<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مرا آفرید آن‌که دوستم داشت</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Dec 2009 20:57:37 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>هارونیزم!</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-274.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 463px; HEIGHT: 342px&quot; src=&quot;http://i11.tinypic.com/43hy0jq.jpg&quot; width=479 height=342&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 20:57:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=274</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-274.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روشنفکر در تعاریف جهانبگلو</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-273.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;« ... ما در زبان فارسی کلمه‌ی «روشنفکر» را در برابر دو واژه‌ی انگلیسی intellectual و فرانسوی intellectuel به کار می‌بریم که مشتق از کلمه لاتینی intelligere به معنای تفکیک میان دو چیز است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بنابراین ... روشنفکر کسی است که دارای قدرت تفکیک است و به همین دلیل او نماینده‌ی مدرن عقل انتقادی نیز می‌باشد. جالب اینجاست که کلمه critique به معنای «نقد» هم از ریشه یونانی krinein می‌آید که در حقیقت همان تفکیک کردن است. نقدکردن به معنای قدرت تفکیک کردن میان عناصر و امور است و هرگونه نقد و تفکیکی خود حرکتی در جهت ایجاد بحران crisis است. این بحران، بحرانی معنایی و مفهومی است و روشنفکر به منزله‌ی فردی که نقاد است بحران مفهومی می‌آفریند و هنجارها، ارزشها و معیارهای جامعه را به پرسش می‌کشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از این رو، روشنفکر یکی از شخصیت‌های محوری جهان مدرن است، یعنی جهانی که در آن عقل، محور همه چیزهاست، حتی اگر این عقل در دادگاه خود به زیر سوال برود. بنابراین ما با شخصیتی رو به رو هستیم که نه در جهان کیهان محور (یونان و رُم) قرار دارد و نه در جهان خدامحور (قروت وسطای مسیحی و اسلامی؟).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من برای روشنفکر بودن چهار ویژگی را پیشنهاد می‌کنم که هر یک مکمل دیگری است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1. نخست اینکه، &lt;B&gt;روشنفکر کسی است که از خود آگاه است&lt;/B&gt; و این خودآگاهی دارای ماهیتی پدیدارشناختی (به معنای هگلی کلمه) است، یعنی روندی است که بر مبنای تعلیم یافتگی و پرورش یافتگی ذهن قرار گرفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2. دوم، &lt;B&gt;روشنفکر به دلیل این خودآگاهی قادر است که همواره از خود فاصله بگیرد&lt;/B&gt; و نگاهی انتقادی به خود داشته باشد. &lt;B&gt;به عبارت دیگر او قادر است که همواره به شیوه‌ای دیگر بیاندیشد&lt;/B&gt;. سپس روشنفکر اساساً شخصی «دگراندیش» است. &lt;B&gt;او قابلیت اندیشیدن علیه جامعه‌ی خود و علیه گذشته‌ی خود را دارد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;3. سوم، روشنفکر فردی است که در حقیقت و برای حقیقت زندگی و مبارزه می‌کند. البته این حقیقت جوهری مطلق ندارد و با حقیقت ایدئولوژیک تفاوت بسیار دارد. &lt;B&gt;در واقع این حقیقت افق نامتناهی است که هیچگاه به دست نمی‌آید&lt;/B&gt;، ولی همیشه در پیش چشم روشنفکر قرار گرفته است و روشنفکر با استناد به آن با دروغ و کذب مبارزه می‌کند. حقیقتی که من در اینجا از آن سخن می‌گویم همانند ایده‌ی «بشریت» برای کانت است که به شیوه‌ای استعلایی در ذهن سوژه قرار دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;4. چهارم، روشنفکر فردی است که وجدان بیدار جامعه‌ی خود و جامعه‌ی جهانی است. او هوشیار است زیرا &lt;B&gt;قابلیت استفاده از عقل انتقادی را در بسیاری از امور حوزه‌ی عمومی دارد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از این چهار معنای روشنفکر می‌توان نتیجه گرفت که او فردی متعهد و مسئول است و روشنفکری همزمان تعهدی اخلاقی و مسئولیتی اجتماعی است. &lt;B&gt;تعهد اخلاقی روشنفکر در قبال پرسش انتقادی است که او از خود و از جامعه‌اش می‌کند &lt;/B&gt;و در اینجا باید اضافه کنم که این پرسش به صورت ضرورتی درونی در روشنفکر وجود دارد. زیرا برای روشنفکر عشق به اندیشه به معنای حضور دائمی در جهان و در کنار انسان‌هاست. یعنی به عبارتی روشنفکری در این جمله‌ی معروف ارسوط خلاصه می‌شود که «زندگی عمل اندیشیدن است.» برای روشنفکر زندگی در حقیقت همواره با اندیشه درباره حقیقت همراه است. شکی نیست که این اندیشه درباره‌ی حقیقت همیشه به صورتی فردی انجام می‌گیرد، زیرا اندیشیدن خود یک عمل فردی است. آنجا که عده‌ای به صورت جمعی می‌اندیشند اندیشه‌ای وجود ندارد، بلکه گوسفندانی وجود دارند که توسط چوپانی هدایت می‌شوند. پس جوهر هرگونه اندیشه‌ای فردی است، حتی اگر نتیجه‌ی آن جمعی باشد. به عبارت دیگر، &lt;B&gt;نقد عقل محض&lt;/B&gt; نوشته و  تبلور فکری یک فرد است، نه ده‌ها یا صدها هزار نفر ... به قول خوزه اُرتگا ای گاست: «اندیشه هدیه‌ای نیست که به انسان اهدا شده باشد، بلکه یافته‌ای مخاطره‌آمیز و متغیّر است.» بدین جهت، اندیشه به معنای انباشت علم نیست و &lt;B&gt;غایت اصلی حضور روشنفکر در گستره‌ی همگانی دفاع از عقیده(&lt;/B&gt;&lt;B&gt;doxa&lt;/B&gt;&lt;B&gt;) است، نه اولویت بخشیدن به علم (&lt;/B&gt;&lt;B&gt;episteme&lt;/B&gt;&lt;B&gt;).&lt;/B&gt; آنجا که علم از پرسش انتقادی درباره‌ی جوهر و اعمال خود در عذاب است، روشنفکری با عمل پرسش کردن به ماهیت خود محتوایی سیال و پویا می‌بخشد. از این رو، این عمل پرسش کردن است که در بسیاری از مواقع انسان را به &lt;B&gt;تعجب&lt;/B&gt; وامی‌دارد و جست‌وجوی بی‌پایان حقیقت را فراهم می‌سازد. شاید به عبارتی بتوان گفت که &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;وظیفه‌ی روشنفکری به تعجب واداشتن افراد اجتماع است&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;، تعجبی که با طرح مفاهیم جدید به دست می‌آید. در واقع آنچه در اینجا مهم جلوه می‌کند، تلاش خستگی‌ناپذیر روشنفکر برای پرسش کردن است نه الزاماً دست یافتن به پاسخی قطعی و حتمی. یعنی مهم تلاش برای دست‌یابی به حقیقت است و نه دستیابی به آن، زیرا از آن زمانی که حقیقت به دست می‌آید دیگر افق حقیقتی وجود نخواهد داشت.