میشد به آسانی از آنها تفسیری خام و سادهانگارانه به دست داد. ... تا زمان انقلاب ایران، ما غربیان شیعیگری را فرقهای بنیادگرای در اسلام میدانستیم، ولی این ارزیابی درست نیست. شیعیگری روایت بغرنجیست. در واقع شیعیان با مسلمانانی که میکوشیدند به طور سیتماتیک دلایل عقلانی را در مورد قرآن به کار گیرند، وجه مشترک بسیار داشتند. این خردباوران، که معتزلی نامیده میشوند،خود گروه ویژهای بودند با تعهدات سیاسی قرص و محکم.معتزلیان نیز همچون شیعیان به عیش و عشرت دربار سخت میتاختند و با دستگاه خلافت مبارزهی سیاسی میکردند.» همان/صص. 190 - 192 «... دین الله، رحمت را که ویژهی ادیان پیشرفته بود، به میان آورد و برادری و عدالت اجتماعی فضیلتهای بزرگ آن بودند. برابریخواهیای پُرشور همچنان در اسلام خودنمایی میکرد. در زنده بودن محمد (ص)، زن و مرد از برابری برخوردار بودند. امروزه در غرب، اسلام را دینی در بنیاد زنگریز میدانند، ولی دین الله نیز، مانند مسیحیت در آغاز با زنان روی خوش داشت. ... قرآن ... همچنین به زنان حقوق قانونیی* ارث و طلاق بخشید. بیشترینهی زنان غربی تا قرن نوزدهم هرگز از چنین حقوقی برخوردار نبودند. ... قرآن بارها خطاب به زنان سخن گفت، و این چیزیست که در کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان کمتر به چشم میخورد. بدبختانه این دین همانند مسیحیت، بعدها به دست مردان غصب شد و اینان متون را جوری تفسیر کردند که به زیان زنان مسلمان تمام شد. ... امروزه فمینیستهای مسلمان از مردان به جدّ میخواهند که به روح قرآن بازگردند.» همان/صص. 185 و 186 «... کامیابی همانقدر بر اسلام تأثیر نهاد که شکست و خواری بر مسیحیت. سیاست امری عَرَضی در زندگی دینیی فرد مسلمان نیست، در صورتی که مسیحیت کامیابی این جهانی را به چشم بیاعتمادی مینگرد. مسلمانان خود را متعهد میدانند جامعهی پُر عدل و دادی را که خدا خواسته اسن، برپا کنند. ... سلامت سیاسی ِ امت در معنویت فرد مسلمان همان جایگاهی را دارد که گزینش تئولوژیای خاص (کاتولیک، پروتستان، متدیست، بابتیست) در زندگیی فرد مسیحی. اگر نگاه مسلمانان به سیاست برای مسیحیان عجیب بنماید، باید بدانند که علاقهی آنان به بحثهای پیچیدهی تئولوژیک نیز در نظر یهودیان و مسلمانان بس عجیب است.» همان/صص 187 «... در غرب محمد را جنگاوری میدانند که اسلام را به زور شمشیر به دیگران تحمیل کرد. ولی واقعیت چنین نبود. محمد برای هست و بودش میجنگید و در قرآن الهیاتی برای جنگ عادلانه پی میریخت که بیشترینهی مسیحیان با آن توافق داشتند و هیچکس با زور مسلمان نشد. قرآن به صراحت میگوید که دین اجباری نیست. در قرآن با نفرت از جنگ یاد میشود و تنها جنگ عادلانه، جنگ پدافندی است. گاه لازم است برای نگهداشت ِ ارزشهلی والا پیکار کرد، همانسان که مسیحیان معتقد بودند باید علیه هیتلر جنگید.» همان ص. 183
این زن، چنان محمد را توصیف میکند و از قرآن مینویسد و از تاریخ اسلام که دیوانهات میکند. نه اینکه تصور کنید فقط نشسته است و کلی بهبه و چهچه نوشته است برای ایشان و دیناشان. نه! خیلی جاها با او مخالفم. جاهایی مردد هستم. ولیکن این زن و نوشتههایش برای من ارزشمندتر از نوشتههای مغرضانهی تهی و سرشار از توهین و تهمتی است که در سایتها و گاه وبلاگهایی رایج است. چون او به تحقیق سخن میگوید. او از حقیقت سخن میگوید به زبان و رسم و پیشهای واقعی! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * نوشته است قانونی و نه مساوی که این روزها شعار فمینیستهایی است که برنامهریزهایشان مردان هستند! (+) **ببخشید طولانی شد. ولی این متن به قدری جذاب و عجیب است و پر از نکتههای باریک که در هر پاراگرافی که تمام میکنم با خودم میگویم «نه! این را باید پست کنم در وبلاگم!» تیتر مطلب نام فصل آغازین اسلام شناسی این کتاب است. پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 :: 8 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری کلید را در قفل در چرخاند. در را با پنجهی پا کمی به داخل فشار داد. خم شد و پاکتهای خرید را برداشت و داخل شد. در را با آرنج دستش بست و کمی به در تکیه داد. پاکتهای خرید را نزدیک در آشپزخانه روی زمین گذاشت و چراغهای خانه را روشن کرد. لباسهایش را از تن در آورد و انداخت روی کاناپه. تلویزیون را روشن کرد و رفت به آشپزخانه. در حالی که زیر لب ترانهای را زمزمه میکرد پاکتها را خالی کرد. بوی خورشت دلخواهش در اتاقها پیچیده بود. شمعدان نقرهی سه شاخهای را روی میز کنار گلدان کوچولویی که شکل یک قوی شفاف بود گذاشت. درون قوی شفاف با تیلههای کوچک رنگی پُر شده بود. برای آخرین بار نگاهی به میزی که چیده بود انداخت. دستی به پشت گردنش کشید و بعد دستهایش را در طرفین بدنش کش داد. از سر شوق دهان درهای کرد. حالا دیگر کاری نداشت جز اینکه برود و لباسهایش را عوض کند. موقع رفتن لباسهای روی کاناپه را هم برداشت. تلویزیون را خاموش کرد. موسیقی ملایمی را در فضای نیمه تاریک خانه پراکند و به اتاق خواباش رفت.
جلوی آینه نشسته بود. به خطوط آبیی دور چشمهایش نگاه میکرد. دستش را زیر چانهاش گذاشته بود. این همه سال گذشته بود. این همه سال و حتی فکر هم نکرده بود تغییری در زندگیاش بدهد. موسیقی در پس زمینهی ذهناش محو میشد. صورت بهمن جلوی چشمهایش پُررنگ میشد. فکر کرد اگر آن اتفاق نمیافتاد و فرصتی برای جبرانش داشت چه زندگییی ممکن بود در انتظارش باشد؟ حتماً تا الآن دو تا بچه هم داشتند. یک پسر یا یک دختر و شاید هم دو تا دختر یا هم دو تا پسر. همان اسمهایی را روی آنها میگذاشتند که با هم انتخاب کرده بودند. بعد ممکن بود بروند در همان خانهای زندگی کنند که قرار بود بخرند و بارها رفته بودند و در انتهای کوچهی قدیمی دیوارهای کاهگلیاش را که شاخههای درخت تاک از شانههایش آویزان بود تماشا کرده بودند. لبخند زد و موسیقیی ملایمی در گوشهایش ریخت. گوشهی لبهایش را پاک کرد. لبهایش را چندباری روی هم غلتاند. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. بلند شد و رفت مقابل در ایستاد. حس شگفتانگیزی داشت. چیزی زیر پوستش در جریان بود. خنک بود و سیال. اول داغ بود. وقتی از میان سینهاش تا نزدیکهای لالهی گوشهایش امتداد مییافت. بعد تا نوک انگشتانش که حرکت میکرد سرد میشد. لرزید. او را میان در تصور کرد. با رنگهای مختلف. بناگوشهایش سرخ شد و سرش را انداخت پایین و به انگشتان پاهایش خیره شد. لبخندزنان سرش را بلند کرد. چیزی در نور اندک نزدیک درگاه دید. چشمهایش را تنگ کرد. در فضای نیمهتاریک راهروی کوتاه، چیزی روی زمین افتاده بود. نزدیک شد و از روی زمین برداشت. پاکت نامه بود. درون پاکت یک قطعه کاغذ بدون تای کوچک و ضخیم بود که با مداد رویش نوشته بود: انتهای کوچهی اقاقیا ـ در چوبی
بهمن پشتش تیر کشید. روی زمین نشست و دستهایش را گذاشت روی دامناش. به کاغذ لای انگشتانش خیره شد. بهمن را زیر لب زمزمه کرد.
زنگ در خانه به صدا در آمد. *** در را پشت سرش بست و از پلهها دوید پایین. در ِسنگین آپارتمان را باز کرد. مردی پشت در بود. کت و شلوار نوک مدادی تناش بود با موهای جوگندمی دسته گل نرگسی به دست ایستاده بود. با لبخند بزرگی گفت: «چرا آمدی پایین عروسکم؟» از در گذشت و پشت سرش بست و گفت «سلام.» پیش از آنکه دست مرد روی شانه اش بنشیند، قدمهایش را تند کرد و به خیابان که رسید به سرعت از چشمهای مرد پنهان شد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *[مخاطب خاص] ارادتمندیم علی آقای خوشگلم
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 :: 7 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری هر داستانی، قهرمانی دارد. و یک ضدقهرمان. آدم خوب. آدم بد. بقیهی آدمهای داستان، نمیتوانند سوگیری درستی داشته باشند. یا از ترس آدم بد داستان و خوشآمد او، بد هستند یا هم بیطرف. خوب نیستند. این یک پیش شرط است. داستان زندگیی من هم یک قهرمان دارد و یک ضدقهرمان و بقیهی آدمهای داستانم، یا به تبعیت [عاطفی] از ضدقهرمان، بد هستند و یا صرفاً آدمهای بیطرف. هیچ صورت دیگری ندارد. هر داستانی، نقطهی اوجی دارد. تعلیق جذابش میکند. فضاپردازی زندهاش میکند. و نقطهی فرو کشیدن دارد. نقطهی پایانی دارد. که عاقبت قهرمان داستان تعیین میشود. یا مثل قصههای شکسپیر (که من عاشقش هستم) در اوج داستان قهرمان و ضدقهرمان با هم میمیرند و داستان تمام میشود. یا هم مثل داستانهای کودکیهایمان، ضد قهرمان حذف میشود و قهرمان زندگی خوش و شیرینی را با معشوق [یا آدمهای منعطف دیگر] آغاز میکند. در اوج داستان زندگی من امّا، قهرمان به ضدقهرمان تبدیل شد. در سراشیب افتاده است ... و دارد با آدمهای منعطف دیگر داستان به خوبی و خوشی زندگی میکند. در انتهای داستان هر طوری که بمیرد مهم نیست. مهم این است که یک تحول در دنیای داستاننویسی رخ داده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * هی علی آقا! دلمان برایت تنگ شده است. برگرد دیگر ** انگار حقیقتاً پاییز بود و من غافل بودم.
