« در سدهی هفتم پ.م آریاییها از پهنهای که اکنون ایران است، به درّهی سند تاختند و مردم بومی را به زیر فرمان خود در آوردند و اندیشههای دینی خود را، که امروزه در مجموعهای به نام ریگ ودا گرد آوردهاند، بر آنان تحمیل کردند. ... دین ودایی نکوشید توضیحی برای سرچشمهی حیات بیارود یا به پرسشهای فلسفی جوابهای ممتاز بدهد. بلکه چنان پرداخته شده بد تا مردم را در رویارویی با حیرت و هراس ِ ار هستی یاری دهد. این دین بیشتر میپرسید و کمتر پاسخ میداد، و میخواست آدمی را در شگفتزدهگی نگاهدارد.
هنگامی که در سدهی هشتم پ.م نویسندهگان یهوهباور و الوخیمباور* سرگرم نوشتن ِ رویدادهای خود بودند [نویسندهگان کتب عهد عتیق] تغییرات اوضاع اجتماعی و اقتصادی هند، دین ودایی کهن را از کارایی انداخته بودند ... ادیان نوپای هندو و بودایی نه دست رد به سینهی خدایان زدند و نه مردم را از پرستش آنان بازداشتند. نظرشان این بود که سرکوب و انکار زیان بخشاند. هندوان و بوداییان برای برتری یافتن بر خدایان و فراتر رفتن از آنان راه دیگری در پیش گرفتندو در سدهی هشتم پ. م دانایان این نکتهها را در نوشتههایی با نام آرانی یاکاها و اوپانیشادها گرد آوردند که هر دو روی هم به ودانتا، یعنی پایان وداها، شهرت یافتند. ... آیین هندو را نمیشود «دین» نامید، چرا که ساخت دستگاههای دینی را ندارد و نیز منکر آن است که فقط و فقط یک تفسیر بتواند درست باشد. بنابر برداشت ِ ویژهی اوپانیشادها، خداییت برتر از خدایان است و در همه چیز حضوری تنگاتنگ دارد.
...
بنابراین برهمن، گر چه ما نمیبینیمش، جهان را آگنده است و، چونان آتمان**، جاودانه در درون یکایک ماست.
آتمان نمیگذارد خدا بُت شود و بُت یعنی واقعیت بیرونی در «آن بالاها» که فرافکنی ترسها و امیال ماست. در آیین هندو، خدا هستیای نیست افزون بر جهان، آنگونه که ما میشناسیم، و از این رو با جهان هم گوهر هم نیست. عقل را نیز در این میانه راهی به جایی نیست. آن[خدا] فقط از رهگذر تجربهای (anubhara) که در واژگان یا مفهومها بیان شدنی نیست، خود را بر ما «باز ــ میگشاید». برهمن «آنیست که در واژگان بیان نشود، ولی آنیست که از رهگذرش واژگان به بیان در آیند... آنی که با سر نتواناش اندیشید، ولی آنیست که از رهگذرش سَر میتواند اندیشید. با خدایی چنین اندرباش(Immanent) نتوان سخن گفت یا دربارهاش اندیشید، یعنی به موضوع صرف اندیشه بَدَلاش ساخت. آن، واقعیتیست که تنها در خلسه میتوان بازشناخت؛ در حس ِاصیل ِ از خود برگذشتن. خدا،
به اندیشهی کسانی درآید که آن را فراسوی اندیشه میشناسند، نه کسانی که گمان دارند با اندیشه میتوانندش شناخت. بر فرزانگان ناشناخته است و بر سادهدلان شناخته. شناخته در خلسهی بیدارکنندهایست که در ِ زندگی ِ ابدی را میگشاید.
عقل نیز همچون خدایان انکار نمیشود، بلکه از آن برگذشته میشود. تجربهی برهمن یا آتمان قطعهی موسیقی یا شعر را میماند که توضیح ِ عقلی برنمیدارد. درست است که عقلْ باید تا کاری هنری ساخته شود، ولی تجربهی هنری چنان است که از مرز منطقی ِ محض یا قوه ی فکری فراتر میرود. درونمایهی پایدار تاریخ ِ خدا نیز همین است.»

خداشناسی از ابراهیم تا کنون/کرن آرمسترانگ/صص38-42
_________________________________
* آن دو تن، یکی که خدای خود را یهوه مینامد، یهوهباور و دیگری که نام الوخیم(Elohim) را نام برازندهتری برای خدایش میداند، الوخیمباور خوانده شده است. تا سدهی هشتم پ.م اسرائیلیان کنعان را به دو پادشاهی تقسیم کرده بودند. نویسندهی یهوهباور در پادشاهی جنوبی، یهودیه، به کار نوشتن بود و نویسندهی الوخیمباور در پادشاهی شمالی، اسرائیل.
** اصل جاویدان درون هر کسی آتمان خوانده میشود.



دنیای کدهای جاوا اسکریپت