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رامین جهانبگلو/ بین گذشته و آینده/ روشنفکری و اندیشه انتقادی/ نشر نی/ چاپ اول1384/ صص 267-269&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;* از آنجایی که این آقای احمدی‌نژاد هم موجبات تعجبات فراوانی را فراهم آورده است، طبق تعریف یک روشنفکر تمام عیار قلمداد می‌شود!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;** دیگر اینکه، اگر وطن‌فروشی یک امتیاز فکری تلقی می‌شود، این آقایان قجرالدوله‌گان عجب تحفاتی بوده‌اند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;شَل شود کسی که از این به بعد پشت سر ارواح طیبه‌اشان یاوه‌ای بگوید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 18:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=273</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-273.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موتیفات انتحاری</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-272.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;اشتباه نکنید! این وبلاگ برای نوشتن داستان ایجاد نشده است! از همان روزهای نخست، از مذهب، از جامعه، از سیاست و اقتصاد و الی آخر نوشته‌ام و باز هم خواهم نوشت! پس خودتان را خسته نکنید! کسی حق ندارد برای سوسن جعفری خط و نمط تعیین کند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1. پروردگارا! این موهبت را نصیب من بگردان که در هر زمانی، توانایی‌ی بازشناختن حق از ناحق و سره از ناسره را داشته باشم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2. پروردگارا! تو خود بیزاری جسته‌ای از کسانی‌که می‌گویند ایمان آوردیم و سپس گمان می‌برند که آزموده نخواهند شد، بنابراین از تو می‌خواهم مرا از مردمی قرار دهی که شنیدند و ایمان آوردند و بر ایمان ِ خویش ماندند تا زمانیکه مرگ ایشان را در برگرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;3. پروردگارا! در زمانه‌ای زندگی می‌کنم که تنها تفاوت‌اش با هزار و چهارصد سال پیش همان هزار و چهارصد سال گذشتن‌اش می‌باشد و لاغیر. پروردگارا ایمان دارم به یگانگی‌ی تو و نبوت محمد (ص) و امامت امامان معصوم و یقین دارم به معاد و شهادت می‌دهم بر عدل ِ تو. همان‌گونه که اگر هزار و چهارصد سال ِ بعد از این نیز اگر می‌بودم، بر همین بودم. حتی اگر مرا شخصی نادان و مرتجع و امّل بدانند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;4. ای مردم! به خاطر بسپارید و اگر راه‌تان از من جداست، از من جدا شوید! من همان‌گونه که به توحید و نبودت و امامت اعتقاد دارم و این اعتقاد را نه اینکه به ارث برده باشم، که سال‌ها برای تثبیت و تقویت‌اش کوشیده‌ام، به «جمهوری اسلامی ایران» ارادت کامل قلبی و عقلی و عملی دارم و یقین دارم &lt;STRONG&gt;حزب‌الله هم الفائزون و حزب الشیطان هم الخاسرون&lt;/STRONG&gt;! و خویشتن را به خون تک تک شهدای انقلاب اسلامی ایران و جنگ تحمیلی مدیون می‌دانم و &lt;FONT color=#ff0000&gt;از هر گونه دوستی و رابطه با هر موجود سبزی اعلام برائت و انزجار می‌کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;5. شما حقیقت را می‌گویید &lt;STRONG&gt;ساسی کروبی!&lt;/STRONG&gt; باشد که شما همانی هستید که در مسند بنیاد شهدا و ایثارگران چه گندهایی که به بار نیاوردید و چه اموالی که بالا نکشیدید و نه تنها من که حتی اینهایی که پشت سر تو، تن به رذیلت داده‌اند به خاطر دارند که چگونه از کشور گریخته بودی و مفتضحانه بازگشتی! راست می‌گویی! «&lt;FONT color=#ff0000&gt;حتی شاه حرمت عاشورا را نگاه می‌داشت!&lt;/FONT&gt;»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;6. تو! که تمام نوشته‌هایت را با «یاهو» آغاز می‌کنی بدون استثنا و در نود در صدد مطالبت به محمد عرب و اسلام عرب می‌تازی و به عزای حسینی اهانت می‌کنی و محرم را ریشخند می‌کنی چگونه با «&lt;STRONG&gt;نفاق&lt;/STRONG&gt;» خود کنار آمده‌ای؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;7. تو! که گمان می‌کنی مردم هند که یک میلیون خدا دارند، از موش گرفته تا فیل! و هنوز که هنوز است در میادین شهرهایشان، استحمام می‌کنند و کنار خیابان‌هایشان می‌شاشند، بزن و برقص دارند و کیف دنیا را می‌برند و خیلی خوش به حال‌شان است! و در برابر حسین بن علی، و بالطبع آن تمام مومنان و مریدان آن حضرت، انسان‌های هالویی هستند که قرن‌هاست به یغما رفتن «انسانیت» و «شرافت» و «عدالت» و «آزادگی» را به عزا نشسته‌اند! چگونه با «&lt;STRONG&gt;ناآگاهی&lt;/STRONG&gt;‌»ات کنار آمده‌ای؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;8. بدانید مذهب یعنی راه، روش، طریق، سیاق ... نه نماز و روزه و غیبت و دروغ! که حتی مذهب شیطان هم برای خودش مذهبی است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;9. از خدمات شایان توجه دولت سید خندان!!!، همین بس که دوباره سفارت انگلیس را بازگشود! به گمانم قرار بود جناب «چیز»! هم سفارت آمریکا را مستقر سازد چنان که موجودی در اواخر عمر حقیرش، اعلام کرده بود: «ویشش! بر و بچ کار جیزی کرده بودند که لانه‌ی جاسوسی را گرفته بودند! خیلی ایشششش بود!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;10. ادعا می‌کنید صدا و سیما ما را شستشوی مغزی داده است؟ من هم ادعا می‌کنم VOA هم شما را شستشوی مغزی داده است! حالا داخل پارانتز: اینها بالاخره به توافق رسیدند این بابای نفله شده، برادرزاده‌ی آقای چیز است یا خواهرزاده‌اش؟! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;11. آقای رحیم‌پور راست می‌گوید! تمام اینها بدتر و شدیدتر از این، در سالهای نخست انقلاب هم اتفاق افتادند، نمی‌ترسیم! تا می‌توانید دشمن شاد باشید! تاریخ گواه بزرگی است! &lt;STRONG&gt;تاریخ اگر تکرار نشود خواهد مُرد!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;12. تو برای من گرامی هستی وقتی می‌خوانم که نوشته‌ای:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«  من نه سبز می خوام و نه پرچم احمدی نژادی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من فقط پرچم مملکتم رو می خوام با &lt;FONT color=#ff0000&gt;الله &lt;/FONT&gt;وسطش... با &lt;FONT color=#ff0000&gt;الله&lt;/FONT&gt; وسطش... با &lt;FONT color=#ff0000&gt;الله&lt;/FONT&gt; وسطش...