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 :: 7 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری « ... دیدیم که مسیحیان با باور به این که عیسا یکّه آواتار است، به این پنداشت از حقیقت دینی رسیدند که عیسی نخستین و واپسین کلمهی خدا خطاب به نوع بشر بوده است و از این رو دیگر نیازی به وحی در آینده نیست. برای همین هم وقتی در میانهی قرن هفتم پیامبری در عربستان برخاست و بانگ برآورد که از خدا به وی وحی شده و متن ِ مقدس جدیدی برای امتاش آورده است، مسیحیان، و نیز یهودیان، بدجور یکّه خوردند. این روایت تازه از تکخداباوری، که سرانجام به نام ِ «اسلام» شناخته شد، با سرعتی شگفتآور در سراسر خاورمیانه و شمال آفریقا دامن گسترد. بسیاری از گروندگان پر شور اسلام در این سرزمینها (که فرهنگ هلنی در آنها چندان ریشه نگرفته بود) از تثلیثباوری ِ یونانی، که راز و رمز خدا را به زبانی بازگو میکرد که برایشان بیگانه بود، به سادهگی روی گرداندند و برداشتی سامیتر از واقعیت خدایی را پذیرفتند.» خداشناسی از ابراهیم تا کنو/ کرن آرمسترانگ/صص 156-157
به این ترتیب من دشوارترین مرحلهی این کتاب را تمام کردم. «مسیحیت» را. در شگفتم که اینها خودشان چطور این دین را میفهمند؟ البته دین که نه. حتی خود آرمسترانگ معترف هست که این یک دین ِ حقیقی نیست. تلفیقی از خرافات، فرهنگ یونانی و بودایی است. هر چه هست، تثلیث دشوارترین و پیچیدهترین بحثی بود که بیسرانجام رها شده است. و به گفته آرمسترانگ «در این چند ساله از اعتبار افتاده است.» (همان/ص. 156)
اسلام را آنطوری دارد مینویسد که من سالهاست معتقدم. چقدر با این نویسنده همراه شدهام من! خدایی که غرب میشناسد ( به واسطه مسیحیت) با خدایی که اسلام معرفی میکند را چه خوب از هم تفکیک میکند. لذت میبرم از این کتاب. خوب! من بروم سر کار سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 :: 6 قبل از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری
از حج بود که شروع شد! (+) خوب یادم هست. قرار بود بگذارم و بروم و فراموش کنم و ببخشم و زکی شود و تهی. قرار بود به حرمت آن اشکها که در تمام عمرم پاکتر از آنها را نریخته بودم محرم شوم. قرارمان بود که معامله کنیم. تو تاجر خوبی هستی. همیشه طوری معامله میکنی که هم تو برنده باشی و هم من. این میسر نمیشود مگر اینکه قواعد بازی رعایت شود. سختگیری. من قاعده را باختم. روراست نبودم. یعنی یک اتفاقاتی افتاد که نتوانم با تو روراست باشم. هر چند فکر میکردم بودم. هستم. تو ولی حواسات جمع بود. هست. وقتی ببینی طرف مقابلات کم گذاشت، دستش را رو میکنی و میاندازیاش. پشتاش را میزنی به خاک. از همان حج بود که شروع شد. البته فکر کردن به اینکه از کی شروع شد، تأثیری در حل مسأله یا بهبود وضعیتم یا تعیین عمق فاجعه یا هر جور «بحث کارشناسی» که به فکر خطور میکند نخواهد داشت. همینطوری محض خاطر اینکه پیدا کرده باشم که از کی بود که این وسوسهها شروع شدند. از همان روزهای پُر از پیامهای دوستانه. از همان شبهای سر وقت درد و دل کردنها بود که شروع شد. حرف «درد و دل» که میآید وسط، سنگ صبور که شکل میگیرد ناگزیر علاقه ایجاد میشود. تحسین. تقدیر. یا هر چیزی شبیه این میتواند ماهیت این سنگ صبور را منقلب کند. آن وقت ممکن است شیطانیترین زمزمهها تبدیل شوند به مقدسترین آیات. تشخیص دادناش سخت میشود. نه! اصلاً نمیشود تشخیص داد. چشم بصیرت میخواهد و ذهن روشن. چشمهایی روشنبین. تیزبین. تحلیلگر. مقتصد. محتسب. هر چیزی که به ذهنم دیگر خطور نمیکند. زمانیکه به تازهگی از بستر کسالت و بیماری برخاستهای، بهترین فرصت است برای آلودن دوباره. آلودنی سنگینتر. سهمگینتر. مخربتر. من آماده بودم برای آلودگی. میفهمی؟ از همان تقدس و طهارت و توبه بود که شروع شد. از همان حیلتهای پنهان تو «آیا گمان میکنند که بگویند ایمان آوردیم به حال خود رها میشوند؟» رها شدم ولی. آزادیی مضحک و شیطانی و خفتبار. قلّابی. آنوقت نمیدانم چرا چشمهایت را بستی. بعد گفتی «برو!» و من تصور کردم باید بروم. یادم نبود که میگویی «بیا!» وارد شو. این راه. این من. این تو. حواسم نبود. آنوقت برگشتم. پشتم را کرده به راهی که گفتی «برو!» و به بیراهه افتادم. آنوقت «همانا شیطان اعمالشان را برایشان زیبا جلوه میدهد» هر چه دیدم زیبایی بود و عشق بود و همدلی بود و یکدلی ... آنوقت هر چه دیدم طلوع بود و باران بود و گل بود و شکلات بود و پرنده! آنوقت مگر میشد لحظهای به خود بیایم و فکر کنم. فکر کنم که مگر ممکن است؟ و ممکن بود. و اتفاق افتاد. و افتادم. حالا، از تو خیلی دور شدهام. حتی همان بیراهه را هم گم کردهام. حالا جز تاریکی چیزی نیست. جز زشتی، نفرت است و بیدلی است و دو دلی ... آن وقت هر چه میبینم غروب است و تشنگی و خار و تلخکامی. میبینی؟ چه سال عجیبی. البته که میبینی. حالا مدام زمزمه میکنم «ابتدا گناه را در نظرشان کوچک میکند و سپس گناه را بس بزرگ جلوه میدهد» تا دری گشوده شود. دریچهای. حتی اگر شده روزنهای ... مدام زمزمه میکنم یا نور علی نور ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * امروز سوار هر ماشینی که شدیم کرایه کمی گرفتند از من و سیب. بعد یکی از رانندهها گفت از خانمهای محجبی مثل شماها که اصلاً نباید پول گرفت و کلی دعامون کرد!
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 :: 1 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری پول قبض موبایلم را نریختم برای اینکه هر سال باید یکبار از شرّ امکانات در دسترس بودن خلاص شوم. و این ربطی به مبلغ قبض ندارد! ساعت مچیام برای دومینبار متوالی خراب شده است و چون خیلی دوستش میدارم و از طرفی چون گران خریده بودماش، بنابراین، فعلاً قصد ندارم ساعت جدیدی بگیرم حتی اگر شده از آن دو هزارتومنیهای بساط دستفروشها. نه اینکه ساعت دیگری نداشته باشم. ولی چون این یکی هم هدیهی برادرم هست، و نمیخواهم خراب بشود، استفاده نمیکنم ازش! بنابراین! برای اولینبار در زندگیام، روزهاست بدون ساعت دارم زندگی میکنم! «فارغ از زمان!» تمایلی به نوشتن و خصوصاً خوب نوشتن ندارم. حتی تمایلی ندارم داستانم را بفرستم برای ناشر. و اصلاً حوصله ندارم بفهمم چرا ناشر قبلی گفته است نمیتواند چاپ کند. اصلاً هم برایم مهم نیست «آنشرلی» هم همینطوری از ناشرین خورده است یا نه. تمایلی به نقاشی کردن هم ندارم. اصلاً هم مهم نیست که بومهای چند سال پیش کنار بومهایی که امسال گرفتم بغل ِ کمد لباسم کز کردهاند و رنگها هم. و حتی نگاه خیرهی قلموها هم نمیترساند مرا. حتی اگر تمایل قلبی داشته باشم تصویر معروف فیسبوکم را بکشم.. آن دخترک سفید پوشی که در ساحل، پابرهنه راه میرفت. همانی که با حسرت نگاهاش میکردم و از خودم میپرسیدم [البته با صدای بلند که همه بشنوند] که یعنی روزی میشود که اینطوری روی شنهای ساحل راه بروم؟ [که رفتم!! مگر نه همزاد؟] اصلاً هم حال سینما رفتن ندارم حتی برای دیدن «کتاب قانون». حتی مهم هم نیست برایم که دیروز نشستم و «کد داوینچی» را دیدم. و یا به خاطر خواندن این(+) رفتم فیلم Antichrist را خرید اینترنتی کردم بعلاوهی سری کامل سریال «پوآرو»!!!
ولی خوب. چه مهم باشد یا نباشد، خورشید همچنان در ساعت معینی طلوع میکند و در ساعتی مشخص جایش را میدهد به ماه. ماهها، هفتهها، روزها، ساعتها ... لحظهها پُرشتاب میگذرند و انگار نه انگار همین دیروز بود که گفتیم مهر هم تمام شد! ... خوب. این یأس فلسفی که نیست، هست؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * هیچ لینکی را پاک نکردم. بلاگرول را میخواستم ارتقا بدهم که قاط زد! اینها که میبینید از لیست پیوندهای وبلاگ که مال حداقل یکسال، دو سال پیش است رو شده است. همین! ** خوب! حالا که بچههای خوبی هستید اینجا رو هم ببینید! (+)
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 :: 11 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری عزیز سالهای خوشیام. سرخوشیام. نزدیک غروب است و من در شرقیترین سمت حضورت به قنات نیازت قنوت میگیرم. عزیز سالهای قرارم، بیقراریام. کنار حوض و ماه و آب، نشستهام رو به بلندترین پنجرهی عالم. بسته. پشت پردهها ایستادهای. من منتظرم یا تو؟ درنگ میکنی؟ ماه خورد میشود، حوض و آب. من و دل. چشمهایم خورد میشوند. تکهتکه. دست به دست. درنگ میکنی؟ اشک میشوم. درد. درنگ ... میکنی؟ عزیز سالهای مطهرم، طهارتم. دریغ میکنی از من؟ دو آسمان صاف اسیر در صورتت؟ آن دو حفرهی مقدسم؟ از من؟ [که خدای خورشیدت بودم؟ نیستم؟] دو دریای بیقرار. دو برکهی آرام؟ به عمد در تعمیدم درنگ میکنی؟ ایستادهای پشت آویزانترین پردههای عالم. بستهترین دریچهی عالم. مقابل خستهترین روح ِ هستی. درنگ میکنی؟ طلوع کنم؟ «خدای خورشیدم!» دست میکشم به آب. ماه. فرو میروم به حوض. به آینه. فنا میشوم در عدم. در نبود. در نیست. درنگ میکنی؟ آب در برم میگیرد. ماه در برم میگیرد. گم میشوم در حوض. در سیمان. در رنگ. در آبی. در آب ِ آلوده به ماه. آبستن ِ دردم. گناه. درنگ میکنی؟ دست میکشم از خود. از من. از تو. رها میشوم در سرما. سردی. آب. فرو میروم در حفره. در چاه. در سیاهی. در عمق. در ژرف. دست میکشم از فریاد. از نفس. از هوس. درنگ میکنی؟ عزیز سالهای مستیام. سرمستیام. لنگ ماندهام. تنگ ِ حوض. ماه. آب. تلو میخورم. تلو تلو. مست نیستم. نه حتی سرمست. خستهام. پُردرد. ماندهام. رنجور. مُردهام. مقهور. پشت هر چه آینه پنهان. پشت هر چه دیوار قایم. پشت هر چه پنجره منتظر. درنگ میکنی؟ عزیز ِ دل. دلبرم. درنگ میکنی؟ نزدیک غروب است و من خواب دیدهام. تعبیر میکنی؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * حالا من گفتم به یک طراح قالب نیازمندم! نگفتم که این قالب را دوست ندارم که! البته ممنونم از دوستان بسیار عزیزم مثل آبنوس که خوب راهنماییام کردند، ولیکن من خوشم نمیاد کسی به این خون و خونریزی وبلاگم بگوید بالای چشمت ابرو میباشد ها! گفته باشم! ** یکی به من قوت قلب بدهد. یکی بگوید سوسن تو میتوانی. یک کسی زمزمه کند دائم در گوشم. در ذهنم. یکی شانه به شانهام باشد. یکی هر لحظه با من باشد. یکی به این مارتین بگوید قهر بس است دیگر. به خدا تاب ندارم. نمیتوانم. (+)
شنبه بیست و سوم آبان 1388 :: 8 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری دیروز با خودم فکر میکردم وقتی میمیریم آیا چیزی از دنیا کم میشود؟ یا نه؟ یعنی یک حالتی مثل این پنیر لیقوان رخ میدهد؟ که با رفتن هر کدام از ما، یک حفره بر تن ِ دنیا به جا بماند؟ یک «جای خالی»؟ یا که نه، دنیای سفت و سخت و بیاعتنایی داریم که با رفتن میلیونها آدم هم ممکن نیست خللی در اوقات و احوالش وارد شود. اگر آری، روی چه دنیای اسفنجی و پوکی داریم به جان هم میافتیم! اگر نه، چه دنیای منفعل ِسرد و خونسرد و سنگدلی است. این فکر مرا ترساند. اینکه چقدر بد است که هیچ جای مشخصی در این دنیا نداریم. اینکه حتی اپسیلونی با رفتنمان تغییری در دنیا وارد نمیشود هراسانگیز است. اینطوری که فکر میکنم بیشتر احساس پوچی میکنم و دلم میخواهد زودتر تمام بشود و بروم پی ِ «عدم»! به آدمهای بزرگ و «تأثیرگذار» فکر میکنم. به آدمهایی که نه حالا در روند زندگی کل مردم دنیا، طی قرون متمادی، که فقط در همین چند ده سال زندگیی من اثری از خود «جا» گذاشتهاند. به هر کسی که ممکن است. و به «جایی» که دارند. داشتند. آدمهایی که نمیخواهم ببینمشان. آنهایی که حاضرم برای دیدارشان با خدا معامله کنم. و آنهایی که هنوز هم هستند و به هیچ قیمتی حاضر نیستم از دست بدهماشان. امروز که این مطلب پویان (+) را خواندم، یاد معلمین عزیزی افتادم که فراموششان کرده بودم. یاد آنهایی که خوب بودند یا آنهایی که بد. به این فکر کردم که کدام یک از آنها در انتخابهایم مؤثر بودند؟ خانم معلم اولین سال تحصیلیام؟ یا خانم شیرخانی، معلم پایه چهارم ابتداییام که خاطرات زشت و دلخراشی از او دارم که هنوز هم آزارم میدهند؟ یا آقای حسینی دبیر فیزیکام که به اسم کوچک صدایم میزد. یا خانم حکیمی معلم زیست شناسیام که درسهای بزرگ و عمیقی از زندگی به ما آموخت. یا هم خانم نوشاد، دبیر شیمیام ... یا هم مارتین؟ بعد به این فکر میکنم که چرا وقتی میرویم، جایی از ما خالی نمیماند؟ «میرهم از خویش و میمانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران میشود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان میشود ...» - فروغ - ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * آقایان و خانمها! شدیداً نیازمند یاریاتان هستم حالا هر رنگی که باشد فرقی نمیکند! من به یک طراح قالب وبلاگ نیازمند میباشم. شدیداً و فوراً ! شوخی هم ندارم! جمعه بیست و دوم آبان 1388 :: 9 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری 1. همیشه داستانهایی که درش قهرمانهایش میمیرند را دوست داشتم. علتش را نمیدانم. ولی دوست دارم هنوز هم. ولی دوست نداشتم «مردی که میخندد» اینطور تمام شود. 2. میروم زیر آب. بعد دستهایم را زیر زانوهایم گره میزنم به هم و گرد میشوم. تسبیح مرا برمیدارد و زیر آب مثل توپ بسکت هل میدهد جلو. خیلی کیف میدهد! 3. از این گلها دیدید که سلول خورشیدی دارند و وقتی آفتاب میخورد بهاشان دو تا برگهایشان را تکان تکان میدهند؟ اوهوم؟! سیب عزیزم یکی از آنها را برایم هدیه گرفته است. دوستش دارم.
4. دیروز عصر قرار بود جواب تست کبدی و CBC ام را ببرم پیش دکترم. تسبیح و سیب نمیتوانستند همراهم باشند. از یک طرف میترسیدم تنها بروم و از طرفی حس میکردم به خاطر تبی که از دیروز صبح گرفتارش شده بودم، عضلات پاهایم دچار اسپاسم شدهاند. ولی ناچار بودم بروم. دکتر دوباره برای ماه دیگر تجدید آزمایش خواست. جلوی کلینیک تخصصی سوار تاکسی شدم. خواستم مرا ببرد به یک کلینیک عمومی. برایم منتظر بماند. ویزیت بشوم و دکتر خوش مشربی معاینهام کند. از بیماریام بگویم. گوش بدهد. خوب گوش بدهد. بعد از مدتها به دکتری برخورده بودم که با حوصلهی عجیبی گوش میداد. بعد برایم پنج روز استعلاجی رد کرد. کلی سفارش که چه کنم و چه نکنم. بعد داروهایم را از داروخانهی کلینیک گرفتم. ماشین منتظر بود. سوار شدم. جلوی کوچهامان را کندهاند. مرا میبرد و از خیابان پشتی میرساند جلوی در خانهامان. سرانگشتی که حساب کردم دیدم باید کلی پول بدهم. نرخی که گفت بغض کردم. کاش بیشتر میخواست. زیادی منصفانه بود. 5. فهمیدید؟ بعد از این همه مدت مثل قبلترها، «تنها» رفته بودم دکتر. عالی بود! 6. نمیدانم در این چند روز آقای پ.م چقدر به خاطر اینکه من نیستم تا روی آمار درآمد کار کنیم کلافه خواهد شد! 7. من: هی نیل! رفتی تهران؟ نیل: احتمالش هست هفتهی دیگه یا بعدترش برم. دیروز سرماخوردم و الآن افتضاح مریضم! من: دقیقاً. دیروز سرماخوردم و استعلاجی میباشم. ها! نیل: من میگم بیا من و تو با هم مزدوج شیم 8. امروز قرار بود با خانم هـ. و خانم فـ. برویم منزل فریبا (+) خرداد امسال مامان شده است. اولش که من ناخوش بودم و دومش هم که قرار بود وقتی اسباب کشید طبقهی اول خانهاش، خبرم کند بروم. که نکرد. برای اینکه وقتی رفته بودند طبقه پایین دیده بودند مستأجرشان شدیداً آثار و بقایا از خودش به جا گذاشته است. خجالت کشیده بود دعوتم کند. اینطوری شد که ماند تا امروز. حالم خوش نبود. از طرفی از چند هفته پیش با هم مچ کرده بودیم و نمیشد به تعویق بیاندازیم. برای همین رفتم. کلی گشتیم تا خانهاش را پیدا کردیم. خانهاش حیاط داشت. پنجرههای بزرگ داشت. و یک پسر کاکل زری که از ماسک من نمیترسید و خودش را میانداخت توی بغلم.
9. میخواهم «کلیله و دمنه» بخوانم.
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 :: 8 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری نفسم را حبس میکنم. صدایی که در حواشیی ذهنم میدود، گاهی میشنوم، گاهی نه. نفسم را حبس میکنم. قلبم را چه کنم؟ نمیایستد، آرام نمیگیرد. نفس نکشم یا بکشم. عاشق باشم یا نباشم. تنها باشم یا نباشم. بتوانم بدوم یا نتوانم. او میتپد. میتپد. میتپد. میشنوی؟ حالا که در سینهام، صدایی جز صدای او نیست، میشنوی؟ جور دیگری میزند. بلند، کوتاه. ممتد، گسسته. ولی میزند. لامصب را نمیشود برای کوچکترین لحظهای از تولید این صدای موهش باز داشت. سرت را بگذار روی سینهام. دستهایم را حول موهای طلاییات گرد میآورم. میگویم میشنوی؟ میشنوی. دستهایت را حول کتفهایم گرد میآوری. سرت را بگذار روی سینهام. چشمهایم را به سمت اشتیاقی علیل میچرخانم. میگویم چه لذتیست در نداشتن؟ میگویی بانوی من. سرت را بلند میکنی. دستهایم دور گردنت گرد میشوند. نفست. نفسم را حبس میکنم. روی صورتم گرم میشود. پای گود چشمهایم برکه میشود. نقاط روشن چشمهایت، ماهیانی در این برکهها. دو ماه. پلکهایم روی هم میافتند. تاب آن صداقت مدفون را ندارم. تاب این محاکمه را. تاب ِ دیدار تو را ندارم «ماه ِ من»! میگویی بانوی من. میان گیسوانم، انگشتانت شانه میشوند. مست میشوم. لبهایت میان پیشانیام گرم میشود. بوسه میشود. نفسم را حبس که کردهام میترکد. چیزی در گلویم تند میشود. بیرون میجهد. ناله میشود. گریه میشود. صورتم را به شانهات میفشاری. درست جایی که گردنات میچسبد به شانهات. دستت میان گیسوانم. شانه میکشد. زنجه میشوم. تاب ِ دستهایت را ندارم. تاب ِ آغوش ِ تو را. دستهایت را. میگویم آقای من ... خواب میشوی. روی دست سبز آسمان. ماه میشوی. پای منارهای. دستهایم میان سینهات. لبهایت روی پیشانیام. بوسه میشوی. رام میشوم. میفشاریام. میشنوم: سوسای من. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * آقای بارانیام (+) ** «او» میگوید: سابق بر این کسی صدایت نمیزد «سوسا» سوسن خانوم! بعضی اسمها حس غریبی دارند. بعضی نگاهها. حرفها، کلمات. رنگها حتی. من هرگز صدایت نزدم «سوسا» سوسن. هیچوقت. لبخند میزنم. شاید تو کوتاهی کردی ... *** سوسا، مخفف سوسن نیست. سوسا، اسم ِ اسم من است. (+) بعدها شد سوسن. سوسن اسم ِ اسم ِ اسم من است گویا. چهارشنبه بیستم آبان 1388 :: 3 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری « تقدیر در برابر مردی که از جدال با تنگنا، حوادث، طوفان و نزع سرافراز بیرون آمده بود، ایستاده و بر وی لبخند میزد. از لبخند وی این مرد دچار مستی شده و تعادل از دست میداد. آیا چیزی وحشتانگیزتر از لبخند تقدیر سراغ دارید؟ این لبخند آخرین وسیلهی آزمایشگر بیرحم روح بشر است. پلنگ سرنوشت گاهی پنجهی نرم خود را نشان میدهد. این مرحله، مرحله آمادگی خطرناک و ملایمت وحشیانهی سرنوشت است.» مردی که میخندد/ویکتور هوگو/ص. 450 «انحراف انسان همواره تدریجی است. معایب در وجود ما پای حاضر آماده و نامرئی دارند. حتی کسانی از ماها که ظاهر معصوم و آراستهای دارند در چنین وصفی هستند. کسی که لک و پیس ندارد حتماً بی عیب نیست. عشق قانون و شهوت دام است، مستی و مستانهگی با هم متفاوتاند. مستی دلدادگی به یک زن و مستانهگی میل به زنان است.» همان/ ص. 508 «هنگام عقبنشینی وسوسه پای انسان را بر زمین میدوزد.» همان/ ص. 509
من از کی شروع شدم؟ از چند سال پیش؟ از تو؟ از خودم؟ کی بود که دستان لغزش از زمین برآمد و به سوی پرتگاهم هل داد؟ آن وسوسهی شوم، آن تردید لعنتی ... کجا بود که افتادم؟
سه شنبه نوزدهم آبان 1388 :: 6 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری یک رعیت، تحت تأثیر محیطی که در آن پرورش یافته است، کسی است که نباید فکر کند و تصمیم بگیرد. این مهمات، در حوزهی وظایف ارباب است. او یاد میگیرد که نباید روی حرف ارباب حرف بزند. نباید از او پیشی بگیرد. نباید در برابر او، صدایش را بلند کند یا حتی سرش را. نباید پیش او بنشیند و اگر نشست مبادا پاهایش را دراز کند و الی آخر. رعیت میداند در خانهی اربابی، باید تر و تمیز و قبراق باشد. برای آنکه نزد او مقبول افتد، باید هوش و زکاوت از خود نشان بدهد. کارش را خوب [حتی اگر شده در ظاهر] انجام بدهد. ارباب حق دارد او را توبیخ کند. از کار او به نفع خود و در قبال جا و مکان و حقوق بخور و نمیر، استفاده کند. اگر بچه رعیت خوبی [زرنگی] باشد، میتواند به جا و مکان بهتری نقل مکان کند و به ارباب نزدیکتر شود و ...
در ایران من، و در تمام ممالک استعمارزدهی جهان، کسی علاقهای به «پیشآهنگی» ندارد، پیشآهنگی نیازمند تفکر است و یک رعیت نیازی به فکر کردن ندارد و اصولاً بلد نیست فکر کند. اگر هم تک و توکی انسان پیشآهنگ در این میان سر و کلهاشان پیدا میشود، کسانی هستند که در دامن همین اربابان پرورش یافته و آموزش دیدهاند و بعد از آنجایی که زرنگ هستند، از ارباب دزدی میکنند و داراییاش را از کفاش در میآورند. به سرعت به اقتضای محیط، یا خودشان به ارباب تبدیل میشوند و یا توسط اربابان دیگر خلع سلاح میشوند و یا توسط رعایا ترور میشوند.
فرقی نمیکند این وزرا و وکلا، امیرکبیر باشند یا گاندی. هویدا باشند یا پرویز مشرف! معضل بزرگی که بیش از همه رخ مینماید این است که میان ارباب و رعایا هرگز همبستگی و اشتراک هدف و آرمان بوجود نمیآید. هیچ رعیتی در خوشبینانهترین حالتش، به این باور دست نمییابد که در مورد مملکت خویش [مایملک ارباب] حق تصمیمگیری دارد. حق بهرهمندی دارد. از آنجایی که مملکت [شامل کوها و جنگلها و شهرها و روستاها و جادهها و کوچهها و جوبهای آب و فاضلابها و پارکها و زبالهدانیها] از آن ارباب است و رعیت فقط روی آنها «کار» میکند تا نان بخور و نمیری به دست بیاورد. بنابراین وظیفهی ارباب است که در مورد عاقبت مملکت تصمیم بگیرد. اینکه ببخشد یا نه، اینکه ترمیمش بکند یا نه. اینکه به فکر استهلاک منابع باشد یا نه. اینکه نوآوری بخواهد یا نه. اینکه بسوزد یا بسازد. تمام این فقره عوامل به عهده ارباب [در اینجا دولت] است. برای رعیت مهم نیست چه بر سر مایملک ارباب میآید تا وقتی که منافع حقیرانهی او تهدید نشده باشد، و از آنجاییکه میداند ارباب به نیروی کار او نیازمند است، حتی اگر به عوامل تولید ارباب آسیب جدی وارد شود هم، عامل تولید دیگری جایگزین خواهد شد و خسارت جبران میگردد هیچ نگرانی در خصوص مراقبت از دارایی ارباب به خود راه نمیدهد.