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آخ که این روزها این &lt;FONT color=#ff0000&gt;الله&lt;/FONT&gt; وسطش انگار جا افتاده است...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;13. آقای جامی! یادتان هست خرداد 85 چه نوشته بودید؟ که چرا ترک‌ها ننشستند برخورد مدنی بکنند و اصلاً چه معنی دارد آدم بانک آتش بزند؟! حالا چرا به آتش کشیدن اتوبوس‌ها و اماکن عمومی و مغازه‌ها و شکستن نرده‌ها و کندن تلفن‌های عمومی و سوزاندن آسفالت را تبلیغ و تشویق می‌کنید؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;14. در صحنه‌ای از یکی از همین سریال‌های آبکی، مرد جوان گل بنفشه‌ای را از خاک خارج کرد در حالیکه می‌گفت: تو مقیدی؟ من رهایت می‌کنم! و بعد گل را می‌گذاشت تا بماند، می‌افتاد ... چندین بار. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همین!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن:&lt;/STRONG&gt; راستی! شبه جنبشی‌های سبز!!! من امروز در محل کارم هم عنوان کردم که روزی مرا به صورت نمادین از مردم صدقه‌خور وحشی‌ی مرتجع اعدام خواهید کرد، نمی‌ترسم! دروغ نمی‌گویم و نمی‌ترسم که مرگ برایم شیرین‌تر و گواراتر از آن است که روزی ببینم سرباز آمریکایی می‌زند در گوش وکیل مجلس مملکتم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ضد انقلاب کیست؟ چیست؟(&lt;A href=&quot;http://eshgvamargh.persianblog.ir/post/440/&quot;&gt;+&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 17:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=272</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-272.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهلاً مهلا ... یا‌بن الزهرا ...</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-271.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 367px; HEIGHT: 490px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://dc182.4shared.com/img/182175270/858303e1/00234-ashoora.jpg?sizeM=3&quot; width=367 height=536&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;عکس از سایت کسوف(&lt;A href=&quot;http://dc182.4shared.com/img/182175270/858303e1/00234-ashoora.jpg?sizeM=3&quot;&gt;+&lt;/A&gt;)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نوشتن نه آزمودن اين قلم، که برآشفتن اين‌همه تن‌ْآسودگی کلماتی است که در رحم جوهرش فزونی می‌گيرند، به حرکت واداشتن انگشتانی است که ماه‌هاست برآن‌م و ناتوانم ... انديشيدن به چون تويی که در انديشه نمی‌گنجی،بهانه‌ی نفرت‌انگيزی شد تا ننويسم از چون تويی ... چون تويی، نخواستم با نوشتن محدودت کنم به همين معدود کلماتی که بلد شده‌ام اين همه سال، که بودن‌م به رفتن‌ت خون گرفت و &quot;من&quot; با تو بود که هستم شکل پذيرفت ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مکر مسلّمی که برآن‌م داشت ننويسم از تو و حماسه‌ات ... اگر که تنها نوشتن تکليفی بود بر گردن‌م از مهر تو، اگر که اين آموختن از نفرت سُريدن تا مهر، و کشف لفظ قديم، و دريافتن سرّ عظيمی بود که در يک نيم‌روز جهانی را برآشفت ... در پهنه‌ی سوزان دشتی ميان دو رود؛ بايد که خون زمين را سيراب می‌کرد ... و من هم اگر بودم به چنين سيرابی حريص می‌شدم که خاک بود ... و اگر خورشيد از چنين تظلّمی به دو نيمه شد عجب نمی‌کنم ... و خدا می‌دانست آن‌چه آن‌همه نمی‌دانستند که گفت سجده کنيد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تا کی به چنين انتظار دل‌گدازی، آن ‌همه در آسمان چشم دوختگان، خميازه می‌کشيدند که زاده شدی فرزند نبی!؟ ... و هلهله‌اشان از تولد تو تا انتهای چشم‌انتظاری ابليس بود يا مَلَک، نمی‌دانم ... خدا گفت سجده کنيد و در سجده ماندند تا ظهرگاهی که آرزو می‌کردند هرگز نمی‌رسيد که رسيد تا خدا هاروت و ماروت‌شان را وارونه از آسمانِ چاه‌شان بياويزد که آويخت و خون‌ش زمين را تا آفرينش ِ&quot;من&quot; سيراب ساخت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در دلِ خدا شادمانی بود يا در نگاه‌ش که گمان برم چه محبوب بی رحمی است اين؟! خدا می‌داند که از ارتداد تا يقين تنها يک ظهر فاصله بود. و رمز عظيم آميختن خاک متعفن و آب؛ سجده‌ی آسمان نبود بر زمين، و نه حتی روح‌ش ... که حسين بود ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;جز اين چه می‌توانم بنويسم نبی‌زاده که کاش می‌شد بدانم از پی‌ ِ تو می‌آمدم يا در مقابلت که چنين خود را درمانده می‌يابم از درک حماسه‌ات؟! و قلم چه می‌داند اگر نجوشد، اين خروش که در من است ديوانه‌ام می‌سازد حالا که بايد از نو بنويسم که در انديشه‌ام، تا آن‌جا که می‌توانم ردّ حضورت را بجويم و در اين جستجو؛ بوی تن‌ت مستم کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تو،ايستاده‌ای در برابر همه‌ی دنيا، به چشم‌های خدا می‌مانی، من زير پايت به بزرگواری اين زاده‌ی آدم، که چه جسارت کبرايی است اين ايستادگی ... در تن تو، گويی ابراهيم است که به برآمدن تن مردگان چشم دوخته است يا هاجری که اسماعيل به خنجر حبّ‌الله می‌سپارد؟؟ تو ايوبی که بر هلاک فرزندان چشم صبر بسته‌ای يا مريمی که عروج کلمة‌الله تحمل می‌آوری؟؟ ... وای بر من،يا تو نوحی که اين هفتاد و دو قديس بر کشتی‌ات سواره‌اند و چشم مهربانی‌ات منتظر رحمتی که خشم می‌شود؟! ... نگاهم کن مرد!!! تو موسی هستی به رفعت ساحران چشم دوخته که حرّی شوند يا عيسی که چشم کور دلان بينا سازی؟! ... نمی‌دانم! ای نبی زاده!! ... خدا می‌داند که از ارتداد تا يقين‌ت تنها يک ظهر فاصله بود ... و من در تو يعقوبی ديدم که يوسف‌ش را گرگی دريد ... لوطی که بر مردم‌ش نفرين نمی‌کرد ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چگونه بنويسم از چون تويی؟! ... ننويسم از تو چون تويی ... بأبی أنت و أمی ...&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عاشورای ۸۴ (&lt;A href=&quot;http://eshgvamargh.persianblog.ir/post/177/&quot;&gt;+&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://dc180.4shared.com/img/181406211/656e6c21/3_online.jpg?sizeM=3&quot;&gt;تصویر ۱&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://dc178.4shared.com/img/181405256/8dd39368/2_online.jpg?sizeM=3&quot;&gt;تصویر ۲&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://dc160.4shared.com/img/181406774/4595fdc3/4_online.jpg?sizeM=3&quot;&gt;تصویر ۳&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 527px; HEIGHT: 66px&quot; src=&quot;http://www.webgozar.com/adimg/muharram_banner.gif&quot; width=559 height=80&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 06:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=271</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-271.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یا قمر بنی هاشم</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-270.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 527px; HEIGHT: 66px&quot; src=&quot;http://www.webgozar.com/adimg/muharram_banner.gif&quot; width=559 height=80&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از حضرت عباس چه می‌دانی؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;• حضرت ابوالفضل، 14 سال و چهل وهفت روز با پدر بزرگوارش علی علیه‌السلام زیست.1&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;• 9 سال و چهار ماه و هفده روز امامت برادر بزرگوارش امام حسن مجتبی علیه‌السلام را پذیرفت.2&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;• بیست و چهار بهار از حیات پرفروع عباس می‌گذشت که امام حسین علیه‌السلام به امامت رسید و از این پس تا پایان عمر خویش (34 سالگی) ولایت پذیری عاشق بود. 3&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;• گفته‌اند: سن حضرت عباس هنگام ازدواج، بیست سال بوده است و با لُبابه دخترِ عبدالله بن عباس (که پسرعموی پیامبر بود) ازدواج کرد.4&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;• براساس نظر مشهور تاریخ نگاران، ثمره این ازدواج، 2 فرزند به نام عبیدالله و فضل‌الله است.5&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;• برادران تنی حضرت عباس، عبدالله و جعفر و عثمان بودند که همگی در کربلا به شهادت رسیدند. عبدالله 25 سال، جعفر 19 سال و عثمان21 سال داشت.6&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;• اینکه به او «ابوالفضل» می گفتند، به خاطر یکی از این دو علت است: 1. پسری به نام فضل داشت؛ 2. چون سراسر زندگی درخشان آن حضرت، پر از فضل و فضیلت بود؛ مگر نه اینکه ابوالفضل یعنی پدر فضیلتها.7&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;• نام مبارک قمر بنی هاشم عباس علیه‌السلام، بنا بر حروف ابجد 133 است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;• بارها و بارها تجربه نشان داده اگر کسی برای برآورده شدن حاجت و رفع گرفتاری خود، پس از نماز روز جمعه، 133 بار بگوید: «یا کاشِفَ الکَربِ عَن وَجهِ الحُسینِ؛ اِکشِف لی کَربی بِحَقّ اخیکَ الحُسَین؛ ای عباسی که اندوه را از چهره حسین برطرف ساختی! اندوه مرا به حق برادرت حسین برطرف کن.» انشاءالله حاجت او برآورده می‌شود.8&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/BLOGPROFILE&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به نقل از سیب سبز (&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://llm.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;+&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;)&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یاد سال‌هایی که روزهای تاسوعا و عاشورا، می‌نشستم و واقعه می‌کشیدم ... واقعه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;تاسوعای 76&quot; align=baseline src=&quot;http://dc178.4shared.com/img/181401648/fb1bb0a5/1_online.jpg?rnd=0.6088570726751916&amp;sizeM=3&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;* مرد می‌گوید اینکه راوی می‌گوید حضرت عباس آب را از فرات برگرفت تا بنوشد، لیکن یاد تشنه‌گی‌ی اهل حرم امام بازش داشت، اینگونه نبوده است. به یقین این‌گونه نبوده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;** ترک‌ها ضرب‌المثلی دارند که می‌گویند: حسین کیمی امام تاپپاخ اولار آمّان ابوالفضل کیمی قردش تاپپاخ اولماز.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 521px; HEIGHT: 74px&quot; src=&quot;http://www.webgozar.com/adimg/muharram_banner.gif&quot; width=549 height=80&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 08:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=270</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-270.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قهرمان‌ها هرگز نمی‌میرند!</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-269.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این سه تن را می‌شناختم. در موردشان شنیده بودم. اما، زینب را نه. و تو را نیز. شب‌ها که بی‌خوابی به سرم می‌زد، صدای محکم زنی در سکوت شب‌های مردم مست شهوت مسلط می‌شد بر قلب‌م و بر گوش‌هایم. که چون ماده شیری، بر گرداگرد زنان و فرزندان ِ باقی مانده از انتخاب ِ تو می‌چرخید و احدی را یارای مقابله‌اش نبود. که به گاه سخنوری، جز خدای یکتای مسلمین و خاتم انبیایش را بر زبان نمی‌راند و کلام‌اش با کلام حق آمیخته بود که گویی قرآن را دوباره بر قلب او نازل می‌کنند و نزد کودکان، همبازی‌ی صبوری که می‌داند بابا کجاست؟ عمو کجاست؟ برادر کجاست؟ زن را که از تمام زندگی کهنسال‌تر می‌نمود تماشا می‌کردم که چگونه می‌شود چنین زنی را مسخر یک طمع دنیوی کرد و از مدینه تا شام کشاندش؟ چه وردی باید خوانده باشی که چنین زنی را پا به پای هوس‌هایت، به خون برادرها و فرزندان‌اش آلوده باشی؟ نه ... با عقل جور درنمی‌آید ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;یا حسین&quot; align=baseline src=&quot;http://dc177.4shared.com/img/181027190/811b1ef5/Hosein-2.jpg?rnd=0.4938145914620825&amp;sizeM=3&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;روزها را به حاشیه‌ی شهر می‌گریختم و چشم می‌دوختم به بیابانی که در حریم خدا گسترده بود. سخنان زن در گوش‌هایم و سیمایش در چشمانم و سوالی به غایت سنگین بر سینه‌ام. چگونه می‌شود که باور کرد اینان دسته‌ای یاغی و خارجی باشند و خواسته باشند تا وحدت دنیای قدرتمند اسلام را بر هم ریخته و مقام خلافت را از صاحب بر حق ِ آن غصب کنند؟ چرا این زن بی‌قراری نمی‌کرد و متزلزل نمی‌شد تا مردد شوم؟ چرا آنچه می‌گفت، مصدق آنی بود که پیش‌تر گفته بود؟ چرا هیچ تخلفی از آنچه به شدت به آن معتقد بود مرتکب نمی‌شد تا باور کنم پریده‌گی‌ی رنگ خلیفه از خستگی و میگساری‌های فراوان روزهای نبرد است؟ چرا این زن نشکسته است تا باور کنم آنچه به آن یقین داشته است، توهمی بوده است؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چه بوده است در ذهن تو که حج را نیمه رها کرده و سر کاروان را به سمت کوفه کج کرده‌ای؟ چه بوده است که با تمام زنان و فرزندان و برادران و خواهران‌ات؟ و چه شد که حاضر نشدی مصالحه کنی تا جان ِ ایشان را به در ببری؟ چه خواسته‌ای برای یک مرد می‌تواند والاتر از جان ِ شیرین ِ خویش و خاندان‌اش باشد؟ چگونه ممکن است مردی چنین مجنون شود که تو شدی تا کشته شدن و به اسارت گرفته شدن اقوام‌ات را، اقوام ِ پیامبر را تاب آورد؟ چه بهایی ممکن بود در برابر این کشتار عظیم به تو پرداخته شده باشد که ارزش این همه را یکجا داشته باشد؟ اینکه حاضر شده باشی تیشه به ریشه‌ی خویش بزنی و نسلی را از زمین برکنی که طبق گفته‌های آن زن، ستوده‌ترین بندگان خداوند روی زمین بودند؟ چگونه ممکن است تو خواسته باشی آبروی خدای واحد و پیامبرش را با چنین حماقتی ببری؟ نه! چیزی هست. چیزی بود که فراتر از این تفکرات و استدلالات بی‌پایه‌ می‌بود. چیزی باید بوده باشد تا تو حج را در قربانگاهی رها کرده باشی تا به قربانگاهی بشتابی. چیزی باید باشد تا برگزیده‌ترین خاندان ِ روی زمین را یکجا، در یک روز، پیش از فروریختن خورشید در فرود قوس آسمان سر بریده باشی. مگر می‌شود چیزی بیش از این باشد؟ نه. باید چنین بوده باشد تا چنین زنی، اینگونه کمر راست کرده باشد و سر بلند کرده باشد و نفس چنین در حنجره‌اش، سخن شود و کلمه چنین در خدمت‌اش در آمده باشد که بگوید جز زیبایی ندیده است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;شکی نیست که برای جاه و مقام خلافت نباید بوده باشد. شکی نیست که این همه برای برآوردن هوای نفس تو نباید بوده باشد. شک نمی‌توان کرد که اینها همه از هدفی والاتر از خواهش‌های دنیوی نشأت گرفته‌اند. هدفی که بهایش، خون تو و عزیزترین انسان‌ها در نزد خدایت است. انسان‌هایی که آنچه می‌باید را داشتند. از مقام و ثروت و زن و فرزند. انسان‌هایی که اگر می‌خواستند از تو روی گردان شوند، بود آنچه خواهش ِ نفس‌اشان بود. مگر نبود؟ چرا تو را و کشته شدن در آن روز را انتخاب کردند؟ چگونه می‌شود باور کرد که تنها با آن جمعیت اندک به مصاف لشگری آمده بوده باشی که خوب می‌دانستی جز مرگ، جز خون، جز مُثله شدن عاقبتی در پی نخواهد داشت؟ مردی که برادر چنین زنی باشد ... هیهات! مگر جز زیبایی می‌شود یافت؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;* بعد از نُه ماه، امروز رفتم سر ِ خاک ِ پدر ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;** خواهر یا برادر گرامی س.م.س! تو که ماشاالله هزار ماشاالله خوش سر و زبان‌تر از منی! (&lt;A href=&quot;http://dc177.4shared.com/img/181021467/bb470aae/comment-001_1.jpg?rnd=0.034159506677533424&amp;sizeM=3&quot;&gt;+&lt;/A&gt;) در ثانی هر وقت احدالناسی در هر گوشه‌ی این دنیای خاکی برای نوشتن یا ننوشتن از احدالناس دیگری کسب اجازه کرد، شما بیا اینجا سند و مدرک آماری نشان بده من هم نامردم اگر قبول نکنم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;*** « به نظر او [بو علی سینا] فلسفه اگر می‌خواهد به ادعاهایش، که همانا به دست دادن تصویر جامعی از واقعیت است، برسد می‌باید باورهای دینی‌ی مردم عادی را بهتر بفهمد. باورهایی که هر جور تفسیرشان کنیم، به هر حال عامل بس بزرگی در زندگی شخصی، اجتماعی و سیاسی‌ی انسان هستند. ...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;خداشناسی از ابراهیم تا کنون/کرن آرمسترانگ/ص. ۲۱۲&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 17:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=269</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-269.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قهرمان‌ها هرگز نمی‌میرند!(3)</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-268.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چندین روز بعد نتیجه‌ی انتخاب تو به شام نزدیک شد. صدای هلهله بلند شد و درها گشوده شد و زنان و کودکان شادی‌کنان به پیشواز مردان مبارزشان رفتند. از دور پیدا بود که پیروزی به کام بوده است و شورشی به سزای اعمال و گفتار خویش رسیده است. بر بلندی‌ها ایستادیم تا نزدیک شدن قافله‌ای را تماشا کنیم که هر چه بیشتر به سمت ما می‌آمد، از غریو شادمانی‌هایمان کاسته می‌شد. فریادها خاموش می‌شد و قلب‌ها فشرده می‌گشت. آنچه می‌دیدیم را نمی‌توانستیم باور کنیم. اینکه مردی آنقدر در پی‌ی هوای نفس‌اش گردن کشیده باشد که این‌چنین مغلوب شده باشد که سرهای مردان همراه‌اش بر سر ِ نیزه‌ها باشد و زنان و کودکان حرم‌اش در پی‌ی اشتران و اسبان از بیم سوزش شلاق نگهبانان، پای برهنه بر زمین ناهموار و پر از تیغ و خاشاک بگذارند. ایستاده بودیم به تماشا و چشم‌هایمان به تاریکی‌ها که خو گرفتند، سرمستی‌امان از سرهایمان به در شد. آنانکه پس از ما می‌رسیدند از خاموشی‌امان متحیر می‌گشتند. این چه انتخاب ِ شومی بود؟ چگونه مردی می‌تواند خاندان‌اش را در راهی واهی اینچنین به قتلگاه بکشاند؟ چگونه خاندانی می‌تواند در پی‌ی حرص و آز مردی، به میان آتش ویرانی بپرد؟ چگونه صاحبان این سرها می‌توانستند پایه‌های خلافتی بدان پایه مستقر را بلرزانند که می‌بایست قلع و قمع می‌شدند؟ یا این زنان دردمندی که رنجور و ساکت از پی‌ی کودکان‌شان پای می‌کشیدند؟ یا این کودکان؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;«تعجب می‌کنم از شما! که مردان‌اتان مردان ما را می‌کُشند و زنان شما بر زنان ما می‌گریند! اُف بر شما!» این را زنی از میان جماعت اسرا گفت. وقتی که هندو لرزید و مجمر از سر بگرفت تا تن و سر او را از مردان بپوشاند. ایستاده بود کنار مرد بلند قامتی که از شدت کسالت، یارای سخن گفتن‌اش نبود. کلمات‌اش سنگین و جملات‌اش سنجیده بودند. با هر سخنی که به پایان می‌برد، زمزمه‌ و پچپچه‌ای میان جمعیت بلند می‌شد. در گوشه‌ای از جمعیت ایستاده بودم که زن را از پشت سر و خلیفه را از پیش ِ رو می‌دیدم. رنگ از رُخسار خلیفه چنان پریده بود که گویی بیماری بر او بیشتر غلبه داشت. به سری که در برابرش میان کاسه‌ای زرین قرار داده شده بود اشاره کرد و پرسید: کربلا را چگونه یافتی زینب؟! گفت: «زیبا!»