تمام اینها را نوشتم تا به این برسم: 1. پدران و مادران ما، به این زندگی خو کردهاند و آنرا به ما منتقل کردهاند. حتی در حالت روشنفکرانهاش، گور بابای این مملکت سر تا سر نکبت گفتهاند و جل و پلاس خود را جمع کرده و کوچیدهاند. منطق کلی این افراد این است که «تنها با تغییر رفتار من، جامعه ترقی نمیکند.» آنها و ما بر این واقعیت تلخ چشم فرو بستهایم و بهترین راه ترقی را زندگی در جوامع مترقی آماده میدانیم. بنابراین کوچ میکنیم. یک مثال ملموس: در جامعه شناسی شهری، حالتی هست که در آن، مرکز شهر که در واقع هستهی تشکیل آن شهر بوده، به خاطر نقل مکان ساکنین به مناطق حومه و نوساز، دچار کهولت و فرسودهگی میشوند. مردم تمایلی به بازسازی و نوسازی این مناطق از خود نشان نمیدهند و ترجیح میدهند در مکانی جدید و آماده زندگی کنند. این یک رفتار جهان سومی است. 2. پدران و مادران کودکان را تشویق به ادامه تحصیل میکنند که «سری بین سرها پیدا کند» یعنی، خود اربابکی باشد بر عدهای رعیت و نه رعیتی باشد زیر دست اربابکی! برای اینکه «دستت به جیب خودت باشد» 3. برخلاف ظاهر امر، با وجود خانوادههای گسترده و روابط خانوادگی عمیق در این جوامع بسبت به جوامع توسعهیافته، فردگرایی شیوع بیشتری میان خانوادههای جهان سومی دارد. خیانت، جاسوسی، زیر آبی رفتن، زیر پای کسی را خالی کردن، دروغ، تقلب، کلاهبرداری و ... بسیار ابتدایی، چندش آور و مرضی میان اینان شایع است. پیشرفت نزد اینان، خلاصه میشود در جای دیگری را اشغال کردن و نه جای دیگری را آفریدن! 4. علت اینکه این مردم، در جوامع پیشرفته، بچههای خوب و سر به راهی میشوند برمیگردد به همان موضوع خانهی اربابی. از آنجایی که اربابان انسانهای متمایزی هستند، برای ماندن در کنار آنها، باید مثل آنها رفتار کنند. هوشمند [و نه متفکر] باشند. درست رفتار کنند تا طرد نشوند. وگرنه همین آدمها به کشور خودشان که برگردند، همانی هستند که بودند. 5. ایران، بیش از آنکه یک کشور شرقی باشد، کشوری خاورمیانهای است. کشورهای خاورمیانهای با شرقیها و غربیها فرق دارند. و اگر نه، ژاپن، چین، مالزی و ... هم شرقی هستند. این کشورها از اینجا رانده و از آنجا ماندهاند. 6. مردمان جوامعی چون ایران، به هیچوجه مسئولیتی در قبال اموال دولت [مملکت] نمیپذیرند. این دولت [ارباب] است که باید شهر را تمیز نگهدارد. چمنکاری کند. به درختان آب بدهد. جلوی ناهنجاریها را بگیرد. آموزش و پرورش. تربیت. همه و همه بر عهدهی اوست. حفاظت ار ابنیهی تاریخی هم حتی. بنابراین، گیریم که من مغازهای داشته باشم در راستهی پارچهفروشان قدیمیترین و بزرگترین بازار سرپوشیدهی دنیا. این وظیفهی من نیست که خطر حریق را جدی بگیرم و به فکر آمادگی در قبال بروز حادثه باشم. لزومی ندارد یک عدد کپسول آتشنشانی کوچک در گوشهی مغازهام بگذارم. تازه اگر هم دولت بخواهد تمهیداتی اعمال کند، به جرم اخلال در داد و ستد بازاریان و آسیب رساندن به بافت بازار، ممکن است از او انتقاد کنم. با او همکاری نکنم. و از آنجایی که عوامل اجرایی دولت از همین مردم است، از او میدزدم. کمکاری میکنم. بالا میکشم. چشمپوشی میکنم.
پ.ن: طبق گزارش ناظران در صحنه، اولین مغازه، در حدود نیمساعت اول آتش سوزی، تنها مغازهی حادثه دیده بود. نیم ساعت یعنی سیدقیقه. یعنی سی دقیقه فرصت بود تا از نزدیکترین کپسول آتش خاموش کن استفاده شود. که نشد. که منتظر ماندند تا دولت [سازمان آتشنشانی] وارد عمل شود. چون این وظیفه ی ارباب است که از خسارت جلوگیری کرده و یا بعد از خسران، به جبران آن اقدام کند. مشکل ما، آن کسی نیست که تکیه بر اریکهی قدرت زده است. مشکل ما، این است که نمیخواهیم با ارباب «همکار» باشیم. یاد نگرفتهایم. باور نداریم. اطمینان نداریم. حالا گیریم این شخص، امیرکبیر باشد یا احمدینژاد. ارباب نیکو، از مادر زاده نشده است. خلاصهی کلام اینکه: «هر که با ما درافتاد، ورافتاد!» ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * این سری نوشته، به طرفداری از هیچ جزء اجتماع نیست. و نه حتی در دفاع از فرهنگ و تمدن غربی. ** اگر باز هم جای سوالی مانده باشد، در کامنتینگ عنوان کنید تا اگر در توانم بود پاسخگو باشم. یکشنبه هفدهم آبان 1388 :: 4 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری اینها، نتایجی است که من، در تعامل با افراد جامعه در هر طبقهی اجتماعی، از شنیدهها، دیدهها و آموختههایم به دست آوردهام. بنابراین، پیش از هر گونه تهمت و اتهامی، اگر حرفی برای اضافه کردن، تصحیح یا انتقاد دارید را عنوان کنید و حاشیه نروید. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یک ایرانی، سوای اعتقادات و احیاناً مذهبی که پیرو آن است، انسانی است که دوست دارد و یا بهتر است بنویسم تمایل دارد به او گوشزد بشود که چه باید بکند؟ کجا برود؟ چطور برود؟ دوست دارد، که نه، اعتقاد دارد باید «چماقی بالای سرش باشد» تا کاری را «درست انجام بدهد». یک ایرانی حالا به هر گروه سنی که تعلق داشته باشد، علیرغم این تمایل فاحش و آشکاری که دارد، به طور مزمنی گرایش دارد «خلاف جهتی که رانده میشود حرکت کند.» این حالت اجتماعی، تنها زائیدهی زندگی فئودالی است. رابطه ارباب و رعیتی. استعماری. این استعمار، تنها آن استعمار معروف که یک سرش به انگلیس و پرتغال و فرانسه میرسد نیست. استعمار ارباب رعیتی که در نهایت، رعیت را به اطاعت از «آقا بالا سر» وادار میکند در زنجیرهی ژنتیکی ایرانیها وارد شده است. این ارتباط، ارتباطی ساده و کشکی نیست. رابطهای است که در آن ارباب مستبدانه حکم میدهد و رعیت موزیانه ضربه وارد میسازد. در این ارتباط، ارباب از دسترنج رعیت میبالد و رعیت از اندوختهی ارباب میدزدد. در درجهی عالی این تعامل، استعمار جهانی قرار دارد.
ممکن است خیلی از کسانیکه این مطالب را میخواند، به شدت مخالف ارتباط استعمار و عقبماندهگی ایران باشند. و کلاً استعمار را زادهی ذهن مشتی روشنفکر مأب چند دههی قبل بدانند و کلهم این بحث را رد کنند. ولیکن، حتی اگر استعمار را نه آنگونه که سالها آموختهایم مورد بررسی قرار بدهیم، سست بنیادی و عدم اتکاء به نفس مردمان جهان سومی به طرز بارزی توجیه میشود.
این ارتباط عجیب عجین شده با زندگی مردمان ممالک عقب ماندهی جهان، ساده و در عین حال مرضی است. برای چنین مردمی، ارباب موجودی است متعلق به طبقهای که هر کاری را بخواهد میتواند انجام بدهد. آدمی که هر کاری که انجام میدهد، هر طوری که انجام بدهد، «درست» است. بنابراین این رابطه را تقلید میکند. و هر چه به طبقات پایینی حرکت میکنیم، این تحکم و استبداد عمیقتر و خشنتر میشود. اطلاعرسانی به ارباب نیز هر چه از طبقات تحتانی به بالا حرکت میکنیم، بیشتر دچار سانسور میشود. در انتها، ارباب به مرور دچار تزلزل شده و زمینههای سقوطش فراهم میشود. ولیکن، رعیت نیز به همراه او، ساقط میشود. دراین میان، عدهای خردهمالک نیز زاده میشود.
استبداد، ضامن بقای جامعهی طبقاتی است. جامعهای که در آن، افراد نیاموختهاند «فکر» کنند و بگویند: «چرا؟» «چطور؟» «کِی؟» «کجا؟» جامعهای که در آن، دزدیدن از ارباب یک نوع زرنگی محسوب میشود. کمکاری برای جبران کم بودن درآمد است، تنبلی دهنکجی به تحکم ارباب و تخریب اموال ارباب نوعی انتقام و حتی پایهی انقلاب محسوب میشود. در یک چنین جامعهای، مثل جامعهی ایران، مملکت، مایملک دولت [حکومت] محسوب میشود. و از آنجایی که بخش اعظم صنایع و سازمانها و ادارات و ارگانها دولتی هستند، در نتیجه، دست مردم برای بروز رفتارهای رعیتمآبانه گشودهتر است. به همین ترتیب است که هرگز در ایران، چه در گذشته و چه اکنون، کار ِ گروهی، تشکیل تیم و همفکری آنگونه که در جوامع توسعهیافته تعریف شده است، یافت نمیشود. رقابت در زندگی ارباب رعیتی، خلاصه میشود در میزان زرنگی آدمها. به نظر من، برخلاف آنچه تصور میشود، فردگرایی individualism افراطی، آن اتفاقی است که در چنین جوامعی رخ میدهد. عدم اعتماد به دولت [حکومت]، از آنجایی ناشی میشود که فرد میداند، کسی که به مسند وزارت یا وکالت تکیه زده است و شده است دست راست ارباب، رعیتی است که با زرنگی خود را بالا کشیده است. بنابراین، همانگونه که با ارباب وارد معاملهای نانوشته میشود، با وزیر و وکیل هم چنین میکند. با رئیس و مدیر هم همینطور. با زیردست ِ خود نیز هم.
ادامه دارد ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * این سری نوشته، به طرفداری از هیچ جزء اجتماع نیست. پس فارغ از هرگونه پیشداوری، اظهار نظر کنید. شنبه شانزدهم آبان 1388 :: 4 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری خوب! این مطلب را قرار بود زودتر از این بنویسم. زودتر از این یعنی به محض اینکه از تهران برگشتم. ولی یادم رفت. بعد «بزرگترین بازار سرپوشیدهی جهان» که زخم خورد، یادم افتاد.