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;IMG src=&quot;http://www.saffinatulnajat.org/images/21.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آن زن و همراهانش، چه زیبایی در این کشتار دیده بودند؟ سرهای مردان ِ محبوب‌شان بر سر نیزه‌ها خشک شده بودند و پیکرهایشان، آنطور که می‌گفتند، زیر سمّ اسبان مردان خلیفه، خورد شده بودند. کودکان را پای پیاده تا شام کشانده بودند و خستگی و ضعف و بیماری رمق از ایشان ربوده بود و خود زنان ... می‌گفتند: «به زیبایی آن را یافته بودند!» هر یک از این کودکان، سر پدری را، برادری را، عمویی را و مردی از قوم‌اش را بر بالای نیزه‌ها بازشناخته بوده است. هر یک از این کودکان، بی اینکه واقعیت مرگ را دریافته باشد، به دنبال سر ِ خشک شده و خونین پدری، برادری، عمویی و مردی از قوم‌اش کشیده شده بود، در میان جمعیت زنان اسیری که درد، رنج و اندوه قامت‌ استقامت‌اشان را دو تا کرده بود و جانی نمانده بود تا بگویند جانم فرزندم؟ در این جمعیت کوچک، هر چه از بیم و خطر بیشتر می‌جستم، کمتر می‌یافتم. هر زمانی که زن را در ناحیه‌ای، گرم خطابه می‌یافتم، بی‌درنگ می‌شتافتم. همچون مردمان دیگری که مشتاق دانستن حقیقتی بودند که در تاریکی نگاه داشته شده بود. در میان جمعیت خود را پنهان می‌کردم و گوش می‌سپردم به سخنان زنی که دریافتم، دختر علی، خلیفه‌ی چهارم مؤمنین و داماد پیامبر است. دختر ِ فاطمه. پاره‌ی تن پیامبر. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;* &lt;STRONG&gt;شریعتی نوشته است، انسان آزاد آن زن یهودی است که در صف فلسطینیان ِ عرب ِ مسلمان به جنگ ِ برادران اشغالگر ِ یهودی‌اش می‌رود تا شهید می‌شود. (&lt;A href=&quot;http://www.khorasannews.com/news.aspx?10_17447_03_2158.XML&quot;&gt;+&lt;/A&gt;)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;** او آدم ِ [زن] بزرگی است! یعنی مردم اینطور می‌گویند و این حرف‌اشان را هم خیلی باور دارند. می‌گویند، [یعنی خودم به چشم ِ خودم دیدم] که دست ِ شیطان و بر و بچ را از پشت می‌بندد!  ولی خوب، حتی شیطان ِ بزرگ هم سوتی می‌دهد! این (&lt;A href=&quot;http://dc184.4shared.com/img/180187041/65ebfaa9/IP-001.jpg?rnd=0.4262397986578519&amp;sizeM=3&quot;&gt;+&lt;/A&gt;) برای کسانی‌که ادعای مرا توهم قلمداد کردند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;*** به زودی با نقدی بر یک شبه جنبش، در وبلاگ قبلی‌ام به روز خواهم شد. فعلاً در پی نوشتن تعاریف هستم(&lt;A href=&quot;http://eshgvamargh.persianblog.ir/&quot;&gt;+&lt;/A&gt;). تا اگر عمری بود ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 15:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=268</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-268.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قهرمان‌ها هرگز نمی‌میرند!(2)</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-267.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;در یک اقدام نمادین &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; به ۹۹۹۹۹مین بازدید کننده‌ی این وبلاگ در راستای نیل به اهداف منشور ِ کریمه‌ی تکریم ارباب رجوع، به قید قرعه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot; height=18&gt; جایزه‌ی نفیسی &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; height=18&gt; اعطا خواهد شد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتی آمده‌ای تا دین ِ جدّت را احیا کنی و تازه آن موقع بود که فهمیدیم تو از نوادگان محمد هستی. ولیکن حتی نوه‌ی پیامبر هم اگر از بیعت خلیفه‌ی مومنین خارج شد، یک خارجی محسوب می‌شود و خون‌اش مباح است. مهم‌تر از آن اینکه تو حتی حاضر نشده بودی خلافت فرزند معاویه را که برادرت حسن با او صلح کرده بود را بپذیری و با او بیعت کنی. بعد به خیال اینکه یزید بن معاویه دست روی دست خواهد گذاشت و از حقوق خود دفاع نخواهد کرد، ایل و تبارت را جمع کردی و لشکر کشیدی سمت کوفه. حتی حالا که تو را در محاصره‌ی خود دارند و آب را بر تو بسته‌اند، نمی‌خواهی دست از سماجت‌ات برداری و بیعت کنی و برگردی سر خانه و زندگی‌ات. اینطوری می‌شود که شبانه، مردم‌ات از چادرها به دل سیاهی‌ی سنگین بیابان می‌زنند و فرار می‌کنند. مگر نمی‌بینی مدام بر تعداد سربازان مقابل‌ات افزوده می‌شود و از مردان تو کاسته؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حرص و آز آدمی را کور می‌کند. حسادت هم. آن‌وقت ممکن است از زن و فرزندان‌اش و خواهر و برادران‌اش هم بگذرد تا به محسودش برسد. تو هم با آن همه زن و کودکی که در چادرهایت جمع کرده بودی ــ آن‌طور تشنه و هراسان ــ نخواستی با خلافت مصالحه کنی و خون‌شان را بخری. آنطور خسته و بیمار و رنجور در گرمای سوزان دشتی تشنه نگاه‌شان داشتی تا صدای شیون کودکان بلند شود. بعد مردان جوان خاندان‌ات را تحریک کردی تا برای آوردن آبی به خیمه‌ها، به سینه‌ی مردان مسلح مقابل‌ات بزنند و جان‌اشان را در راهی فدا کنند که تو برای آنها انتخاب کرده بودی. اینکه می‌خواستی تا سنت پیامبر را جاری سازی و امر به معروف و نهی از منکر کنی. با اینکه به واقع آشکار بود که با آن تعداد اندک یاران‌ات، توان مقابله با آن لشکر در حال افزایش را نداری، ولیکن حاضر به عقب‌نشینی از هوس‌ات نبودی. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آدمی موجود عجیبی است. گاهی چنان بر روی هدف پافشاری می‌کند، هدفی که شاید ارزش‌اش را نداشته باشد، ناشناخته است، وجود خارجی ندارد، که تمام زندگی‌ی خود و خاندان‌ و جامعه‌اش را با خود به قعر زمین فرو می‌کشد. تو نیز چنان بر روی هدفی که برای خود ساخته و پرداخته بودی پافشاری کردی و شعار امر به معروف و نهی از منکر سر دادی تا تمامی‌ی خاندان‌ات را به دم تیغ سپردی و یک به یک به زیر سمّ اسب‌های سربازان خلیفه انداختی. از پیرترین‌شان و کوچک‌ترین‌شان هم چشم نپوشیدی. از زنان و دخترانی که پس از کشتن تو، به دست مردان مست از پیروزی می‌افتاد بیم نداشتی. آنقدر تکرار کرده بودی که خودت هم باورت شده بود، برای هدف بزرگی انتخاب شده‌ای. اینکه سنت جدّت را احیا کنی. انتخابی خداوندی، ملکوتی. انتخاب شده بودی تا مردم را از بیم بزرگی بترسانی. این چیزی بود که باورش کرده بودی. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مردان ِ ما به تو گفتند که با خلیفه‌ی مسلمین بیعت کن و جان خود و خاندانت را بخر و با فراغ بال به نزد خانواده‌ات برگرد. به شهر پیامبر. گفتند و تو نشنیدی. ایستادی و سوگند یاد کردی که با او بیعت نخواهی کرد. خطر بزرگی داشت جامعه‌ی اسلامی را تهدید می‌کرد. اگر در برابر تو کوتاه می‌آمدند، بی‌نظمی و آشوب همه‌گیر می‌شد و نمی‌شد وحدت اسلامی را حفظ کرد. باید با تو قاطع برخورد می‌کردند تا هر روز مردی بلند نشود به بهانه‌ی انتخابی الهی، دست به لشگرکشی و تحرکی اذهان عمومی بزند. به تو فرصت داده شد تا انتخاب کنی. تو ادعا کردی که انتخاب شده‌ای و هیچ فرصت انتخاب دیگری نداری. خودت باعث شدی به روی تو و خاندان‌ات شمشیر بکشند! این انتخاب ِ تو بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;IMG src=&quot;http://www.iran-goftogoo.com/forums/uploads/post-1-1180952389.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;* عمر طولانی داشتن، همواره نشانه‌ی خوبی نیست. همیشه اینطور نیست که کسی که عمر طولانی داشته، فرصتی داشته تا به رحمت خدا نائل شود. گاهی وضعیت کاملاً برعکس است. گاهی به آدمیزاد آنقدر عمر داده می‌شود که بر درجات نقمت خویش بیفزاید و این از اسرار خداوندی است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;** می‌گویند پیامبر خدا در تشییع جنازه‌ی مردی شرکت کرده و خود به درون قبر فرود آمدند و میت را در قبر قرار داده و تلقین دادند. در این هنگام مادر میت بانگ برآورد که بهشت گوارایت باد فرزندم! پیامبر خدا فرمود: ساکت! زیرا هم اکنون است که قبر بر او فشار آورد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;*** و نیز می‌گویند در روز رستاخیز، نیکان بر نیکان و زیانکاران بر زیانکاران گواهی دهند! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 12:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=267</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-267.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قهرمان‌ها هرگز نمی‌میرند!(1)</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-266.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تو هم یک قهرمان هستی. مثل این همه قهرمان که از آغاز تا امروز بوده‌اند و هستند. قهرمان‌هایی که دل‌امان می‌خواهد مرتب بزرگ‌تر و بزرگ‌ترشان کنیم و انسانی‌تر و خدایی‌تر [حالا متعلق به هر نوع خدایی که باشند] تو را هم بزرگ‌تر و بزرگ‌تر و انسانی‌تر و خدایی‌ترت کردیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;قهرمان‌هایی هستند که از وقتی به دنیا می‌آیند، یا حداقل تا وقتی به سن بلوغ می‌رسند یک‌جورهایی قهرمان شده‌اند و ورد زبان‌هایند و تا وقتی بمیرند، شهره‌ی خاص و عام هستند و بعد خیلی خوشگل می‌میرند و اینطوری می‌شود که قهرمانی‌اشان تمام می‌شود. کمرنگ می‌شود و کس دیگری جای آنها را می‌گیرد. ولی تو تا آن روز قهرمان نبودی. شهره‌ی خاص و عام هم نبودی. مردی بودی با ادعاهای واهی و زیاده‌طلبی‌های ویرانگر و حرص و آزی سیری‌ناپذیر. اصلاً خیلی‌ها بودند که تا آنروز نمی‌دانستند یک هموچون بشری هم از مادر زاده شده است و کلاً چطور بزرگ شده‌ای و کجا بوده‌ای و چه کاره بوده‌ای را خیلی‌ها نمی‌دانستند. یک‌هو پیدایت شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مثل گروه خاصی از قهرمان‌ها که یکهو پیدای‌شان می‌شوند، تو هم یکهو وسط یک بیابان پیدایت شد. ما اینطوری بود که شنیدیم. یعنی گفتند کسی پیدایش شده است که ادعاهایی دارد و به طمع ِ آنچه از آن ِ کسانی دیگر است، ایل و تبارش را جمع کرده است و لشکر کشیده است سمت کوفه. گفتند آدم عجیب غریبی هستی با خیالات خطرناک. بعد خیلی‌ها را دیدیم که بلند شدند و عزم ِ جهاد کردند و سوار اسب‌ها شدند و کسانی هم که اسب نداشتند، پای پیاده. خیلی خطرناک بودی، چون شنیدیم که از شهرهای دور و نزدیک زیادی مردم جمع شده‌اند تا جلوی پیشروی‌ی تو را بگیرند. فقط چندتایی پیرمرد ِ خیالاتی این وسط پیدایشان شد که دم از «حقانیت» تو می‌زدند و خوب، آدم‌های خیالاتی که دم از حقانیت بزنند محکوم به مرگ هستند. آنها هم مُردند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعد گفتند که تو از مدینه بلند شده‌ای. یعنی رفته‌ای حج و بعد قبل از به پایان بُردن آداب حج‌ات، راه‌ت را کج کرده‌ای سمت کوفه. گفتند تو خورجینی انباشته از نامه‌ها و طومارهایی به همراه داشته‌ای که ممهور به نام اشخاص بزرگی از کوفه بوده‌اند. بعد شنیدیم که خیلی از کسانی هم که همراه‌ت تا آن بیابان آمده بودند، نیمه شب فرار کرده‌اند و تو مانده‌ای با افراد نزدیک خانواده‌ات و چندتایی از پیرمردهای خیالاتی. مردانی که آمده بودند تا جلوی پیشروی‌ی تو را بگیرند، سعی کرده بودند با زبان خوش از تو بخواهند برگردی بروی شهر و دیار خودت. مجبور شده بودند آب را به روی تو و تبارت ببندند که شاید تشنگی باعث شود از تصمیم ِ آزمندانه‌ات دست برداری و برگردی بروی. ولی تو سرسختی به خرج داده بودی و آنقدر پافشاری کرده بودی بر ماندن، که مجبور شدند تیغ به روی تو بکشند. می‌بینی؟ خودت باعث شده بودی جنگ در بگیرد. از بس که زیاده‌خواه بودی و حریص.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;* زنی که داشت پختن آش گوجه‌فرنگی آموزش می‌داد مرتب می‌گفت دیزاین آش نذری، دیزاین آش، دیزاین دیزاین دیزاین!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;** یعنی خداوند این آقای ایرج قادری را برای سینمای ایران حفظ کناد که اینطور خوب بلد است فیلم هندی بسازد! [رجوع شود به «پا تو زمین نذار»!]&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.simorghweb.com/download/393646024.jpeg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;*** خطاب به موجود سه نقطه‌ای که از طرف من به مخاطبان این وبلاگ درگذشت کسی را تسلیت گفته بود: «آدم زنده وکیل وصی نمی‌خواهد!»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 14:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=266</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-266.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از جوجه‌‌های داش رضا تا موتوروف نهرین!</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-265.