پیش از این هم در مورد طرز فکر ناهید نوشته بودم. اینبار هم که تهران بودم، یکی دو سه تا بحث دوستانه با هم داشتیم که البته ترجیح دادم زیاد بسطش ندهم. اول برای اینکه وقتم کم بود. دوم اینکه میدانستم بحثم با او به جایی نمیرسد. یادم نیست بحثمان از کجا شروع شد و اصلاً چرا شروع شد ولی به گمانم ناهید بود که شروع کرد. گفتگویش پیرامون سخنرانی احمدینژاد در سازمان ملل و اینها بود. من بیشتر گوش میدادم. و فکر میکردم به ناهید و اینکه خودش به این نتایج خفن دست یافته است یا همهاش تحت تأثیر محیطی است که در آن زندگی میکند؟ این همه مدت آشنایی، از زمانی که او مرا به صراط مستقیم و گریه کردن برای امام حسین دعوت میکرد و من انکار میکردم میشناختمش و حالا، همین ناهید داشت با شدت و حدت عجیبی به ریش همین اعتقادات میخندید! دگردیسی ناگزیر است. اما، دگردیسی یک فرایند غریزی است. یک اتفاق ناآگاه است. فاقد شعور است. فکری در پس ِ این دیگردیسی نیست. فرمان بر اساس تحلیل و منطق نیست. فرمانی نوشته شده در بطن زنجیرهی ژنتیکی است. به ناهید نگاه میکردم و گاهی تماشای صورتش، ذهن مرا از بحث گریز میداد. سر رشته از دستم رها میشد. میگفت از پول نفت و گرانی و تورم و دروغ و دغل و سیل در استانهای شمالی. از فرهنگ. از تمدن. از وحشیگری. از خیلی چیزها. من بیشتر تأکیدم روی نهادینه کردن فرهنگ بود و ناهید میگفت نه! دولت باید چماق به دست بگیرد و مردم را به زور فرهنگمند کند! گفتم اگر چماق به دست بگیرد توی نوعی نمیآیی منبر بگذاری که دولت مستبد است؟ گفت نه! زیاد حرف زد. و آخر سر خودش مثال زد که چطور محمد (پسرش) حواسش هست به رفتار و کردار او و پدرش. گفتم این همان نهادینه کردن فرهنگ است. رسیدی به حرف من! من میگویم چرا باید دست روی دست بگذارم و انتظار داشته باشم که همهی بار فرهنگی را «دولت» به دوش گیرد؟ تنها به این دلیل که مملکتی که من در آن زندگی میکنم سرزمینی نفتخیز است؟ بچهها تا شش سالگی از آن خانوادهها هستند و دولت انتظار دارد سنگ بنای فرهنگ تا شش سالگی توسط خانواده گذارده شود. بعد، با شروع تحصیلات اجباری، این مهم به دولت موکول میشود ولیکن باز هم وظیفه از خانواده ساقط نمیشود. ولی در ایران، خانواده میگوید وقتی بزرگ شد یاد میگیرد و دولت میگوید خانواده باید یاد میداد و اینطوری میشود که هیچ ساختمان اصولی از فرهنگ اجتماعی در نسل ِ بعد بنا نمیشود. اینطوری میشود که ناهید عزیز من میگویم تمام این مباحث به این ختم میشود که ما، ابداً علاقهای به «رشد» نداریم. این علاقه پیوندی عمیق با «فرهنگ خانوادگی» دارد. و فرهنگ خانواده، به شدت بر فرهنگ اجتماع مؤثر است. تمام این بحث ابتدایی، زیر بنای تمام علومی است که به بررسی ناهنجاریهای رفتاری و اجتماعی میپردازد. برای همین است که وقتی کسی به جنایتی دست میزند، روانشناسان میگردند ببینند این بابا در کودکیاش تحت چه تربیتی و در چه جوّ خانوادگی بزرگ شده است. نه اینکه بروند یقهی دولت را بگیرند! که البته در ایران برعکس است و عموماً این دولت است که مقصر است. زیرا تاریخ سراسر یأس ایران، این جسارت را به ملت بخشیده است که تمام تقصیرات را بر گردهی دولت بینوا انداخته و خودش را به کوچههای علی چپ بزند! متأسفانه، هیچ علاقهای به «رشد» در ملت ایران دیده نمیشود. این رشد، ترقی، توسعه یا هر چیزی که بخواهیم نامش را بگذاریم، به «وجدان» فردی و جمعیی مردم بستگی دارد. وجدانی که من ِ ایرانی را وا میدارد تمام سعیام را بکنم تا فردی مؤثر در ترقیی کشورم باشم. وقتی بتوانم به این درجه برسم، میتوانم از همه بازخواست کنم. وقتی تمام ِ منها به «رشد» علاقمند شد، ناگزیر دولت نیز که از نخبهگان سیاسی که خود تعدادی از همین منها میباشند، علاقمند به رشد خواهند بود. به این ترتیب، تصفیه و تزکیه صورت میپذیرد و جامعه به سمت آرمانهای افرادش پیش میرود. این علاقه به «رشد» یک انقلاب است. و لزوماً تمام انقلابها که نباید سیاسی باشند و در جهت براندازی یک دولت و روی کار آمدن یک دولتت دیگر باشد. قرار نیست در یک سیکل معیوب خودمان را و نسلهای بعدیامان را اسیر کنیم و بطالت، روزمرگی، ضعف، بیسوادی، بیفرهنگی در اذهان، افکار و منطق ما نفوذ کرده و از ما یک جهان سومیی منفعل بار آورد. ادامه دارد ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * این سری نوشته، به طرفداری از هیچ جزء اجتماع نیست. ** شدیداً تمایل دارم نظرات شما را در این خصوص بخوانم. ولیکن پیش از قضاوت، میخواهم که تا آخر نوشته همراهم باشید. جمعه پانزدهم آبان 1388 :: 7 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری و نمیدانی در شوق بودن یعنی چه؟ و قصههای مادر را در خواب دیدن و تمنای شب را بوئیدن. در التیام زخم، چرکین شدن. تو نمیدانی دوست داشتن یعنی چه؟ و غم را در حنجرهی مستی سرودن، عربده شدن. گوش میدهی نازنین؟ میشنوی بانگ جنون را از تن ِ کوه؟ و نمیدانی شیرینی ِ گناه در چشم لیلی بودن را. دستهایم را بگیر. زمانی که ایستادهام تا به خورشید سلام کنم. صبحگاهی که در چشمان تو طلوع میکند. آبیی بینهایتی که دلگرمم میکند. حضوری که غایبم میکند. لذتی که مدهوشم میکند. دستهایم را بگیر من در سینهات نشان مهر دیدهام. محبوب دوران ِ پاکدامنیام! خستگیام را در ترنّم بهانهای بیاگن. خستهام را. نمیدانی چه نیازمندم به لبخندت. بخند. نمیدانی چه دوست میدارم. دوست. امشب، وقتی دلم بهانهی مهتاب کرد. وقتی هوس خنکای سترون نسیم ، نیاز خواب را در چشمانم کُشت. وقتی باید باشی، باش. امشب پنجرهای نخواهد بود. نه! دیواری. دری. حصاری. بنایی. تو صدایم بزن. شب، تیره که شد چشمها، نگاهم کن. صدا که مُرد. روزنه که درخشید، صدایم کن. خوابهای من از آبیی تو لبریز است. بیدارم کن!
امشب، ماه که فرود آمد. وقتی ستارهی شمال دل به مهر مشرق سپرد، زمانی که آخرین پاس ِ شبانه در گلوی شهنه بُرید، خواب از چشمهایم که گذشت. شب که به نیم شد. بند ِ دل که پاره شد. گردن که کشید. بیقراری که کرد، تپیدن که گرفت. دستهایت را میان سینهام پنهان کن. چشمهایت را میان خرمن سرشارت، در چاه چشمانم. هاروت شو. ما ـ روت را منتظرم. وارونه شو. امشب. شب بلندیست ... کوتاهش میکنی؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * نمیتوانستم دیگر نمیتوانستم صدای پایم از انکار راه برمیخاست و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود و آن بهار، آن وهم سبز رنگ که بر دریچه گذر داشت، با دلم میگفت « نگاه کن! تو هیچگاه پیش نرفتی تو فرو رفتی.» -فروغ- ** دور باید شد! دور. نه به آبیها دل خواهم بست، نه به دریا. -؟- پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 :: 5 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری ببین! اصلاً نمیدانم قضیهاش تا چه حد جدی است، اصلاً همینطور است که مینویسم یا نه. ولی هیچ دارویی در دنیا، نمیتواند افسردگی یک زن را درمان کند، نه حتی بوسیدن، بغل کردن، سفر رفتن. نه! هیچ چیز نمیتواند به اندازهی «خرید» حال یک خانم خسته و افسرده را خوب ِ خوب ِ خوب کند! ساعت یک و نیم ظهر بود که به سرم زد بروم خرید. دو دل بودنم فقط به خاطر خودم بود. اینکه تنها بودم. سیب و تسبیح بدجوری مشغول درس و مشق و صد البته وضعیت مادرشان بعد از عمل جراحی بودند، آن هم عمل به آن بزرگی. نمیشود از آنها بخواهم همراهیام کنند. مریم شیفت بود و ظریفه ساعت چهار بعد از ظهر کلاس داشت. هر طوری که خواستم ذهن خودم را بپیچانم و سر به راهش کنم که قید این فقره را به کل بزند، نشد. پایش را کرده بود توی یک کفش که الاّ و بلاّ باید برویم خرید! روی کاناپه، رو به روی شیوا نشسته بودم و داشتم فکر میکردم وقتی رانندهام آمد بهاش میگویم مرا جلوی خیابان تربیت پیاده کند. بعد یواش یواش میروم و وقتی خسته شدم، یک جایی بالاخره پیدا میشود برای نشستن. اول از همان داروخانهی نبش تربیت، شامپو بدن میگیرم و [ای داد!!! دیدین چی شد؟ ژل ِ دست یادم رفت!] سعی میکنم زیاد از حوالیی مسجد دور نشوم چون اگر نیاز به دستشویی پیدا کنم، به سرویس بهداشتی دسترسی داشته باشم. بعد شیوا که پرسید چیه سوسن، تو فکری؟ گفتم دلم رژ میخواهد! آن هم قرمزش را!! مات و مبهوت نگاهم کرد. گفتم خوب رژ قرمز ندارم! دلم میخواهد ببینم رژ قرمز بزنم چه شکلی میشوم! القصه، بالاخره از سر ناچاری، سوار خر شیطان شدم. کیفم را خالی کردم ببینم چقدر پول دارم. با احتساب تمام آنچه از لباس و غیرهجات لازم بود بخرم، چهل و خوردهای پول همراهم بود. فکر کردم برای یک خرید کوچولو کافی است. هر چند به نظر شیوا کافی نبود. گفتم کارت سیبا همراهم است. اگر لازم بود استفاده میکنم. بعد یادم افتاد که قرار بود صدیقه برایم ماسک N95 بیاورد. دیروز موقع کارت زدن، بهاش گفتم که خانم م. گفت نمیشود ماسک در اختیارم بگذارد. گفت وقتی دو ماه پیش با پدر و مادرش میرفتند سوریه، دو تا از ماسکهایشان را استفاده نکردهاند. خواستم برایم بیاورد. آورده بود! مریم ب. بود و نوریه و صدیقه. گفتم میخواهم تنهایی بروم خرید ولی یک خورده میترسم. صدیقه گفت اگر بخواهی من همراهت میآیم. اینطوری شد که از راننده خواستم جلوی تربیت پیادهامان کند. اول از همه هم رفتم و از داروخانه شامپو بدن گرفتم. هر چند ژل ِ دست یادم رفت. بعد همینطور داشتیم میرفتیم و از هر دری سخنی که رسیدیم جلوی ویترین یکی از مغازههای کفشفروشی. بعد یک جفت کفش جیگر دل ِ مرا بُرد. یعنی دل ِ مرا اساسی بُرد و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و رفتیم توی مغازه. رنگ مشکیاش را داد تا بپوشم. جوراب پشمی پایم بود، مانده بودم چطوری پرب کنم که آقای فروشنده یک جفت جوراب پارازین داد دستم. از آنجایی که پای چپ نازنینم موقع کفش پا کردن حسابی از خجالتم در میآید، فقط به پای راستم پوشیدم. دلم ولی پیش فیلی رنگش بود. یعنی من یک دلبری میگویم شما یکی میشنوید! سایز سی و شش سیاه رنگ نداشت. از رنگ فیلیاش هم فقط سی و نه داشت. اخم کردم و داشتم فکر میکردم از خیرش بگذرم که آقاهه گفت فیلیاش را دوست دارین؟ گفتم آره. گفت یکی سفارشیاش را داریم بالا صبر کنید برم بیارم! واااااااااااااااااااای! یعنی دلبری میباشد ها! بعد گفتم تخفیف نمیدهید؟ گفت اصلاض قابل ندارد. گفتم خوب برویم! گفت مرا میترسانید همین تابستان گذشته، یک خریدار شیرازی، بهش گفتم قابل ندارد برداشت و رفت. گفتم دنبالش نرفتید گفت نه! گفت یا تخفیف نمیدهم یا پول نمیگیرم. حد وسط ندارد! ولی خوب من تخفیف گرفتم! بعد رفتیم دو سه مغازه آنطرفتر، یک جفت کفش پاییزه برای صدیقه گرفتیم. بعد مغازهی بغل دستیاش، یک عدد کیف جینگول باز دل لامصب مرا بُرد! بعد دیدم نخیر نمیشود کاریاش کرد. دل است دیگر. رفتیم توی مغازه و چک و چونه زدیم و کیف خوشمل را گرفتیم! بعد کارت خوان آقاهه کاغذ نداشت، تمام موجودی کیفهایمان را خالی کردیم و خورد خورد جمع کردیم و پول کیف را دادیم! اولین بار بود که برای خرید چانه میزدم ولی! پنج تومن بیشتر پایین نیامد نامرد! بعدش هم رفتیم برای مامان صدیقه روسری گرفتیم و آجیل و یک چیزهای دیگری هم گرفتیم دیگر خوب! بعد هم دلم میخواست یک فقره شومیز حریر مشکی یقه حلزونی هم بگیرم که سر ِ دل بوالهوس یک فقره داد کشیدیم تا بنشیند سر ِ جای خودش! والله! تازه وقتی رسیدم خانه، دیدم شالی که چند روز پیش خریده بودم، کاملاً با رنگ کفشهایم و تکههایی از تکهدوزیهای کیف جینگولم ست میباشد! بعد ذوق زده شدیم. بعدش هم میخواهم دستبندم را که کنار دریا وقتی روی سنگها افتادم، پاره شد را دوباره ببافم. بعد هم وسوسه شدم با دانههای عقیق تسبیحی که خواهرم از کربلا برایم آورده است برای خودم آویز درست کنم! سنگین میشود ولی خیلی هوکشل میشود. بعد تازه الآن منتظرم مامان هانیه بیاید و با هم برویم خاگینه با مغز گردو و دارچین بپزیم برای صبحانهی فردای بیمارستان که نوبت شهردار بودن من است. (ها! توضیح نمیدهم که بمانید در خماری ) بعدش هم ... آهان! باید قبل از رسیدن ساعت اوج مصرف، بنشینم و مانتویم را اطو بزنم خوب! بعد هم اینکه، خرید اصولاً فرآیند مؤثری در کاهش تألمات روحی و جسمی بانوان میباشد! این یک برهان قاطع است و ... همین دیگه! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * مارک کیفم میباشد! عکس گربه را هم تسبیح عزیز شکار کرده است ** ای بر سر و دوش تو روان موج خروشان/گیسوی تو اسرار الهیست، مپوشان (+) چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 :: 6 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری آبان ِ دلگیری است. نه اینکه خودش گرفته باشد و نه حتی هوایش. من در این ماه دلگیرم. روزهای کوتاهی که تا چشم بر هم میزنی به شب بلند بدل میشوند. آفتاب نزار و دلمرده. آسمان خاکستری. ابرهای منبسط. برقهای عبوس. زمین فسرده. خاک تلخ. برگهای زرد. لیمویی، نارنجی، قرمز. دل ِ آدم میگیرد. و اینکه سرماخورده باشی و نشسته باشی رو به روی پنجرهای که بسته است و چشم بدوزی به برگهای پهن انجیر که حتی وقتی زرد شدهاند هم نمیریزند، تا همین «پریوش» زیبای من که برگهای رنگ پریدهاش، نگرانم میکند. و گلهای بنفشاش که دیگر مثل قبل، درشت و قبراق نیستند. و حتی آن گربهی چاق با چشمهای کهربایی که دور حوض میچرخد و بو میکشد و دست میکشد و زل میزند به آسمان که دستهی بزرگی از سارها، سایه میشوند. زندگی، آبان تلخی است مثل همین آبان. نمیتوانم بروم بیرون. بروم جایی. جشنی. که دعوت شدهام. بلند میشوم، موهایم را شانه میزنم. شومیز کرمی که دوست داشتم بپوشم. شلوار زیتونیی روشن با کفشهای زرشکی ... کمی راه میروم. جلوی آینهی کوچک روی میزم، خودم را تماشا میکنم. چشمهایم را. گونههایم را و خط عمیق گوشهی لبهایم. لاک زرشکی. گفتم که آبان ِ تلخی است. دلم استخر خالیی اواخر پاییزمان را می خواهد و سرمایی که ساق پاهایم را مور مور کند. و صورتم را. و من پشت آن مردی که حتی زمستانها هم ایستاده است رو به شهر، نشسته باشم. گنجشکها کنار هم گوشهای کز کرده باشند. ترسو. ماشینها همان حوالی سُر بخورند و بلغزند بروند پایین. تو دستت را بیاندازی دور گردنم. من سرم را بگذارم روی شانهات. درست همان جایی که گردنت میرسد به سینهات. بگویی امسال زودتر از هر سال سرد شد. بگویم هر سال همین را میگویی. بگویی نه! واقعاً امسال زودتر شروع شد. بگویم نه! باد یکهو تند میشود. گربهای که کنار حوض بود از تنهی درخت آلبالو خودش را بالا میکشد. میپرد روی شاخهی انجیر. از آنجا هم روی پشت بام. تناش مثل پاستیل نرم است. مثل پاستیل سُر میخورد. تا به حال گربهای را بغل کردهای؟ ماسکم را میکشم پایین. چایی خُنک شده است. لاجرعه سر میکشم. هوس نسکافی کردهام ولی حوصله ندارم. دوباره باد تند میشود. ماسک را میکشم بالا. نفسم گرم میشود. سینهام سنگین است و سرم هم. دست راستم گزگز میکند. میگویند باید ماسک دیگری بزنم. ان95. توی داروخانهها پیدا نمیکنم. هلالاحمر میگوید اینها را تحویل بیمارستانها میدهیم. به سوپروایزر کنترل عفونت بیمارستانامان زنگ زدهام، میگویم من متوتروکسات میخورم، باید ماسک ان95 بزنم. میگوید باشد از دکتر میخواهم یکی به تو بدهد. نیم ساعت بعد زنگ میزند که چون این ماسکها یکبار مصرف هستند، و تعداد محدودی (بیست و هفت عدد) تحویل بیمارستان داده شده است، فقط در مواجهه با بیماران مبتلا به آنفولانزا و یا شیمیدرمانیها، باید ازشان استفاده کرد و بعد کلی مطلب تاریخ گذشته تحویل من میدهد. میگویم من متوتروکسات میخورم یعنی شیمی درمانی میشوم! باید ماسک بزنم! میگوید نه! من بروشورش را مطالعه کردم! نوشته در مواجهه با بیمارانی که شیمی درمانی میشوند!!! در ثانی، این بیست و هفت تا ماسک کفاف ده روز تو را که نمیدهد!! اگر خیلی اصرار داری با مدیریت صحبت کن! میگویم باشد. میروم دستهایم را میشویم. خانم میم سرفه میکند. ماسک زده است ولی ماسک را کشیده است زیر چانهاش. خانم ن. میگوید خودم باید احتیاط کنم. ماسکم را محکم میکنم. مادر میگوید آب لیموشیرین و پرتقال بکشم برایت؟ چایی دهانم را تلخ کرده است. تلخ ِ تلخ که نه. یکطور عجیبی. میگویم حالا نه. مخاط دهانم زخم شده است. دهانم طعم سرماخوردگی میدهد. سینهام سنگین است و نفسام تنگ. ظرف پرتقال و لیموشیرین را میگذارد روی میز، کنار دستم. قوری چایی هم روی بخاری است. هوای اتاق گرم است. توی اتاق ماسک که میزنم، نمیشود رژ بزنم. حالا قهوهای یا صورتی؟ فرقی نمیکند. دوباره باد تند میشود. جای گربهی کنار حوض، توپ لاستیکی است. بعد قل میخورد میافتد توی باغچه، کنار بوتهی گل سرخ. مادر سرفه میکند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * میدانی؟ دلم خیلی میخواست الآن خانهی شما بودم و در شادمانیات شریک. لطف یزرگی کردی. ولی خوب ... معذوریت دارم. مسئلهی مرگ و زندگی در میان است. ** و اما ... مهندسی انهدام! (+) سه شنبه دوازدهم آبان 1388 :: 4 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری
ای جان و ای جانان ِ من همزاد و هم سامان من . . . هم راح و هم روحم تویی
بی راح ِ روحم چون شوی؟
پ.ن: چیزی در من کم شده است، گُم شده است ... شعر میخوانم. عشق میخواهم! دوشنبه یازدهم آبان 1388 :: 7 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری اولین بار که محمد را دیدم، یک ساله بود. جیغ بود و گریه و گرسنگی و بیخوابی. دومین بار، پسرک عصبی و پُر جنب و جوشی بود که مقابل دستگاه پخش صوت میایستاد و همینطور که کیتارو مینواخت، او پاهایش را کمی بیشتر از عرض شانه! باز میکرد و بدون اینکه هیچ جزئی از اندامهایش را حرکت بدهد، با خم کردن زانوهایش، مثل خرچنگی که میخواهد برقصد، چپ و راست میشد. و عجیب اینکه چشم از اکولایزر برنمیداشت. میرقصید. سومینبار؛ به دوربین عکاسی میگفت: «بخندم»، از ویبرهی گوشیام میترسید ولی بدون آنکه منبع ترساش را بیندازد روی زمین، گریان میدوید سمت من و آن موجود نفهم مرتعش هولناک را پس میداد. در چهارمین بار که البته با تأخیری دو ساله رُخ داد، محمد همان پسرک عصبی ولی نسبتاً آرامی بود که به هیچ وجه اجازه نمیداد لوازم نقاشیاش از وسط سالن پذیرایی برداشته شود. یعنی شبانهروزی مینشست وسط اتاق و نقاشی میکشید. کاردستی درست میکرد. و تام و جری تماشا میکرد. گاهی که میدید لاکپشت عروسکیاش را بغل گرفتهام میآمد تا مطمئن شود یک بغل گرفتن ساده است و قصد و غرض تصاحب در میان نیست. و باز هم نقاشی.
در دفترهای شصت برگیهای نفیس. ماژیکهای رنگی آلمانی* نقاشیهایی رسم کرده است که اگر با چشم خودم نمیدیدم باور نمیکردم کار این کوچولوی عصبی باشد. دقت و حافظهی قوی لازم دارد برای به خاطر سپردن ریزترین نقاط آنچه دیده است. از on و off نوشتن روی کلیدها، تا شماره پلاک آپارتمان «پت» و «مت» [که قسمت اعظم کارهایش در مورد این دو موجود بودند] تا چرخدندههای یک کارخانه. اجزای یک جرچقیل، آمبولانس، ماشین لباسشویی. تا جکی که زیر ماشینی گذاشته است که قرار است چرخش عوض شود. این نقاشی، یکی از چند نقاشی ساده از محمد است. این را خیلی دوست دارم. میتوانید ژرفای نگاه این پسر را در کنکاش هوشمندانهاش حس کنید.
به پاهای مردها نگاه کنید. پاهای مردی که شیئ را سمت اسکیباز پرتاب کرده است را کامل نکشیده است. چون پاهایش میان برف مدفون هستند. رد چوبهای اسکی. تودههای خورد شدهی برف در انتهای چوبها. انحنای سر چوبهای اسکی. و بخاری که از دهان مرد ضارب خارج شده است. حالت صورت مرد مضروب. و حتی حالت دستها و پاهایش. و اجزای کابینی که در دوردست لنگر انداخته است. این نقاشی محمد را خیلی دوست دارم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * ناهید طوری اشاره کرد به «آلمانی» بودن ماژیکها که لازم دیدم حتماً قید بفرمایم!!! ** میگویم محمد یک نقاشی بکش من ببرم خانهامان. برمیدارد آخرین دفتری که تمام کرده را میگذارد داخل ساک ِ من و بعد میدود پیش ناهید و میپرسد:«چرا باید دفترم را بدم به خاله؟» آخر سر هم هر کاری کردم راضی بشود یکی از دفترهایش را من بردارم، آنقدر گفت «آخه خاله مشکل داره آخــه!» که از خیرش گذشتم! *** هی خدا! تو که سریعالحسابی و بهترین وکیلی ... دوست دارم ببوسمت! + این هم عکس من و آیلار در جشن پرشینبلاگ! با تشکر ویژه از آقای خوشمشربان عزیز دوشنبه یازدهم آبان 1388 :: 12 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری نه! نمیشود. نمیشود بغض نکرد. لبخند نزد. نمیشود در آن واحد َنگـریست و نخندید. به چشمهایت سوگند که آخرین شب بستماش من هنوز اسیرم. نشستهام. این همه نشستن که نفسم را حبس میکند در سینهی زمین. چشم دوختهام به ارتعاش نور. مات. شب وارونه در چاه ِ گود حیاط خلوت حضورت. خنک. به بوتههای ارغوان. معطر. به شاخههای بید. غمافزا. لب بستهام از اعتراف سنگین این شکنجهها. ألیم. تو هماره ایستاده در برابر خور. خور برافراشته در برابرش تو. چشمهایم را میبندم از سوز. از شور. از هست. از تو. نه. «نمیشود دست بردارم از چون تویی. دست بردارم از تو، چون تویی». گوش بسپارم به دوردستترین آوای مرغکان هور. غرقه شوم در التماس نزدیکترین دستهایت. آوار. آواز شوم در حنجرهی شوم پرندهای در شب. شب شوم در امتداد ممتدترین خط مدّ. افق. چه میدانی؟ شعر را و غزل را. و خون را و جان را. برادر را و محبوب را. رنج را و اشتیاق را. او را و مرا. دستهایم را بگیر. یکبار. در برابر تمام چشمهایی که نیستند و گوشهایی که هستند. لبی میان من. لبی میان تو. درد خون میشود از التیام جان. جان دور میشود از التیام ِ خون. دستهایم را میان دستهایت. دستهایت را میان سینهام. پنهان. دردهایت میان بودنم. پنهان. به شب و جیرجیرک ِ [کوتاه] سوگند. ... دست برندارم از چون تویی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * تو، طوطیان ِ معروف بازرگان ِ من شو. من نیز رها خواهم شد. ماه ِ من! ** سرما خوردیم رفت پی ِ کارش! خوب نیستیم. جمیعاً! یکشنبه دهم آبان 1388 :: 7 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری خواب دیدم. خواب یکی از بچههای دوره راهنماییامان را. که یک برادر دوقلو هم داشت که برعکس خودش که موهای سیاه وزوزی و پوست تیره و صورت زیبای آفریقایی داشت [دارد] صاحب موهای خرمایی صاف و پوست سفید بود [است] به قدری واضح، روشن و واقعی بود که حتی در خواب دیدم رفتهام و طاهره را خبر کردهام که بیا ببین کی آمده دیدن ِ من! ظریفه حمزهی خسروشاهی (+). حتی در خوابم آدرس داروخانهاش را هم داد!! که یادم نیست خوب! فقط یادم هست توی تبریز نبود! صبح که خواب مانده بودم و هول بودم که سریع آمادهی رفتن بشوم، با این همه مصرانه خوابم را مزمزه میکردم. با هم سر یک نیمکت مینشستیم. ظریفه، ثریا حکمت و من. ردیف دوم سمت راست کلاس. به عمرم کسی را ندیدهام که به تُندی و یکریزیی او صحبت بکند. خیلی طول کشید تا به طرز صحبت کردناش عادت کنم. آخرین باری که دیدماش داخل اتوبوس بود. گفت که دارد داروسازی میخواند. دانشگاه تبریز. یک سال پشت کنکور مانده بود تا بتواند رشتهی خوبی قبول بشود. یادم هست که او دوست داشت پزشکی بخواند و من دوست داشتم داروساز بشوم!!! او دوست داشت برود ژاپن و من دوست داشتم بروم آلمان! کارمان شده بود به رخ کشیدن پیشرفتها و خلقیات و برتریهای این دو کشور محبوب به همدیگر.
نمیدانم چرا خواباش را دیدم. ولی خیلی خوشحالم. خوشحالم که دوستی به این دیرینهگی آمده است به خوابم و میگوید: «دلم برایت تنگ شده بود. خوبی؟» ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * باران میبارد. هوا سرد است. مادر سرماخورده است. همکارانم سرماخوردهاند. عابران، همراهان بیمار، پزشکان هم سرماخوردهاند. من دارم متوتروکسات مصرف میکنم. یعنی اینکه؛ خدا به دادم برسد!! ** من عرض فرموده بودم که به تهران مشرف میشوم که! اینکه تعجب ندارد! دارد؟ من مقنعه مشکی و مانتوی سبز یشمی و شلوار جین و کتانی سفید پوشیده بودم و [ژا]کت بافتنی نارنجی دستم بود. حالا هر کی من را دیده و یادش هست خوش به حالش واقعاً *** شعری که خانم بهاره رهنما دکلمه کرد را اینجا بخوانید (+) شنبه نهم آبان 1388 :: 7 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری بالش را گذاشتهام پشتم و تکیه دادهام به بازوی مبل. رو به روی پنجره. باد شدیدی میوزد و اشک آسمان در میآید. چند وقت است خیس نشدهام، به واقع کلمه. زیر باران؟ خسته نیستم. یک بیست و چهار ساعت عجول بر من گذشته است. یک سفر نهایتاً کمی بیش از بیست و چهار ساعت. رفتن به آستارا این قوت قلبی را به من بخشید که هنوز هم آنقدر قوی هستم که اینبار تنهایی بروم. ولی دروغ چرا. یک ریزه اضطراب ِ کاملاً طبیعی را حضور آیلار و همسرش، مرتفع ساخت. دیدن ناهید بعد از سه سال. محمد کوچولویی (+)که بزرگ شده است ولی هنوز همان پسرک ِ عصبیی تُند و تیز است با آن ادبیات گفتاری عجیب و غریبی که تنها منحصر به خود اوست. و ساعت دیواری خانهی ناهید که عمداً ده دقیقه جلو کشیده است که صبحها عجله کند برای آماده کردن محمد برای رفتن به آمادگی! و گلدانهای کاکتوسی که دیگر نیستند و پاسیوی خلوت. مردی که قول داده است بیاید دنبالم و مرا ببرد به محل همایش، نمیآید. آیلار زودتر از من رسیده است، خبر میدهد که کجا پیاده بشوم. بعد هم میآید تا جایی که فکر کنم زمانی در پارک محسوب میشده است! از تمام کسانی که در پارک مقابل سالن حضور دارند، تنها با آقای خوشمشربان معارفهای دارم که آن هم به کمک آیلار صورت میپذیرد و بعد هم «ویولت». خیلی سریع مرا میشناسد. البته سرش مثل تمام آدمهای معروفی که ابداً به خودشان تعلق ندارند، آنقدر شلوغ است که بیشتر حرفهای مرا نمیشنود! و کلاً دارم به این فکر میکنم که مبادا هدیهای که به او دادم را موقع حمل شکستنیها! انداخته باشد تا بار سبکتر بشود و به سه مرد تنومندی که بلندش کرده بودند ببرندش پایین فشار زیادی وارد نشود! من همهاش مشغول حدس زدن هستم که این بهنام (+) کدام یک از این غیورمردان عرصهی سِن میباشند؟ یکی را که خیلی مشکوک میزد، به طرفةالعینی میان جمعیت گم میکنم! خلاصه من آیلار را میشناسم و آیلار مرا و البته آقای خوشمشربان را و همینطور میگذرد و میگذرد. بعد هم با حضور آن همه کوچولوهای وبلاگنویس!! یاد جشنوارهی شکوفههای نارس میافتم و ذوق میکنم ولی فکر که نه، نود و هشت درصد مطمئن هستم که آیلار ابداً ذوق نکرد! چرا؟! ولی خوب در کل زیاد هم دست خالیی خالی به سلامتمان نگفتند و کیک و ساندیسی دادند و من یاد جلسات کنکور فقید افتادم و خواست نیشم باز شود که نشد. بعد اتفاق عجیبی افتاد و در حضور شاهد خوشتیپ و خوشسیمایی، که مشغول تهیه و توزیع تاکسیجات برای من و آیلار خوبم بود، ما همدیگر را بوسیدیم!!!! بعد تازه وقتی داشتم میرسیدم به مقصد ذوق کردم و برای آیلار اس.ام.اس زدم که وااااااااااااای آیلار جان من بالاخره بوسیدمت ها!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ توضیحات [بیربط یا با ربطش به خودم مربوط است!]: 1. یکی از قواعد دستوری محمد در معرفیی رنگها اینطوری است که مثلاً میگوید: آبی روشن، آبی خاموش!! 2. ویولت موقع حمل شدنش توسط سه غیورمرد، گفت شکستنی میباشم با احتیاط حمل شود! 3. یادم هست خرداد ماه امسال، به مناسبتی مراسمی به میزبانی همین پرشینبلاگ برگزار شده بود. دوست نویسندهای که از اتفاق از همان تبریزیهای مقیم تهران میباشد که دوست ندارند تبریز را، زنگ زدند و اصرار که من با خانم پولادزاده صحبت کردهام و تو به عنوان مهمان ویژه دعوت شدی و چه و چه. عنایت دارید که بنده دو ماه استراحت مطلق بودم. از من انکار و از ایشان اصرار. که تو نویسنده هستی و با وجود بیماریات چنین و چنانی و از این حرفهای خوب خوب. ولی چشمتان روز بد نبیند! انتخابات و بالطبع آن مباحثات و فحشکاریها و توهینات و افتراها، موجب شد همین دوست نویسندهی محترم صریحاً بنده را چنین توصیف کنند که از چشمانم فاشیسم زبانه میکشد!!! برای همین است که آدم متعجب نمیشود چرا و به چه علت، به وبلاگهای دستچین شده که مراجعه میکند یک جور بوهایی به مشام میخورد که ... خود حدیث مفصل بخوان از اینها که گفتم! 4. آقای خوشمشربان داشتند یواشکی از آن عقبترها عکاسی میکردند، کاش بشود دلشان برای ما بسوزد و چندتایی از عکسها را بفرستند برای ما! 5. در تمام این سفر، آسودگی و فراغت عجیبی داشتم. حتی با اینکه موقع فرود در فرودگاه تبریز، هواپیما دچار مشکل شد، ابداً هراسی نداشتم. این حالت نه از نفس مطمئنه من نیست. گاهی از این آسودگی وحشت میکنم. 6. مدت زیادی است که سفر هوایی میکنم. در تمام این مدت یکبار افتخار داشتم کنار پنجرهی تخم مرغی بنشینم. که آن هم کرکرهاش را کشیده بودند پایین و گیر کرده بود و مهماندار نتوانست بازش کند و بیخیال شدیم. ولی اینبار ... چقدر از تماشای تودههای عظیم ابر و هجوم باد و انباشت لایههای ابر روی هم لذت بردم. و البته تماشای تکههای بال هماپیما که چطور و چه وقتی باز و بسته میشدند! ای ول! 7. من الهام پاوه نژاد را دوست دارم. خیلی. ولی آیلار را بیشتر! 8. وقتی در مهرآباد از هواپیما پیاده شدم، با وجودیکه اُکسیبوتونین خورده بودم تا مثانهی محترم رعایت حالم را بکند، یک وضعیت حادی پیش آمد که پاک آبرویم پیش آیلار و متعلق محترم رفت! فقط یادم هست که رفتم سمت آسانسور و به محض باز شدن در آسانسور از یکی از کارمندان فرودگاه پرسیدم :نزدیکترین دستشویی؟ بعد هم داخل دستشویی ساک دستی و کتم را گذاشتم توی بغل یک خانم متشخصی و گفتم:بذاریدشون روی صندلیییییییییییییییییی!! بعد که آمدم بیرون خانم متشخص نبودند ولی خانم مستخدم که به تی تکیه داده بودند یک نگاههایی به من انداختند که آب شدیم! 9. در سفر آستارا، یک فقره چاقو در جیب ساک دستیمان بود برای تناول میوهجات! که میسد شده بود. بعد فکرش را بکنید من از تبریز با هواپیما رفتم تهران و موقع برگشتن از بازرسی اول هم گذشتم و در بازرسی دوم گیر دادند که چاقو داری توی ساک! من هم هی به گوگولههام فشار میآوردم که مگه میشه؟! بعد حتی یک لحظه فکر کردم مبادا محمد انداخته باشد توی ساکم. ساک را خالی کردم. نبود. ساک خالی را گذاشتند زیر اسکنر و گفتند هست! به خانم محترمه عرض کردم ببخشید ها! من با همین ساک از پنج تا بازرسی گذشتم ندیدند چطور شده اینجا و اینا؟!!! چاقوی نازنین را دادیم رفت خلاصه! 10. همین دیگه! خوب ِ خوب نبود ولی خوب بود که! جمعه هشتم آبان 1388 :: 6 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری میدانی؟ گاهی دلم میخواهد برگردم به نقطهی خاصی از زندگیام. فقط گاهی. به ندرت. حالا انتخاب اینکه برگردم به کدام نقطهاش، کار سختی است. بدترین قسمت این «خواستن» همین «انتخاب» است. البته ترجیح میدهم این نقطه زیاد با این برحهی زندگیام فاصله نداشته باشد. این ترجیح کار را سختتر میکند. چون هر چه جستجو میکنم، نقطهای را پیدا نمیکنم که دلم بخواهد برگردم به آن. و حتی اگر شده، سالها در همان نقطه، باقی بمانم. تلخ است نه؟ خیلی بد است؟ یعنی فکر میکنی خیلی ناجور است که نتوانی در همین حوالی، نقطهای پیدا کنی برای دمی آسودن؟ درست مثل خیابانها و کوچههایی که حتی برآمدگی کوچکی در هیچ کنجاش و هیچ کنجی در هیچ پیچاش پیدا نمیشود برای دمی نشستن و نفس تازه کردن. یاد کوچههای قدیمی، آستانههای قدیمی، آن نشیمنگاههای دو طرف درها. یادت هست؟ نمیشود میدانی؟ در هیچ سمت زندگیام نقطهای پیدا نمیکنم برای تکیه دادن. آسودن. نفس تازه کردن. میدانی؟ حتی نمیتوانم فکرش را هم بکنم که بخواهم «برگردم» به نقطهای و سالی، سالهایی درنگ کنم. تصورش برایم وحشتناک است. میفهمی که؟ جایی که باید تنها میبودم، تنها نبودم. جایی که باید تنها نمیبودم، بودم. میفهمی؟ تنهایی گاهی واقعاً «ارزشمند» است. تنهایی موجود عجیبی است. موجودی که نمیشود توصیفاش کرد. نمیشود انگشت رویش گذاشت و سبک سنگیناش کرد و عیاری برایش تعیین کرد. نه خوب است، نه بد. حتی متوسط هم نیست. نمیشود حتی گفت که «نسبی» است. نه! نیست. شاید باشد. نمیدانم. گفتم که. نمیشود برایش عیاری تعیین کرد. نمیدانم! شاید هم مثل همان روزی که وقتی مهتاب گفت ساکت باشین! ساکت باشین. کی دوست داره جاشُ با من عوض کنه؟ من بشم آدم بزرگ، اون بشه آدم کوچیک؟ ترجیح بدهم صریح جواب بدهم: من نه! حتی حاضر نیستم ثانیهای زمان به عقب برگردد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * خوش شانسی است که با آیلار همسفرم. فردا تهرانم. برای جشن پرشینبلاگ. امیدوارم روز خوبی باشد. روزهای خوب ِ خوب وجود خارجی ندارند. میدانی؟ حتماً که نباید خوب ِ خوب باشد. خوب باشد هم کافیست. ** ممنون سرباز معلم جنوبی(+). ممنون که وقتی یادم کردی که نیازمند بودم. نمیدانی امسال و خصوصاً این روزها چقدر دلم امام رضا میخواهد. خیلی دلم امام رضا میخواهد.(+) چهارشنبه ششم آبان 1388 :: 8 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری اگر سلام را نمیخواستید؛ مـا مجبور به تکرار این همه حقارت نمیشدیم.
سلام ای دل قاچ قاچ! ای چاقوی خودساخته!