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;داداش رضای من جک و جانور خیلی دوست داشت. یک مدتی جوجه‌ می‌خرید و بزرگ می‌کرد. با کمک پدر یک قفس درست کرده بود و ده پانزده تا جوجه ریخته بود آن تو. روزها می‌ریختند توی حیاط و لای گل و بته‌های باغچه و می‌چریدند و بعد هوا که تاریک می‌شد با کمک هم جمع‌شان می‌کردیم توی قفس‌اشان. یکبار شب با سر و صدای جوجه‌ها رفتیم بالای سرشان دیدیم گربه‌ها نامردی نکردند کله‌ی ده دوازده‌تایی‌شان را که از توری‌ی قفس بیرون برده بودند را کنده‌اند و بدن خونین مالین‌اشان را ول کرده‌اند توی قفس بدوند این‌ور و آن‌ور! چقدر آن شب رضا گریه کرد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کلی دل و جرأت به خرج داده بودم که بگذارم چوجه‌ی خرمایی رنگ داداش محمد سوار کف دست‌ام بشود که چقدر جیگر و تک بود. خیلی از این جوجه‌ها بزرگ می‌شدند و بعد نوبت چاقو و گلو می‌رسید و می‌شدند شام و ناهاری که داداش رضا لب به غذا نمی‌زد و می‌نشست کنار باغچه و زار زار گریه می‌کرد. حالا نه اینکه ما از سر خوشی اینکار را می‌کردیم. نه. گاهی مجبور می‌شدیم گلوی مرغ بیچاره را ببریم. یادم هست یکبار یک جوجه‌ی چلاق انداخته بودند. مادر خیلی مراقبت کرد تا بزرگ شد و خانومی شد برای خودش. ولی مشکل این بود که طفل معصوم را هر کجا که می‌گذاشتی قدرت حرکت نداشت و نمی‌توانست از مسیر خطرات فرار کند و اینطوری شد که یکبار که برادرها دنبال هم کرده بودند پای یکی‌اشان رفت روی پشت مرغ بینوا و شکست و پدر مجبور شد گلویش را ببرد تا حرام نشود. ولی خوب راضی کردن داداش رضا ممکن نبود و آنقدر گریه می‌کرد که حد نداشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;داداش رضا یک خروس سیاه رنگ عظیم‌الجثه هم داشت که سگی بود برای خودش. یعنی اگر پای‌اش را نمی‌بستیم احدالناسی جرأت نمی‌کرد قدم به حیاط بگذارد و به جز از مادر و داداش رضا از کسی حرف‌شنوی نداشت. یکبار من به هوای اینکه پایش را بسته‌اند دنبال مادر می‌گشتم که فهمیدم در اتاق‌های آن سوی حیاط است. داشتم می‌رفتم پیش‌اش که یک‌هو این غول دنبال‌ام کرد و در گوشه‌ی حیاط گیرم انداخت. وای خدایا عجب هیکلی داشت. یادم نیست جیغ زدم یا زبان‌ام بند آمده بود اصلاً و مادر به سر و صدای خود آقای خروس بود که آمد توی حیاط یا چی. ولی خوب وقتی مادر را دید خیلی جنتلمن‌وار سرش را بالا گرفت و سینه‌اش را داد جلو و راه‌اش را کشید و رفت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خروس عجیب زیبایی بود و تنها عکسی که از او یادگاری گرفته بودیم گم و گور شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یکی از جوجه‌ها هم طفلکی کور شد و الآن هم وقتی یادم می‌افتد که چطور یک‌وری می‌دوید و یک‌وری دانه می‌چید بغض‌ام می‌گیرد. دنیاست دیگر ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خلاصه مدتی بعد از مرغداری کردن، داداش رضا هوس پرورش ماهی به سرش زد. البته نه به صورت حرفه‌ای که الآن هست. دو تا ماهی‌ی درشت سیاه رنگ از آجی‌چایی [تلخه رود] گرفته بود و زنده رسانده بود خانه و انداخت توی آب حوض. ماهی‌ها نر و ماده بودند و سال به سال به تعدادشان اضافه می شد. چندتایی ماهی گلی هم گرفتیم و انداختیم کنارشان. آنقدر ماهی داشتیم که کفاف سفره‌ی هفت‌سین تمام خانواده‌های در و  همسایه را می‌داد. زمستان‌ها انتقال‌اشان می‌دادیم به حوض کوچک‌تری که در آشپزخانه داشتیم. موقع جفتگیری‌اشان پدر سنگی به دسته‌ی جارو می‌بست و می‌انداخت یک پر ِ ترنج ِ حوض. بعد لذیذترین سرگرمی‌ی من این بود که کله‌ی ظهر آرام کنار حوض دراز می‌کشیدم و در حالی‌که آفتاب خودش را ول داده بود روی آب و چشم و چال آدم را درمی‌آورد، خیره می‌شدم به سطح آب که کِی ماهی کوچولوها می‌آیند بالا. دستم را می‌بردم توی آب و می‌گرفتم‌اشان توی دستم. بدن شفاف‌اشان را تماشا می‌کردم و بعد رهایشان می‌کردم. یکبار هم یکی از ماهی‌های جوان ِ جوان را گرفتم و انداختم توی یک شیشه‌ی جوهر پلیکان که تر و تمیز شسته بودم و آب ریخته بودم داخلش و بعد هم درش را بستم ولی نمی‌دانم چرا طفلی ماهی مُرد!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یک ماهی‌یی هم داشتیم که دم سه پَر داشت و اسم‌اش را گذاشته بودم «پرنس» که دو سه روز بعد از اینکه نقاشی‌اش را کشیدم، مُرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;داداش رضا یک مدتی هم اصرار کرد که کفتر و خرگوش هم بیاورد خانه و بزرگ کند که به شدت با مخالفت پدر مواجه شد و ادامه نداد ولی حوض پُر از ماهی تا همین هفت هشت سال پیش بود تا اینکه ماهی‌ها پیر شدند و یکی یکی مُردند. از آن وقت حوض خانه‌ی ما خیلی خیلی تنها شد و ترک برداشت و از یادها رفت. حالا اگر آن رنگ آبی‌ی لاجرودی‌اش نبود، کسی در وسط حیاط خانه‌ی پدری متوجه‌اش نمی‌شد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;_____________________&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;* دیشب منزل خواهر اینا بودیم و «دکتر قلابی»ی بابک نهرین و علی رنجی‌پور را تماشا کردیم و از زور خنده دست‌ام را گرفته بودم به شکم‌م. هی این بابک گفت ما عادت داریم می‌گوییم وقتی می‌خندیم ممکن است بدبیاری داشته باشد برای‌امان و اینها و من به ریش‌اش خندیدم و اینها و بعد آخر شب که رفتم دستشویی موقع برگشتن تالاپی دو زانو خوردم زمین! چون به سبب درهای بسته کسی متوجه نشد من هم به روی خودم نیاوردم ولی خانه که رسیدیم دیگر اشکم درآمد از بس که درد می‌کرد کاسه‌ی زانوهایم. ناپروکسن 500 میلی هم افاقه نکرد و صبح تا حالا یک سوز و دردی دارد که هر چی دیشب خندیده بودم از جفت سوراخ دماغ‌ام ... و اینها! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 297px; HEIGHT: 365px&quot; src=&quot;http://azergun.com/images/bad/ana%20191.jpg&quot; width=382 height=509&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;بعد می‌گوید از زنجان به آن‌ طرف به ما می‌گویند «هنرمند»، این طرف تا زنجان می‌گویند «موتوروف»!!! فارسی‌اش را بلد نیستم شما همینطوری یاد بگیرید بد نیست! فردا پُز بدهید که یک کلمه‌ی ترکی بلدید خوب!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;!-- start code --&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 17:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=265</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-265.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