چهارشنبه ششم آبان 1388 :: 6 قبل از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری 1. اول خبرش را آقای ن. آورد. گفت «دیشب یک مریض دیگه توی آیسییو تمام کرده!» حتی آن خندهاش، از سر ِ دلخوری بود و اینکه کمی از بدیمنیی خبر بکاهد. بعد، چند دقیقهای نگذشته بود که اول یک زن ناله کرد و بعد یک مرد نعره کشید. چیزی محکم خورد به در شیشهای. همهمه شد. نگهبان را زدند. نگهبانهای دیگر و مردهای تأسیسات آمدند. رنگ از صورت بیمارهای دیگر پرید. زنی پرسید چرا مرده است؟ گفتیم بیمار قلبی بوده است. 2. خیلی طول میکشد. همهامان در نگرانی و ناراحتی و ترس مینشینیم پشت میزهایمان، در حالیکه رنگمان پریده است و آن وقت کلی اتفاق مشابه در گذشته زنده میشود. هر کسی بسته به آگاهیاش و سِمَتی که داشته است، آن اتفاقات را بازگو میکند. من یاد زنی میافتم. یاد زن و پسرهای دوقلویش که بعد از دیسی شدنش، بردند در اتاق عمل شکماش را شکافتند و کشیدندشان بیرون. زنی که بعد از اینهمه سال، انگار هنوز با چشمهای بیرمق نگاهم میکند و من میگویم نفس بکش. آرام باش. 3. پلیس میخواهند برای آرام کردن خانوادهی بیمار. خانوادهی زن و مرد افتادهاند به جان هم. فحش میدهند. خانم ف. میگوید چرا داد میزنند؟ میگویم چون تلخ است. چون سخت است. یاد پدر میافتم. یاد وقتی که داشتند میبردندش. من فریاد زدم ... فریاد زدم ... فریاد زدم ... گریه میکنم. برای پدر، خواهر و آن زن و تمام آدمهایی که مردناشان را دیدهام. کمی سبک میشوم. 4. مریم دلگیر است. مشکل عاطفی دارد. سر دو راهیست. با اینکه مرخصی گرفته است میآید دیدنام. کمی حرف میزنیم. دعوتاش میکنم برای ناهار خانهامان. بعد هم بدون اینکه فرصت کنیم برای درد و دل کردن، بلند میشویم و لباس میپوشیم تا برویم سینما قدس، به پیشنهاد آیلار عزیزم. برای دیدن «پستچیها سه بار زنگ نمیزنند». دیر میرسیم. آیلار داخل سالن منتظر است. کلی شرمندهام میکند با انتخاب «چیپس با طعم لیمو» 5. میم (+) داستان را لو داده است! آیلار دارد خیلی روشنتر فیلم را تماشا میکند و من لنگ میزنم. خبری از زنگ در و پستچی و موتور و ساک زرد نارنجی نیست. اصلاً دری نیست که زده شود. تا دلت بخواهد زن هست. زنها. دیالوگها. طولانی. تُند. تاریک است. خانه تاریک است. من یاد خیلی فیلمها میافتم. آیلار هم. یاد فیلمهای خارجی. ایرانی. که اسم بیشترشان یادم نیست ولی تمام فیلمها یادم هست. آخرش هم کلیشهای. تمام میشود. 6. تو خیلی خوبی آیلار 7. میرویم خرید. بیشتر تماشا تا خرید. ارزانهایش بنجل میباشند و بنجلهایش، گران!! مریم برای من حلقهی نقرهای روسری میگیرد. موقع انتخاب حلقه، تلویزیون داشت فوتبال پیروزی و تراکتورسازی را پخش میکرد. حس ششم فرمود که الآن میگوید گُــــــــــــــــــــــــــــــــل! تراکتورسازی لحظات آخر گُل زد! ولی همه پکر هستند. دلخور. میگویم خوب پیروزی تیم پایتخته، تراکتور خوب جلو آمده که! زنی که توی مغازه دارد شال انتخاب میکند، میگوید «ما ترکیم ها!» میگویم خوب باشیم! چه ربطی دارد؟ 8. هوا تاریک شده بود. میگویم مریم برویم چیزی برای شام بخوریم؟ قبل از اینکه برویم آن طرف خیابان برگشتم نگاهی بیاندازم ببینم ساندویچی نزدیکیها هست یا نه؟ «پیتزا امیر» دقیقاً سمت راست «کریستال» میرویم مینشینیم و من بعد از قرنها، همبرگر سفارش میدهم. میز بغل دستیمان، دو دختر جوان مینشینند، آشنا میزند. زیر چشمی نگاهم میکند. آشنا میزنم! میگویم «نسرین؟» بلند میشود و میآید کنارم. میگوید هم میشناسمات هم نه. میگویم سوسن! دانشگاه ارومیه! خزور، خسو! میخندد. یادش میافتد. کلی حرف، کلی خاطره، کلی ماجرا، کلی روزهای خوش گذشته. میگوید دو سال است تبریز است. بینهایت از دیدناش خوشحال میشوم.
9. سالهاست دنبال بهروج هستم(+). باید پیدایش کنم. میگویم نسرین برایم پیدایش کن. میگویم نسرین یک سال است دنبال راه حل هستم. خدا تو را امروز رسانده است. برایم از او خبری بگیر. قول میدهد. امیدوارم یادش نرود. 10. من میپرسم:«نیلو نادیا کووووش؟»، او (+)میپرسد:«نیلو سوسن کووووش؟» دوشنبه چهارم آبان 1388 :: 8 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری و نمیدانی چقدر زندگی برایم عادی شده است. شده است یک نقاشیی خیلی رسمی. یک درخت گیلاس، یک خانه با سقف قرمز و لامپ روشنی که از پشت دیوارهایش پیداست. چندتایی گل چهار پر دو و بر درخت و خانه. چندتایی کوه قهوهای رنگ بالای صفحه و سُدس خورشید که با لبخند زورکی از لای کوههای نوک تیز برفپوش سعی دارد خودش را بکشد بیرون. به همین یکپاررچگی که نوشتم. همین اندازه عادی و یکنواخت. شبهای بی پایان، روزهای بی آغاز. نه طلوع خورشید را میشود از بین این ساختمانها تماشا کرد و نه غروباش را. حتی یادم میرود گاهی به آسمان نگاه کنم. چند روز پیش متوجه شدم که ماه هنوز سر جایش مانده است و نرفته است پشت کوه! خورشید این ور آسمان بود، ماه هم آن ور. فکر کن! ساعات ... دقایق. انگار همین دیروز بود که سال تحویل شد و دوربین عکاسیام بازی در آورد و نشد عکس یادگاری بگیریم. انگار همین دیروز بود که من حرص میخوردم و جوش میزدم تا به این مدیریت و ریاست بیمارستان حالی کنم نمیتوانم در اتاق عمل کار کنم و نیاز دارم بروم سر یک کار اداری. و انگار همین دیروز بود که این دو تا فامیل کردان زُل میزدند توی چشمهایم و میگفتند نظرت در مورد بخش نازایی چیه؟ بخش آمنیوسنتز چی؟ امروز دیدم سوم آبان شده است. یعنی همین الان که دارم مینویسم داریم به انتهای روز سوم آبان 88 میرسیم. حالا چه یادمان باشد طلوع خورشید را ببینیم و چه نه، روزگار در تسلسلی بیمارگونه، در گذر است. خورشید بر کالسکهاش، در آسمان میتازد. ماه در آب تمام حوضهای عالم خودش را تماشا میکند. تمام حُسن یوسفیهای عالم با دیدن خورشید ارغوانی میشوند. تمام بنفشههای عالم فریاد میزنند. تمام گنجشکهای دنیا گرسنهاند. تمام مورچههای دنیا در تکاپو هستند ... تمام آدمهای دنیا چه؟ میآیند و میروند. میمیرند و زاده میشوند. سرسامآور است. تهوعآور است. تصور این همه موجود دو پا، موجودات حسود و خودخواه و بدذاتی که فکر میکنند جایشان در این دنیا تنگ است و مدام تنگتر میشود. آدمهایی که اصولاً دیوانه ی هر چه «تنگ»ی هستند؛ خُلق تنگ، نفس تنگ ... دل ِ تنگ. قبر ِ تنگ. دست ِ تنگ. آدمهایی که سیر نمیشوند. نه از بلعیدن هوا، نه از هضم زمین. نه از ذخیرهی ثروت. آدمهایی که یادشان میرود، فراموش میکنند گاهی ابری بالای سرشان نرم میخزد. گاهی برگی زرد میشود. گاهی غنچهای شکفته میشود. گاهی مورچهای پایش لیز میخورد. میافتد. تخم «یاکریم» حواس پرتی میافتد. میشکند. و حتی چای کیسهای به آب جوش رنگ میدهد. طعم. بو. قند روی زبان آب میشود. شیرین.
گاهی یادم میرود نگاهی به آسمان بیاندازم. به ستارهها. به قرمزهای چشمکزن طیارهای. به ماهی که از سفر شب جا میماند. یادم میرود نوک مدادم را تیز کنم. کاتر همراه آوردهای؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * من این خانوم پری خانوم سریال شمسالعماره را خیلی دوست میدارم! ** واااای همزاد ... نمیشود حالت خوب بشود که من هم؟ یکشنبه سوم آبان 1388 :: 3 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری من چشمهایم را میبندم، تا ده میشمارم(+). دستت را میزنی به شانهام و میروی. صدای پاهایت گاهی دور میشود. گاهی بلند. حتی میشود بفهمم که کجای پشت سرم چرخ میزنی. برمیگردی. میرسم به ده. میپرسم «بیام؟» میگویی نه! دوباره بشمار! دوباره تا ده میشمارم. میگویم «اومدما!» چشمهایم را باز میکنم و برمیگردم، دستهایت را زدهای به کمرت و عصبانی ایستادهای نزدیک حوض. برمیگردم دستم را میگذارم روی دیوار پشت سرم «شوووبَه!» جِر میزنی. میگویی نمیشود چون قایم نشده بودی که! میگویم دو بار تا ده شمردم. میگویی باید میپرسیدی چشمهایم را باز کنم یا نه؟ دستهایت را روی سینهات گره زدهای و اخم کردهای. آخر سر هم رویت را برمیگردانی. یکی از پاهایت را گذاشتهای روی دیوارهی حوض. انگار که چیزی را زیر پایت داری خورد میکنی، پنچهات را میسابی روی حاشیهی آبیی فیروزهای حوض. میگویم تو باید چشم بگذاری. نوبت توست. شانههایت را بالا میاندازی. میگویم «جر نزن دیگه!» لب و لوچهات آویزان است و پنجهی پایت را مثل سنگ آسیاب میسابی. میگویم خیلی خوب. ولی فقط یکبار تا ده میشمرم ها! فقط یکبار تا ده میشمارم. میگویم «اومدما!» نشنیده بودم چند بار نزدیک شدهای و چند بار چرخ خوردهای که کجا قایم بشوی یا نشوی. باز هم نشنیدم بگویی «بیا!» مردّد ماندم که برگردم یا نه؟ اگر برمیگشتم و تو هنوز نتوانسته بودی جایی پیدا کنی برای پنهان شدن. حوصلهاش را نداشتم که دوباره اخم کنی و جر بزنی. سرم را انداختم پایین. لب زیرم را گزیدم. دوباره صدایت زدم «بیــــــــــــــام؟» جواب ندادی. صدایی نبود. برگشتم. شلوارم را کشیدم بالا و آرام آرام از دیوار دور شدم. درخت تاک ِ پیر چتر زرد و نارنجیاش را پهن کرده بود روی حوض. روی حاشیهی سیمانیی حوض، درست جایی که پنجهات را سابیده بودی، رنگ خاکستریی سیمان از زیر آبیی فیروزهای زده بود بیرون. آفتاب داشت غروب میکرد. هوای عصرگاه پاییزی بیش از حد خُنک بود. بوتههای گل سرخ را هرس کرده بودیم. شاخههای آلبالو و انار لخت شده بودند. قرار بود نرویم داخل اتاقها. از حمام هم میترسیدی. در دستشویی هم باز مانده بود. حوض را تا بلندیی یک کف دست پُر کرده بودند. ماهی نداشت. قایقهای کاغذی خیس خورده بودند و داشتند فرو میرفتند. دستهایم را گذاشتم زیر بغلهایم. صدایت زدم. توپ لاستیکی از دیوار همسایهی سمت راستی افتاد توی باغچه لای بوتهی شمعدانیها. پسرها جیغ کشیدند. کسی در خانه را زد. صدایت زدم. برگشتم سمت دیوار. جایی که چشم گذاشته بودم. پایم را تکیه دادم به دیوار و شانههایم را هم. سرم را بلند کردم. هوا تاریکتر شده بود. مادر آمد توی حیاط. پسرها ریختند توی حیاط. مادر با ترکهی آلبالو زد به توپ و انداختش بیرون از باغچه. پسرها از شاخههای انار آویزان شدند. یکیاشان توپ را برداشت و دوید. بعد پسرها همگی دویدند. مادر ترکه را تکیه داد به لبهی حوض. کسی در دور دست گفت «حی علی صلوة» مادر صلوات فرستاد. مادر آستینهایش را کشید پایین و گفت هوا سرد شده است بیا داخل.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * مدتهاست در چشمهایم خواب نمیشوی. ** چرا چشمهای پارسا پیروزفر اینقدر آبی شده است؟ شنبه دوم آبان 1388 :: 6 بعد از ظهر :: نويسنده : سوسن جعفری موسیقی متن
همراهبلاگ
سوسن جعفری سخن از بودن نيست، سخن از ماندن نيست، سخن از عمق غم است و پريشاني يک دل كه در اندوه غريبانهي خويش بيصدا ميشکند و غباريکه در اندوه زمان جارياست ... سخن از تلخي يک ناپيداست ... Short Story
سوسن در ادب و فرهنگ_1 سوسن در ادب و فرهنگ_2 سوسن در ادب و فرهنگ_3
روزمرگي2سوسن در خزه
آرشيو وبلاگ عشق و مرگیها |
|